فارسی
سه شنبه 30 بهمن 1397 - الثلاثاء 13 جمادى الثاني 1440

سخنرانی های استاد حسین انصاریان


توسل به پروردگار

توبۀ آدم و حوا - شب چهارم یکشنبه (23-10-1397) - جمادی الاول 1440 - مسجد الرضا (ع) - 10.64 MB -

توسل برای رفع مشکلاتبرون‌رفت از گمراهیتفاوت لغوی نور و ظلمت در قرآندین الهی و ادیان ابلیسصبر در هدایت گنهکارانهدایت مردم در چلوکبابینصیحت یک مؤمن به استاد انصاریانمعنویت منبری‌های قدیمتهمت جادوگری به پیامبر اسلامسوگواره

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین و المعصومین المکرمین».

 

توسل برای رفع مشکلات

یک مسئله بسیار مهم که یقیناً ما در زندگی نیازمند به آن هستیم و انبیای الهی و ائمه طاهرین به ما تعلیم دادند توسل خالصانه به پروردگار عالم است در پیشامدهایی که برایمان اتفاق می‌افتد و راه حل مادی ندارد، پول نمی‌تواند حل کند، زبان یک دلسوز نمی‌تواند حل کند، آبروی یک آبرومند نمی‌تواند گرۀ آن را باز بکند، قدرت یک قدرتمند در برابر آن مشکل صفر است، هیچ کاری از دستش برنمی‌آید.

انبیا چون در همین دنیا زندگی می‌کردند دچار یک سلسله مشکلات شدند که البته طبق آیات قرآن نود درصد آن مشکلات ستم ستمکاران بر آنها بوده؛ گاهی یک مشکلی در حوزۀ وجود خودشان پیش می‌آمد و به اعتقاد شیعه که برگرفته شده از آثار اهل‌بیت است به ترک اولی اتفاق می‌افتاد، کاری بوده که نباید انجام می‌گرفت ولی حرام هم نبوده، این کار انجام گرفته و انبیا را آزرده می‌کرد و برای رفع آزردگی یا رفع یک محرومیت ویژه متوسل به وجود مقدس حضرت حق می‌شدند.

 

برون‌رفت از گمراهی

پروردگار عالم در رحمتش را به روی احدی در این عالم نبسته است «رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْ‏ء»(اعراف، 156) مگر اینکه انسان خود را از رحمت پروردگار آن‌قدر دور کند که دیگر رحمت شامل حالش نشود. قرآن مجید در بحث گمراهی دربارۀ یک عده‌ای می‌فرماید: «فِي ضَلال» در گمراهی هستند، اینها باطناً راه نجات دارند چون درخت حقیقت در وجودشان خشک نشده ولی برگ‌هایش ریخته که با توسل به پروردگار درخت آبیاری می‌شود و دومرتبه شاخ و برگ و ثمر می‌دهد که نمونۀ این افراد هم زیاد بودند.

قرآن مجید به بعضی از این افراد اشاره دارد؛ فرد، خانواده، یک جمعیت.

فرد مثل آسیه، قبل از اینکه به موسی بن عمران برخورد بکند یقیناً «فِي ضَلال» بود اما چون ریشه خشک نشده بود وقتی سخنان موسی بن عمران را و فرهنگ کلیم‌الله را شنید به تعبیر قرآن در سوره انعام زنده شد و تبدیل به آن شخصیت عظیمی شد که شما در آخرین آیات سوره تحریم عظمت او را، شخصیت او را، کرامت او را، بلندمرتبگی و رفعت روحی او را می‌بینید. بیداری ایشان هم برایش هزینه برداشت، محکوم به اعدام شد، پذیرفت و در راه پروردگار به شهادت رسید. یک شب اگر موقعیتی بود من براساس فقط آیات قرآن مجید و نکات آن آیات به وضعیت فکری و روحی او اشاره می‌کنم، اگر خدا لطف کند و توفیق بدهد. این یک فرد بود.

خانواده هم بودند که «فِي ضَلال» بودند اما با شنیدن مسائل الهی متوسل به حضرت حق شدند و از آن گمراهی درآمدند. خانوادۀ یاسر یک زن و یک شوهر و یک تک فرزند بودند. خانم به نام سمیه، پدر به نام یاسر، پسر به نام عمار، دیگر بحثی ندارد همه آشنا به این خانواده هستید که از «فِي ضَلال» به‌سوی نور قرار گرفتند «اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّور»(بقره، 257) یخرجهم یعنی از آنان دستگیری می‌کنم، هدایتشان می‌کنم.

 

تفاوت لغوی نور و ظلمت در قرآن

خداوند می‌فرماید منطقه ظلمات نه ظلمت، این هم یک نکته عجیبی در آیات قرآن است. آنی که گمراه است گرفتار یک تاریکی و یک رشته تاریکی نیست، دچار تاریکی عقل است، تاریکی فکر است، تاریکی اخلاقی است، تاریکی وجدانی است، تاریکی ادب است، تاریکی تربیت است، تاریکی حرص است، تاریکی حسد است، تاریکی کبر است، تاریکی ریا است؛ به این خاطر پروردگار کلمه «ظلمت» را در آیات جمع بسته ولی «نور» در این عالم یک حقیقت است، توحید است و دارای شئونی است که نبوت و ولایت قرآن از شئون توحید است.

در حقیقت نور یکی است با تجلیات متعدد؛ «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْض»(نور، 35)، «قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبِين»(مائده، 15)، «اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّور»(بقره، 257)، «يَوْمَ تَرَى الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ يَسْعى‏ نُورُهُمْ بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمانِهِم»(حدید، 12) و نوع این تعبیراتی که در قرآن با کلمه «نور» آمده مفرد است، یعنی ما لغت نور را در قرآن به صورت تثنیه و جمع نداریم، نوران یا انوار در قرآن مجید نداریم.

وقتی با دقت ایمانی، با دقت عقلی و با دقت عرفان اهل‌بیت را نگاه می‌کنیم، می‌بینیم یک نور است با جلوه‌های متعدد و ریشه یک ریشه است، یک واقعیت است، یک حقیقت است؛ اما ظلمات هر کدام یک شهر تاریک است، یک جاده تاریک است، یک شقاوت خطرناک است.

 

دین الهی و ادیان ابلیس

در قرآن کلمه «ظلمت» را جمع آورده و کلمه «نور» را مفرد آورده است مثل لغت دین، قرآن مجید ادیان ندارد «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ»(آل‌عمران، 19)، «شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّين»(شوری، 13)، «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْه»(آل‌عمران، 85) چرا ادیان ندارد؟ چون از زمان حضرت آدم تا روز بعثت پیغمبر دین خدا یک دین بوده، آن هم اسلام بوده که حقیقتش تسلیم بودن به پروردگار است. جلوۀ آشکار دین همین حلال و حرام و مسائل اخلاقیش است، خدا یک دانه دین دارد، دو تا ندارد ولی ابلیس ادیان دارد.

من در یک مجله می‌خواندم چند وقت پیش در هندوستان که حدود یک میلیارد و چند صد میلیون جمعیت دارد تا جایی که در توان محققین بوده تحقیق کردند مردم هند معتقد به 15 میلیون دین هستند، تمامش هم ساخت ابلیسیان تاریخ است.

پروردگار یک دانه دین دارد، آن هم تجلی علم خودش است، فقط تجلی رحمت خودش است، تجلی عدالت خودش است؛ لذا کسی که متدین به دین الهی است تمام درهای فیوضات در دنیا و آخرت به رویش باز است.

 

صبر در هدایت گنهکاران

یک عده‌ای «فِي ضَلال» هستند، مرحله دوم یک عده‌ای «فِي ضَلالٍ مُبِين» هستند؛ بالاخره آدم می‌شوند، هدایت می‌شوند، با خدا آشتی می‌کنند، اما در یک زمان خیلی طولانی، یعنی خیلی طول می‌کشد تا اینها آلودگی‌های باطنشان برطرف شود. قلبی که دچار لجن‌های اخلاقی است آرام آرام از لجن درمی‌آید و با طهارت اخلاق حسنه پاکیزه می‌شود و به خدا می‌پیوندند، اما نه به سرعت.

در روزگار ما این روایت خیلی به درد می‌خورد، من هم این روایت را در این پنجاه سالی که با مردم سروکار دارم خیلی به کار گرفتم ولی به کار گرفتن این روایت خیلی حوصله می‌خواهد، تحمل می‌خواهد، بردباری می‌خواهد، اینکه آدم از کوره در نرود، اینکه طرف را انسان رد نکند، عصبانی نشود، داد نزند، فریاد نکند. روایت این است امیرالمؤمنین(ع) می‌فرماید: از گنهکار و از آلوده دامن ناامید نشوید، دنبال هدایتش را بگیرید، ممکن است ده روز طول بکشد، ممکن است یک ماه طول بکشد، ممکن است یک سال طول بکشد.

 

هدایت مردم در چلوکبابی

من یک دوستی داشتم این در دنبال کردن گمراهان خیلی فنی بود و از قدرت روحی بالایی هم برخوردار بود. خداوند متعال به‌خاطر این کارش حال عجیبی به او داده بود، چون هر چه آدم به حضرت او نزدیکتر باشد درهای بیشتری از فیوضات به روی آدم باز می‌شود.

ایشان در بازار تهران یک سالن تقریباً دویست و پنجاه متری چلوکبابی داشت، از یازده ظهر فروش غذا شروع می‌شد، یک هم تمام بود. حالی که ایشان داشت هر کسی می‌آمد آنجا چلوکباب می‌خورد، انگار خدا چشم به او داده بود که این گمراه است «فِي ضَلال» هم نیست «فِي ضَلالٍ مُبِين» است. یک صندلی بغل دستش بود، خیلی هم آرام حرف می‌زد، من کم دیدم مثل او دارای آرامش باطن، چند تا را می‌شناسم ولی آن خیلی فوق‌العاده بود.

این فرد با قربانت بروم، با عزیزم، با دورت بگردم، با اولین بار است زیارتت می‌کنم و عاشقت شدم، بشین بغلم ببینم؛ او را می‌نشاند و مشکلات «فِي ضَلالٍ مُبِين» یا «فِي ضَلال» را فقط با خدا حل می‌کرد، یعنی یک لحن عاطفی برای معرفی خداوند داشت که خدا به او داده بود.

ایشان تحمل این که اسم پروردگار را به زبان بیاورد نداشت، وقتی شروع می‌کرد راجع به وجود مقدس او به حرف زدن، از پهنای صورتش اشک می‌ریخت که شاید این بنده خدا که «فِي ضَلالٍ مُبِين» یا «فِي ضَلال» بود فکر می‌کرد که این جدیداً یک داغ خیلی سختی دیده؛ اما داغی ندیده بود، او گوش می‌داد، پول غذایش را می‌داد و بلند می‌شد، می‌فهمید که اثری در او نگذاشت، جلوی پایش تمام قد برمی‌خواست و می‌گفت که باز هم تشریف می‌آورید شما را ببینم؟ چون نمی‌دانم با اینکه تو را اولین بار است دیدمت عاشقت شدم، نیایی من دلم تنگ می‌شود.

خودش یک دفعه به من گفت: حسین! به یک گمراهی برخوردم و از خدا درخواست کردم به من کمک بده من این را ازگمراهی درآورم، این جزو «فِي ضَلالٍ مُبِين» بود، یعنی فاصله‌اش با خدا خیلی بود. آنی که «فِي ضَلال» است فاصله‌اش با خدا کم است و زود می‌شود صدای خدا را به او شنواند.

دوستم گفت شش ماه طول کشید، غیر از روز جمعه که نمی‌دیدمش روزهای دیگر در کل این شش ماهه می‌رفتم و سلام می‌کردم، بغل دستش می‌نشستم، با او حرف می‌زدم، در این شش ماه یک بار هم جواب سلام من را نداد، هر وقت رفتم خیلی با محبت به او می‌گفتم داداش سلام علیکم، می‌گفت یا علی مدد، هیچ سلامی از من را جواب نداد.

بعد از شش ماه یک روز که رفتم پیشش گفت: چایی بریزم؟ گفتم: بریز. گفت: چایی‌ات را بخور. چایی را خوردم، با اشک به من گفت: تو من را از رو بردی، بالاخره من باید چه کار کنم؟ آن وقت به او گفتم این است و این است... گفت: روی چشمم. نه اینکه می‌خواست من را رد کند، جدی به من گفت که تو من را از رو بردی. بالاخره برگشت به پروردگار، به دین، به ترک حرام.

 

نصیحت یک مؤمن به استاد انصاریان

امیرالمؤمنین(ع) فرموده بود از گنهکار ناامید نشوید، یک روز، دو روز، یک هفته، یک ماه، دو ماه، سه ماه، پنج ماه، شش ماه دنبالش را بگیر؛ اگر جزو «فِي ضَلال» باشد زودتر، «فِي ضَلالٍ مُبِين» باشد دیرتر، بالاخره با خدا آشتی می‌کند، اما گروه دیگر «فِي ضَلالٍ بَعِيد» هستند، یعنی این‌قدر راهشان به رحمت پروردگار دور است که رحمت آنان را نمی‌گیرد، یعنی پیش نمی‌آیند، جلو نمی‌آیند، در ظلمات افتادند و به تعبیر قرآن «لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها»(انعام، 122) درنمی‌آیند.

من خیلی به این آدم علاقمند بودم، کم هم حرف می‌زد، هر وقت هم حرف می‌زد حرف خدا را می‌زد. یک سؤالی من خودم از او داشتم، رویم نمی‌شد بپرسم، بالاخره در تمام عمر منبر من دو بار آمد (در زمان زنده بودن او). یک منبر شب را آمد که سؤال را در آن منبر شب کردم، یک منبر صبح دهۀ عاشورا هم آمد. سؤالی که از او کردم، از مسجد آمدم بیرون و به او گفتم: من آدم شدم؟ یک نگاهی به من کرد و در سکوت رفت، در فکر رفت، اشکش به پهنای صورتش ریخت و گفت: نصفه آدم شدی، برو دنبال بقیش بگرد بلکه درست و حسابی آدم بشوی.

آن زمان هم من جوان بودم، شاید حدود سی و یک سالم بود، طلبه هم بودم، قم هم بودم، نه اهل سینما بودم و نه اهل گناهی بودم، نه اهل ظلمی بودم، نه اهل فسادی بودم؛ اما به من گفت نصفه آدم شدی، نصف دیگرش مانده، جاده را برو تا به آن برسی.

یک بار دیگر آمد پای منبرم یک مسجدی بود در دهۀ عاشورا در محله‌های قدیم تهران، نزدیک خانه‌اش بود. من شش صبح منبر می‌رفتم، آن وقت زمستان بود، اذان را می‌گفتند و آقا نمازش را می‌خواند و من منبر می‌رفتم. ساعت پنج و نیم بود من نشسته بودم، هنوز نماز صبح شروع نشده بود، دیدم با یک عبای زمستانی آمده و ته مسجد با تکیه به دیوار چمباتمه زده، خیلی تعجب کردم که این پامنبر برو نیست، چون می‌دانستم وابسته به دو سه تا منبر بود که نمونۀ آن منبرها الان در کل ایران وجود ندارد.

 

معنویت منبری‌های قدیم

دو سه تا منبری بودند که تمام منبرشان خدا بود و حال بود، یعنی وقتی روی منبر یکیشان ـ  من ده دوازده سالگی می‌رفتم ـ پای منبرش یک وقت روی منبر چمباتمه می‌زد، یک چیزی راجع به خدا می‌گفت، مجلس از گریه تکان می‌خورد. دو سه تا منبری صاحب نفس که هر دو سه تا را من دیده بودم. یکی از آنان هم یک منبری بود که من می‌رفتم پای منبرشان و تا طلبه شدم زنده بود. بچه مدرسه‌ای بودم می‌رفتم، بیشتر هم چهار جزء آخر قرآن را برای مردم می‌گفت. حدود یک ربع که از منبرش می‌گذشت معمولاً پنجاه دقیقه چهل و پنج دقیقه منبر بود، تا آخر منبر به پهنای صورتش روی لباس‌هایش اشک می‌ریخت. اینها منبری‌های این شهر بودند، اینها خیلی روی مردم اثر داشتند.

یک زمانی بازار تهران تربیت شدۀ اینها بودند، الان بازار یک درجه هم مثل آن روزگار نیست. جامعۀ فعلی ایران دیگر آن حال و آن معنویت را ندارند، چون آن دکترها را ندارند. ما را هم که می‌بینید زن و بچه داریم، خرج داریم، منبر می‌رویم برای مخارج زندگیمان؛ اما آنها منبر می‌رفتند که دست مردم را بگیرند، از «اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الْأَرْض»(توبه، 38)، از چسبیده بودن به زمین بلندشان کنند و به پروردگار برسانند.

این آن منبری‌ها را دیده بود و دیگر منبر امثال ما هیچ مزه‌ای برایش نداشت. روز ششم محرم بود، آمدم دیدم در یک عبای زمستانی چمباتمه زده، بغلش نشستم و سلام کردم، در حال بود، هنوز نماز شروع نشده بود، گفتم: چه عجب! گفت: برای گوش دادن منبرت نیامدم، من یک مسافرتی می‌خواهم بروم، الان هوا تاریک است، من دو سه تا را دارم که بهشان دل بستم و یکیشان تو هستی، آمدم از تو خداحافظی کنم، بقیه را هم نمی‌بینم. گفتم: ان‌شاءالله به سلامت، به خوبی، با برکت، با رحمت خدا.

من اصلاً نفهمیدم چه می‌گوید. در منبر شب، دامادش آمد و گفت: رفیقت از دنیا رفت. من تازه فهمیدم آمده بود خداحافظی از دنیا بکند و داشت آخرت می‌رفت. حوصلۀ اینها در نجات مردم بسیار قوی بود، آدم‌های بردباری بودند، اخلاق انبیا را داشتند.

نوح چند سال دنبال مردم رفت، افراد «فِي ضَلال» و «فِي ضَلالٍ مُبِين» را توانست نجات بدهد، حدوداً در نهصد و پنجاه سال هشتاد و چهار نفر شدند، ولی افراد «فِي ضَلالٍ بَعِيد» دیگر قابل نجات نبودند، سرطانی‌هایی بودند که سرطان در همه وجودشان ریشه دوانده بود و داروی نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و پیغمبر به هیچ عنوان در آنها اثر نداشت.

 

تهمت جادوگری به پیامبر اسلام

یک خطبه امیرالمؤمنین(ع) دارد، من یک سوم این خطبه را در قم ـ مدرسه فیضیه ـ یک سال درس می‌دادم، تمام نشد. امام یک خطبه دارندکه قوی‌تر از خطبه متقین است، آن را من درس دادم، تمامش را توانستم به اتمام برسانم که چاپ شده تحت عنوان «اوصاف اولیای الهی»، خیلی قوی‌تر از خطبۀ متقین و پربارتر است.

در این خطبه قاصعه که من یک سال درسی یک سومش را توانستم درس بدهم و به اینجایش نرسیدم. («فِي ضَلالٍ بَعِيد» را می‌گویم) امیرالمؤمنین(ع) می‌فرماید: قوم و خویش‌های خیلی نزدیک ما، عموهایمان، پسرعموهایمان، دایی‌هایمان، پسردایی‌هایمان، دامادهایشان که همه با پیغمبر هم مثل من قوم و خویش بودند و همه قوم و خویش ما بودند، یک روز آمدند پیش پیغمبر و گفتند: دوست داری ما مسلمان بشویم؟ فرمود: خیلی دوست دارم. گفتند: یک چشمه به ما نشان بده که ما اطمینان به صدق نبوت تو پیدا بکنیم، یعنی یقین پیدا کنیم راست می‌گویی.

الله اکبر از بدبختی بشر! چهل سال پیغمبر بین شما زندگی کرده یقین پیدا نکردید راست می‌گوید؟ چه دروغی در این چهل سال از او دیدید که حالا به او می‌گویید یک چشمه نشان بده ببینیم راست می‌گویی تا ایمان بیاوریم؟ پیغمبر بی‌اجازه پروردگار کاری نمی‌کند، این هم یکی از امتیازات انبیا بود، فرقشان با مردم این بود، نمی‌گفتند خودم می‌دانم، این را نمی‌گفتند که رأی خودم است. انبیای خدا «سَمِعْنا» فقط نسبت به پروردگار گوش بودند، «وَ أَطَعْنا» و مردم مؤمن واقعی هم «سَمِعْنا وَ أَطَعْنا»(بقره، 285) هستند، دیگر چیز سومی ندارند.

شما ببینید امام حسین(ع) روز بیست و هفت رجب از مدینه آمده بیرون، شش ماه مکه بوده، روز هشتم ذی‌الحجه از مکه آمده بیرون آمده تا کربلا حر پیاده‌اش کرده است. در روایات و در تاریخ ده جور آدم‌های مختلف به ابی‌عبدالله(ع) ایراد کردند یا سؤال کردند؛ آقا این سفرت درست نیست، این ایراد بود، آقا برای چه می‌روی؟ این سؤال بود.

یاران امام از سه چهار جا جمع شدند و کربلا شدند هفتاد و دو نفر، هفده نفرشان که اهل‌بیت بودند، چهره‌های بسیار برجسته ایمانی از کوفه آمدند کربلا، یعنی کوفه فکر کنم تا چهار پنج قرن بهترین انسان‌های مکتب اهل‌بیت را داشت و عجیب هم به دین خدا خدمت کردند. خاندان‌های فوق‌العاده علمی و تقوایی در کوفه زندگی می‌کردند، یک عده از این یاران حضرت اهل کوفه بودند، یک تعدادی اهل بصره بودند، یک تعدادی هم از مکه با حضرت آمدند که برای جاهای مختلفی بودند.

آنهایی که از مدینه با حضرت آمدند بیرون یک نفرشان به ابی‌عبدالله(ع) از مدینه تا روز عاشورا نگفتند این سفر را برای چه میروی؟ روز عاشورا نگفتند آقا جنگ نابرابر معقول است؟ یعنی هفتاد نفر مقابل سی هزار نفر، این درست است؟ یعنی ما را قانع کن، ابداً، در کنار امام واجب الاطاعه و تعیین شده من الله گوش بودند و طاعت. این ویژگی مؤمنان واقعی است «قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا» این اصلاً راه زندگی شصت هفتاد ساله اهل خداست.

پیغمبر منتظر امر پروردگار است، گوش بدهد یا گوش ندهد، گفت: چه می‌خواهید؟ گفتند: بگو این درختی که سر سی چهل متری است از ریشه زمین رابشکافد و بیاید جلو، امیرالمؤمنین(ع) می‌فرماید: پیغمبر درخت را دعوت کرد و درخت آمد جلو تا جایی که شاخه‌ها و برگ‌هایش روی سر و صورت ما بود، حس می‌کردیم.

پیامبر فرمود: درخت که آمد، مسلمان شوید. گفتند: نه، به درخت بگو با زبان عربی گویا به نبوتت شهادت بدهد. درخت شهادت بده، «انک رسول الله»، صدا را هم شنیدند. گفتند: به درخت بگو از وسط دقیق نصف شود. درخت نصف شد. بگو این دو نصفه عین اول به هم بچسبد. درخت بچسب. بگو برگردد سر جایش. امیرالمؤمنین(ع) می‌گوید: این آخرین خواستۀ آنان بود و دیگر چیزی نبود که بخواهند. درخت برگشت سر جایش و کل قوم و خویش‌هایمان یعنی بدون استثنا کل بلند شدند و گفتند جادوگرتر از تو در این عالم وجود نداشته است. این «فِي ضَلالٍ بَعِيد» است.

سلمان از ایران می‌آید مدینه، هیچ معجزه‌ای نمی‌خواهد فقط گوش می‌دهد به مطالب پیغمبر و با آن عقل خدادادی می‌بیند حق است، قبول می‌کند و می‌شود سلمان. یک عده‌ای هم «فِي ضَلالٍ بَعِيد» هستند، آنها بیمارانی هستند که خدا به پیغمبر می‌گوید: «ذَرْهُمْ فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُون»(انعام، 91) اینها را دیگر رها کن، دعوتشان نکن، با آنها حرف نزن، چرا؟ چون سیزده سال مکه دعوتشان کرد و ده سال هم مدینه، نپذیرفتند، قبول نکردند، اینها «فِي ضَلالٍ بَعِيد» بودند که هوای رحمت به آنان نخورد.

همۀ انبیا به ما یاد دادند که برای حل بعضی از مشکلات، سختی‌ها، رنج‌ها فقط توسل به پروردگار است و راه دیگری ندارند. خود انبیا هم از آدم تا پیغمبر اسلام ـ در شب‌ها من کل آیات مربوط به آنهایی را که خدا اسم برده برایتان می‌خوانم ـ با توسل به پروردگار یا گره مشکلاتی که مردم در زندگیشان می‌زدند و با امور دیگر باز نمی‌شد باز کردند، یا آن گرفتاری‌های به تعبیر روایات ترک اولایی که برایشان می‌آمد و ترک اولی عامل یک عارضه می‌شد، آن را با توسل به پروردگار حل می‌کردند.

 

سوگواره

(با خضر دانش یار شو ای موسی دل/ شاید کزین صحرا کنی طی منازل/ در چاه تن تا کی برا ای یوسف جان/ مصر حقیقت را تویی سلطان عادل/ از شهر تن جانا بباید رخت بستن/ زادی طلب تا فرصتی داری به منزل/ جز طاعت و خدمت نباشد زاده این راه/ جز دین و دانش نیست راه منشین تو غافل/ جز ذکر الله است هر ذکری ز شیطان/ جز یاد حق هر سود و سودایی است باطل)

آخرین لحظات است که با خواهر یک وداع جداگانه از دیگران داشت، خیلی برای زینب کبری فراغ ابی‌عبدالله(ع) سخت بود. امام او را دلداری داد، خواهرم جدم از دنیا رفت، پدرم، مادرم، برادرم. عرض کرد: حسین جان! آنها همه رفتند، من دلم به تو خوش بود، شما می‌روی و همۀ ما در کمال غربت قرار می‌گیریم، شما بگو بعد از شهادتت تکلیف ما زن و بچه چیست؟ حضرت فرمود: خواهرم «التوکل علی الله»، فقط به خدا تکیه کنید، به پروردگار اعتماد کنید.

مرکب را راند، یواش یواش از جلوی چشم خواهر دور شد تا وقتی دیگر خواهر برادر را ندید، نشست روی خاک (کجا رفتی که رفت از دیده‌ام دل/ به دنبال غمت منزل به منزل/ کجا رفتی که خونم خورد هجران/ کجا رفتی که کارم گشت مشکل/ الا ای همنشین دل کجایی/ نمیپرسی چرا حال من و دل/ به دریایی فکندی خویشتن را/ کزان موجی نمی‌آید به ساحل)

زینب دیگر ابی‌عبدالله(ع) را ندید تا وقتی وارد میدان شد، دید دور گودال را گرفتند و هر کسی با هر اسلحه‌ای دستش است به وجود مقدسش حمله می‌کند، اینجا بود که فریادش بلند شد «وا محمدا! وا علیا! وا حسنا! وا حسینا!»

 

تهران/ مسجدالرضا/ دهۀ اوّل جمادی‌الاول/ زمستان1397ه‍.ش./ سخنرانی چهارم

 

سخنرانی های مرتبط
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز