فارسی
سه شنبه 28 آبان 1398 - الثلاثاء 22 ربيع الاول 1441

آفرینش برای تحقق خصلت‌های انسانی


توبۀ آدم و حوا - شب پنجم دوشنبه (24-10-1397) - جمادی الاول 1440 - مسجد الرضا (ع) - 10.45 MB -

دو طایفه از نسل بشراستدلال شیطان روز قیامتخاطرۀ هدایت از کشف حجابخصلت اول، خلافتخصلت دوم، سجودخصلت سوم، معرفتخصلت چهارم، هدایتتفاوت لغوی بشر و انسان در قرآنزندگی به سبک حیوانات متمدنبهشت آدم و حواسوگواره

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین و المعصومین المکرمین».

 

گره بعضی از مشکلات کلید حلی از امور مادی و افراد انسانی ندارد و با توسل به وجود مقدس پروردگار عالم به‌طور یقین حل می‌شود. البته شرایط توسل را هم باید رعایت کرد که در موقع خودش شرایط را عرض می‌کنم.

 

دو طایفه از نسل بشر

آدم به‌خاطر تحقق چند خصلت آفریده شد که این خصلت‌ها در قرآن کریم بیان شده است؛ این خصلت‌ها چشمۀ جاری در فرزندانش هم قرار داده شد، یعنی خصلت‌هایی که آدم به‌خاطر آنها آفریده شد وقف او نبود بلکه ارادۀ پروردگار بر این بود که این خصلت‌ها در نسلش تا قیامت جاری شود.

نسل آدم بر دو طایفه تقسیم شدند؛ یک طایفه سرزمین وجود خودشان را آماده جریان آن خصلت‌ها کردند و در آنها جاری شد، یک عده‌ای هم به اختیار خودشان نه با اجبار کسی آن خصلت‌ها را نخواستند و به خاطر نخواستن کافر شدند، یا مشرک شدند، یا منافق شدند، یا فاجر شدند، یا فاسق شدند. نوع این تعبیراتی که قرآن مجید دربارۀ کسانی که خود را به دست خود محروم کردند بیان می‌کند.

 

استدلال شیطان روز قیامت

آیات قرآن دلالت صریح دارد که روز قیامت احدی از کافران و مجرمان و مشرکان و فاسقان و فاجران نمی‌توانند گناه خود و محرومیت خود را گردن شیاطین تاریخ بیندازند، این به گردن انداختن را نه خدا قبول می‌کند و نه خود شیاطین، آنها هم در محضر خدا حرف دارند، در مقابل همه کافران و مشرکان و هم‌پالکی‌هایشان حرف می‌زنند.

حرف شیطان در قرآن نقل شده که به تمام گمراهان تاریخ می‌گویند کار گمراهی شما کار ما نبوده، این استدلال شیاطین است: «وَ قالَ الشَّيْطانُ لَمَّا قُضِيَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ وَ ما كانَ لِي عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ»(ابراهیم، 22) من چنان قدرتی نداشتم که آزادی شما را نابود بکنم و شما را وارد به کفر و فسق و فجور و هر گناهی بکنم، تنها قدرتی که من داشتم این بود «إِلاَّ أَنْ دَعَوْتُكُمْ» من فقط به گناه شما را دعوت کردم، به اعتقادات خلاف حق شما را دعوت کردم، با زبانم با قلمم، با ماهواره‌ام، با سایتم، با مقالاتم «إِلاَّ أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي» شما هم دعوت من را قبول کردید، می‌خواستید قبول نکنید.

کفر شما و فسق شما و شرک شما به من چه؟ «فَلا تَلُومُونِي» شما حق ندارید در این صحرای محشر من را سرزنش کنید و در سر من بزنید «وَ لُومُوا أَنْفُسَكُمْ» در سر خودتان بزنید، خودتان را سرزنش کنید. این حرف شیطان و شیاطین و ابلیس در روز قیامت در پیشگاه پروردگار است. خداوند هم ردّش نمی‌کند فقط این گفتگو را با مریدهایش در قرآن نقل کرده ولی عکس‌العملی هم در قیامت نشان نمی‌دهد؛ چون می‌بیند شیطان اینجا که دیگر نمی‌تواند دروغ بگوید، این حرفش راست است «إِلاَّ أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي» من به هر گناهی شما را دعوت کردم، شما هم آزاد بودید، عقل داشتید، پیغمبر و قرآن و امام داشتید، می‌خواستید گوش ندهید.

مجرمین و کافران و مشرکان، بدبخت‌ها در قیامت چوب دوسر طلا هستند؛ یکی اینکه اربابشان در سرشان می‌زند، یکی اینکه خودشان باید در سر خودشان بزنند.

  

خاطرۀ هدایت از کشف حجاب

من یک بی‌سواد سوادکوهی بودم، آمدم زمانی که شما چهارده میلیون جمعیت بودید گفتم نباید حجاب داشته باشید، می‌خواستید این دعوت من را قبول نکنید. شما چهارده میلیون نفر بودید و من یک نفر بودم، زور من که به شما نمی‌رسید، من سلطه‌ای روی شما نداشتم، خیلی از خانم‌ها هم دعوت من را نپذیرفتند، خیلی از آقایان هم دعوت من را در بی‌دین شدن نپذیرفتند، خیلی از آقایان هم دعوت من را که با زنان بی‌حجابتان بیایید در مجالس عمومی نپذیرفتند.

نخست‌وزیر خود این شیطان ـ هدایت ـ که شش سال نخست‌وزیرش بود و قبرش هم در همین محل است، در کتاب «خاطرات و خطرات» که حدود هشتصد صفحه است می‌نویسد: یک جرم این آدم دعوت کردن مردها با خانم‌هایشان بود که بی‌حجاب بیایند در مجلس عمومی، از من هم دعوت کرد ولی من ناموسم را نبردم، هیچ‌طوری هم نشد، نهایت این بود که به من می‌گفت برو از نخست‌وزیری گمشو و من می‌آمدم در خانه، بیشتر از این که نبود! نهایت این بود که می‌گفت این را اعدام کنید، من شهید راه حق می‌شدم.

 

خصلت اول، خلافت

این یک طایفه از بنی‌آدم که خصلت‌های بی‌نظیر عظیمی که پروردگار عالم، آدم را برای آنها آفرید نپذیرفتند. این خصلت‌ها چیست؟

خصلت اول؛ من به ترتیبی که قرآن دارد برایتان بیان می‌کنم، قرآن کاملاً این خصلت‌ها را رده‌بندی کرده است. فکر کنم اولین و آخرین جلسه بوده در عالم خلقت که گویندۀ جلسه پروردگار است و مستمع جلسه کل فرشتگان هستند «وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَة»(بقره، 30) از این آیه درمی‌آید که جریان خلافت در ما هم کاملاً جاری شده است.

کلمه «جاعل» فاعل است در زبان عرب، معنای مضارعش را می‌دهد نه ماضی. مضارع «یجعل» است، فعل مضارع دلالت بر پیوستگی می‌کند، یعنی این کاری که من می‌خواهم بکنم همواره روی زمین در جریان است. «خَلِيفَة» الف و لام ندارد، اگر الف و لام داشت در ذهن ملائکه یک فرد مشخص معلومی می‌آمد، آن هم یک دانه فرد که من روی زمین یک جانشین می‌خواهم درست بکنم که شما نسبت به او ذهنیت دارید؛ چون آن «الف و لام» می‌شد «الف و لام عهد ذهنی» یعنی قبلاً با شما صحبت کردم و حالا می‌خواهم آنی که در ذهن شماست آن را خلق بکنم.

«جاعل» دلالت بر پیوستگی می‌کند، یعنی این «جعل» من یک بار نیست و ادامه دارد. «خَلِيفَة» الف و لام ندارد، نکره است و دلالت بر جنس می‌کند، یعنی همۀ انسان‌ها. اولین انسان آن شخص معین است که اسمش آدم است. «إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَة»، خلیفه یعنی چه؟

خلیفه در فارسی یعنی نایب مناب، یعنی من کسی را به جای خودم می‌گذارم دو ماه می‌خواهم بروم کربلا که به کارهای من وارد است و کارهای من را می‌تواند انجام بدهد، آدم امینی است، آدم بصیری است، آدم آگاهی است. شخصی که به جای خودم قرار می‌دهم خود من نیست، شخص دوم است، نمونۀ من که نیست، مالک اموال من مثل من نیست، مالک خانه و مغازۀ من مثل من نیست، کارهای من را می‌خواهد انجام بدهد که من انجام می‌دادم و نیستم، این نایب مناب.

اینجا با زبان علمی‌تر و با زبان عرفانی‌تر که اهل حقیقت در کتاب‌هایشان نوشتند این است که من می‌خواهم کسی را در زمین قرار بدهم که وجودش به مانند آئینه است برای منعکس کردن صفات من، یک موجودی شریف، بزرگ، جواد، سخیّ، آگاه، با اراده، آزاد، اهل صدق است؛ آن صفاتی که از من قابلیت انعکاس در دیگری دارد به اندازۀ سعۀ وجودی می‌خواهم خلق بکنم و جانشین من در این حقایق بشود. این خصلت اول است.

گفتگوی فرشتگان در قرآن مجید آیات سی به بعد سورۀ بقره هست، می‌توانید مراجعه کنید.

 

خصلت دوم، سجود

این موجود را معتدل و آراسته آفریدم. «سَوَّيْتُه» سوا یعنی با اعتدال، یعنی یک ریخت زیبا، نه هیولا، نه دیو، نه مانند حیوانات، یک هیکل معتدل آراسته و با بنیان «فَإِذا سَوَّيْتُه»(حجر، 29) این کار را که کردم یعنی هیکل‌سازی کردم، هیکل‌سازی عادلانه، هیکل‌سازی درست و متناسب، «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي» اینجا خیلی‌ها آیه را اشتباه کردند، البته نه شیعه، اگر هم شیعه اشتباه کرده باشد تعدادش خیلی کم است، شیعۀ منحرف این اشتباه را کرده، شیعه‌ای که مثل خیلی‌ها قائل به وحدت وجود و وحدت موجود است که هر دو دور از فرهنگ اهل‌بیت است.

آنها می‌گویند که وقتی یک تکه از روح خودم را در او گذاشتم، نه این درست نیست؛ معنی خیلی روشن است «فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي» از جانب خودم حیات در او دمیدم، وقتی زنده شد و این حیات در این هیکل معتدل قرار داده شد «فَقَعُوا لَهُ ساجِدِين» این از شما مهمتر است و بر شماست که در برابر او سجده کنید.

اینجا واقعاً برای ما روشن نیست که این سجده‌ای که خدا به ملائکه فرمودند از قبیل همین سجده‌هایی است که ما در نماز داریم؛ یا به معنی لغوی است یعنی کمال احترام، عزت، تواضع را در برابر او بیاورید، یعنی شانه بالا نیندازید در مقابلش، او بالاتر است، او موجود خاصی است، او موجود ویژه‌ای است، تکبر نکنید، در مقابلش خودبینی نکنید؛ یا معنیش این است که سجدۀ معهود را در برابر او انجام بدهید، من خلق می‌کنم و یک خواسته‌ام هم برای خلقت او بعد از خلافت این است که سجده کنید. این خصلت دوم است.

 

خصلت سوم، معرفت

خصلت سوم، «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها»(بقره، 31). من دربارۀ این آیه خیلی تحقیق کردم، چون تفسیر قرآن می‌نوشتم که تمام شده در سی و پنج جلد هشتصد صفحه است، اینجا گیر بودم «عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها» این علم کامل چه علمی است؟ بعد از اینکه آدم از آن باغ آباد بیرون آمد باز هم علم به او تعلیم داده شد و معلوم می‌شود که آن «كُلَّها» یک علم ویژه بوده، یک علم خاص بوده است.

در مورد «عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها» من به این نتیجه رسیدم، اتفاقاً این مطلب بویی هم در روایات امام ششم دارد، این «الْأَسْماءَ كُلَّها» اسمای حسنای پروردگار است «وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى»(اعراف، 180)، یک علم ویژه‌ای که خداوند با عنایت کردن این علم ویژه به آدم، او را از طریق نود و نه اسم اتصال حقیقی به خودش داد که از طریق این اتصال بتواند فیوضات الهیه را جلب بکند؛ مثل این کابل‌های برق که خودش برق ندارد ولی رشته‌های مختلفی در این کابل است، نود و نه رشته، بیست رشته، سی رشته که این رشته‌ها قدرت دارد برق را بگیرد و به یک شهر ده میلیون نفری پخش بکند، این نود و نه اسم کابل ملکوتی الهیه بوده بین قلب آدم که جای معرفت به این نود و نه تا بوده و پروردگار که استعداد جذب فیوضات الهیه را به‌طور کامل داشته باشد. این سومین خصلت است.

 

خصلت چهارم، هدایت

«قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمِيعاً» این هبوط معنای خاصی دارد، این هبوط به معنای از آن سیاره بیفتید روی زمین نیست، آن هم جای خودش قابل بحث است. چهارمین خصلت «قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمِيعاً فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً» من در روی زمین شما را تنها نمی‌گذارم، برق هدایتم را برایتان می‌فرستم «فَمَنْ تَبِعَ هُدايَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُون»(بقره، 38) آنی که واقعاً با همۀ جان و دل و عقل، اهل هدایت من است، از تمام ترس‌های منفی و غصه‌های منفی در مصونیت است.

 

تفاوت لغوی بشر و انسان در قرآن

این خصلت‌ها را به صورت لغت با هم بشنویم: خلافت، سجود، معرفت، هدایت. حالا لیاقت پیدا کرد با اینها نه با بدن، چون این بدنی که به بنی‌آدم داده بزرگ‌تر و قوی‌تر و بخورترش را به حیوانات بزرگ عالم داده، به شتر داده، به گاو داده، به خرس داده، به حیوانات قوی جنگلی مثل شیر و ببر داده، به گورخر داده؛ بدنی که به ما داده یک بدن معمولی است، نه به محکمی آنهاست و نه به بزرگی آنهاست.

خداوند به ما دست و پا داده به آنها هم داده، پوست داده به آنها هم داده، شکم داده به آنها هم داده، دست و پا داده به آنها هم داده، بچه‌دار شدن داده به آنها هم داده، زنده بودن داده به آنها هم داده، مردن به ما داده به آنها هم داده، ارزش ما به بدن ما نیست، حالا هر چه هم دربارۀ بدن حرف بزنیم. اشتباه غرب این است که تمام ارزش‌ها را متمرکز در بدن کرد؛ خانه برای بدن، کارخانه برای بدن، تجارت‌خانه برای بدن، هواپیما برای بدن، قطار برای بدن، ماشین برای بدن، علم برای بدن. الان دانش اروپا و دانش آمریکا در غیر از بدن کجا هزینه می‌شود؟ تمامش هزینۀ بدن می‌شود.

پروردگار عالم ارزش ما را به بدن قرار نداد، این که گفت خلیفه، سجده، معرفت، هدایت، تمامش معنوی است و مربوط به جنبۀ انسانی ماست نه جنبه بشری ما. قرآن مجید از سورۀ بقره تا جزء سی‌ام هر کجا که فقط می‌خواهد خلقت خالی ما را بیان بکند، خلقت خالی یعنی منهای انسان و انسانیت، می‌گوید: «إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِين»(ص، 71) نه انسانا. من می‌خواهم یک بدن درست و حسابی درست بکنم، بشر به کار برده؛ اما هر کجا که جنبه‌های معنوی ما در کار است یا رفته سراغ قلب ما، یا عقل ما، یا جان و روان ما که در این زمینه آیه فراوان است.

 

زندگی به سبک حیوانات متمدن

آنجایی که همه چیز وقف بدن شده چون این موجود بدنی نتوانسته حتی برابر با حیوانات زندگی کند، در قرآن مارک بدتر به او زده «أُولئِكَ كَالْأَنْعام بَلْ هُمْ أَضَل»(اعراف، 179) آنجاهایی که نتوانسته روح و عقل و قلب را به بازار خلافت، به بازار مسجودیت، به بازار معرفت ملکوتی و به بازار هدایت بیاورد، آنجا گفته «كَالْأَنْعام»، یا گفته «بَلْ هُمْ أَضَل»، «يَتَمَتَّعُونَ» تمتع یعنی بهره‌وری از همه چیز که این هم بدون علم نمی‌شود. بهره‌وری کامل از همه چیز که بعضی‌هایش را من اسم بردم «الَّذِينَ كَفَرُوا يَتَمَتَّعُونَ وَ يَأْكُلُونَ كَما تَأْكُلُ الْأَنْعامُ وَ النَّارُ مَثْوىً لَهُم»(محمد، 12).

ارزش اینها مساوی با شتر و گاو و خرس و شیر است، «وَ النَّارُ مَثْوىً لَهُم» دوزخ جایگاهشان است. قیامت هم به آنان بگویند برو بهشت بدن‌ پای حرکت به طرف بهشت را ندارد، دستی که از نعمت‌های بهشت استفاده کند را ندارد، شکمی که از نعمت‌های بهشت بخورد ندارد، چشمی که با آن چهرۀ پاک انبیا و ائمه و اولیا را در بهشت زیارت بکند ندارد، گوشی که صدای من را بشنود ندارد، «وَ لا يُكَلِّمُهُمُ اللَّهُ‏ وَ لا يَنْظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ لا يُزَكِّيهِم»(آل‌عمران، 77).

هر چه که عالم به علوم مادی وارد به قیامت بشود، این علم را بیست میلیون سال قبل مورچه‌ها داشتند، مورچه‌ها در دامداری هنوز قوی‌تر از ما هستند، مورچه‌ها در کنسرو کردن گوشت‌هایی که مصرف می‌کنند هنوز قوی‌تر از ما هستند، مورچه‌ها در چهار طبقه ساختمان‌سازی زیرِ زمین در بیابان‌ها که در سال صد دفعه سیل می‌آید و یک قطره‌اش وارد لانه نمی‌شود خیلی قوی‌تر از ما هستند. ما هنوز یک باران زیاد می‌آید کل شهر لنگ می‌شود، شهرها لنگ می‌شوند، اروپا لنگ می‌شود، آمریکا لنگ می‌شود؛ ولی مورچه‌ها در ساختمانشان لنگی پیدا نمی‌شود. سیل می‌آید از روی لانه رد می‌شود، روزنه پیچیدن آب در لانه را ندارد.

خیلی از حیوانات از بشر امروز متمدن‌تر هستند. شما کارخانه‌های ریسندگی را حساب بکنید، هنوز کارخانه‌ای نیست که نخ به نازکی عنکبوت بسازد که از صدها هزار لایۀ آن تار نازک به وجود بیاید. هنوز بشر نخی مانند ابریشم تولید نکرده ولی یک کرم تولید می‌کند. هنوز بشر غذایی که میکروب در آن اثر نگذارد نساخته، هزار سال در کوه‌ها این عسل بماند، در برف و باد و باران و زمستان و تابستان هیچ عیبی پیدا نمی‌کند، بشر درست نکرده ولی زنبور میلیون‌ها سال است عسل تولید می‌کند که هیچ میکروبی به او راه ندارد.

ارزش ما به بدن نیست که حالا خانه‌ام را علم کنم، ماشینم را علم کنم، کت شلوارم را علم کنم، کارخانه‌ام را علم بکنم، خورد و خوراکم را علم کنم، در این زمینه هنوز ما در برابر حیوانات ورشکسته هستیم.

این فرمایش امیرالمؤمنین(ع) است: «اصْلُ اَلْإِنْسَانِ لُبُّهُ وَ عَقْلُهُ دِينُهُ وَ مُرُوَّتُهُ حَيْثُ يَجْعَلُ نَفْسَهُ» انسانیت ما به این چهار خصلت است، حالا که این خصلت‌ها در او تجلی کرد، ارزش پیدا کرد که بهشت برود.

 

بهشت آدم و حوا

امام باقر(ع) می‌فرمایند، این را مرحوم طبرسی در «مجمع البیان» هم دارند، طبرسی آدم کمی نیست، طبرسی تفسیرش برای قرن نهم است، مرجع تقلید سنی‌های مصر دستور داد با پول اوقاف مصر این تفسیر ده جلدی را چاپ کنند و چاپ کردند، خیلی تفسیر با ارزشی است. ایشان آنجا از قول امام باقر(ع) نقل می‌کند که این جنت یک باغ آباد به تمام معنا در کرۀ زمین بود، در همین منطقۀ شامات و نزدیک دریای مدیترانه، اگر بهشت قیامت باشد اصلاً با آیات جور درنمی‌آید چون هیچ‌کس را از بهشت قیامت بیرون نمی‌کنند، هر کسی وارد بهشت قیامت شود ابدی است ولی آدم را از آن باغ آباد بیرون کردند. در بهشت جای غصه و نگرانی و لغزش نیست، ولی در بهشت آدم هم لغزش پیدا شد و هم نگرانی و هم غصه.

آماده‌ هستی که من تو را غرق در یک نعمت عظیمی در یک بهشتی که همه چیز دارد قرار بدهم «وَ قُلْنا يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ»، «اسْكُنْ» نشان می‌دهد که آن باغ محل آرامش کامل بود. خداوند به او نگفت ادخل الی هذا المنزل، ادخل الی هذا الدار، ادخل الی هذا البیت، فرمود: «اسکن» یعنی اینجا جای آرامش است، جای راحت برای خودت و برای همسرت است.

ما نمی‌دانیم این باغ آباد چند هزار درخت داشته، نمی‌دانیم چند جور میوه داشته، فقط می‌دانیم که پروردگار به او فرمود: «کُلا» خودت و خانمت یعنی زن و شوهر شریک زندگی هستند، دوتایی مورد احترام من هستید، اگر دارم حرف می‌زنم با دوتایی شما هستم، اگر دارم بهشت برایتان قرار می‌دهم برای دوتایی شماست، اگر می‌گویم آرامش برای دوتایی شماست، یعنی زن و شوهر باید در آرامش زندگی کنند، یعنی زن و شوهر باید در زندگی همه چیز برای هر دویشان باشد، امتیاز در اینجا وجود ندارد، من و تو وجود ندارد.

«وَ كُلا مِنْها رَغَداً حَيْثُ شِئْتُما» گواراست هر چه در این باغ است. گوارا یعنی بدون اینکه دل درد بگیرید، سردرد بگیرید، حصبه بگیرید، سکته کنید، گوارایتان است تمام این نعمت‌ها؛ اما آدم و ای همسر آدم «وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ» یک دانه درخت است، به آن نزدیک نشوید. در اینجا کلمه ممنوعه هم ندارد که در کتاب‌ها آمده شجره ممنوعه، پروردگار روی محبتش یک نهی ارشادی به آدم کرد مثل نهی دکتر که می‌گوید شما سه چهار روز ترشی نخور، خربزه نخور، اما نمی‌گوید اگر ترشی بخوری می‌میری، یعنی تهدید نمی‌کند، می‌گوید آقای بیمار این مواد برایتان خوب نیست بخورید، بیماریتان خوب شدنش عقب می‌افتد، ولی مردنی در کار نیست.

نهی خداوند ارشادی است، به این یک درخت نزدیک نشوید و اگر نزدیک بشوید، نمی‌گوید نخورید نزدیک نشوید، یعنی فرزندان آدم به گناه نزدیک نشوید، اصلاً نمی‌گویم گناه نکنید می‌گویم نزدیکش نرو، «لا تَقْرَبا» نه فکری نزدیک گناه برو و نه عملی. «وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِين»(بقره، 35) چون غیر از این مرد و زن هیچ‌کس هنوز در دنیا نبود، «ظالمین» یعنی از جفاکاران به خودتان می‌شوید. اینجا ظلم به معنی لغتی اصطلاحی نیست، به معنی جفاست، جفا یعنی چه؟ در لغت عرب یک معنی جفا دور شدن است، چون اگر به این درخت نزدیک شوید از کل درخت‌ها دور می‌شوید، به خودتان جفا نکنید.

بقیۀ داستان که اصلاً با داستان امشب قابل مقایسه نیست، خیلی نکات مهم و فوق‌العاده و بزرگ دارد، برای فردا شب به خواست خدا بماند.

 

سوگواره

(خوشا آنان که در این صحنۀ خاک/ چو خورشیدی درخشیدند و رفتند/ خوشا آنان که بذر آدمیت/ در این ویرانه پاشیدند و رفتند/ خوشا آنان که در میزان وجدان/ حساب خویش سنجیدند و رفتند/ خوشا آنان که بار دوستی را/ کشیدند و نلغزیدند و رفتند)

نهیب با محبت کار همیشه‌اش بود نه بار اولش، نهیب با محبتی با دو تا رکاب اسب به اسب زد. ایشان تمام حقوق حیوانات را رعایت می‌کردند. امام دید اسب که با یک نهیب پرش داشت اصلاً حرکت نمی‌کند، خم شد دید دختر سیزده ساله‌اش سکینه جلوی اسب است، پیاده شد عزیزش را روی دامن نشاند. بابا الان که می‌روید میدان مثل چهارده پانزده باری که رفتید برمی‌گردید؟ امام فرمود: نه عزیز دلم، اینبار دیگر برنمی‌گردم.

سکینه گفت: بابا حالا که می‌روی و برنمی‌گردی بیا دست ما را بگیر و به مدینه برگردان، ما با این اشرار به وطن برنگردیم. امام با کنایه به دختر فهماند «لو ترک القطا لنام»، اگر می‌توانستم، اگر همه راه‌ها را به رویم نبسته بودند شما را خودم برمی‌گرداندم. یک درخواست تو از من کردی و من نتوانستم جوابت را بدهم، حالا من از تو یک درخواست دارم. سکینه بلند شد و سر بابا را به سینه گرفت، ابی‌عبدالله(ع) را بوسید و گفت: بابا از من چه درخواستی دارید؟ فرمود: می‌خواهم که این‌قدر جلوی چشم من اشک نریزی، دخترم این اشک ریختن تو قلب من را آتش می‌زند «لا تحرقی قلبی بدمعک حسرة/ ما دام منی الروح فی جثمانی».

 

تهران/ مسجدالرضا/ دهۀ اوّل جمادی‌الاول/ زمستان1397ه‍.ش./ سخنرانی پنجم

 

 

سخنرانی های مرتبط
پربازدیدترین
هدایت خلافت سجود معرفت آدم و حوا حیوانات خصلت‌های انسانی
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز