فارسی
چهارشنبه 30 مرداد 1398 - الاربعاء 19 ذي الحجة 1440

سخنرانی های استاد حسین انصاریان


خلقت انسان برای تجلی صفات خداوند

توبۀ آدم و حوا - شب ششم سه شنبه (25-10-1397) - جمادی الاول 1440 - مسجد الرضا (ع) - 11.23 MB -

تفاوت لغوی عالم و علیممعنای حکیم در قرآنمعنای بصیر در قرآنصفات خدا از دیدگاه فلسفه و فیزیولوژیشگفتی‌های قلب و عروقخلقت انسان از خاکملا مهدی نراقیحرمت مؤمن در گفتار پیامبرآدم و حوا در بهشتهبوط آدم و حواسوگواره

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین و المعصومین المکرمین».

 

تفاوت لغوی عالم و علیم

برای شما مردم مؤمن یک سلسله امور بسیار مهم روشن و معلوم است، از جمله بخشی از اسما و صفات پروردگار عالم. در آیات متعددی خداوند متعال را «علیم» شناختیم، عالم نه؛ عالم که اسم فاعل است و در معرض تغییر است. یک روزی ما عالم نبودیم «وَ اللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئا»(نحل، 78) هیچ نمی‌دانستیم، برای خیلی‌ها از ما هم یک روزی می‌آید که عالم نخواهیم بود که در قرآن مجید می‌فرماید در سنین کهنسالی شما را به جایی برمی‌گردانم که هیچ نمی‌دانید، این معنای عالم است.

طلبه‌ها می‌گویند «عالم» از باب مشتق است و معنی آن همینی است که شنیدید. عالم هستم، یک روز عالم نبودم و یک روز هم می‌آید که عالم نخواهم بود؛ اما «علیم» صفت مشبهه است، یعنی یک حقیقت ثابتی است، غیرقابل تغییر است، نه وصل به گذشته است و نه وصل به آینده، یعنی یک روزی نبوده که عالم نبود، روزی هم نخواهد بود که عالم نباشد، این علم ذات است و ثابت است.

البته شما با انسی که با قرآن مجید دارید می‌دانستید خدا علیم است، اما حالا این دقایقش شاید برای بعضی از عزیزانم، برادران و خواهرانم روشن نبود که علیم صفت مشبهه است، خارج از محدودۀ زمان است، یک حقیقت ثابته است.

 

معنای حکیم در قرآن

در قرآن مجید می‌خوانیم خداوند «حکیم» است، نه حاکم؛ حکیم یعنی استوارکار، این معنی حکیم است، یعنی فعلی که از وجود مقدس او صادر می‌شود یک فعل محکم و استوار است. کجی و نقص و عیب در صادر از او وجود ندارد، مگر اینکه یک صادری که دارای اختیار و آزادی است به دست خودش در فعل پروردگار ایجاد کجی کند، ایجاد عیب کند، ایجاد نقص کند، شما در سورۀ مبارکۀ روم می‌خوانید که پروردگار دربارۀ خلقت انسان و سرشت او یعنی واقعیت او، حقیقت او و هویت اصلی او می‌فرماید: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّه»(روم، 30) در آفرینش من تغییر و تحولی نیست در آفرینش من، یعنی آن موجودی را که اراده کردم تا روز قیامت نوعش و صنفش و جنسش را بیافرینم بی‌عیب می‌آفرینم، درست می‌آفرینم «خَلَقَ اللَّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما»(روم، 8)، «وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما باطِلا»(ص، 27) این معنای «حکیم» است.

سرشت من و هویت من را استوار آفریده و این استوار آفریدن ادامه دارد و تغییر نمی‌کند، تبدیل در آن راه ندارد. خداوند خلقت خودش را می‌گوید، کار خودش را می‌گوید نه من مخلوق. منِ مخلوق میدان انحراف در عقیده، در اخلاق و در عمل برایم هست ولی در اصل خلقت او تغییر نیست، انحراف نیست، تحول نیست.

سرشت از زمان آدم تا قیامت یکی است، یعنی تمام انسان‌ها وجودشان و هویتشان بر اساس جهت‌گیری به‌طرف توحید آفریده شده است، این جهت‌گیری به‌طرف توحید را که می‌دهند دست خودتان، عقربه را به‌طرف کفر و شرک و بی‌دینی و ادیان دیگر و مذاهب دیگر می‌چرخانید؛ اصل خلقت من این است که جهت‌گیری آفرینش شما به طرف توحید است، یعنی آن عقربه را به‌طرف توحید قرار دادم، دست خودت که می‌افتد کم و زیادش می‌کنی، کج می‌کنی، منحرف می‌کنی. این هم معنای حکیم است.

 

معنای بصیر در قرآن

در قرآن می‌خوانیم که وجود مقدس او «بصیر» است. بصیر هم صفت مشبهه است، یعنی نگاه و بینایی او حق است، ثابت است، انحرافی در آن ایجاد نمی‌شود. در دعاها می‌خوانیم که پروردگار عالم «عدل» است. در دعاها عدل یا حکیم داریم، نمی‌گوییم عادل، این کلام نسبت به پروردگار غلط است چون عادل یعنی کسی که یک روزی عادل نبوده و فردا هم ممکن است عادل نباشد و ظالم بشود؛ ولی عدل یعنی خود عدالت، یعنی حقیقت عدالت. بیشتر از این مثل نزنم که از اصل بحث باز نمانم.

شما خدا را علیم می‌دانید، حکیم می‌دانید، بصیر می‌دانید، عدل می‌دانید، البته صفات دیگر هم هست. اگر با نگاه انبیا و ائمه طاهرین و اولیای خاص الهی به جهان نگاه بکنید در آفرینش همۀ موجودات صفات الهی و اسمای الهی تلألؤ دارد، درخشش دارد؛ یعنی وجود ما ترکیبی از علم الله، حکمت الله، بصیرت خدا و عدل پروردگار است.

 

صفات خدا از دیدگاه فلسفه و فیزیولوژی

ما اگر بخواهیم بحث بکنیم خیلی طولانی است، ما یک رشته بحث فلسفی در این زمینه داریم که این را فلاسفۀ بزرگ اسلام مثل شیخ‌الرئیس ابن‌سینا، صدرالمتألهین، حاج ملا علی نوری، مرحوم میرزا ابوالحسن جلوه، حکیم ذوالنوزی، حکیم آقا رضا قمشه‌ای و حاج ملا هادی سبزواری شرح دادند و حل کردند.

یک رشته هم از طریق فیزیولوژیست‌ها به ما نشان داده می‌شود، یعنی آنهایی که در بدن ما کار علمی کردند. در این زمینه کتاب‌های زیادی هم نوشته شده، مختصرترینش که بسیار کتاب عالی است با پاورقی آیات قرآن برای یک دانشمند فرانسوی است به نام «آفرینش انسان»، اگر کتاب را پیدا کردید حتماً بخرید، خیلی خواندنی است.

کتاب بعدی که این کتاب جدیدتر است به نام «فیزیولوژی انسان» یعنی ساختمان وجود انسان. این کتاب را هم بخوانید. نسبت به خلقت خودتان به‌شدت شگفت‌زده می‌شوید که این علیم است، این بصیر، این حکیم، این عدل در آفرینش ما چه کرده است؟ این دو تا کتاب «آفرینش انسان» و «فیزیولوژی انسان» که من هر دو را خواندم.

انسان خیلی عجیب است. کار شگفتی خلقت ما به جایی رسیده که کارل فرانسوی که برندۀ جایزه نوبل بوده، آن وقتی که جایزه را به حق می‌دادند نه الان که دست اسرائیل در کار است که جایزه را به چه کسی بدهند، آن وقتی که جایزه نوبل را به حق می‌دادند، یکی از آنهایی که جایزه به او تعلق گرفت کارل است. کارل هم یک کتابی دارد به‌عنوان «انسان موجود ناشناخته» این هم خیلی کتاب خواندنی علمی است.

 

شگفتی‌های قلب و عروق

در این کتاب‌هایی که من عرض کردم، دربارۀ قلب انسان نوشتند که یک پاره گوشت است، باز و بسته می‌شود، دکترها ضربان قلب را از گرفتن نبض می‌فهمند که در ثانیه چند بار باید بزند. هشتاد سال این یک تکه گوشت باز می‌شود و بسته می‌شود، گریس‌کاری نمی‌خواهد، روغن‌کاری نمی‌خواهد، در اکثر مردم نیازی به مکانیک ـ متخصصین جراحی  قلب ـ ندارد.

الان یکی دو تا از مراجع ما عمرشان از صد گذشته؛ یکیشان صد و پنج ساله است، یکیشان هم صد و دو ساله است، یک مویرگ قلبشان هم نگرفته و کار می‌کند، طبیعی هم کار می‌کند، نفس هم کم نمی‌آورند. صد و پنج سال یک تکه گوشت به هم سابیده شود برای پخش کردن خون، پمپاژ بکند، فشار بیاورد و خون را برگرداند. در هر بیست و چهار ساعت نوشتند قدرت کار قلب مساوی با یک آسانسور است که سه نفر را صد متر ببرد بالا و پایین بیاورد، یعنی تناسب‌گیری که می‌کنند می‌گویند قدرت بیست و چهار ساعت پمپاژ کردن خون برای فرستادن و برگرداندن برابر یک چنین نیرویی است، یک آسانسور با سه نفر صد متر برود بالا و پایین بیاید.

هر بیست و چهار ساعت یک چنین انرژی را قلب مصرف می‌کند، حالا خونی که باید پمپاژ بکند و برگرداند فقط باید از طریق سرخرگ‌ها، سیاهرگ‌ها و مویرگ‌ها باشد که خون تمیزش را ببرد و خون کثیف شده را برگرداند بدهد به جگرسیاه پالایش کند و فضولات خون را بگیرد و خون تمیز را به قلب بدهد. این کار بیست و چهار ساعته، هفته، سال و صد و پنج سال ادامه پیدا می‌کند.

لوله‌کشی‌های بدن که عرب اسمش را ورید گذاشته و ما می‌گوییم رگ، لوله‌کشی‌های بدن که خون از آن می‌رود و می‌آید از نظر مقدار طول مساوی با این است که شما یک میخ را بکوبی روی زمین، سر رگی که در بدن است ببندی به این میخ و ادامه‌اش بدهی برای پیدا کردن طولش، سیصد و شصت و پنج هزار کیلومتر باید با سر این رگ بروی بالا به کرۀ ماه برسی، یک دور دور کره ماه پیچیده شود و برگردد دوباره آن سرش به میخ گره بخورد؛ یعنی این مقدار لوله‌کشی ـ طول رگ‌های بدن ما ـ که پروردگار در این بدن کرده از کل لوله‌کشی نیویورک بیشتر است.

این علم است، این عدل است، این بصیر بودن است، این حکمت است که صد سال با فشار خون را ببرد و با فشار برگرداند و رگ‌ها پاره نشود، سالم بماند. لوله‌کشی‌های شهرها بعد از سی چهل سال دائماً می‌ترکد و سوراخ می‌شود، اما صد سال خون با فشار می‌رود در رگ برمی‌گردد. خداوند یک کاری هم کرده که ما رفت و برگشت خون را نفهمیم، یعنی مدام قلقلکمان نیاید، مدام صدا به گوشمان نخورد از این رودخانه‌ها و رودهای کوچکی که در بدن ما در جریان است.

 

خلقت انسان از خاک

من کاری به ساخت بدن ندارم، اطلاعاتم در ساخت بدن خیلی زیاد است و سنگین؛ اما چیزی که می‌خواهم بگویم این است که می‌خواهم هر شبهه‌ای، هر وسوسه‌ای و هر تردیدی را با این بحث کوتاه رد کنم. خداوند علیم، حکیم، عدل، بصیر اراده کرد از مشتی خاک روی زمین یک ظرف خالی بسازد و اسمش را بگذارد انسان، اولین نفر را اسمش را بگذارد آدم، بقیه را اسمشان را بگذارد بنی‌آدم، بقیه را اسمشان را بگذارد بشر؛ این حکیم، این علیم، این بصیر، این عدل اراده کرد شما این چهار صفت را که برای مثل گفتم در ارادۀ حضرت او هم در ذهن مبارکتان به کار بگیرید.

این علم، عدل، حکمت و بصارت تمامش مثبت است؛ علم مثبت است، حکمت مثبت است، بصیر مثبت است، عدل مثبت است. این علم و عدل و حکمت و بصیرت اراده کرد از مشتی خاک زمین یک ظرف خالی بسازد، چون اگر ظرف توپر می‌خواست بسازد این موجود اسمش می‌شد «صمد»، اگر توپر می‌خواست بسازد آن وقت بی‌نیاز بود، ولی او را ظرف توخالی ساخت، خلاف خودش که صمد است و پر است و کم ندارد و عیب ندارد و نقص ندارد و خلأ ندارد.

آفرینشش نشان می‌دهد اینها را اراده کرد از مشت خاک یک ظرف توخالی بسازد؛ اولین نفر را خودش اسمش را آدم بگذارد. نام‌گذاری خیلی جاها به ارادۀ خودش نام‌گذاری شده مثل یحیی که قبل از یحیی هیچ‌کس در تاریخ گذشته اسمش یحیی نبود. آدم، این ظرف خالی که گل است چه ارزشی دارد؟ هیچ.

مقداری خاک، چهل پنجاه کیلو خاک نرم بدهند به ما، به چه دردمان می‌خورد؟ نه دیوار خانۀ ما خراب است، نه موزاییک حیاط خراب شده، همین‌طور یک کسی بیاید به من بگوید من یک کیسه خاک دارم شصت هفتاد کیلو است، این را بردار ببر، می‌گویم به درد من نمی‌خورد. این خاک توخالی به چه درد می‌خورد؟ درونش خالی است، معده خالی، روده خالی، قلب خالی، رگ خالی، همین‌طور خالی، این به چه درد می‌خورد؟ هیچ.

می‌خواست و اراده کرد، چه کسی؟ همانی که این اوصاف و اسما را دارد که در این ظرف مظروف‌هایی را بریزد که به او ارزشی بدهد به فرمودۀ پیغمبر اسلام فوق فرشتگان، چون اگر فوق فرشتگان نبود امر نمی‌کرد به فرشتگان «اسْجُدُوا لِآدَم»، اگر شأن دون فرشتگان داشت امر به سجده معنی نداشت، یعنی ترجیح ـ به قول طلبه‌ها ـ بلامرجح بود، امتیازدهی بی‌علت، امتیازدهی بی‌سبب، امتیازدهی بی‌دلیل.

خداوند چه کار کرد که ارزش بدهد به این ظرف؟ اول به ملائکه فرمود: «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي»(حجر، 29) و ارزش او را که فوق آنهاست با امر به سجده به آنها ثابت کرد که سجده کنید؛ ولی یک مقام مافوق ساختم.

 

ملا مهدی نراقی

مرحوم ملا مهدی نراقی در کتاب «جامع السعادات» نقل می‌کند. مرحوم ملا مهدی و پسرش ملا احمد پدر و فرزندی هستند که در تاریخ اسلام انصافاً کم‌نظیر هستند. پدر که ملا مهدی است که می‌خواهم روایت را از کتابش نقل بکنم، پدرش در کاشان کارگر شهرداری آن زمان بوده، کارگر بلدیه بوده، سواد هم نداشته ولی یک روز پسرش گفت: بابا من عشقم کشیده بروم دنبال علم. گفت: از طرف من مانعی نیست، ولی خرجی‌ات را ندارم بدهم. گفت: خرجی نمی‌خواهم.

ایشان از نراق پیاده آمد اصفهان و در یک مدرسۀ کهنۀ قدیمی که خیلی طلبه‌ها نمی‌رفتند یک حجره گرفت. تا وقتی که شناخته شد به این که خوب تحصیل می‌کند، برای سیر کردن شکمش پوست هندوانه و خربزه‌هایی که مردم انداخته بودند بیرون اینها را برمی‌داشت و می‌شست و تکه تکه می‌کرد می‌خورد، یا ارزن می‌خورد، یا گاهی یک نان جو گیرش می‌آمد می‌خورد. این‌طور شد ملا مهدی نراقی برای اینکه این دینی که زحمت انبیا و ائمه بوده به ما برساند. یکی از آنهایی که حافظ دین خدا بود با گفتارش و با تألیفات بسیار مهمش مرحوم ملا مهدی است که امام(ره) مسئلۀ ولایت فقیه را به این گستردگی از کتاب‌های مرحوم نراقی بیرون آورد.

 

حرمت مؤمن در گفتار پیامبر

یک داستانی هم پدر و پسر ـ نراقی ـ در رابطه با عالم برزخ دارند، آن هم خیلی عجیب است. ایشان این روایت را نقل می‌کند که پیغمبر داشتند طواف می‌کردند، درحال طواف دیدند یک زائری حلقه در کعبه را گرفته است. آن وقت کعبه کوتاه بود، درش هم کف زمین بود. این شخص زار زار گریه می‌کند و می‌گوید: خدایا به حرمت این کعبه مشکل من را حل کن. بعضی از مشکلات با توسل به خدا حل می‌شود هیچ راه حلی دیگر ندارد.

پیغمبر اکرم طواف را قطع کرد دست مبارکش را روی شانۀ این زائر گذاشت. زائر سرش را برگرداند و دید پیغمبر است، فرمود: چرا خدا را به حرمت کعبه قسم می‌دهی؟ به قسم بالاتر قسم بده. گفت: آقا بالاتر از کعبه در این عالم چیست؟ فرمود: اگر مؤمن هستی، خدا را به حرمت خودت قسم بده، این دعایت زودتر مستجاب می‌شود. پیغمبر فرمود: «فان المؤمن اعظم حرمت من الکعبه».

من قدر خودم را شکستم، من سفر نزولی از شخصیت خودم پیدا کردم وگرنه اگر من براساس آفرینش اولیه‌ام که جهت‌گیری به توحید بوده حرکت می‌کردم که به قول پیغمبر اکرم به نقل حضرت رضا(ع) از پدران گذشتۀ خودشان: «فان المؤمن افضل من ملک مقرب». اینها در روایات شیعه است، در روایات اهل‌بیت است، در کتاب‌های مهم شیعه هم هست، در کتاب‌های کوچه و بازاری نیست، کتاب‌هایی است که چهره‌های برجستۀ علمی روایت‌شناس شیعه نوشتند.

 

آدم و حوا در بهشت

«وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي» یک مطلب، مسجود فرشتگان دومین مطلب، و سومین مطلب هدایت ویژه که هدایت تشریعی است. ما وجودمان مساوی با همۀ موجودات یک هدایت تکوینی دارد و یک هدایت تشریعی؛ این «فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدى»(بقره، 38) هدایت تشریعی است که جلوه‌اش کتاب نوح است، صحف ابراهیم است، کتاب موسی است، کتاب مسیح است، قرآن مجید است؛ این هدایت تشریعی است.

روحی از جانب خودم، مسجودیت فرشتگان، خلافت، «عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها»(بقره، 31) معرفت، هدایت؛ حالا ایشان که چنین ارزشی پیدا کرده، چون بدن دارد باید یک جایی به بدنش بدهد که بیارزد به بدن، آن هم به فرموده امام باقر(ع) یک باغ آباد پردرخت دارای انواع میوه‌ها به ایشان داد و همسرش را هم خلق کرد «وَ قُلْنا يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَ كُلا مِنْها رَغَداً حَيْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِين»(بقره، 35) کل این بهشت برای شما دو تا به این یک درخت کار نداشته باشید، اگر سراغ این درخت بروید «فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِين» هر دو می‌شوید جفاکار، آن هم به خودتان نه به کسی دیگر.

آدم و حوا در بهشت چقدر آنجا بودند؟ نمی‌دانیم، هیچ عدد معینی نداریم، سال، هفته، ماه، روز نمی‌دانیم، این جا را به این دو تا داد.

 

هبوط آدم و حوا

من آیات سوره اعراف را بخوانم، شیطان آن وقت آزادی داشت، همه جا می‌توانست برود حتی پرواز به عالم بالا برای استراق سمع، بعد از ولادت پیغمبر دیگر محدود شد، همه جا نمی‌توانست برود و نمی‌تواند برود، همچنین همۀ بچه‌هایش یعنی شیطان‌های زمان ما، شیطان‌های انسی که بدتر از شیطان‌های پنهان هستند.

شیطان آنها را وسوسه کرد یعنی دلشان را نسبت به این یک درخت برد و بعد به ایشان گفت «وَ قاسَمَهُما إِنِّي لَكُما لَمِنَ النَّاصِحِين»(اعراف، 21). به والله قسم خورد، شیطان دروغگو است، ما شیطان راستگو نداریم، شیطان یعنی جرثومۀ فساد، تباهی، هر چه قسم دلتان بخواهد برایتان می‌خورد.

شیطان گفت: والله من خیرخواه شما هستم، این که خدا گفته به این درخت نزدیک نشوید می‌دانید برای چیست؟ برای اینکه اگر به این درخت نزدیک شوید اولاً تبدیل به دو فرشته می‌شوید، یعنی از این سنگینی و بار جسم راحت می‌شوید و چه کسی دلش نمی‌خواهد از سنگینی جسم راحت شود؟ تبدیل به ملکین می‌شوید؛ ثانیاً در اینجا بودنتان ابدی می‌شود، این خاصیت این درخت است.

وقتی که از بهشت بیرونشان کردند «فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطانُ عَنْها فَأَخْرَجَهُما مِمَّا كانا فِيهِ»(بقره، 36) خدا فرمود: منِ خدا شما دو تا را نهی نکردم به این درخت نزدیک نشوید؟ برادران و خواهران! چرا از آن بهشت بیرونشان کردند؟ برای اینکه نهی خدا را پایمال کردند، وگرنه اگر از آن درخت ـ هر درختی باشد ـ میوه‌ای یک دانه سیب چیدند و خوردند، واقعاً یک سیب یا یک گلابی یا یک زردآلو جریمه‌اش این است که از چند صد هزار درخت محرومشان کند؟

خدا که کریم است، خدا که رحیم است، خدا که ارحم‌الراحمین است، جریمه‌اش برابر با جرم است و کمتر از جرم است؛ یک دانه گلابی خوردن جریمه‌اش این بود؟ دوتایی را بیندازند در بیابان که هیچی نباشد و بعد به آنان بگویند برای شکمتان خودتان بکارید، خودتان رشد بدهید، خودتان درو کنید، خودتان پاک کنید، خودتان بپزید، خودتان هم بخورید؛ جریمه یک گلابی خوردن این بود؟ نه، جریمه برای پایمال کردن نهی پروردگار بود.

دو سه خط شعر چهل پنجاه سال پیش دیدم برایتان بخوانم، فقط به‌عنوان اینکه به گوشتان برسد، این شعر کاری به شما ندارد. برای شیخ بهائی است (جد تو آدم بهشتش جای بود/ قدسیان کردند بهر او سجود/ یک گنه چون کرد...) گناه نزدیک شدن به درخت و پایمال کردن نهی خدا (یک گنه چون کرد گفتندش تمام/ مذنبی مذنب برو بیرون خرام/ تو طمع داری که با عمری گناه/ وارد جنت شوی ای روسیاه؟)

حالا از بهشت آمدند بیرون دوتایی، بنا به روایات چرا نشستند گریه کردند؟ برای میوه‌ها گریه کردند؟ نه، میوه که دانه‌های نباتی بود، می‌کاشتند و دو سه سال بعد هم گیر می‌آوردند، خوراکی هم در آن منطقه بود که بخورند و گرسنه نمانند، گریه برای چه؟ پیغام خودش را بشنوید: ـ البته پیغام حالی ـ من در درجه خلافت بودم چون انسان بودم، در درجه مسجودیت بودم چون انسان بودم، چون همه این ارزش‌ها برای انسان است نه برای بدن، دارای مقام معرفت شدم چون انسان بودم، دارای مقام هدایت شدم چون انسان بودم، با پایمال کردن نهی خدا در چاه بشریت و در چاه بدن سرنگون شدم، همه پرید، حالا اینهایی که پرید می‌شود دوباره به قفس بدن انداخت؟ کاملاً.

تا فردا شب با خواست خدا ببینیم ایشان و همسرش چه کار کردند که مقامات از دست رفته را دوباره برگردانند. این هم یک پیام است از پدر ما آدم که اگر چیزی را در پیشگاه خدا از دست دادی نگران نباش، دغدغه نداشته باش، خدا راه برگرداندنش را به رویت باز کرده است.

 

سوگواره

(دلا غافل ز سبحانی چه حاصل/ مطیع نفس و شیطانی چه حاصل/ بود قدر تو افزون از ملائک/ تو قدر خود نمی‌دانی چه حاصل) خیلی دل غمین بود، خیلی دل شکسته بود، با آن روح عظیمی که با روح همۀ انبیا برابر بود ولی چقدر غصه، غم، حزن، بر اثر سنگین‌ترین حادثۀ تاریخ که جابه‌جایی امیرالمؤمنین(ع) با افراد بسیار معمولی بود، به او هجوم کرده بود. ایشان بسیار از مردم مدینه که کمک‌کار به ستم بودند نگران بود.

یک روز امیرالمؤمنین(ع) از بیرون آمدند خانه و فرمودند: دختر پیغمبر! این دو نفر جلوی من را گرفتند و گفتند ما می‌خواهیم بیاییم عیادت زهرا، گفتم صبر کنید از او بپرسم، اگر اجازه داد بیایید. چه احترامی بین این زن و شوهر برقرار بود. دختر پیغمبر اجازه می‌دهید بیایند؟ جوابش را ببینید که در مهمترین کتاب‌هایمان نوشتند، عرض کرد: علی جان! خانه خانۀ توست، مالک خانه تو هستی و من کنیز تو هستم. خیلی عجیب است این جواب «البیت بیتک و انا جاریتک» خانه خانۀ توست و من کنیز تو هستم، یعنی اگر شما می‌خواهید این دو تا بیایند دیدن من، بیایند.

امام فرمودند: اجازه داده. دختر پیغمبر دستور داد یک پرده بکشند که دیده نشود و زهرا هم آنها را نبیند. پرده کشیده شد، نشست پشت پرده ولی با پهلوی شکسته، با بازوی آزرده. هر دو سلام کردند، جواب هیچ‌کدام را نداد، با اینکه جواب سلام واجب است، شما از این که جواب نداد موضع حضرت را نسبت به هر دو ببینید چیست.

حضرت زهرا(س) رو کرد به اولی و فرمود: یادت است یک شب نصف شب همه خواب بودند، خودت هم خواب بودی، پدرم پیغمبر فرستاد دنبالت، آمدی همش در فکر بودی این وقت شب پیغمبر با من چه کار دارد؟ به دومی فرمود: تو هم آن شب را یادت است؟ گفت: من هم یادم است.

حضرت زهرا(س) گفت: وقتی آمدید جلوی پدرم نشستید من هم به امر پدرم بیدار بودم، پشت پرده بودم، پیغمبر فرمود در این نیمه شب و در این تاریکی شما دو تا را دعوت کردم به شما بگویم شخصی که پشت پرده نشسته «روحی التی بین جنبی» دخترم فاطمه است روح بین دو پهلوی من است؛ آمدم به شما بگویم رضایت زهرا رضایت خداست، خشم زهرا خشم خداست. شما آن شب و حرف‌های پدرم را منکر هستید؟ گفتند: نه. فرمود: من دیگر با شما حرفی ندارم تا قیامت در پیشگاه خدا به پدرم بگویم از شما دو تا بپرسد تقصیر من و علی چه بود که خانه‌ام را به آتش کشیدید؟ تقصیر من چه بود که بچه‌ام را کشتید؟ تقصیر ما چه بود که علی را از حق خدایی‌اش محروم کردید؟

 

 

تهران/ مسجدالرضا/ دهۀ اوّل جمادی‌الاول/ زمستان1397ه‍.ش./ سخنرانی ششم

 

 

سخنرانی های مرتبط
بهشت حکیم حرمت مؤمن علیم بصیر صفات خداوند هبوط
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز