فارسی
دوشنبه 27 خرداد 1398 - الاثنين 13 شوال 1440

سخنرانی های استاد حسین انصاریان


مالکیت حق در برابر مملوکیت انسان

توبۀ آدم و حوا - شب دهم شنبه (29-10-1397) - جمادی الاول 1440 - مسجد الرضا (ع) - 10.84 MB -

مالک و مملوکپرداخت خمس و زکاتخمس سر وقت مغازه‌داربخشش مال قبل از مرگبخشیدن خرج شب عروسیتجملات زندگیملاک شرعی هفتم و چهلم مردهمعرفتمعنای گناه برای انبیاپذیرش توبۀ آدم و حواسوگواره

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین و المعصومین المکرمین».

 

توبۀ آدم و حوا با اعتقاد کامل هر دو به ربوبیت پروردگار مهربان عالم از افق قلبشان طلوع کرد. آنان از همۀ اسما و صفات حضرت حق کلمه «رب» را انتخاب کردند که در معارف الهیه به معنای مالکی است که به مملوکش نگاه تربیتی دارد، نگاه رشددهندگی دارد.

 

مالک و مملوک

آنان توجه به این حقیقت داشتند که او تنها مالک است و جهان مالک دیگری ندارد، توجه به این معنا داشتند که هر دوی ما مثل بقیه موجودات عرصۀ هستی مملوک هستیم، رها نیستیم، آزاد نیستیم، ما در دایرۀ مالکیت او قرار داریم و امکان خروج از این دایره وجود ندارد. مالکیت خدا هم قابل سلب نیست؛ چون مالکیت او مالکیت ذاتی است، اعتباری نیست.

ما انسان‌ها مالکیتمان اعتباری است، مالک خانه هستیم می‌فروشیم از ملکیت ما بیرون می‌رود، مالک جنس هستیم می‌فروشیم از ملکیت ما بیرون می‌رود؛ ولی از وجود مقدس او سلب مالکیت نمی‌شود که بگویم سلبش بکنم و بروم دنبال کار خودم، او هم دیگر کاری به کار من نخواهد داشت، این‌طور نیست.

مملوکیت ما هم ذاتی است، ما نمی‌توانیم ازخودمان سلب مملوکیت کنیم، ما مملوکیتمان واقعی است، ذاتی است، ابدی و همیشگی است. این برای مسئله مالکیت و مملوکیت است.

اگر کسی موفق به درک این معنا شود: «مالکیت ذاتی او، مملوکیت ذاتی خودش» تا آخر عمرش نسبت به چیزی احساس مالکیت واقعی نمی‌کند، حالش مصداق همان شعری است که قدیم‌ها پشت کامیون‌ها می‌نوشتند، شعر خیلی پرمعنایی بود، ما هم که در جاده‌ها قم و مشهد و جایی دیگر می‌رفتیم به یک کامیون که می‌رسیدیم بیشتر کامیون‌ها پشتش این شعر نوشته بود: (در حقیقت مالک اصلی خداست/ این امانت بهر روزی پیش ماست)

 

پرداخت خمس و زکات

آن وقت خیلی چیزها برای آدم ـ برای مؤمن حداقل ـ راحت می‌شود؛ یکی زکات است. وقتی من احساس مالکیت واقعی به مصادیق زکات نداشته باشم، سر خرمن زکات گندم و جو را می‌دهم، زکات گوسفند را می‌دهم، زکات گاو و شتر را می‌دهم، زکات طلا و نقره را می‌دهم، خیلی راحت می‌توانم به واجب الهی عمل کنم. این درک و احساس است.

رسول خدا به مأمور زکات فرمود: برو زکات فلان قبیله را بگیر و بیاور، آنها مالک شتر هستند. عرض کرد: چشم. آمد به یک پیرمرد سیاه چهره آفتاب‌خورده‌ای رسید که شتر می‌چراند، برای خودش هم بود، گفت: من فرستادۀ پیغمبر هستم، وقت زکات است زکات را بپرداز. گفت: من از جایم بلند نمی‌شوم، افسار هیچ شتری را هم نمی‌توانم بدهم دست تو، من نشستم این هم شترهایم است، برو شترها را ارزیابی کن و جوانترین و سرخروترین و گرانترین را جدا کن بردار برای پیغمبر ببر. من بلند نمی‌شوم چون اینها برای من نیست، اینها عنایت خداست، لطف خداست، محبت خداست.

این حال کسی است که احساس مالکیت خیالی و ریشه‌ای نسبت به خودش نمی‌کند؛ در پرداخت زکات هیچ سختش نیست، در پرداخت خمس که در سورۀ مبارکۀ انفال مطرح است ـ هیچ ربطی هم به غنائم جنگی ندارد که اهل سنت می‌گویند، یک موردش غنائم جنگی است نه همۀ آن ـ برای پرداختش هیچ مشکلی ندارند.

 

خمس سر وقت مغازه‌دار

من یک رفیق داشتم در یک شهر دیگر زندگی می‌کرد، خیلی من دوستش داشتم و از تهران دیدنش می‌رفتم. کربلا تازه آزاد شده بود، مشتاقانه بلند شد رفت کربلا و همان جا هم فوت کرد. سال خمسی ایشان 29 اسفند بود. این را کسی از خانواده‌اش برایم نگفته، خیلی با هم قاطی بودیم و شاهدش بودم.

جنس مغازه‌اش نزدیک دویست تا دویست و پنجاه نوع بود، سه روز مانده به 29 اسفند دیگر فروش نمی‌کرد، مشتری‌هایش هم او را می‌شناختند و می‌دانستند. از تمام اطراف آن شهر می‌آمدند جنس می‌خریدند، خیلی به او اعتماد داشتند، جنس‌هایش پاک بود. هر مشتری هم که به قول ما سر خرمن نمی‌توانست پول خریدش را بدهد، می‌گفت باشد سر خرمن دیگر، خیلی به مردم آسان می‌گرفت.

سه روز مانده به 29 اسفند در مغازه را از داخل می‌بست، دو سه تا هم شاگرد داشت، می‌گفت کل اجناس قفسه‌ها را بشمارید، شمردنی‌ها را جدا بنویسید، کشیدنی‌های در مغازه و انبار هم که نزدیک مغازه‌اش بود بکشید و وزنش را بنویسید. روز 28 اسفند چهار و پنج بعد از ظهر به‌دست می‌آمد، همان وقت سود یک سال قبلش را که به‌دست آورده بود چه مانده، تقسیم بر پنج می‌کرد.

ایشان با بانک هم کار نمی‌کرد با اینکه خیلی خرید و فروشش گسترده بود، یک کیسه متقالی داشت پول‌ها را می‌ریخت در کیسه، از آنجا تهران هم که می‌آمد بازار برای خرید چک نداشت، با پول ریخته شده در کیسه تهران می‌آمد، از بانک فراری بود. خودش می‌دانست، 29 اسفند خمسش را در کیسه می‌ریخت. یک عالمی در آن شهر بود که بسیار زاهد و اهل خدا و دل کنده از دنیا بود، من به او ارادت داشتم و می‌رفتم پیشش، نود سالش بود، مجتهد شده در نجف بود، خیلی انسان والایی بود، یک پارچه نور بود.

رفیق من خمسش را صبح 29 اسفند می‌برد می‌داد به ایشان، دو فروردین هم مغازه را باز می‌کرد، تا آخر عمرش این‌گونه بود. اعتقادش این بود که من گرده کشیدن بار کیفر خدا را در قیامت ندارم، می‌خواهید مسخره‌ام بکنید، بکنید. من آدم ضعیفی هستم، آدم کم طاقتی هستم، آدم ناتوانی هستم، خیلی‌ها برای جهنم رفتن توانمند هستند، خوش به حالشان که قدرت رفتن جهنم را دارند، من ندارم.

 

بخشش مال قبل از مرگ

آدمی که احساس مالکیت نکند در این دنیا حقوق مالیش را راحت می‌دهد، برای زن و بچه‌اش هم برنامه‌ریزی راحتی می‌کند، یعنی نمی‌گذارد بعد از مردن خودش جنگ و دعوا شود. امیرالمؤمنین(ع) ظاهراً به امام مجتبی(ع) می‌فرماید: «یا بنی! کن وصیا لنفسک» در اموالت خودت وصی خودت باش، به وصیت خودت عمل کن.

اعتماد به بعد از مردن خودت نداشته باش، هیچ طوری هم نمی‌شود، خیلی خوب است، آدم راحت است که بعد از مردنش بین زن و بچه‌اش، بین عروس و دامادهایش و بین افرادش اختلاف نمی‌افتد. من خودم که مالی در این دنیا نداشتم غیر از یک خانه که آن وقت که ساختم محصول چهل سال معلمی من بود، آن وقت جوان بودم از پنج صبح رفته بودم تا یازده شب، محصول کل چهل سال عمر آن وقت من چهار طبقه و نیم یک خانه شد.

حالا از منبر من پنجاه سال است گذشته، زن و بچه را بردم محضر و مطابق قرآن به نامشان کردم و گفتم بعد از من دعوایتان نشود و گرفتار ادارات و دادگستری و انحصار وراثت نشوید. مقداری پول هم برای خودم ماند که با آن در یک محلی در قم پنجاه متر زمین خریدم و دادم قبرم را کندند، حالا خودم هستم و لباس‌هایم و مقداری کتاب، هیچ طوری هم نشد.

بعضی‌ها می‌گویند به نام نکن بیرونت می‌کنند، بیرون کنند، مگر حالا به آنها واجب کردند که ما را نگه دارند یا واجب است که ما را دوست داشته باشند؟ ممکن است زن و بچه دلشان نخواهد ما پیششان باشیم، با احترام بگویند آقا دیگر نیا در این خانه، بالاخره یک اتاق که خدا نصیب آدم می‌کند که اجاره کند، هیچ هم به آدم برنمی‌خورد، یعنی برمی‌خورد؟

اگر من با این وضعم و آبرومندی‌ام یک جا بروم یک اتاق اجاره کنم چه عیبی دارد؟ این عیب‌ها را ما روی این برنامه‌ها گذاشتیم، اگر سه جور خورشت درست نکنم دو جور پلو درست نکنم بد می‌شود، بد چه می‌شود؟ قرآن می‌گوید بد است؟ روایات می‌گویند بد است؟ عقل می‌گوید بد است؟

 

بخشیدن خرج شب عروسی

من اگر عروسی دخترم را هتل شرایتون نگیرم خیلی بد می‌شود، چه کسی گفته بد می‌شود؟ در تهران دو تا خانواده ثروتمند و متدین قرار ازدواج پسر و دخترشان را گذاشتند، پدر دختر و پدر پسر حرف‌هایشان با هم تمام شد و گفتند که کجا عروسی را بگیریم؟ قبل از انقلاب گفتند هتل شرایتون. چند تا دعوت کنیم؟ پانصد تا ما پانصد تا شما. چقدر خرجش می‌شود؟ مثلاً آن زمان پنج میلیون خرجش می‌شد، حدود چهل و پنج شش سال پیش، آن وقت من یادم است. دوتایی به همدیگر گفتند: برای یک شب ما پنج میلیون تومان به نذر چه کسی، به عشق چه کسی بدهیم؟ چند تا مهمان شما چند تا مهمان ما خانه خودمان دعوت می‌کنیم.

آنها کارت چاپ کردند، هزار تا کارت، پانصد تا خانوادۀ داماد و پانصد تا خانوادۀ عروس، کارت‌ها را پخش کردند. روی کارت‌ها هم انشای خیلی جالبی نوشته بودند که عروسی پسر و دختر ما شب جمعه هتل شرایتون است، از تشریف آوردن شما به صرف شام خوشحال می‌شویم ولی آمدنتان را قبول کردیم، ممنون و متشکر، ما این پنج میلیون تومان خرج آن شب را دادیم به پنج تا خانواده، آنها هم پسر و دخترشان با همدیگر عروسی بکنند. این بد است؟ چه بدی دارد؟

 

تجملات زندگی

امیرالمؤمنین(ع) زمانی که رئیس‌جمهور بود پیراهنی که می‌پوشید می‌آمد نماز جمعه ده تا وصله داشت، کهنه شده بود، یک جایش پاره شده بود، یک جایش سوراخ شده بود، یک جایش خراب شده بود، با همان پیراهن می‌آمد روی منبر خطبۀ نماز جمعه را می‌خواند، هیچ وقت هم نگفت بد است، مردم هم نگفتند بد است. ما این‌قدر بد برای خودمان درست کردیم که زندگی را به خودمان از شب اول قبر تنگ‌تر کردیم.

چه چیز خوب است؟ اینهایی که کل آن را مردم بد می‌دانند همه پیش خدا خوب است، ولی مردم مارکش را عوض کردند و می‌گویند بد است دلیلی هم ندارد که ثابت بکنند چه بدی دارد؟ کسی که احساس مالکیت در برابر مالکیت خدا نمی‌کند، چون یک مالک عالم دارد او هم وجود مقدس اوست، بقیه مملوک هستند، مملوک هم در قواعد عقلی گفتند «العبد و ما فی یده کان لمولاه» بنده و هر چه در اختیار دارد خانه دارد، مرکب دارد، پول دارد، کارخانه دارد، همه متعلق به مولاست.

آن قاعده یک قاعده راستی است، چون هر کسی از مادر به دنیا آمده یک نصف جوراب هم پایش نبوده است؛ شبی هم که از دنیا می‌رود پنج شش متر پارچه اگر وصیت داشته باشد، می‌تواند به‌عنوان کفن بردارد ببرد، اگر وصیت هم نداشته باشد دو هزار میلیارد تومان در بانک داشته باشد، برای کفن کردنش باید از ورثه اجازه بگیرند و اگر ورثه اجازه ندادند بهشت زهرا باید به دفتر شهرداری بگویند این مرده کفن ندارد، یک کفن شهرداری بدهد. این داستان آدم است.

مدام می‌گویند بد است، پس چه خوب است؟ مال من است، کِی مال تو بوده؟ بعداً چطوری مال تو می‌ماند؟ تو که بین عریان به دنیا آمدن و با چهار پنج متر پارچه از دنیا می‌روی، این وسط حرفت چیست؟ جنس دوپا چه می‌گویی؟

 

ملاک شرعی هفتم و چهلم مرده

این پنجاه شصت ساله اخیر این‌قدر مردم مخصوصاً خانم‌ها ـ خیلی‌ها نه همه ـ حکم یجوز و لا یجوز درست کردند که در فرهنگ صد و بیست و چهار هزار پیغمبر یکیش نمانده است. فارسی یجوز یعنی خوب است، لا یجوز یعنی بد است. این‌قدر نشستند یجوز و لا یجوز درست کردند که اصلاً خود من طلبه سرم از کثرت یجوز و لا یجوز گیج می‌رود، چقدر مردم یجوز و لا یجوز اختراع کردند. بد است، خوب است. هیچ‌کدام هم ملاک دینی ندارد.

همین ختم‌هایی که برای مرده‌ها می‌گیرند که خیلی هم گران است، شب هفت‌هایی که می‌گیرند، شب چله‌هایی که می‌گیرند، شب سال‌هایی که می‌گیرند؛ هیچ ملاک شرعی ندارد، هیچ ملاک قرآنی ندارد. ما یک دانه اربعین در دنیا داریم که برای حضرت سیدالشهدا است، برای هیچ پیغمبر و امامی هم اربعین نگرفتند؛ ولی یک مردن چند میلیون تومان برای خانواده خرج می‌گیرد.

من در وصیت‌نامه‌ام به بچه‌هایم نوشتم مطلقاً راضی نیستم برای من ختم و هفت و چهلم بگیرید، هر کسی آمد به شما گفت ختم کجاست؟ به او بگویید آقا یک کسی در نمکزار افتاده، آن دیگر ختم ندارد. یجوز لا یجوز، چه خبر است؟ همین بد است و خوب است مردم را به یک مصرف‌گرایی کشیده که دیگر کسی نمی‌تواند علاج بکند و درستش بکند.

 

معرفت

عالم یک مالک دارد، این را آدم و حوا فهمیده بودند. معرفت چقدر گوهر گران‌بهایی است، (گر کیمیا دهندت بی‌معرفت گدایی/ ور معرفت دهندت بفروش کیمیا را) معرفت چقدر عالی است، نور است. (یک دو بیتی وقت مردن گفت افلاطون و مرد/ حیف دانا مردن و صد حیف نادان زیستن).

این زن و شوهر با اینکه نه مکتبی بود، نه مدرسه‌ای بود، نه دانشگاهی بود و نه استادی بود، همان یک مقدار «عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها»(بقره، 31) چراغ معرفت را در قلب اینها روشن کرده بود. آنان معرفت دارند که عالم یک دانه مالک دارد، معرفت دارند که ما دو تا مملوک هستیم، معرفت دارند که فرهنگ سالم یک دانه است و از خداست. یک مربی واقعی که قواعد تربیتی آن سالم است صددرصد خداست.

من مملوک که باید یک پارچه در اختیار خواست مالک می‌بودم، یک جایش را لغزیدم نه همه جایش را، مالک بزرگوار با کرامت من، به ما دو تا گفته که «وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ» ما از این حدود مملوکیت یک ذره بیرون آمدیم. می‌دانید که این بحثش خیلی مهم است که این نهی، نهی ارشادی بوده نه نهی تحریمی؛ ولی خدا از ما توقع ندارد که حتی نهی ارشادی هم پشت سر بیندازیم.

 

معنای گناه برای انبیا

خدا ما را خلق کرده، قلب ما به خواست او باز و بسته می‌شود، خون ما به خواست او در رگ و پی در جریان است، همه چیز به خواست اوست، هیچ چیز به خواست من نیست، توقع ندارد که من خلاف خواستۀ او قدمی بردارم؛ حالا من از حدود مملوکیتم یک بار یک قدم بیرون زدم آن هم نه بیرون تحریمی بلکه ارشادی. انبیا گناه نمی‌کنند، انبیا ترک اولی ممکن است داشته باشند ولی معصیت نمی‌کنند، گناه نمی‌کنند. لغاتی که در قرآن به انبیا نسبت داده شده معنیش با معانی اصطلاحی فرق می‌کند، علمای گذشتۀ ما مثل سید مرتضی که اعلم علمای مراجع در زمان خودش بوده یک کتاب بسیار با ارزشی دارد به نام «تنزیه الانبیاء» این لغات قرآن مانند «عصی»، «غوی»، «ضلّ» را به قدری زیبا مطابق شأن انبیا توضیح داده آدم حظ می‌کند.

اول سوره فتح خدا به شخص پیغمبر می‌گوید: «إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّر»(فتح، 1 و 2) من فتح مبینی که فتح مکه است برایت قرار دادم، آیه بعد معنیش این است تا تمام گناهان گذشته و گناهان آینده تو را بیامرزم، یعنی پیغمبر این‌قدر پرگناه بوده؟ گذشته پر از گناه و آینده پر از گناه، این بوده کلمه «ذنب»؟

شما کتاب‌های لغت را ببینید، من در ترجمۀ قرآن خودم تمام این مسائل را دقت کردم، «ذنب» یعنی دنباله، ستاره ذوذنب یعنی ستارۀ دنباله‌دار. «لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ» حبیب من نبوت تو یک دنباله‌هایی پیدا کرد، آمدند به تو گفتند دیوانه، این یک دنباله، مجنون دیوانه، آمدند گفتند کذاب، آمدند گفتند ساحر؛ اما الان که مکه فتح می‌شود من همۀ آن دنباله‌های که برای نبوتت پیدا شد همه را پوشاندم و از بین بردم. الان در مکه و مدینه و عربستان هیچ‌کس پیدا نمی‌شود به تو بگوید دیوانه، الان همه می‌گویند پیغمبر اسلام، همه می‌گویند عقل کل، همه می‌گویند هادی سبل، در آینده هم دیگر این حرف‌ها دنبالۀ نبوت تو نخواهد بود. این معنی ذنب است.

ذنب در این آیه به معنی گناه نیست که خدا به پیغمبر می‌گوید من همۀ گناهان گذشته تو و آیندۀ تو را با فتح مکه بخشیدم، اصلاً فتح مکه چه ارتباطی با گناه دارد؟ یعنی اسلام قوی شد، شخصیتت شناخته شد، دیگر تبعات و دنباله‌هایی نبوتت ندارد. کلمات عصیان، غوی، ظلم، ذنب نسبت به انبیا معانی خاص دارد.

 

پذیرش توبۀ آدم و حوا

این اعتقاد را ببینید، این اعتقاد به مالکیت ذاتی خدا و مملوکیت خودشان در توبه جلوه کرد؛ لذا از هزار اسمی که برای ما بیان کردند در جوشن کبیر، آدم و حوا با معرفت آن اصل کاری مربوط به توبه را انتخاب کردند. با این توضیحی که امشب درباره «رب» شنیدید ببینید آدم و حوا قلباً چه به خدا اعلام می‌کنند. ای مالک واقعی! ما دو نفر مملوک تو هستیم، از دایره مملوکیت یک ذره آمدیم کنار، این جفای بر خودمان بوده، «ظَلَمْنا أَنْفُسَنا»(اعراف، 23) به خودمان جفا کردیم. ظلم در اینجا به معنی ظلم فرعونی و نمرودی و معاویه‌ای و یزیدی و چنگیزی و نرونی و آتیلایی نیست، اینجا ظلم یعنی به خودمان جفا کردیم.

این اقرار با آن «ربنا» که از قلبشان تجلی داشت، این‌قدر به توبۀ اینها ارزش داد و قدرت داد که درجا توبه را به محضر وجود مقدس حق تلألؤ داد. بعضی‌ها می‌گویند، دیشب هم یکی به من گفت آنها وقتی از آن باغ آمدند بیرون مگر چهل سال در بیابان‌ها سرگردان نبودند و گریه می‌کردند تا قبولشان کردند؟ مگر جریمه نزدیک شدن به یک درخت چقدر است؟ مگر خدا ظالم است که چهل سال رابطه‌اش را با بنده‌اش قطع کند و به بنده‌اش بگوید برو دربه‌در شو؟ این‌قدر گریه کن و این‌قدر بزن در سرت تا من بگویم باشد، خدا این نیست که بعضی‌ها فکر کردند یا بعضی از مطالبی که در کتاب‌ها نوشتند که با آیات قرآن و دیگر روایات تناسب ندارد و هماهنگی ندارد، خدا این نیست.

«ظَلَمْنا أَنْفُسَنا» خدایا ما به خودمان جفا کردیم. اوج ادب را ببینید، نمی‌گویند که ترحمنا، بیا به ما دو تا رحم کن و اغفر لنا و ما را بیامرز، نه، چقدر ادب، چقدر ادب و تواضع «وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا» اگر به ما رحم نکنی، این غیر از این است که ما را بیامرز و دیگر دست از سر ما بردار. آنان گفتند اگر ما را نیامرزی، اگر به ما رحم نکنی؛ چرا این‌طور حرف زدند؟ چون دارند با مالک واقعی هستی حرف می‌زنند، یعنی محبوب ما اختیار دست توست، تو مالک هستی و می‌توانی ما را نبخشی، می‌توانی به ما رحم نکنی.

خدا می‌داند این آیه چه موجی از ادب دارد. «وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا» اگر نیامرزی، یعنی می‌توانی نیامرزی، می‌توانی هم بیامرزی «وَ تَرْحَمْنا» اگر به ما محبت نکنی، می‌توانی نکنی و می‌توانی محبت بکنی، اگر این اتفاق نیفتد یعنی ما دو نفر مورد آمرزش تو قرار نگیریم و مورد رحمت تو قرار نگیریم «لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِين»(اعراف، 23) تمام سرمایه‌های وجودی ما نابود شده، یعنی اگر مورد رحمت و آمرزش قرار نگیریم دیگر چه کار باید بکنیم؟ کجا باید برویم؟ پیش چه کسی باید برویم؟ راه نجات چیست؟ اصلاً همۀ درها به رویمان بسته است

اگر آمرزش و رحمتت را نصیب ما نکنی «لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِين» به زبان خودشان دو تا که ما نمی‌دانیم چه زبانی بوده، قرآن زبان آنها را تبدیل به این آیه کرده است، این «ن» لنکونن من الخاسرین در دهانشان بود. در سورۀ بقره می‌گوید: «فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ» من کلمات را بر جان آدم از طریق ربوبیتم جلوه دادم، ربوبیت من با کلمات و با جان آدم آمیخت «فَتابَ عَلَيْه» توبه‌شان را قبول کردم «إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيم»(بقره، 37) خدا کسی است که بسیار توبه‌پذیر و مهربان است.

این تقریبا دورنمایی از این آیۀ سوره اعراف در باب توسل بود. البته من از شب‌های اول حدود ده تا دوازده مورد توسل انبیا را از قرآن مجید یادداشت کرده بودم که برایتان توضیح بدهم که نشد. همین یک دانه مجلس را در ده شب گذراند.

(گر بماندیم زنده بردوزیم جامه‌ای کز فراق چاک شده/ ور بمردیم عذر ما بپذیر ای بسا آرزو که خاک شده)

 

سوگواره

(بیا تا در این عالم بداریم/ بیا تا پای دل از گِل برآریم/ بیا تا بردباری پیشه سازیم/ بیا تا تخم نیکویی بکاریم/ بیا تا همچو مردان ره دوست/ سراندازی کنیم و سر نخاریم/ بیا تا از فراق کوی محبوب/ چو ابر نوبهاری خون بباریم)

اعلام خودش بود که علی جان راضی نیستم این مردم در مراسم من شرکت کنند، دلش خون بود، رنجیده بود از مردم، با اینکه مردم شنیده بودند پیغمبر فرموده بود رضای زهرا رضای خداست، خشم زهرا خشم خداست، اما حقیقت و حق را پشت سر انداختند.

علی جان! بدن من را شب غسل بده، شب کفن کن، شبانه دفن کن. امروز گذاشت شب به نیمه برسد، تقریباً همۀ مردم مدینه خواب بودند، آمد در اتاق، بچه‌هایش هم دنبالش بودند. بچه بزرگش امام مجتبی(ع) هشت سالش است، بقیه هم یک سال تفاوت سنی دارند. با دو تا دستش جنازه را برداشت با اینکه نوشتند هیکل مطابق هیکل پیغمبر بود و سنگین باید می‌بود، اما یک نفر راحت از زمین بدن را برداشت.

امام صادق(ع) می‌فرماید از بدن مادرم غیر از پوست و استخوان چیزی باقی نمانده بود که سنگین باشد. بدن را آورد در حیاط، حسن جان! حسین جان! شما آب بیاورید من بدن مادرتان را غسل بدهم، اولین بار است در دنیا و آخرین بار که سه تا امام معصوم یک بدن را غسل می‌دهند.

بدن غسل داده شد، بدن را کفن کرد. بقیه جریاناتش را شنیدید، حالا که قبر را آماده کرده واقعاً طاقتش طاق شد، کنار قبر دو رکعت نماز خواند، خدایا به من کمک بده من زهرا را دفن کنم. بدن را روی خاک قبر گذاشت، بند کفن را باز کرد، صورت زهرا را روی خاک گذاشت.

(بر احوالم ببار ای ابر اشک از آسمان امشب/ که من با دست خود کردم گلم در گِل نهان امشب/ حسن گریان حسین نالان پریشان زینبین از غم/ چه سان آرام بنمایم من این بی‌مادران امشب/ زمین با پیکر رنجیده زهرا مدارا کن/ که این پهلو شکسته بر تو باشد میهمان امشب).

 

 

تهران/ مسجدالرضا/ جمادی‌الاول/ زمستان1397ه‍.ش./ سخنرانی دهم

سخنرانی های مرتبط
توبه جفا به خود نهی تحریمی نهی ارشادی مالکیت خمس و زکات
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز