فارسی
سه شنبه 30 بهمن 1397 - الثلاثاء 13 جمادى الثاني 1440

سخنرانی های استاد حسین انصاریان


شرایط پذیرش توبه

توبۀ آدم و حوا - شب نهم جمعه (28-10-1397) - جمادی الاول 1440 - مسجد الرضا (ع) - 10.16 MB -

پذیرش توبهبهشتی شدن با یک بار توبهاستحباب یا وجوب حجابعلت از بین رفتن ارزش‌ها در غربمالک و مملوکظلم به نفسنه به شیاطینسوگواره

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین و المعصومین المکرمین».

 

متن زیبای پرمعنای توبۀ آدم و حوا از سورۀ مبارکۀ اعراف بیان شده است و قبولی این توبۀ واقعی و درست در سورۀ مبارکۀ بقره آمده است. «قالا رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِين»(اعراف، 23) این متن توبه یکی از بهترین توسلاتی که در عالم به پروردگار شده است.

متن قبولی توبه این است: «فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيم»(بقره، 37) که این آیه هم مطلب کم ندارد. آیه اول می‌خواهد بگوید اگر توبۀ شما از همۀ خلأهایتان، کمبودهایتان، عیب‌هایتان و نقص‌هایتان یک توبه درست و صادقانه و واقعی باشد، قبولی آن حتمی است. آیۀ دوم اطمینان می‌دهد به این که توبۀ شما به این سبک از جانب پروردگار عالم پذیرفته می‌شود، سبکش هم «تلقی کلمات» است، «تاب علیه» است، بیان تواب بودن و رحیم بودن پروردگار است، این متن قبولی است.

 

پذیرش توبه

البته نیازی هم نبوده که قبولی را به ما بفهمانند و اعلام بکنند، به ما فرمودند اگر توبه صادقانه باشد پذیرفته است، ما بعد از توبه صادقانه دیگر نباید شک کنیم، تردید داشته باشیم، دودل باشیم، مطلب را در باطن خودمان دو لنگه کنیم قبول شد یا نشد؟ قبول می‌شود یا نمی‌شود؟ این دودلی و این دو لنگه کردن مطلب خلاف قرآن است.

خداوند می‌فرماید: «غافِرِ الذَّنْبِ وَ قابِلِ التَّوْب»(غافر، 3) واژۀ «قابل» که قبلاً هم در همین سخنرانی شنیدید اسم فاعل است و دلالت بر استمرار دارد؛ یعنی این‌طور نیست که من تا یک زمان معینی توبه را قبول بکنم و آن زمان که بگذرد دیگر قبول نکنم.

روایات ما هم امیدهای عجیبی به مردم گناهکار می‌دهند برای اینکه گناهشان را ادامه ندهند و در لجنزار امور ابلیسی دست و پا نزنند تا بمیرند. در روایات امید تا اینجا داده شده که تا قیامت برپا نشده توبه قبول است؛ اما وقتی که نفخ صور پدید شد، دیگر توبه قبول نیست.

البته این حرف‌ها هم خیلی مهم است، معنی آن این نیست که خداوند «غافِرِ الذَّنْبِ وَ قابِلِ التَّوْب» است، شما هر چقدر دلت می‌خواهد گناه بکن و پشت سرش هم توبه کن؛ این را نمی‌خواهد بگوید بلکه آیات توبه قرآن می‌خواهد بگوید گنهکار قابل درمان است، با توبه که درمان شد دیگر باید توجه بکند دوباره بیمار نشود، چون بیماری روی بیماری به تعبیر قرآن رجس علی رجس قلب و جان را می‌کشد.

زین‌العابدین(ع) در اولین مناجات «خمسه عشر» این مطلب را دربارۀ گناه دارند «أمات قلبی عظیم جنایتی» این گناهان بزرگ دلم را کشت، دلم مرد، دلم را میراند.

 

بهشتی شدن با یک بار توبه

این آیات شریفه دعوت‌کننده به توبه و دلخوشی دادن به گنهکار به اینکه توبه‌ات قطعاً قبول است و آمرزیده هستی، این نباید برای ما دلخوشی و دلگرمی باشد برای اینکه گناه و توبه را تکرار بکنیم. روایت خیلی جالبی امام هشتم دارند که می‌فرمایند: توبه و شکستن توبه، دوباره توبه و شکستن توبه و همین‌طور استمرار این کار استهزاست، مسخره است، آن هم مسخره کردن پروردگار. آدم و حوا مگر چند بار توبه کردند؟ یک بار. حر بن یزید مگر چند بار توبه کرد؟ یک بار. گنهکاران زمان پیغمبر چند بار توبه کردند که شرح حال خیلی‌هایشان در روایات هست؟ یک بار.

یک کسی در راه مکه توبه کرد، شیعه هم نبود ولی شیعه شد، به مکه هم نرسید، در «اصول کافی» در باب توبه است، این شخص از دنیا رفت. خیلی از شیعیان کاروان گفتند که این عمری شیعه نبوده، حالا توبه کرد و به اهل‌بیت برگشت، فکر نمی‌کنیم خدا این توبه را قبول بکند، با هم بحث داشتند. شیعه‌ها رفتند مکه اعمال را انجام دادند و برگشتند مدینه، یکی از افراد آن کاروان آمد خدمت امام صادق(ع)، حضرت فرمودند: می‌خواهی راجع به توبۀ آن مرد بپرسی که با همدیگر بحث داشتید؟ توبه‌اش قبول شد و اهل بهشت شد. یک بار توبۀ واقعی کرد.

حالا متن توبه را بررسی کنیم. «قالا رَبَّنا» یعنی این دو تا با اعتقاد یقینی به اینکه او هم مالک ماست و هم مربی ماست، «رب» یعنی مالکی که جنبۀ تربیت‌کنندگی دارد. ما روزی ده بار به‌صورت واجب دو بار در نماز صبح، چهار بار ظهر و عصر، چهار بار هم مغرب و عشا می‌خوانیم «الحمدلله رب العالمین» ای وجود مقدسی که مالک جهانیان هستی و پرورش‌دهندۀ ایشان هم هستی. از یک جهت مالک هستی، از یک جهت یک فرهنگ تربیت‌کننده داری؛ این فرهنگ تو نسبت به کل موجودات فرهنگ تکوینی است، نسبت به انسان فرهنگ تشریعی است که جلوۀ تام فرهنگ تشریعی‌اش در ارتباط با خداوند قرآن مجید است. این زن و شوهر به پروردگار دارند می‌گویند ما منکر مالکیت تو نیستیم، ما مملوک هستیم، ما طبل استقلال نمی‌زنیم.

 

استحباب یا وجوب حجاب

یک بار من انگلستان دهۀ آخر صفر منبر می‌رفتم، یک جوانی ـ یک خانمی ـ که ذاتاً انگلیسی است یعنی نسل اندر نسل اهل این مملکت است یک روز بعد از منبر به من گفت می‌خواهد شما را ملاقات کند. گفتم: عیبی ندارد، اینجا می‌خواهد بیاید محل منبر؟ گفت: گمان نکنم اینجا بیاید ولی یک دفتر خیلی خوبی دارد آنجا می‌خواهد شما را ببیند، شما اگر دلت می‌خواهد بیا. گفتم: من می‌آیم حرفی ندارم. گفت: پس فردا می‌آیم دنبالتان شما را می‌برم.

ما رفتیم دفتر این خانم، خودش بود و دخترش، یک دختر شانزده هفده ساله. با شرمندگی باید بگویم که حجاب این دختر و این مادر از حجاب هشتاد درصد زنان ایران بهتر بود، یعنی آن حجابی که قرآن در سورۀ مبارکۀ احزاب و نور با لغت‌های مختلف عنوان کرده است.

بوی وجوب حجاب از آیات استشمام می‌شود، مستحب یعنی دلم خواست انجام می‌دهم و دلم نخواست انجام نمی‌دهم، اگر مستحب بود خدیجه کبری هم گاهی دلش می‌خواست از منزلش تا مسجدالحرام بی‌حجاب می‌رفت، اگر صدیقه کبری دلش می‌خواست بیرون می‌آمد و برود سر قبر پیغمبر یا سر قبر عمویش در احد بدون حجاب می‌رفت، مستحب که انجامش واجب نیست، یا مریم کبری مادر مسیح؛ این معلوم می‌شود خدیجه کبری دریافت وجوب داشته، فاطمه زهرا دریافت وجوب داشته است.

آیات هم امر دارد، امر الهی، معنی وجوب دارد. در روزگار ما چهل پنجاه سال است به‌خصوص در این چهل ساله اخیر، هر کسی از راه رسیده دلش خواسته آیات را هر جوری میلش بوده ترجمه کرده، تفسیر کرده و سخنرانی هم کرده، مردم هم که بیشتر خوشحال به اباحه هستند، به اینکه مقید نباشند، اینها بیشتر در تخریب حجاب قرآن به مردم کمک دادند.

حجاب هم مانع هیچی نیست، حجاب مانع علم و رشد نیست، مانع بزرگ شدن معنوی نیست. یک کتابی داریم ما شش جلد است، شش تا پانصد صفحه یعنی سه هزار صفحه. من نویسنده‌اش را دیده بودم، یعنی تا بیست و پنج شش سالم شد نویسنده‌اش زنده بود، حدود صد جلد کتاب نوشته، این یک دانه است که البته انشا و قلم برای هفتاد هشتاد سال پیش است به نام «ریاحین الشریعه» گل‌های باغ دین. در این شش جلد از زمان بعثت، زنان دانشمند و باوقار و باحجاب و عالمه و نویسندۀ‌ شیعه شرح حالشان را بیان کرده است. یکی از این زنان موهای جلوی سرش را هم نامحرم ندید، همه با حجاب قرآن بودند.

 

دیدار استاد انصاریان و بانو امین

همین خانم امین در اصفهان که در تخت فولاد مقبره خیلی شکیلی برایش ساختند، آخرین شاگردش هم که صد و یک سالش بود، دو سال پیش از دنیا رفت. من اصفهان منبر می‌رفتم، ایشان پیغام داد دلم می‌خواهد شما را ببینم. ایشان کتاب‌های من را دیده بود و دوست داشت قیافۀ من را هم ببیند. نمی‌دانست کتاب‌ها زیباست ولی قیافه تاریک است. گفتم: چشم.

من رفتم دیدن ایشان، یک دنیا نور و یک دنیا علم روی تخت نشسته بود جلوی من، در سن صد و یک سالگی بودند، با اینکه قرآن می‌گوید زنان از وقتی که یائسه شدند خیلی دیگر ضروری نیست حجاب را آنچنان رعایت کنند، یعنی وقتی از ریخت افتادند دیگر از شصت می‌روند بالا، نامحرم قیافه‌شان یا مویشان را ببیند عیبی ندارد، آن هم همین مقدار را اجازه می‌دهد قرآن نه همۀ بدن را؛ ولی این خانمی که آگاه به قرآن بود که دیگر پوشش برایش واجب نیست، وقتی که من در زدم به ایشان گفتم آمدم، ایشان دستور داده بود که چادر روی روسری من بیندازید و با روسری و چادر یک ساعت با من ملاقات داشت.

ایشان یک جهانی از علم بود، صد سال حجاب، کجا حجاب جلوی رشدش را گرفت؟ استادش خانم امین طبق اجازاتی که مراجع آن زمان داده بودند و یکیشان مرحوم آیت‌الله العظمی آقا سید علی آقای نجف آبادی که می‌گفتند اعلم علمای شیعه است و این خانم فقه و اصولش را پیش ایشان خوانده بود، اجازه داده بود به ایشان ـ من اجازه‌نامه‌اش را دارم ـ که ایشان مجتهد مطلق و جامع الشرائط است الا اینکه یکی از ویژگی‌های مرجع تقلید که در رساله‌ها نوشتند که باید مرد باشد که من خیلی فلسفۀ مطلب و ریشۀ کار را نمی‌دانم.

 

علت از بین رفتن ارزش‌ها در غرب

وقتی وارد دفتر این خانم در لندن شدم، خودش و دخترش حجابشان از هشتاد درصد حجاب‌های فعلی خانم‌های ایران بهتر بود. حجاب آنها چادر بود؛ هم روسری که جلب نظر نکند روی سرش بود و هم چادر بلند روی سرش بود، دخترش هم همین‌طور. من نشستم، بنا شد من اول صحبت بکنم. حدود پنجاه سالش بود، خیلی پیر نبود، شکسته نبود، شاداب بود، نشاط داشت. عرض کردم که اگر اجازه بدهید من یک سؤالی را مطرح کنم. گفت: مطرح کن. گفتم: جامعۀ غرب که انگلستان هم یک بخشش است، چرا مردان و زنانش از همۀ ارزش‌های انسانی ـ ارزش‌های الهی هم نگفتم ـ تخلیه شدند و پیاده شدند؟ همۀ ارزش‌های اخلاقی لگدمال شده، عفت برای زن، غیرت برای مرد، حیا برای مرد و زن اصلاً ریشه‌کن شده، چرا؟

ایشان گفتند: شما بیشتر از من وارد قرآن هستید، این علت دارد و علتش هم این است که خدا می‌فرماید: «وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ...» حالا او دارد می‌خواند، یعنی یک خانمی که پدر و مادر انگلیسی دارد به من قرآن یاد می‌دهد، چقدر هم زیباست «وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُون»(حشر، 19).

«فسق» قبل از نزول قرآن به معنی درآمدن خرما از قلافش بوده است. وقتی عرب‌ها می‌رفتند باغ می‌دیدند خرما از آن غلافش درآمده و دیگر قابل چیدن است می‌گفتند «فسق النخل» یعنی خرما رسید؛ اصلاً این فسق در کلام عرب در باغ‌های خرما به کار گرفته می‌شد، یعنی از جلد درآمد. «أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُون» یعنی از چهارچوب انسانیت با همۀ وجودشان درآمدند و دیگر انسان نیستند. «أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَل»(اعراف، 179) با همه علمی که دارند، علم ظاهری که آدمیت نمی‌آورد.

 

مالک و مملوک

معنی آیه این است مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند، خدا هم به کیفر این فراموشی آنان را دچار خودفراموشی کرد. تمام اروپا و آمریکا و یک بخشی از مشرق هشتاد نود سال زندگی می‌کنند و توجه به این معنا ندارند که مملوک پروردگار هستند. آنان خودشان را آزاد می‌دانند که ما گیر هیچ جا نیستیم، زیر بلیط هیچ‌کس نیستیم، زیر پرچم هیچ‌کس نیستیم.

اصلاً شما حساب بکنید ببینید امکان خروج از مملوکیت مالک هستی وجود دارد؟ یعنی می‌شود من از چهارچوب مملوکیت درآیم که مالک بشوم و مالک خودم هم بشوم و همانی بشوم که گاهی همین ایرانی‌ها می‌گویند. می‌روی درِ خانۀ همسایه آپارتمان است که آقا مقداری صدای تلویزیون خود را کم کنید، صدای فیلم را کم کنید، صدای موسیقی را کم کنید. خیلی قیافۀ شدیدی می‌گیرد که چهاردیواری خانه‌ام است، اختیارش را دارم.

این خودفراموشی است که من خودم را یادم برود مملوک هستم و مالک دارم و مالک من از من تا ابد سلب مملوکیت نمی‌کند، از خودش هم سلب مالکیت نمی‌کند. این همانی است که دیشب یا اینجا یا در خانه‌هایتان خواندید امیرالمؤمنین(ع) به پیشگاه حق می‌گوید «و لا یمکن الفرار من حکومتک» امکان فرار منِ مملوک از مالکیت تو نیست.

این مردم انگلیس را می‌بینی، آمریکا را می‌بینی، کشورهای غربی را می‌بینی، اینها دچار بیماری خطرناک خودفراموشی شدند، اصلاً یادشان نمی‌آید که مملوک حق هستند؛ ولی آدم و حوا به این حقیقت توجه داشتند والا می‌شد مقدمه توبه را این‌طور قرار بدهند قالا یا الله، یا غفور، یا کریم، یا ودود، چرا گفتند «ربنا»؟ یعنی محبوب ما! ما توجه داریم که مملوک تو هستیم، مملوک نیازمند به مالک است، مالک می‌تواند نیاز مملوک را برطرف کند، مالک می‌تواند درد مملوک را درمان کند، مالک می‌تواند خلأ مملوک را جبران کند.

این اعتقاد و این که ما فرهنگ تربیتی غیر از فرهنگ تو را قبول نداریم، ما تابع فرهنگ تو هستیم که دینت است، نه تابع لنین هستیم، نه تابع استالین هستیم، نه تابع مانیفست کمونیست هستیم، نه تابع کارل مارکس هستیم، نه تابع دکارت هستیم، نه تابع کانت هستیم، نه تابع ارسطو و افلاطون هستیم، ما تابع دین تو و انبیای تو هستیم؛ ما تابع فرهنگ دیگر نیستیم، فرهنگ دیگر را به نام فرهنگ تربیتی و رشددهنده قبول نداریم، این اعتقاد است.

آدم و حوا با این اعتقاد با پروردگار عالم حرف می‌زنند خود، این اعتقاد اعتقاد ارزشی است؛ یعنی مملوک را و عبد را قدرت این اعتقاد به وجود مقدس مالک و مربی نزدیک می‌کند، فاصلۀ بین او را که آن درخت ایجاد کرد. «وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ» این فاصله‌ای که بین این مرد و زن و نزدیک شدن به آن درخت ایجاد کرد، آنان با اعتقاد به مملوکیت خود و اعتقاد به اینکه فرهنگ تو خیر دنیا و آخرت ما را تأمین می‌کند، از این دوری نزدیک می‌شوند. این یک جمله، آیۀ «قالا رَبَّنا».

 

ظلم به نفس

بارک الله! خوش به حال آدمی که غرور ندارد، تکبر ندارد، خودبینی ندارد، عجب ندارد، وقتی نصیحتش می‌کنند نمی‌گوید برو من صد تا پیراهن بیشتر از تو پاره کردم تو می‌خواهی من را نصیحت کنی. اگر صد تا پیراهن پاره کردن ارزش دارد قیچی خیاطی که تا حالا سه هزار تا پیراهن پاره کرده، چهار هزار تا پارچه کت و شلواری پاره کرده است. چقدر خوب است انسان غرور نداشته باشد، پشت پردۀ کبر و خودبینی پنهان نباشد.

این مرد و زن به حضرت حق گفتند: «ظَلَمْنا أَنْفُسَنا» ما دو تا به دست خودمان به خودمان جفا کردیم. خیلی جالب است که نمی‌گویند تقصیر شیطان است، جفای به خود که تقصیر او نیست، او یک دعوت کرد. خدا گفت: «وَ لا تَقْرَبا» ایشان به این دو تا گفت: إقربا؛ فرق بین سخن خدا و ابلیس یک «لا» بود، پروردگار فرمود: «لا تَقْرَبا» یعنی مصلحت نیست، به خیرتان نیست، لا یعنی کار ضرر دارد، شیطان آن لا را انداخت و گفت: إقربا، بروید جلو از هیچی نترسید.

 

نه به شیاطین

شیطان دعوت کرد نه اینکه دست و پای حوا و آدم را بست، خواباند در بهشت، روی سینه‌شان دهانشان را به زور باز کرد و میوۀ آن درخت را چپاند در دهانشان و در حلقشان فرو کرد، این کار را که نکرد، چون چنین تسلطی هم نداشت.

شیطان چند بار در قرآن می‌گوید: «وَ ما كانَ لِي عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطان»(ابراهیم، 22) من اصلاً قدرتی بر شما ندارم، من تسلطی ندارم، «إِلاَّ أَنْ دَعَوْتُكُم» همۀ قدرت من دعوت کردن است. بیا این پول را بردار، شما به من بگو نمی‌خواهم؛ برو زنا کن، بگو نمی‌خواهم؛ برو این گیلاس مشروب را بخور ببینیم چه می‌شود، بگو نمی‌شود؛ تو مزه سیگار را بچش، نمی‌خواهم؛ یک دعوت است، در مقابل دعوت‌های ابلیس خدا یک «لا» به ما یاد داده است.

از مدینه تا روز عاشورا که عمرسعد درخواست جلسۀ خصوصی کرد بین دو لشکر امام قبول کرد، نشستند در آن چادر، از مدینه تا آنجا انواع مأمورهای یزید از ابی‌عبدالله(ع) خواستند بیا با این یزید بیعت کن تا کار به کشت و کشتار نکشد، زندگی آرامی داشته باش، مدینه باش، راحت باش. ابی‌عبدالله(ع) از مدینه تا روز عاشورا یک جواب دادند، در کتاب‌ها هم هست «لا و الله» سوگند به خداوند من جواب شماها را نمی‌دهم. یک شیعه هم باید همین‌طور باشد.

آدم و حوا به ما یاد می‌دهند که ما تقصیر را گردن ابلیس نینداختیم، چون او زورش به ما نمی‌رسید. به خدا بگوییم ما را ببخش او ما را این‌طور ورشکسته کرد، نه، او دعوت کرد بیایید ورشکسته شوید، شما باید به او می‌گفتید که دعوتت را قبول نمی‌کنیم؛ این است که گفتند: «ظَلَمْنا أَنْفُسَنا» ما به خودمان جفا کردیم.

ما اگر جفاکار هم شدیم به بنده تو، به موجود تو، به غیر خودمان جفا نکردیم؛ ما که اخلاق فرعون و نمرود و ترامپ را نداریم، ما جفا کردیم اما به خودمان، نه زنِ من به من جفا کرده و نه منِ آدم به حوا جفا کردم، «ظَلَمْنا أَنْفُسَنا» خودمان استقلالی به خودمان جفا کردیم. آدم می‌گوید من به خود جفا کردم، حوا هم می‌گوید من به خود جفا کردم.

این اقرار و این راستگویی و اینکه در کلام تقلب نکردند که بگویند گردن اوست، خدا که می‌داند گردن او نیست، دروغ که نمی‌شود گفت، گردن خودشان بود. اکنون این‌گونه توبه کردن که دریا دریا ادب و صداقت در آن است، اقیانوس اقیانوس تواضع در آن است، خاکساری در آن است، اقرار درست در آن است؛ معلوم است که آدم را به وجود مقدس حق مقرب می‌کند، خدا هم خیلی راحت و بی‌دغدغه و بی‌معطلی توبه را قبول می‌کند. در کمیل خواندیم «یا سریع الرضا» ولی با این توبه.

 

سوگواره

(هر که آئین حقیقت نشناسد ز مجاز/ خواجه در حلقه رندان نشود محرم راز/ یا به بیهوده مبر نام محبت به زبان/ یا چو پروانه بسوز از غم و با درد بساز/ مگذارید قدم بیهوده در وادی حق/ کاندرین مرحله بسیار نشیب است و فراز/ آن‌قدر حلقه بزن بر در درگاه خدا/ تا به روی دلت از عشق گشایند راز)

شب شنبه است، روزی را که گذراندید متعلق به امام عصر بود. قسم می‌خورم که برای تو گریه می‌کنم، صبح گریه می‌کنم، شب گریه می‌کنم، «لاندبنک صباحاً و مساءً» اگر اشک چشمم تمام شود خون برایت گریه می‌کنم، بر آن وقتی که ذوالجناح برگشت صدای شیهه‌اش را که شنیدند دیدند صدا عوض شده، پا می‌کوبد. اولین کسی که از خیمه دوید بیرون سکینه بود، دید یال اسب غرق خون است، زین اسب واژگون است. این دختر با محبت چنان فریاد کشید که هشتاد و چهار زن و بچه بیرون ریختند، منظرۀ اسب را دیدند، امام زمان می‌فرماید به سر و صورت و سر لطمه می‌زدند، سینه می‌زدند، موهایشان را پریشان می‌کردند، با پای برهنه همه با هم دویدند به‌طرف میدان کربلا، وقتی رسیدند همه دیدند «و الشمر جالس علی صدره علیه السلام» شمر با آن بدن سنگین روی آن بدن مجروح ناتوان نشسته است.

 

تهران/ مسجدالرضا/ دهۀ اوّل جمادی‌الاول/ زمستان1397ه‍.ش./ سخنرانی نهم

 

سخنرانی های مرتبط
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز