فارسی
چهارشنبه 27 شهريور 1398 - الاربعاء 18 محرم 1441

سخنرانی های استاد حسین انصاریان


تسلیم در برابر بلای الهی

توبۀ آدم و حوا - شب سوم شنبه (22-10-1397) - جمادی الاول 1440 - مسجد الرضا (ع) - 11.52 MB -

سخن عرفا در برابر مشکلاتجواب پروردگار به سؤال فرشتگان هنگام خلقت آدمتسلیم در برابر ذبح اسماعیلانواع مشکلات و کلید حل آنهاتفاوت ترس انبیا و ترس مردمبرقراری رابطه با روحانیتتبلیغ دین بدون زبانآخوند دزدامام جماعت وظیفه‌شناسصابرین چه کسانی هستند؟پدری صبور در سوگ فرزندسوگواره

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین و المعصومین المکرمین».

 

در این مسئله سخن بود که برای همه انسان‌ها چه دین‌دار و چه بی‌دین تا در دنیا زندگی می‌کنند سختی‌ها و مشکلات و رنج‌ها پیش می‌آید، راه فراری هم از این مسئله قرار داده نشده است.

این مشکلات گاهی به دست خود انسان برای خودش به وجود می‌آید «وَ ما أَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِك»(نسا، 79)؛ گاهی این مشکلات را بی‌تقواها، اهل ستم، اهل کبر برای انسان به وجود می‌آورند؛ گاهی هم مشکلات به عنوان ابتلائات الهی از ناحیه پروردگار متوجه انسان می‌شوند.

 

سخن عرفا در برابر مشکلات

اهل دل و اهل حال مشکلات و ابتلائاتی که از جانب خدا متوجه ایشان می‌شود، به‌خاطر آن معرفتی که به نظام هستی و خود پروردگار دارند برایشان شیرین است. این یک خط شعر شرح حال آنهاست (از درد منالید که مردان ره دوست/ با درد بسازند و نخواهند دوا را). این همان «الهی رضیً بقضائک» است، این همان خشنودی قلبی از پروردگار مهربان است که یک زبان حالشان هم در قرآن بیان شده «لَنْ يُصِيبَنا إِلَّا ما كَتَبَ اللَّهُ لَنا»(توبه، 51) جز آنی که وجود مقدس او رقم زده به ما نمی‌رسد.

حرف ایشان این است (هر چه از دوست می‌رسد نیکوست)، حرفشان این است (یکی درد و یکی درمان پسندد/ یکی وصل و یکی هجران پسندد/ من از درمان و درد و وصل و هجران/ پسندم آنچه را جانان پسندد). «رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ»، جمله دوم برای اینهاست «وَ رَضُوا عَنْه»(بینه، 8) کاملاً از خدا خوشنودند و نسبت به پروردگار عالم شاد هستند و راحت هستند و محال است که این اهل دل، اهل حال، اهل خدا با پیش آمدن ابتلائات از خدا پیش کسی شکایت کنند.

 

جواب پروردگار به سؤال فرشتگان هنگام خلقت آدم

آن وقتی که پروردگار به کل فرشتگان فرمود: «إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ»(بقره، 30)، این مطلب که عرض می‌کنم ذوقی نیست سند دارد. ملائکه سؤال کردند روی زمین می‌خواهی یک جنسی را بیافرینی که «يَسْفِكُ الدِّماءَ» قتل می‌کند، قاتل است، خونریزی می‌کند، «يُفْسِدُ» تبهکاری می‌کند. این که ملائکه پرسیدند نظرشان به جنس انسان بود که مادی است، خاکی است، اهل اینجاست، اینجا هم محل تنازع است، محل کشمکش است، محل ستیز است، مردم با مردم، پدر با بچه‌اش، بچه با پدرش، مادر با دختر، پدرزن با داماد، پدرشوهر با عروس، شریک با شریک، این درک را فرشتگان از خلقت ظاهر انسان داشتند، سؤالشان هم فقط برای کشف حقیقت بود، برای ایراد نبود، یعنی چرا نبود در سؤالشان، فقط سؤالشان این بود «أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ»(بقره، 30) و پروردگار جواب داد: «إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ» آنی که من از این موجود می‌دانم شما نمی‌دانید.

چه زمانی به آنان سرّ مطلب را که نمی‌دانستند در میان گذاشت و گفت؟ وقتی که وجود مقدس ابی‌عبدالله(ع) بعد از دیدن هفتاد و یک داغ، آن هم داغ کسانی که اهل سنت هم نقل کردند پیغمبر اکرم فرمود آقای مردم جهان شهدا هستند، آقای شهیدان شهدای کربلا هستند، آقای شهیدان کربلا حضرت حسین است، خود ابی‌عبدالله(ع) شب عاشورا فرمودند: «فانی لا أعلم اصحاباً خیراً من اصحابی» من از امشب تا ابتدای خلقت انسان، از امشب تا روز برپا شدن قیامت بهتر از این هفتاد و یک نفر را سراغ ندارم، اگر بود من آگاه می‌شدم ولی نیست. این «لا اعلم» عین علم است، یعنی اصلاً موضوعش وجود خارجی ندارد.

چنین داغ‌هایی از چنین انسان‌هایی که در عالم خلقت ویژه هستند، تک هستند، سخت است. ایشان داغ دیده، صدای هشتاد و چهار زن و بچه چون نزدیک میدان بودند به گوشش می‌خورد، گرسنه‌اش است، تشنه است. آنهایی که کربلا را روایت کردند خودشان بودند، این را زین‌العابدین(ع) می‌فرماید: نفس را که می‌کشید، از روزنه‌های زره خون بیرون می‌زد، یعنی سراپای بدن زخم بود.

تمام این وضعیت را شما در نظر بگیرید، ایشان در یک چنین موقعیتی صورتش را گذاشت روی خاک و شروع کرد به گفتن «الهی رضیً بقضائک، صبراً علی بلائک، تسلیماً لامرک» خدا به فرشتگان گودال را نشان داد و فرمود: «إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ» که می‌گفتم این است.  موجودی بزرگتر از این هم می‌شود؟ با شرافت‌تر، با کرامت‌تر، صابرتر و با استقامت‌تر از این هم می‌شود؟ واقعاً دیگر تا جهان هست بزمی چنین نبیند به خود آسمان و زمین.

 

تسلیم در برابر ذبح اسماعیل

یک وقت هم ابتلا که در شکل یک سلسله مشکلات ظهور می‌کند مستقیم از طرف خودش است؛ یعنی بنده‌اش پیشش در عبادات، در کارهای خیر، در درستی، در صفا، در سلامت، نمره‌اش هجده است و پروردگار عالم نمی‌پسندد این نمره را، برایش ایجاد ابتلا می‌کند که نمره‌اش بشود بیست، یعنی تا منتهی درجۀ انسانیت با نردبان ابتلائات برسد. این شخص هم از این نردبان بالا می‌رود و هیچ برایش مهم نیست، این هم زبان حال آنهاست (ندانم که خوش یا که ناخوش کدام است/ خوش است بر ما که او می‌پسندد).

این حال عجیبی است، اسم این حالت را قرآن «تسلیم» گذاشته است. «إِذْ قالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ» پروردگارش به ابراهیم گفت در همۀ امور خودت را در آغوش من رها کن، «قالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِين»(بقره، 131) او هم اعلام کرد که من با همۀ وجودم خودم را رها کردم.

این حالت تسلیم بود که قبلاً برای ابراهیم ایجاد شده بود، بعد از نود سال که بچه‌دار نشده خدا یک پسر به او داده، پسر شده سیزده چهارده ساله، به او می‌گوید: «إِنِّي أَرى‏ فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ»‏ من در عالم رویا که برای انبیا عالم ملکوت بوده و ورود به عالم غیب بوده، به من گفتند که تو را قربانی کنم «فَانْظُرْ ما ذا تَرى» نظرت چیست؟ گفت: «قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِين»(صافات، 102).

پدر دست بچه را گرفت آورد و می‌خواست قربانی کند. این تسلیم است که از خدا هم نپرسید خدایا برای چه؟ به جای این جگرگوشۀ من بگو من پنجاه تا شتر نحر بکنم یا دویست تا گوسفند قربانی کنم. عجیب است که قرآن مجید می‌فرماید: «الْمُحْسِنِين» در ذبح اسماعیل می‌گوید «الْمُحْسِنِين»، یعنی من کار را واقع شده از او پذیرفتم، اسماعیل قربانی نشد ولی من او را قربانی پذیرفتم، یعنی پذیرفتم که پدر سر بچه‌اش را برای من از بدن جدا کرد. این نیت ابراهیم بود، این حال ابراهیم بود، یعنی یک ذره انحراف در قلب او نسبت به ذبح کردن اسماعیل وجود نداشت.

این پله‌ها ـ پله ابتلائات ـ را اولیای خدا بالا می‌روند، خیلی آدم‌های عجیبی هستند.

 

انواع مشکلات و کلید حل آنها

1ـ مشکلاتی که خود آدم برای خودش به وجود می‌آورد، پروردگار عالم کلید حل آن هم داده دست خودش که توضیح داده شد.

2ـ مشکلاتی که دیگران برای انسان به وجود می‌آورند، کلید حل آن دست مردم مؤمن داده شده است.

برای یکی مشکل به وجود آمده نمی‌تواند دو تا دخترش را شوهر بدهد، این وظیفۀ اخلاقی و انسانی ثروتمند است که با حفظ آبرو و شخصیت او کمکش کند تا مشکل حل شود.

شخصی بدهکار شده و نمی‌تواند بدهی خود را پرداخت کند، بر مؤمنین است که بدهی او را در راه خدا بپردازند.

شخصی مریض شده عمل لازم دارد، بیست میلیون تومان می‌خواهند ولی بیست هزار تومان هم ندارد، کلید حل این مشکل دست ثروتمندان است، باید به دادش برسند.

3ـ اما ابتلائاتی که از سوی پروردگار به انسان می‌رسد، این ابتلائات کلیدش توسل به خود پروردگار است که حالا عرض می‌کنم چه نوع توسلی است؛ نه اینکه بنشینم گریه کنم خدا خدا بکنم، این یک توسل اخلاقی به پروردگار مهربان عالم است. آیه را عنایت کنید، آیه مربوط به ابتلائاتی است که طرحش از ناحیۀ خود او ریخته می‌شود، چقدر این آیه زیباست.

من در ایام طلبگی به یک دانه از این ابتلائات برخوردم، حدود چند سال پیش هم به یکی دیگر برخوردم، دائماً هم این آیه مقابل چشم عقلم بود که خدایی نکرده براساس آن ابتلای اول و ابتلای دوم به قول لات‌ها چپ نکنم نسبت به پروردگار و به چون و چرا دچار نشوم و از دست خدا ناراحت نشوم و از گفتن مسائلی که در شأن پروردگار نیست خودداری بکنم.

 

تفاوت ترس انبیا و ترس مردم

«وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْفِ»(بقره، 155) آن هم نه همۀ خوف، عموم مردم حالت ترس به ایشان دست می‌دهد اما نه ترس کامل، همۀ ترس‌ها را من به بازار امتحان و آزمایش شما نمی‌آورم چون طاقتش را ندارید. اگر طاقتش را داشتیم یک شب، یک سحر، یک روز صبح، یک روز بعدازظهر، گوشۀ پردۀ برزخ را کنار می‌زد ما اوضاع گرفتاران آنجا را ده بیست ثانیه می‌دیدیم یا گوشۀ پردۀ قیامت را کنار می‌زد و ما نگاهی به جهنم می‌کردیم تا آخر عمر دیگر نمی‌توانستیم زندگی کنیم، نمی‌توانستیم راحت باشیم. خداوند همۀ ترس را من برای شما ایجاد نمی‌کند. «مِنَ الْخَوْفِ» این حرف «من» در ادبیات عرب «من تبعیضیه» است، یعنی اندکی از خوف.

یک مرتبه یک گردن‌کلفت، لات، بی‌تقوا و بی‌کرامتی از آن سوی دنیا اعلام می‌کند که گزینه نظامی روی میزم است، امروز و فردا به اجرا می‌آورم. بیشتر مردم، بیشتر بچه‌ها، بیشتر جوان‌ها، بیشتر خانم‌ها دچار ترس می‌شوند. در این زمینه انبیای خدا و ائمۀ طاهرین و اولیای خاص الهی ترس به ایشان رو نمی‌کرد؛ انبیای خدا از میان همۀ ترس‌ها یک دانه ترس داشتند که به امت‌هایشان اعلام کردند «إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ»(اعراف، 59).

با این کارهایی که شما می‌کنید، با این بی‌نظمی‌ها، با این بی‌ادبی‌ها، با این گناهان، با این معصیت‌ها من ـ پیامبر ـ بر شما از عذاب روز بزرگ می‌ترسم. این ترسشان ریشه در محبتشان به مردم داشت وگرنه اگر مردم را دوست نداشتند می‌گفتند به جهنم، هر کاری دلتان می‌خواهد بکنید. این ترسشان ریشه در محبتشان داشت، عاشق مردم بودند، اصلاً برنمی‌تافتند که یک نفر برود جهنم؛ یعنی چنین حالی نداشتند که یکی هم برود جهنم، نمی‌گفتند به جهنم که رفت، تا آن دقیقۀ آخر که می‌توانستند مرد و زن را از درگیر شدن با عذاب قیامت حفظ کنند حفظ می‌کردند، وقتی نمی‌شد رها می‌کردند، وقتی نمی‌شد دیگر تکلیفی نداشتند.

خداوند به رسول در قرآن می‌فرماید: «ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُون»(انعام، 91) دیگر به خودت زحمت نده، دیگر دنبالشان ندو، دیگر غصه نخور، اینها همه در قرآن است، حسرت نخور، متأسف نباش، متأثر نباش، اینها درمان بشو نیستند، فایده‌ای ندارد.

 

برقراری رابطه با روحانیت

دو هزار مسجد هم در تهران باشد، دو هزار امام جماعت وزین هم داشته باشد، یک تعداد مردم مؤمن پاکدل بیایند مسجد، گاهی هم یک معلمی را دعوت بکنند براساس قرآن و اهل‌بیت یک تعلیمی به مردم بدهد، حالا در هر محلی هستند افرادی که خواهش، تمنا، محبت، ناهار به آنان بده، شام به آنان بده که یک بار بیاید مسجد؛ می‌گوید نمی‌آیم، نمی‌خواهم بیایم، دوست ندارم بیایم، جملاتی هم اضافه شده در دوران ما که من از قیافۀ این آخوندها خیلی بدم می‌آید، اصلاً آنان را می‌بینم انگار جهنم را دیدم.

او نیامده با من آخوند رابطه برقرار بکند، حرفم را بشنود، زندگیم را ببیند، اخلاقم را ببیند، آثارم را ببیند؛ می‌گوید من اصلاً از این قیافه‌ها بدم می‌آید، کل را چرا می‌گویی؟ در ما هم مثل دیگر اصناف دیگر انواع مردم اشتباه‌کار هست، حساب یک نفر را چرا پای کل می‌نویسی؟ خود همین حساب یک نفر را پای کل نوشتن، تو را از فیوضات الهی محروم کرده است. تو می‌گویی نمی‌آیم اما اگر این‌طور داوری نمی‌کردی این‌طور نمی‌شد.

من یک وقتی شمال چهار پنج شب برای منبر مهمان بودم، یک دوستی داشتیم خیلی آدم بزرگواری بود، خانه‌اش هم همین نواحی بود، آنجا یک جای خیلی باصفایی را داشت، از دوستان دعوت کرد چهار پنج شب بیایید آنجا دورهم باشید. دو سه تا هم دوست اصفهان داشتیم که من بیست یا بیست و پنج سال برای آنها منبر می‌رفتم، آنها هم از دنیا رفتند، آدم‌های بسیار مفیدی در اصفهان بودند، آنها را هم دعوت کرد.

ما یک روز زودتر رسیدیم، آنها از اصفهان یک روز دیرتر رسیدند. در بین دوستان اصفهانی یک نفر ناشناس هم در آن سفر آمد. آن رفیق اصلی اصفهانی به من گفت ایشان مهندس است، باسواد است، درس‌خوانده خارج است، وقتی به او گفتیم ما می‌رویم شمال و جمع دوستان را برایش تعریف کردیم با ما آمد. پنجاه کیلومتر از اصفهان آمده بودیم بیرون، گفتیم در این جمع یک آخوند هم هست، اصرار کرد من را پیاده کنید، من نمی‌آیم. گفتیم پدرت خوب، مادرت خوب، خودت خوب... گفت: ابداً، من اگر بیایم قیافۀ این آخوند را ببینم سکته می‌کنم، بیایم پنج شبانه‌روز با این زندگی کنم؟ گفتم: من که ترمز نمی‌کنم، جایی هم پیاده شدیم نمی‌گذارم در بروی و با اتوبوس و سواری بروی اصفهان، به زور می‌برمت.

رفیق من آهسته به من گفت: این رابطه‌ای حتی به اندازۀ یک تار عنکبوت با اسلام ندارد چه برسد با شما آخوندها. بالاخره او را آوردند. حدود هشت نه ساعت در جمع ما بود و خیلی هم با ادب بود. به من گفت: بلند شو برویم بیرون قدم بزنیم. رفتیم بیرون گفت برای من خدا را تعریف کن، قیامت را تعریف کن، دین را تعریف کن، من هیچی از اینها را نمی‌دانم، اما دورنمای همه را در تو تماشا می‌کنم، من آدم درس‌خوانده‌ای هستم. گفتم: خواسته‌ات روی چشمم.

خدا کیست؟ شناسنامۀ پروردگار اولاً در دو هزار آیه قرآن است، ثانیاً در دعای جوشن کبیر است؛ از آن دو هزار آیه بیست تا را آدم بفهمد و از دعای جوشن کبیر از صد بندش دو بندش را بفهمد کاملاً با قلبش حس می‌کند که پروردگار زیبای بی‌نهایت است. هزار اسم در جوشن کبیر است، از این هزار تا نهصد و نود و هفت یا نهصد و نود و هشت تا رحمت بی‌نهایت است، دو تا هم خشم است که این هم مربوط به خودش نیست، خشم خدا یعنی عذاب خدا و این عذاب را هم در قرآن می‌گوید آتشش را خودت فراهم کردی و به من ربطی ندارد، یعنی آن دو تا هم اصلاً ارتباط با خدا ندارد.

این شخص آمد آخوند دید، الان سی و پنج سال گذشته، سه بار مکه رفت، دو بار را واجب و یک بار را عمره، حدود شش بار کربلا رفت، اموالش را به پاکترین مال برگرداند. اینان را من به او ابداً نگفتم.

 

تبلیغ دین بدون زبان

امام صادق(ع) به همۀ ما سفارش می‌کند، این سفارش خیلی عجیب است که «کونوا دعاة الناس بغیر السنتکم» مردم را با زبا‌ن خود دعوت به دین نکنید، با عمل دعوت بکنید. بگذارید بی‌دین‌ها بیایند و شما را ببینند کاسبی شما را، اخلاقتان را، رفتارتان با زن و بچه را، حالتان را، صفایتان را، سلامتتان را، کرامتتان را، درویشی‌تان را، خاکساری‌تان را، آنها می‌آیند شیعه می‌شوند. «کونوا دعاة الناس بغیر السنتکم».

در دوستان من که بعضی از شما بزرگواران جلسۀ دهۀ عاشورای هدایت را دیدید که در گریه نمونه ندارند، آن مردم واقعاً نمونه ندارند. یکی از آنهایی که در گریه بر ابی‌عبدالله(ع) حرف اول را می‌زند این شخص است و یکی از آنهایی که پیوند مالی یعنی هزینه کردن با آن جلسه دارد، با اینکه در آن شهر زندگی می‌کند اینجا هم نیست. این آدم دو تا دختر داشت، اینها را به دو تا جوان متدین شوهر داد. آدمی که می‌گفت من را نبرید، من آخوند ببینم سکته می‌کنم. سکته نمی‌کنید، بیایید اگر بد بودیم بد‌هایمان را کنار بگذارید.

 

آخوند دزد

در لباس روحانیت چهار تا هم بد هستند، دنیا دار آزادی است، دار اختیار است، یکی هم دلش می‌خواهد با این لباس بدی را اختیار کند. نوشتند که در شهر قم زمان آیت‌الله العظمی حائری رئیس شهربانی به ایشان پیغام داد دیشب مأمورین ما یک آخوندی را که داشته می‌رفته دزدی گرفتند. حاج شیخ فرمود: این دزد دیدنی است، این را بیاورد من هم زیارتش بکنم.

او را با عبا و عمامه و قبایش آوردند، چند تا از علمای بزرگ قم هم نشسته بودند. حاج شیخ بلند شد پیش رئیس شهربانی خیلی با محبت عمامه این دزد را برداشت، عبایش را برداشت تا کرد، قبایش را هم از تنش درآورد تا کرد و گذاشت در یک بقچه، به رئیس شهربانی گفت: این لباس ما را هم دزدیده بود، ما لباس خودمان را گرفتیم، حالا تو برو مال مردم را از او بگیر.

یکی هم بد درمی‌آید، مردم عالم آزاد هستند؛ اما آن بد را پای همه نوشتن و مطلق‌گویی کردن خلاف اخلاق است، خلاف داوری عادلانه است، خلاف قضاوت منصفانه است.

 

امام جماعت وظیفه‌شناس

جایی که خودم برای خودم مشکل درست کردم کلیدش را خدا برایم گذاشته، بردار و به کار بگیر و مشکلت هم حل می‌شود، یقیناً مشکلت حل می‌شود، کلید پیش خودت است. جایی که دیگران ایجاد مشکل می‌کنند، وظیفۀ مردم مؤمن است که مشکل مردم را حل کنند.

خدا استاد من را رحمت کند. من سیزده سالم بود از دنیا رفت. ایشان در محل ما امام جماعت بود، یک مدینه فاضله در آنجا ساخته بود؛ یعنی هر کدام از مسجدی‌ها مشکلی برایشان پیش می‌آمد، زیر نظر ایشان به غروب نمی‌گذاشت بکشد، مشکل را حل می‌کرد. اگر یک نفر مشکل اقتصادی می‌آمد با کمک مردم حل می‌کرد، اگر یک بیماری داشت که بیمارستان پول زیاد می‌خواست پول می‌داد و حل می‌کرد.

خیلی آدم عجیبی بود، گاهی به مشکل‌دار مسجدی می‌گفت: سند خانۀ من آزاد است، می‌خواهی ببری گرو بگذاری و پول بگیری؟ شرعی‌اش را هم من درست می‌کنم، مشکلت را که حل کردی بعد سند خانه من را آزاد کن. یک بار شب آمد در خانۀ ما را زد، من هفت هشت سالم بود، به پدرم گفت: چرا دو سه شب است مسجد نمی‌آیی؟ گفت: آقا گرفتار شدم. گفت: اگر گرفتار بیمارستان هستی، گرفتار دختر شوهر دادن هستی، گرفتار پول هستی، گرفتار بدهی هستی و نمی‌توانی بدهی، من با مسجد حل می‌کنم، اگر با مسجد حل نشد بیا خانه من را ببر گرو بگذار پیش یک پولدار، پیش یک کسی و مشکلت را حل کن، هر وقت خدا به تو عنایت کرد بیا به من برگردان.

 

صابرین چه کسانی هستند؟

مشکل دیگر و ابتلای دیگر آنی است که خدا برای انسان فراهم می‌کند «وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ» جوع در اینجا به معنای کمبود مواد غذایی است، «وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ» کاسبی نچرخد، «وَ الْأَنْفُسِ» مشکلات برای بدن پیدا شدن، یک بیماری، یک مشکلی، یک سختی، «وَ الثَّمَرات» برای اولادتان به خاطر یک سلسله علل مشکلی پیش بیاید که شما دردش را می‌کشید. خدا دربارۀ این‌گونه مشکل‌داران چه می‌گوید؟ واقعاً این بخش آیه کوه را از جا می‌کند «وَ بَشِّرِ الصَّابِرِين»(بقره، 155) از جانب من خدا مژده بده به صابرین.

صابرین یعنی چه کسانی؟ «صبر» در لغت عرب «حبس النفس» است؛ یعنی وقتی مشکل پیش آمد، من دینم را برای حل مشکل نگذارم، کرامتم را برای حل مشکل نگذارم، خودم را نگه دارم که از دین‌داری در چالۀ بی‌دینی نیفتم، این معنی صبر است. «وَ بَشِّرِ الصَّابِرِين» چه کسانی هستند؟ «الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ» کسانی که وقتی مشکلی به ایشان رسید، نه با زبانشان بلکه با دلشان، زبان که فایده‌ای ندارد، با دلشان «قالُوا إِنَّا لِلَّهِ» ما از سوی خدا آمدیم، کجا آمدیم؟ در مهمان‌سرایی که اسمش دنیاست، ماندگار هستیم در این مهمان‌سرا؟ نه.

«وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُون»(بقره، 156) ما دوباره به آغوش محبت خودش برمی‌گردیم، یعنی آن عظمت ابتلا را با همین حال توجه قلبی «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُون» می‌شکنند. «أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُون»(بقره، 157) اینها کسانی هستند که درود من و رحمت من ویژۀ اینهاست، چون اینها رفیق‌های جون جونی من هستند، «وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُون» اینها راه را پیدا کردند، راه «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُون» را بقیه گم کردند اما اینها راه را پیدا کردند.

 

پدری صبور در سوگ فرزند

ابن‌بابویه من زیاد می‌رفتم، الان کم توفیق شدم. یک روز صبح جمعیت زیادی یک جوان بیست ساله را تشییع کرده بودند، جوان هیکل‌دار بسیار زیباچهره، پدر این جوان دنبال جنازه بود و فقط ذکر می‌گفت، تک پسر هم بود. او را بردند غسالخانه و غسل دادند و کفن کردند، آوردند گذاشتند برای نماز، پدر ذکر می‌گفت، گاهی ـ این را اجازه داده دین ـ از گوشه چشمش اشکی می‌ریخت تا وقت دفنش.

جوان را که در قبر گذاشتند، بند کفن را که باز کردند و صورتش را گذاشتند روی خاک، گفت لحد را نچینید، آمد جلو، به جوانش نگاه نکرد، سرش را به احترام پروردگار بلند کرد و گفت: خدایا از وقتی این بچه را به من دادی من تمام وظائفی که بر عهده‌ام گذاشتی در حقش انجام دادم، مدرسه خوب فرستادم، معلم دینی برایش گرفتم، اهل نماز شد، اهل روزه شد، اهل تربیت شد، الان من این جوانم را آن مقداری که خودم می‌دانم سالم به دست تو رساندم، اگر بین تو و او گناهی وجود دارد من از تو درخواست می‌کنم ببخش. یک مقدار هم اشک از گوشۀ چشمش ریخت، آمد کنار و این آیه را ذکر می‌گفت «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُون». با توسل به پروردگار مشکل ابتلائات خیلی کم می‌شود و آدم ابتلا و رنج و ناراحتی را قبول می‌کند.

در شرح حال اینها من دو خط شعر بخوانم. روی منبر پیغمبر می‌گویم، دروغ نمی‌گویم، نمی‌توانم هم بگویم، خودم که به اینجا نرسیدم، خیلی دلم می‌خواست به این نقطه برسم اما تا حالا نشده.

(خوشا آنان که الله یارشان بی/ که حمد و قل هو الله کارشان بی/ خوشا آنان که دائم با تو باشند/ بهشت جاودان بازارشان بی)

 

سوگواره

(دختری از شاه شهیدان حسین/ بود سه ساله به غم و شور و شین/ گفت کجا شد پدر مهربان/ از چه نیامد بر ما کودکان/ گر ز من دلشده رنجیده است/ از دیگر اطفال چه بد دیده است/ گفت بدو زینب زار ای عزیز/ این‌قدر اشک از غم هجران مریز/ کرده سفر باب تو این چند روز/ این‌قدر ای شمع فروزان مسوز/ نالۀ تو شعله به عالم زند/ بارقه بر خرمن آدم زند/ رفت به خواب و ز تنش رفت تاب/ دید مه روی پدر را به خواب/ دست زد و روی پدر بوسه داد/ پیش پدر لب به شکایت گشاد/ کای پدر ای مهر تو سودای من/ رفتی و از جور بدان وای من/ رفتی و ما زار به دوران شدیم/ دستخوش فتنه عدوان شدیم)

بیدار شد بابا را ندید، چنان ناله زد که تمام زن و بچه دنبالش ناله می‌زدند، سر ابی‌عبدالله(ع) را آوردند خرابه، وقتی سر مبارک را دید به سینه گرفت و صدا زد: بابا! سه تا سؤال از تو دارم «من الذی ایتمنی فی صغر سنی؟» الان که وقت یتیمی من نبود، «من الذی قطع وریدک؟» بابا سرت را چه کسی از بدنت جدا کرد؟ «من الذی خضب شیبک؟» چه کسی محاسنت را به خون سرت رنگین کرد؟

 

تهران/ مسجدالرضا/ دهۀ اوّل جمادی‌الاول/ زمستان1397ه‍.ش./ سخنرانی سوم

 

سخنرانی های مرتبط
مسجد تبلیغ دین روحانیت ترس انبیا ابتلا صابرین تسلیم و رضا
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز