فارسی
شنبه 17 خرداد 1399 - السبت 14 شوال 1441

رسیدن به سعادت


میزان 4 - شب نهم سه شنبه (17-10-1398) - جمادی الاول 1441 - مسجد حسین شهید - 18.85 MB -

فراهم کردن سعادت‌مندی و تیره‌بختیسعادت‌مندی به دست خدا و اهل‌بیت(علیهم‌السلام)عوامل سعادت‌مندیتلاش برای نفهمیدنپیامبری نوح(ع) بر قومی سختبازگشت به دین در وسط میدان جنگانصاف در فهمیدن و پذیرفتنغربت حضرت‌زهرا(س) و حضرت‌سکینه(س)

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین صلاة و السلام علی سید الانبیا و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین و المعصومین المکرمین».

 

فراهم کردن سعادت‌مندی و تیره‌بختی

کلام به اینجا رسید که در قیامت تمام اهل محشر دو دسته، فرقه و گروه هستند، وضع کلی این دو گروه را پروردگار در آیات پایانی سوره هود بیان می‌کند، «فَمِنهُم شَقیُّ» این گروه تیره‌بختان هستند «و مِنهُم سَعِید» نیک‌بختان هستند. گروه اول با همدیگر از نظر جرم و آلودگی درون فرق دارند، فرقشان را از آیات دیگر قرآن می‌شود فهمید، کافران یک دسته‌اند، مشرکان یک دسته، منافقان یک دسته و مجرمان دسته دیگر‌اند، طبقات دوزخ به تناسب همین تفاوت است، دوزخیان یک نوع عذاب ندارند، هفت طبقه دوزخ است و هر دوزخی مخصوص به یک گروه است که مجموعه‌شان گروه اهل شقاوت هستند. دسته دوم سعادت‌مندان هستند که این‌ها هم رده اولشان انبیا الهی و ائمه طاهرین(علیهم‌السلام) هستند که در سوره واقعه از این‌ها تعبیر فرموده: «وَ اَلسّٰابِقُونَ اَلسّٰابِقُونَ»  ﴿الواقعة، 10﴾ «أُولٰئِكَ اَلْمُقَرَّبُونَ»  ﴿الواقعة، 11﴾ این‌ها در ایمان، عمل و اخلاق از همه پیشی گرفتند، «وَ اَلسّٰابِقُونَ» گروه دیگرشان اصحاب یمین هستند که در این صف هم مومنان کامل وجود دارند، هم مومنان متوسط وجود دارند و آنهایی که لیاقت رحمت و مغفرت خدا و شفاعت شفاعت‌کنندگان را دارند. نکته‌ای که در دو آیه بعد است «فَأَمَّا اَلَّذِينَ شَقُوا فَفِي اَلنّٰارِ لَهُمْ فِيهٰا زَفِيرٌ وَ شَهِيقٌ»  ﴿هود، 106﴾ تیره‌بختان اهل آتش هستند، در آتش «زَفِيرٌ» دارند؛ یعنی ناله‌های به شدت حسرت‌بار، «وَ شَهِيقٌ» عربده‌ها و فریادهایی از چشیدنِ دردِ عذاب دارند، اما اول آیه می‌بینید فعل آیه، یعنی فعل شقاوت، فعل معلوم است نه مجهول، بین فعل معلوم و مجهول فرق است، در فعل معلوم می‌گوییم: کَتَبَ، نوشت؛ یعنی فاعل معلوم است: این آقا نوشت، در فعل مجهول می‌گوییم: کُتِبَ، نوشته شد، اما اسمی از فاعل نیست، البته در کل آیاتی که فعل مجهول است یعنی فاعلش در جمله نیست و کننده‌اش بیان نشده، می‌شود با دقت در متن آیه فاعل را پیدا کرد، که فاعل کیست، «فَأَمَّا اَلَّذِينَ شَقُوا» مغز آیه این است که تیره‌بختان زمینه تیره‌بختی‌شان را خودشان فراهم کردند، کسی دخالتی در تیره‌بختی‌شان نداشته و روز قیامت هم در آیاتی که داریم هر چه فشار بیاورند که شمر بودنشان، زناکار بودنشان، رباخور بودنشان و ظالم بودنشان را گردن کسی دیگر بیندازند نمی‌شود، خودشان پذیرفتند، اما در آیه بعد «وَ اَمَّا الَذینَ سُعِدُوا» فعل مجهول است یعنی این‌ها سعادت‌مندشان نمودند خب چه کسی این‌ها را سعادت‌مند کرده؟ نمی‌شد آن گروه اول را هم سعادت‌مندمی‌کرد؟ شقاوتمندان همه‌ی وسایل سعادت‌مند شدن در اختیارشان بود ولی نخواستند، وگرنه از اول درهای فیوضات الهیه به رویشان بسته نبود، خودشان قبول نکردند.

 

در کتابهای تاریخی آمده است که روزی ابوجهل سلام و علیک گرمی با پیغمبر(ص) کرد، یکی از رفیقهایش هم از دور دید، پیغمبر(ص) که رد شد، رفیقش آمد و گفت: مسلمان شدی؟ گفت: نه، گفت: خیلی با این مرد مهربانانه برخورد کردی و سلام گرمی کردی و آن هم جوابت را داد! ابوجهل گفت: علت اینکه امروز با او سلام گرمی کردم چون دیدم خیلی آدم خوب، امین، راستگو و درستکاری است، دوستش گفت: پس چرا به او ایمان نمی‌آوری؟ گفت: اگر خدا می‌خواهد که من هم مومن بشوم پیغمبری از قبیله خودمان بفرستد، من این را نمی‌خواهم و نبوتش را قبول ندارم. این شقاوت است، یعنی شقاوت کار خود انسان است و گردن هیچکس نیست، اما سعادت نه، این من نیستم که سعادت‌مند می‌شوم، این کسی دیگر است که زمینه‌های سعادت‌مند شدن من را فراهم می‌کند.

 

 در این زمینه جمله تاریخی برایتان بگویم که خیلی جالب است. خیلی کتاب‌های قدیمی هم این را نقل کردند، من توفیق داشتم که کتابهای قرن سوم به بعد -که مطالبش را می‌شد به مردم انتقال داد- تا کتاب‌های زمان خودمان را مطالعه کنم، خیلی کتاب‌ها را از اول تا آخر دیدم و یادداشت برداری کردم، اول کتاب هم برای اینکه بچه‌هایم و آیندگانم درس بگیرند نوشتم این کتاب از صفحه اول تا آخر مطالعه شده، کنار گذاشتم و به خانه فرستادم.

 

سعادت‌مندی به دست خدا و اهل‌بیت(علیهم‌السلام)

شخصی پیش امام صادق(ع) آمد و گفت: یابن الرسول الله! من دچار یک دردی هستم، اذیتم می‌کند. دین خیلی عجیب است، رحمت خدا خیلی شگفت‌آور است، من خیلی چیزهایی که روی منبر می‌گویم خودم درکش نکردم و نفهمیدم، ولی دین است، آیه و روایت است، خودم با همه وجودم قبول دارم ولو نمی‌فهمم. امام صادق(ع) فرمودند: چه شده؟ گفت: این شیعیان می‌نشینند زیارت می‌خوانند، مخصوصا زیارت عاشورا را (که راوی آن امام باقر(ع) پدر حضرت صادق(ع) است)، گفت: در این زیارت می‌گویند «لَعَنَ اللهُ بَنی اُمَیَّةَ قاطِبَه» لعنت خدا بی‌استثنا بر بنی امیه؛ زنشان، مردشان، کوچک و بزرگشان،  یابن الرسول الله! من از تیره بنی امیه هستم، پدر و مادر من اموی بودند، ولی شیعه شما هستم و عاشق شما هستم، پیرو شما هستم، این لعنت شامل من هم می‌شود؟ امام صادق(ع) فرمود: تو از ما هستی، این دین، این رحمت خدا -مثل اینکه مجوسی‌ای آمد مسلمان شد، اینقدر هم زیبا مسلمان شد که پیغمبر اکرم(ص) فرمودند: «السَلمانُ مِنّا اهل البیت» این دین است- نه تو از بنی امیه نیستی، چه شد از شیعیان شدی؟ نشستی فکر کردی، انصاف به میدان آوردی و شیعه ما شدی «بِنَا اهتَدَیتُم» به وسیله ما هدایت شدی و اهل سعادت شدی. سعادت را دیگری برای ما فراهم می‌کند و ما هم تمام توابعش را قبول می‌کنیم و سعادت‌مند می‌شویم، به زبان ساده‌تر از جانب خدا، پیغمبر(ص)، ائمه طاهرین(علیهم‌السلام) و قرآن، نور به ما می‌رسد، ما این نور را قبول می‌کنیم و به آن تکیه می‌کنیم و روشنایی شصت هفتاد سال راه زندگیمان قرار می‌دهیم و اهل سعادت می‌شویم. 

 

عوامل سعادت‌مندی

اگر مدرک این نور را هم بخواهید من هم یک آیه برای دنیایتان بخوانم و هم یک آیه برای آخرتتان «اَوَمَن کانَ مَیتًا» -در سوره انعام است- کسی که عقلش مرده باشد روحش مرده است، دلش مرده است و حیاتی حیوانی دارد « اَوَمَن کانَ مَیتًا فَاَحیَینَاهُ» شایستگی نشان داد و من زنده‌اش کردم؛ یعنی عقل، قلب، عمل و اخلاقش به دست من زنده شد، «فَاَحیَینَاهُ» من او را زنده کردم نه خودش، «شَقی» خودش شقی شد و زنده را من زنده‌اش کردم. «وَ جَعَلنَا لَهُ نُورًا یَمشِی بِهِ فِی النَّاسِ» نوری به او دادم که در بین مردم در سلامت کامل زندگی بکند، اگر همه بد شدند این بد نمی‌شود، اگر همه اهل گناه شدند این نمی‌شود، اگر همه اهل ستم شدند این نمی‌شود «وَ جَعَلنَا لَهُ نُورًا یَمشِی بِهِ فِی النَّاسِ» این برای دنیایمان است. و اما آخرتمان، آیه در سوره حدید است، چه آیه عجیبی است! به پیغمبر(ص) می‌فرماید: «يَوْمَ» -یعنی قیامت روزی است که- «يَوْمَ تَرَى اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ» هم مردان مومن را می‌بینی و هم زنان اهل ایمان را « يَسْعىٰ نُورُهُمْ » نه نور الله! «نُورُهُمْ» این نوری است که من به‌ آن دادم، این نوری است که از نبوت تو بر آنها تابید، این نوری که از اهل بیت(علیهم‌السلام) بر آنها تابید، «يَسْعىٰ نُورُهُمْ بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمٰانِهِمْ» می‌بینی آنها را که پیشاپیش آنها نوری است که این‌ها در آن نور حرکت می‌کنند و بهشت را می‌یابند «بُشْرٰاكُمُ اَلْيَوْمَ جَنّٰاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ» با کمک این نور «ذٰلِكَ هُوَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِيمُ»  ﴿الحديد، 12﴾.

پس اگر ما اهل سعادت شدیم عامل آن توحید، نبوت، ولایت اولیای الهی، اخلاق و عمل خوب بوده، این مجموعه با همدیگر به ما کمک دادند تا ما سعادت‌مند شدیم «وَ أَمَّا اَلَّذِينَ سُعِدُوا فَفِي اَلْجَنَّةِ خٰالِدِينَ فِيهٰا مٰا دٰامَتِ اَلسَّمٰاوٰاتُ وَ اَلْأَرْضُ» تا آسمان‌ها و زمین قیامت برپاست -که ابدی برپاست چون از آن خالدین می‌فهمیم- «إِلاّٰ مٰا شٰاءَ رَبُّكَ عَطٰاءً غَيْرَ مَجْذُوذٍ»  ﴿هود، 108﴾، این‌ها آن هدیه‌ای است که خدا به سعادت‌مندان می‌دهد؛ مغفرت، رحمت، احسان و بهشت از آن‌ها قطع نمی‌شود «عَطٰاءً غَيْرَ مَجْذُوذٍ». 

 

تلاش برای نفهمیدن

برای اینکه بدانیم خدا چگونه زمینه سعادت‌مان را دست ما داده و به ما این سرمایه‌هایی که آدم را سعادت‌مند میکند ارائه کرده و این‌هایی که به من لطف کردند، به اهل دوزخ هم در دنیا لطف کرده بود و آن‌ها نخواستند! شما نهج البلاغه را ببینید، خطبه قاسعه، من این خطبه را یک سال در قم درس دادم، دریای عجیبی است. اواخر خطبه امیرالمؤمنین(ع) می‌فرماید: در مکه قوم و خویش‌هایم؛ عموها، دایی‌ها، پسردایی‌ها، پسرعموها و پسرخاله‌ها، گروهی پیش پیغمبر(ص) آمدند، من هم نشسته بودم و جوان بودم، گفتند: ما آمدیم مومن بشویم، آمدیم به تو ایمان بیاوریم اما یک شرط دارد! فرمود: چه شرطی دارد؟ گفتند: به یک نخل خرما بگو زمین را بشکافد و تا پیش تو بیاید، خداوند به پیغمبر(ص) الهام کرد: این کار را بکن، چون دیگر اینجا جای اتمام حجت است که فردا عذری برای بی‌دین نماند. پیغمبر(ص) فرمود: درخت بیا. امیرالمؤمنین(ع) می‌فرماید: با صدا و با ریشه، زمین شیار شد و درخت جلو آمد، گفتند: از وسط نصفش کن، به درخت فرمود: نصف شو، گفتند: حالا به هم بچسبان، درخت دوباره به حال اول برگشت، گفتند: بگو سر جایش برگردد، سر جایش برگشت، امیرالمؤمنین(ع) می‌گوید: همه آن‌ها از جا بلند شدند و گفتند: در تاریخ جادوگری مثل تو پیدا نشده و رفتند، نخواستند! آقا این خواستن خیلی مهم است، شما درباره این خواستن یعنی قبول کردن، این آیه را در قرآن می‌بینید «اِن هُوَ اِلَّا ذِکرٌ لِلعالَمِین» این قرآن علم، حکمت، دانش و تذکر است، برای همه جهانیان و بی‌استثنا، اما «لِمَن شَاءَ مِنکُم اَن یَستَقِیمَ» اگر قبولش کنید و بپذیرید، اما اگر قبول نکنید هیچی از آن قرآن نصیبتان نمی‌شود.

 

پیامبری نوح(ع) بر قومی سخت

 حالا برویم سراغ لطف خدا در ارائه زمینه سعادت به انسان، «أَنَّ اَلله» این خیلی روایت جالبی است، نمی‌دانم شنیدید یا نه، «أَنَّ اَلله أَکرَمَ نُوحاً بِطَاعَتِهّ» خداوند متعال نوح را با ارزش حساب کرد، به خاطر اینکه بنده‌ای مطیع بود، معلوم می‌شود اگر من از خدا اطاعت نکنم، ارزشی هم ندارم «أَکرَمَ نُوحاً بِطَاعَتِهّ» و او را گرامی داشت، آن زمان نوح جوان هم بود، خب این قوانین طاعت و عبادت را از کجا آورده بود؟ هنوز هم جبرئیل به او نازل نشده بود، پیغمبر قبل از ایشان ادریس بوده و با تمام وجود دین او را عمل می‌کرد، «وَ کَانَ یَسکُنُ اَلجِبَاَل» در کوه‌های منطقه‌اش زندگی می‌کرد، یک روز در این کوه بود و یک شب در آن کوه بود، «وَ یَأکُلُ مِن نَبَاتِ اَلأَرضِ» علف‌های شیرین بیابان را می‌خورد، «فنزل جبرئیل» اولین بار بود که جبرئیل به او نازل شد، گفت: نوح! چرا سراغ نجات این مردم نمی‌روی؟ به جبرئیل گفت: «لانهم لا یعرفون الله» این‌ها دلشان نخواسته خدا را بشناسند، من بروم بین این‌ها چه بگویم؟ جبرئیل به او گفت: «فَجَاهَدَهُم» خب زحمت بکش، بکوش، خسته نشو، برو در مردم، نوح گفت: «لا طَاقَت لِی بِهِم» من اصلا تحمل این‌ها را ندارم، این‌ها خیلی وضع بدی دارند! جبرئیل به او گفت: «اَلرَّحمان» خیلی جالب است که پای مردم در کار است می‌گوید «اَلرَّحمان» نمی‌گوید «اَللَه» «رَبّ» چون مسئله می‌خواهد به مردم پیوند بخورد، می‌گوید: «الرَّحمان یَقرِئکَ السَّلام» مهربان به تو سلام می‌رساند، و چهار مژده به تو می‌دهد؛ 

«هذا ثَوب الصَبر» توان و تحملت را بالا می‌برد، استقامت و ایستادگی‌ات را بالا می‌برد.

«وَ هذا ثَوبَ الیَقِین» آرامش عجیب قلبی در باور حقایق به تو می‌دهد.

«وَ هذا ثَوبَ النَصره» تو را یاری می‌کند.

«وَ هذا ثَوب الرِسالَة وَ النَّبوَه» و مقام پیغمبری و نبوت هم به تو می‌دهد. در این کوهها معطل نشو، دیگر وظیفه نداری تک و تنها بمانی، بلند شو پیش مردم برو. آمد -من مختصر روایت را می‌گویم- صد سال دین خدا را تبلیغ کرد، آن وقت هم دین خدا به این گستردگی نبود، اسلام در حد نیاز جامعه بود، صد سال تمام شد، گفت: خدایا چه کار کنم؟ فرمود: صد سال دیگر برای بندگان من زحمت بکش، نمی‌خواهم این‌ها جهنم بروند، دویست سال شد! گفت: خدایا حالا چه کار کنم؟ خطاب رسید: صد سال دیگر هم ادامه بده، چهارصد سال، پانصد سال، نهصد و پنجاه سال! طبق قرآن کلا در این نه قرن هشتاد نفر مسلمان شدند! ولی می‌ارزید، این‌قدر هدایت شدن ارزش دارد!

 

بازگشت به دین در وسط میدان جنگ

اگر ما حادثه عظیم کربلا را سودش را در این بدانیم که بگوییم غیر از این سودی نکرده، توبه حر و بازگشت آن دو تا برادر در لحظات آخر عمر ابی‌عبدالله(ع) است؛ ابوالهتوف ابن سعد و برادرش. همه شهید شده بودند، حتی بچه شش ماهه! امام در میدان نزدیک لشکر خسته شده بود، نیزه‌اش را مقدار کرد به زمین فشار داد، روی اسب دستش را به نیزه گرفت و تکیه داد و گفت: «هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرُنی» صدایش که به خیمه‌ها نمی‌رسد، دویست قدم تا خیمه‌ها فاصله بود، خطابش معلوم بود به لشکر بود «وَ هَل مِن مَعِینِ یَعیننی» «وَ هَل مِن ضابِ یَضِب عَن حَرمِ الرَسول» این دو تا برادر که از خوارج نهروان بودند و عجیب هم با امیرالمؤمنین(ع) کینه داشتند شنیدند، برادر بزرگتر که بغل برادر کوچکتر بود و جلوی لشکر نزدیک عمرسعد بود، گفت: برادر این صدا را شنیدی؟ می‌دانی این صدا صدای پسر فاطمه زهرا(س) است؟ برادرش گفت: داداش چه کار کنم؟ گفت: برگرد و بزن. دونفری برگشتند و به جان این کافران نجس افتادند و کشتند تا خودشان دوتایی از اسب به زمین افتادند، بدن پر از زخم، بی‌حال، تشنه، گرسنه، این‌ها دیده بودند هر کسی از آن شانزده و هفده تایی که جنگ تن به تن کرد، ابی‌عبدالله(ع) را صدا زد و امام بالای سرشان آمد، رویشان نشد امام را صدا بزنند، گفتند ما از طلوع صبح تا الان که نزدیک سه بعد از ظهر است با او جنگیدیم، یک مرتبه دیدند امام از اسب پیاده شد و بالای سرشان آمد و فرمود: خدا شما را مورد رحمت قرار بدهد، بعد هم جان دادند.

 خواستند! همین، تمام مسئله در قرآن مجید همین یک کلمه است «لِمَن شاَء» کسی که بخواهد اگر بخواهد همه زمینه‌های سعادتش فراهم است و اگر نخواهد هیچ‌چیز گیرش نمی‌آید. سفره پهن است، تا دم مردنش هم پهن است، اگر نخواهد خب چیزی گیرش نمی‌آید و کافر، مشرک، منافق، فاسق و مجرم می‌میرد. 

 

انصاف در فهمیدن و پذیرفتن

ولی اگر بخواهد، -شیخ طوسی کتاب خیلی مهمی دارد، ایشان هفتاد جلد کتاب نوشته که دو جلدش جزو کتب اربعه شیعه است، یک کتابش اسمش امالی است در آنجا با سند نقل می‌کند – پیغمبر(ص) با چند نفر در بیابان داشتند برای کاری می‌رفتند، خیلی هم گرم بود، پیغمبر(ص) فرمودند: شما چیزی می‌بینید؟ گفتند: آقا ما چیزی نمی‌بینیم، فرمود: من شترسواری را دارم می‌بینم که دارد سراغ من می‌آید، شش شبانه روز است چیزی گیرش نیامده تا بخورد. شترسوار رسید، مشرکِ بت‌پرستِ بیابانی‌ای بود، وقتی ایستاد، پیغمبر اکرم(ص) فرمود: کجا می‌روی؟ - پیغمبر(ص) خیلی با محبت حرف می‌زد- گفت: مدینه، فرمود: برای چه؟ گفت: می‌خواهم این آقایی که حرفش را همه می‌زنند ببینم، پیغمبر(ص) فرمود: من هستم، گفت: چه می‌گویی؟ پیغمبر(ص) فرمود: می‌گویم این بت‌های بی‌جان هیچ کاری از دستشان برای شما برنمی‌آید، من می‌گویم بیایید سراغ آن کسی که شما را آفریده، روزیتان را داده، مرضتان را شفا می‌دهد، مشکلتان را حل می‌کند و دردتان را دوا می‌کند. مرد به پیغمبر(ص) گفت: اگر اینجور است خب من را با این خدا آشتی بده، این انصاف و خواستن است! پیغمبر(ص) فرمود: بگو «اَشهَدُ اَن لا اِلهَ اِلّا الله وَ اِنی رَسولُ الله» من از جانب او برای نجات شماها معلم هستم. آن مرد این جمله را گفت و یک مرتبه از روی این شتر بلند کج شد، پیغمبر(ص) فرمود: نگهش دارید. همه دستها بالا رفت، پیغمبر(ص) فرمود: او را آرام زمین بگذارید و بخوابانید، او از دنیا رفت. خواباندند، فرمود: آب بیاورید تا من خودم غسلش بدهم. همان جا هم یک قبر کندند و دفنش کردند و لحد را که چیدند، آن آخرین لحد را نچیده بودند و صورت میت پیدا بود، پیغمبر(ص) فرمود: چقدر راحت به بهشت رفتی!

 بهشت برای همه جایی است که راحت می‌توانند به آن‌جا بروند. مردم خودشان به خودشان سخت می‌گیرند؛ یک عده‌ای زنا بار می‌کنند، یک عده ربا، تهمت و ظلم بار می‌کنند، خب کمرشکن می‌شوند، نمی‌توانند به طرف بهشت بروند اما آن کسی که بخواهد بهشت برود راحت می‌تواند برود.

 

غربت حضرت‌زهرا(س) و حضرت‌سکینه(س)

یا امروز که دارد می‌آید یا دیروز(در زمان حضرت زهرا(س))، در این دو، سه روز، یک روزش هفت، هشت تا از زنان آشنای با صدیقه کبری(س) به دیدنش آمدند، در بستر افتاده بود، برای احترام به این مهمان‌ها نتوانست بلند شود، به او گفتند: خانم ما به دو قصد اینجا آمدیم؛ یکی دیدن شما و یکی اگر برای خانه کار دارید بگویید ما کارها را انجام بدهیم، ایشان فرمود: هیچ کاری ندارد، این یکی دو روز خودم از این بستر بلند شدم و به اندازه چند روز علی و بچه‌هایم خودم نان پختم. با کدام دستت خمیر کردی، با کدام دستت چانه گرفتی، با کدام بدن خم شدی و در تنور رفتی و نان زدی؟ در این یکی، دو روز خودم بلند شدم تمام رخت‌های علی و بچه‌هایم را شستم که بعد از من چند روزی کاری نداشته باشند، اما چقدر عاطفه، اما حالا که شما از من درخواست کردید کاری به شما بدهم، من چند روز است دیگر نتوانستم سر مزار پدرم بروم، شما به من کمک کنید، از رختخواب من را بردارید و زیر بغل من را بگیرید تا من کنار مزار پدرم بروم. -من شبی در مدینه که خلوت بود قدم کردم ببینم از خانه تا سر مزار چقدر راه آمده حدود پانزده قدم - در خانه را بسته بودند، باید زهرا(س) می‌آمد در کوچه و سر مزار می‌رفت، سه، چهار قدم که آوردند ایشان گفت: خانم‌ها من را بگذارید زمین نمی‌توانم ادامه راه را بروم، دوباره زیر بغلش را گرفتند و بردند، تا چشمش به مزار پیغمبر(ص) افتاد خودش را روی قبر انداخت و گفت: «اَبَتاه رفعت قوتی و خانَنی جَلدی و شمت بی عدوی و الکمد قاتلی» بلند شو ببین غصه دارد من را می‌کشد، خانم‌ها دیدند نمی‌شود بگذارند زیاد بماند، دوباره زیر بغلش را گرفتند و به خانه برگرداندند. اما کسی زیر بغل سکینه(س) را نگرفت تا از روی بدن ابی‌عبدالله(ع) بلندش کند «و اجتمعت عدة من الاعراب فجروحا عن جسد ابیها».

«اللهم اغفر لنا و لوالدینا و لوالدی والدینا و لمن وجب له حق علینا اللهم ارحم شهدائنا اللهم اهلک اعدائنا».

 

تهران مسجد حسین شهید فاطمیه 98 سخنرانی نهم

سخنرانی های مرتبط
پربازدیدترین
- تهران حسینیه شهدا- فاطمیه 94 سخنرانی سوم - تهران حسینیه شهدا- فاطمیه 94 سخنرانی چهارم - اصفهان بیت الاحزان ذی القعده 1395 سخنرانی سوم - اصفهان بیت الاحزان ذی القعده 1395 سخنرانی چهارم - اصفهان بیت الاحزان ذی القعده 1395 سخنرانی پنجم - اصفهان بیت الاحزان ذی القعده 1395 سخنرانی نهم - قم-مسجد اعظم - ذي الحجه(دهه اول) ١٣٩٥ - جلسه دوم - تهران مسجد امیر ذی الحجه 95 سخنرانی اول - تهران مسجد امیر ذی الحجه 95 سخنرانی دوم - تهران ـ مسجد امیر ـ دهه دوم ذی الحجه 1395 ـ جلسه ی چهارم - تهران/ حسینیۀ حضرت قاسم/ دهۀ اوّل محرم/ پاییز 1395هـ.ش. سخنرانی نهم - خوی دهه دوم محرم 95 بقعه شیخ نوایی سخنرانی دوم - خوی دهه دوم محرم 95 بقعه شیخ نوایی سخنرانی ششم - خوی دهه دوم محرم 95 بقعه شیخ نوایی سخنرانی نهم - تهران مسجد رسول اکرم دههٔ اوّل جمادی‌الاوّل 1395 سخنرانی هفتم - تهران هیئت محبان‌الزهرا دههٔ اوّل جمادی‌الاوّل 1395 سخنرانی اول - تهران مسجد رسول اکرم دههٔ اوّل جمادی‌الاوّل 1395 سخنرانی نهم - تهران حسینیهٔ شهدا دههٔ سوم رجب 1396 سخنرانی سوم - گلپایگان/ مسجد آقامسیح/ دههٔ اول ربیع‌الثانی/ زمستان1396ه‍.ش.سخنرانی چهارم
سعادت بدبختی سعادت‌مندی تیره‌بختی عوامل سعادت
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز