فارسی
چهارشنبه 01 آبان 1398 - الاربعاء 24 صفر 1441

سخنرانی های استاد حسین انصاریان


اخلاق؛ برترین ویژگی مؤمن

محبت - جلسه دوم پنجشنبه ( 21-6-1398) - محرم 1441 - بقعه شیخ نوایی - 25.39 MB -

خیرخواهی و مردم دوستی مؤمن در قرآنمؤمن، بد کسی را نمی‌خواهدگذشت و چشم پوشیعلم؛ حجاب بزرگ یا نور الهی!کاشف الغطا؛ نمونه مؤمن با اخلاقیاری نکردن یتیم؛ دلیل اول تگناهای اقتصادیکمک نکردن به مستنمندان دلیل دوم تنگاهای اقتصادیمال دوستی علت سوم تنگاهای اقتصادیمیراث خواری علت چهارم تنگاهای اقتصادیداستان رحمت خدا در برابر رحمت بنده‌ها در برابر همرحمت خدا و پیغمبر (ص) به وحشی غلام هند قاتل حمزه!کل اخلاق در یک روایتتوبه و گریه برای ابی عبدالله؛ پاک کننده تمام بداخلاقی‌هاروضه

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیا و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین و المعصومین المکرمین.


یکی از ویژگی‌های بسیار مهم مؤمن، که هم در قرآن و هم در روایات مطرح است اخلاق است، از این اخلاق در قدیمی‌ترین کتاب‌های روایتی‌مان، به حسنات تعریف شده است.
اسم کتابش هم محاسن برقی است؛ برقی یک خاندانی بودند اصالتاً اهل کوفه! این‌ها از ابتدایی که در کوفه ساکن شدند، معرفت به اهل بیت داشتند و عاشق اهل بیت بودند، اکثرشان عالم و دانشمند بودند. محاسن برقی اسم کتاب است؛ یکی از قدیمی‌ترین کتاب‌های شیعه است.

 

خیرخواهی و مردم دوستی مؤمن در قرآن

آنجا از اخلاق به حسنات تعبیر می‌کند، از قول پیغمبر عظیم الشأن اسلام (ص) خوبی‌های نفسانی و خوبی‌های باطنی، مجموعه‌اش حسنات است. مهر داشتن به مردم، به عبارت فارسی مردم دوستی و اینکه انسان مؤمن کینه با کسی ندارد، _گرچه از فردی بی محبتی، کم محلی و بدی ببیند،_ قلبش کانون مهر، محبت و معدن خیرخواهی است. شما با قرآن آشنا هستید، از قول انبیاء مبعوث شده در امت‌ها، نقل می‌کند خدا که به مردم (مردمی که با آنها دشمنی، کینه و دعوا داشتند) می‌گفتند: «أَنَا لَکمْ نٰاصِحٌ أَمِینٌ» ﴿الأعراف، 68﴾ ما نه امروز و نه فردا _ناصح در عربی اسم فاعل است، ناصح بر وزن فاعل است، اسم فاعل گاهی به معنی مضارعش به کار می‌رود_ قرآن را آدم تا حدی بفهمد، عجیب چیز گیرش می‌آید، انسان؛ یعنی مردم، امت، ملت، جوان‌ها، پیرمردها، خانم‌ها، ای آن‌هایی که ما را جادوگر و دروغگو می‌گویید و آنهایی که از ما روی برمی‌گردانید، ما تا لحظهٔ زنده بودنمان خیرخواه شما هستیم؛ یعنی مؤمن بد هیچ کس را نمی‌خواهد، اگر دشمن با مؤمن جنگ نکند، مؤمن جنگ ندارد!

 

مؤمن، بد کسی را نمی‌خواهد

{قاتل الذین یقاتلونکم} اگر به شما حمله کردند جلوی حمله‌شان بایستید، دفع کنید، اما نه، بین شما مسیحی، یهودی، زرتشتی و ادیان دیگر زندگی می‌کنند، خیرخواهشان باشید، خوبی همه را بخواهید، بد کسی را نخواهید و در دلتان نباشد که‌ای کاش بلا سر این بیاید، ای کاش یک مرضی بگیرد که علاج نداشته باشد! این را خدا به هیچ عنوان نمی‌پسندد و در بین مردم هم نسبت به مال مردم، نسبت به جان مردم، نسبت به زندگی مردم و نسبت به ناموس مردم می‌گفتند: ما امین هستیم، ما اصلاً در دلمان بوی خیانت به چیزی از شما نمی‌آید! این دوتا کلمه را می‌توانید حفظ کنید {انی لکم ناصح امین} و باید بدانیم که در قیامت از نظر اخلاق، خدا ما را با انبیاء می‌سنجد! یک جوری باشیم در سنجش رفوزه نشویم، کم و بد نیاوریم.
رسول خدا (ص) می‌فرماید:_این روایت را بیشتر علمای شیعه نوشتند، به نظر من خیلی روایت سنگینی است ولی خب باید قبولش کرد_ پیغمبر (ص) می‌فرماید: کسی که شب سر به بالین بگذارد، در حالی که دلش نسبت به مسلمانی کینه داشته باشد و آن شب بمیرد، رحمت خدا به او نخواهد رسید.

 

گذشت و چشم پوشی

یک رشتهٔ اخلاق مهرورزی است، یک رشتهٔ اخلاق گذشت است، من در یک جامعه یا در یک شهر هستم، حالا فرض کنید در همین شهر، با مردمی که دارای مقام عصمت هستند که روبه‌رو نیستم! امروز در کرهٔ زمین که هشت میلیارد جمعیت دارد به طور یقین یک نفر دارای مقام عصمت است، آن هم امام عصر (عج) است؛ بقیه از بالا تا پایین اشتباه دارند، خطا دارند، گاهی کار بد می‌کنند، گاهی بداخلاقی می‌کنند، ما با یک چنین مردمی روبه‌رو هستیم! یکی از رشته‌های اخلاق قرآنی این است که خطای خطاکار را نسبت به خودتان، آزارِ آزاردهنده را نسبت به خودتان گذشت کنید، چشم پوشی کنید، کار را به تلخی نکشید، کار را به فریاد زدن، داد و بی‌داد کردن، دست به یقه شدن، کتک کاری، ناسزاگویی و زخم زدن نکشید! چون تمام این مسیر معصیت و گناه است.

 

علم؛ حجاب بزرگ یا نور الهی!

نمی‌دانم این یک روایت است یا یک جملهٔ حکیمانه؛ {العلم هو الحجاب الاکبر} علم بزرگترین حجاب است، یعنی آدم را در تاریکی فرو می‌برد! اما آن کسی که آدم حسابی است، پیغمبر (ص) می‌فرماید: {العلم نور یقضفه الله فی قلب من یشاء} برای یک عده‌ای دانش نور است، خدا در قلب‌شان قرار می‌دهد و قلب‌شان چراغدان علم است، ولی برای یک عده‌ای حجاب اکبر است.

 

کاشف الغطا؛ نمونه مؤمن با اخلاق

اینجا من باید برایتان نمونه بیاورم؛ نمونهٔ اخلاق الهی، نمونهٔ حسنات اخلاقی، اول سراغ قرآن برویم، بعد اگر فرصت شد سراغ روایات می‌رویم، بعد اگر فرصت شد می‌رویم سراغ صاحبان حسنات اخلاقی. حالا عیبی ندارد از آخر شروع می‌کنیم؛
صاحبان اخلاق؛ علمای بزرگوار جلسه می‌دانند یکی از مهم‌ترین و بالاترین شخصیت‌های علمی شیعه، شیخ جعفر کاشف الغطا است. ایشان در نجف بین همهٔ علما و علمای بسیار بزرگ آن روز ادعا کرد _هیچ کس هم ردش نکرد، هیچ کس نیامد یواشکی بین مردم بگوید؛ ادعا ادعای نادرستی است_ گفت: فقه شیعه را _فقه را که قبلاً گفتم، یک فقیه شیعه مرحوم آیت الله العظمی خویی بوده که؛ فقهی را که درس داده و نوشتند، پنجاه جلد پانصد صفحه شده، ولی این همهٔ فقه نیست این یک گوشهٔ فقه است_ کاشف الغطا فرمود: اگر کل کتاب‌های فقهی شیعه را بار کنید، ببرید داخل دریا بریزید، یعنی یک جزوهٔ فقهی هم نماند، بعد می‌گویند: بیایید بنشینید من کل فقه اهل بیت را از سینه‌ام بیرون می‌کشم تا شما بنویسید! این کم شخصیتی نبوده، این پدیده است، این معجزه است! این آدم در کمال نرمی بوده، در کمال رفق، مدارا و محبت بوده! غیر از من بود، که یک خرده درس خواندم، اخلاق ندارم، دوتا کتاب خواندم و مهر و محبت ندارم! علتش هم این است آن دوتا کتاب، آن یک خرده درسی که خواندم، برای دل من حجاب شده، بین من و بین خدا و بین اخلاق، جدایی انداخته است.


روز عید فطر است؛ در صحن امیرالمؤمنین (ع) تا داخل خیابان‌های اطراف جا نیست، نماز عید را شیخ جعفر کاشف الغطا می‌خواهد بخواند، هنوز هوا تاریک است که مردم آمدند جا گرفتند! نماز خواندن با شیخ را خیلی توفیق می‌دانستند. سلام نمازش تمام شد، می‌خواهد تسبیحات بخواند، یک فقیر عرب دم جانماز آمد و گفت: این امیرالمؤمنین (ع) است، من دروغ در محضر علی (ع) نمی‌گویم! وضع مادیم خوب نیست، سختم است و مشکل دارم، از این کیسه فطریه‌هایی که به تو دادند به اندازه‌ای که می‌دانی به من کمک کن. خیلی آرام که پشت سری نفهمد فرمود: من قبل از آمدن به نماز عید فطر همهٔ فطریه‌ها را به مستحق دادم، الان چیزی پیشم نیست! (خوب عنایت می‌کنید، فکر کنید! من حالا خودم را دارم ارزیابی می‌کنم اگر این فقیر این کار را با من کرده بود من چه کار می‌کردم؟ اصلاً از لباس درمی‌آمدم می‌گفتم نخواستم) دهانش را پر از آب کرد و یک تف پر به صورت کاشف الغطا انداخت، گفت: بیخود کردی که نداری به من پول بدهی، برای چه جای پیغمبر (ص) نشستی؟ کاشف الغطا فرمود: شما برو صف اول، ببین جا هست بنشین، اگر نمی‌خواهی آن جا بنشینی، روی جانماز من روبه‌روی مردم بنشین! شیخ بلند شد، عبایش را برداشت و به شکل کیسه کرد، گفت: مردم نجف، نماز عید خوان‌ها و روزه بگیرها! هر کس این شیخ را دوست دارد، هر چه دارد داخل این عبا بریزد، خودم هم داخل صف‌ها می‌گردم. صف اول، صف دوم تا صف آخر عبا پر از پول شد و دیگر جا نداشت! آورد به فقیر گفت که: قربانت بروم بس است؟ چون تو باعث شدی که من یک کار خیر مهمی بکنم، (ارزیابی را ببینید) اگر تو نبودی که امروز من یک چنین خیری گیرم نمی‌آمد.
کاشف الغطا می‌داند آن کسی که آبرویش را هزینه می‌کند، دستش را دراز می‌کند و می‌گوید: آقا به من یک کمکی بکن! می‌داند که پروردگار عالم فرموده: دست مستحق دست من است، خالی برنگردانید!

 

یاری نکردن یتیم؛ دلیل اول تگناهای اقتصادی

خدا چقدر به فقرا احترام کرده! خود پروردگار در قرآن می‌گوید: یک عده‌ای را دیگر راهی نمی‌ماند، در سختی و تنگنای شدید قرار می‌دهند، می‌نشینند این طرف و آن طرف می‌گویند که {ربی اهاننه} این خدا را می‌بینید؟ به من توهین کرده! من وضعم خوب بود، وضعم را بهم ریخت، معیشت من تنگ شده! پروردگار در سورهٔ فجر جواب می‌دهد: من وضعت را بهم نریختم، من زندگیت را تنگ نکردم، من تو را به بدبختی ننشاندم، نه! این کار من نبوده، کلاً این کار من نیست، مگر من این کار را کردم؟ من که مهربانیم بینهایت است، نه من این کار را نکردم! این مشکلاتی که در اقتصاد برایت پیش آمده برای این است: «کلاّٰ بَلْ لاٰ تُکرِمُونَ اَلْیتِیمَ» ﴿الفجر، 17﴾ تو در شهرت، در دهات یتیم بوده، اصلاً ارزش به یتیم ندادی! پیشت هم آمدند، گفتند: چهارتا بچهٔ یتیم داخل یک خانه است، بزرگ‌ترشان ده سالش است، گفتی: به من چه؟ برو کمیته، برو پیش دولت، برو پیش آنهایی که رأی به آنها دادی، برو! من رفتم جان کندم حالا پولم را به یتیم بدهم؟ تحقیر یتیم!


حالا فرض کنید یک دولتی به یتیم محل نگذاشت، یک ملتی به یتیم محل نگذاشت، منی که ایمان به قرآن دارم، منی که می‌دانم خداوند بیست و چند بار اسم یتیم را در قرآن برده! من چرا کمک نکنم؟ آن هم کمک آبرومندانه. کلاً من کمر تو را نشکستم، من تو را زمین گیر نکردم، من وضع مالی تو را بهم نریختم، کار خودت است: «کلاّٰ بَلْ لاٰ تُکرِمُونَ اَلْیتِیمَ» آن همه اشک‌هایی که نصفه شب یتیم ریخت و به مادرش گفت: پیراهن می‌خواهم، عید است؛ من هم پلو ماهی می‌خواهم، من هم کفش نو می‌خواهم، تو محل نگذاشتی، خبر هم داشتی! آن گریه‌ها تو را نابود کرده، نه من. کلاً یعنی کار من نیست! مگر من چماق برداشتم بر سر بندگانم بزنم؟ اگر من را می‌خواهی بشناسی «وَ رَحْمَتِی وَسِعَتْ کلَّ شَیءٍ» ﴿الأعراف، 156﴾ مهربانی من فراگیر به کل شیء است. برای چه بیایم چماق بردارم یک آدمی را بکوبم؟ خودت، خودت را کوبیدی، چماق را خودت ساختی، گیر را خودت ساختی و مشکل را خودت ساختی یک.

 

کمک نکردن به مستنمندان دلیل دوم تنگاهای اقتصادی

«وَ لاٰ تَحَاضُّونَ عَلیٰ طَعٰامِ اَلْمِسْکینِ» ﴿الفجر، 18﴾ پول نداشتی، زبان که داشتی! بیفتی در بازار و خیابان به ده‌تا به بیست‌تا به پنجاه‌تا بگویی: به خدا من راست می‌گویم، آبرویم را دارم می‌گذارم، چندتا خانواده دارم، مسکین مسکین؛ یعنی زمین گیر، فلج شده، سکته کرده، درآمد ندارد، آدم آبروداری است! زنش از خانواده‌های آبرودار است، این آدم فلج می‌تواند به خانمش بگوید برو رختشویی؟ برو کلفتی! تو خبر دار شدی و به زمین گیر و به از کار افتاده کمک نکردی!

 

مال دوستی علت سوم تنگاهای اقتصادی

«وَ تُحِبُّونَ اَلْمٰالَ حُبًّا جَمًّا» ﴿الفجر، 20﴾ این‌ها بداخلاقی‌هاست، بی رحمی به یتیم بداخلاقی است! بی‌رحمی به از کار افتاده از زشتی‌های اخلاق است «وَ تَأْکلُونَ اَلتُّرٰاثَ أَکلاً لَمًّا» ﴿الفجر، 19﴾ «وَ تُحِبُّونَ اَلْمٰالَ حُبًّا جَمًّا» خب من می‌دیدم، منِ خدا! که قلب تو جا برای محبت هیچ چیز ندارد؛ چون از عشق به پول لبریز شده، جا نگذاشتی که من را دوست داشته باشد، جا نگذاشتی که انبیاء، اولیاء و نماز را دوست باشد! تو قلبت «تُحِبُّونَ اَلْمٰالَ حُبًّا جَمًّا» بود، عشق به اسکناس سرریز شده بود.

 

میراث خواری علت چهارم تنگاهای اقتصادی

چهارم؛ «وَ تَأْکلُونَ اَلتُّرٰاثَ أَکلاً لَمًّا» تو با این وضع، با آن قدرت، با آن نمی‌دانم چه، چه زد و بند داشتی که وقتی پدرت مرد، با زد و بندهایی که داشتی رفتی زمین‌های بابا و خانهٔ بابا و باغ بابا و مغازهٔ بابا را که ارث همه بود، همه را به نام خودت کردی! حالا طلب هم داری از من، که من تو را مورد احترام قرار دهم، نه!
یک شعری قدیمی‌ها می‌خواندند، من بچه بودم من را داخل همین روضه‌ها می‌بردند، یا مادرم می‌برد یا پدرم می‌برد، همین جلسات هم بود که در من خیلی اثر گذاشت! این جلسات را آدم نبیند خشک می‌شود، این جلسات را آدم نیاید و برود پژمرده می‌شود، خوبی‌هایش می‌ریزد، بدی‌هایش پر درمی‌آورد و بی‌رحم می‌شود، آدم بی‌رحم!
از منبر پایین آمدم، یک کسی تقریباً سنگین و رنگین هم بود، آمد گفت: گره در کارم افتاده دعا نداری؟ گفتم: نه نه! من دعا ندارم، نمازی که مشکل من را حل کند بلد نیستی یاد من بدهی؟ گفتم: نه! کجا زیارت بروم مشکلم حل شود؟ گفتم: جایی را ندارم! گفت کربلا؟ گفتم: نه من ندارم، مشهد؟ گفتم: نه جای زیارتی ندارد! گفت: پس من چطوری باید مشکلم حل شود؟ گفتم که: من گره مشکلت را می‌دانم به تو می‌گویم راستش را بگو بله یا خیر، این گره‌ها را خدا در قرآن بیان کرده، حالا اتفاقی من همان یک گرهی که در زندگی این خورده بود را به زبانم آمد، غیب نگفتم! درجا در ذهنم گره‌هایی را که بیان شده را آوردم، فکر کردم کدام گره در زندگی ایشان است؟ یعنی گفتیم چو بینداز این یکی را می‌گوییم شاید بگیرد گفتم: من می‌دانم گره برای چه در زندگیت است، گفت: بگو، گفتم: نروی بنشینی بگویی یک روضه خوان شیعه غیب بلد است! من به حضرت عباس (ع)، به اندازهٔ یک میلیونیم یک ارزن غیب بلد نیستم! من همین‌هایی که داخل کتاب خواندم بلدم، گفت: بگو، گفتم: راست بگو؛ یا بگو نه یا بگو بله! چون من تجربهٔ شصت ساله دارم، گره‌ها را می‌شناسم، گره خورده‌های به زندگی هم زیاد پیش من آمدند،


گفتم: با زن و بچه‌ات مهربان نیستی؟ گفت: نه، گفتم: تلخی؟ گفت: بله، گفتم: از تو ناراحت هستند؟ گفت: بله، گفتم: اولاً چرا زن گرفتی و یک عباد الهی را آوردی داخل خانه و داری ظلم اخلاقی به او می‌کنی، برای چه گرفتی؟ تو که آدم با محبتی نبودی! آدم مهربانی نبودی! برای چه یک بندهٔ پروردگار را که خدا دوستش دارد آوردی و زیر بمباران تلخی گذاشتی؟ حالا زن گرفتی اشتباه کردی، برای چه واسطه شدی پروردگار عالم چهارتا بچه به تو بدهد؟ چرا این کار را کردی، چرا؟ این بچه‌ها چه تقصیری دارند! این‌ها ساخت خدا هستند، این‌ها روزی خور خدا هستند، چرا واسطه شدی اینها در دنیا بیایند؟ گفت: اشتباه کردم، گفتم: کلید بازکنندهٔ قفل مشکلت؛ از امشب بدون تکبر؛ محبت به خانمت است، محبت به بچه‌هایت است، الان داری می‌روی خانه (وضعش هم خوب بود) گفتم: پول داخل جیبت نیست، من پول دارم به تو بدهم، یک پارچهٔ قیمتی برای خانمت می‌خری، برای بچه‌هایت هم همینطور. برو با آنها محبت کن، برو اشتباه کار، برو! خدا از آدم بداخلاق بدش می‌آید؛ یعنی متنفر است، نیست خودش رحمت بینهایت است، تلخی را برنمی‌تابد، واقعاً برنمی‌تابد.

 

داستان رحمت خدا در برابر رحمت بنده‌ها در برابر هم

یک جنازه‌ای را دم مسجد آوردند، کس و کارش گفتند: به «رحمت للعالمین» بگویید بیاید نمازش را بخواند، آمدند مسجد، گفتند: آقا! یکی در مدینه مرده، الان دم در است بیایید نمازش را بخوانید. الله اکبر! اخلاق خدا آدم را دیوانه می‌کند، پیغمبر (ص) آمد بگوید نمی‌خوانم، که جبرئیل نازل شد و گفت: آقا خدا می‌گوید برو نماز این را بخوان، من با نماز تو این را می‌بخشم! داستانش را تعریف کرد: یا رسول الله! دیشب در مدینه مثل ناودان باران آمد! تمام کوچه‌ها گل و لای شد، آب در رو هم که ندارد، شهرسازی که نبود، گل‌ها و آب‌ها تا نزدیک زانو در کوچه‌ها پر شده بود و رد نمی‌شد، یا رسول الله، خدا می‌گوید: یک خانواده‌ای گرفتار بودند، این مرد پول برداشت، نمی‌دانست باران می‌آید، اتفاقی باران تا زانویش آمد و داخل گل و لجن رفت. مرد در خانهٔ آن مستحق رفت و پول داد! یا رسول الله!(ٌص)، این دیشب به یک کسی که محتاج بوده کمک کرده، حالا که خودش محتاج رحمت من است من روی برگردانم؟ بلند شو برو نمازش را بخوان.
محبت، مهر، لطف و گذشت خدا بینهایت است، برادران و خواهران، من به کل داستان کار ندارم، خودم هم در کل داستان نظر دارم، نسبت به بعضی جاهای داستان نظر دارم، آن بماند!

 

رحمت خدا و پیغمبر (ص) به وحشی غلام هند قاتل حمزه!

پیغمبر (ص) بعد از تمام شدن جنگ احد فرمود: می‌خواهم بالای سر جنازهٔ عمویم بروم، گفتند: آقا جنازه را می‌بریم دفن می‌کنیم، دیگر شما برای چه می‌خواهی بروی جنازه‌ها را ببینی؟ فرمود: می‌خواهم بروم، بالای سر جنازهٔ عمو آمد و خیلی گریه کرد؛ دید دماغ عمو را بریدند، دوتا چشمش را با خنجر کندند، ده‌تا انگشت دست و پا را قطع کردند، پهلوی عمو را شکافتند، جگرش را درآوردند و بردند تکه تکه کردند، نخ از داخلش رد کردند وتبدیل به گردنبند کردند! انداختند گردن یک زن بدکارهٔ معروفه، ننهٔ معاویه، خب از این مادر معلوم است چه درآمده! فرمود: چه کسی عموی من را به این صورت درآورده؟ گفتند: وحشی. عمو را دفن کردند، یک تصمیم گرفت، گفت: عموجان، من اگر به مردم مکه _آن‌هایی که با ما جنگیدند_ دست پیدا کردم، هفتادتا را به جای تو می‌کشم، تو خیلی پرقیمتی! درجا جبرئیل نازل شد که آقا، خدا می‌فرماید: این قاتل یک نفر بوده، می‌خواهی بکشی یک نفر بکش، شصت و نه‌تای دیگر را برای چه؟ چقدر خدا مهربان است، چقدر خدا با محبت است (چقدر زیبا بود که این بحث به شب جمعه خورد) تمام شد. چهار پنج سال بعد وحشی یک نامه نوشت، فرار کرد به مکه رفت، اصلاً آن طرف‌ها پیدایش نمی‌شد، یک نامه به پیغمبر (ص) نوشت، (من می‌گویم بقیهٔ داستان را کار ندارم) یک نامه نوشت: آقا من تا حدودی اسلام را شناختم، می‌خواهم بیایم مدینه و مسلمان شوم، قبولم می‌کنی یا نه؟ با آن کاری که من کردم بیایم مدینه تکه بزرگم گوشم است؟ جبرئیل نازل شد و گفت: آقا جواب نامه‌اش را بده، بگو بیایی مسلمان شدنت را قبول می‌کنم، یک اخلاق مؤمن گذشت کردن و بعد از گذشت محبت کردن به طرف است، مثل کاشف الغطا، مثل پیغمبر (ص).

 

کل اخلاق در یک روایت

حالا برویم سراغ یک روایت، این روایت هم در کتب مهم شیعه نوشته شده، هم در کتب مهم اهل تسنن، خیلی روایت پرقیمتی است! یک عربی پیش پیغمبر (ص) آمد گفت: آقا این آیه‌ای که اواخر سورهٔ اعراف است، من حالیم نمی‌شود.
بارک الله آدمی که بیاید پیش عالم بگوید آقا من حالیم نیست، نمی‌دانم، یادم بده!
من بعد از هفتاد و پنج سال سن، صد و پنجاه‌ تا کتاب نوشتن، سی و پنج جلد تفسیر قرآن نوشتن، گاهی در یک روایت می‌مانم و نمی‌توانم حلش کنم، پسرم را صدا می‌زنم می‌گویم: بابا این روایت چه می‌گوید؟ می‌گوید: بابا این را می‌گوید، می‌بینم او بلد است ولی من بلد نیستم. چه عیبی دارد، مگر تمام علم پیش یک نفر است؟ حالا بچهٔ من چهل سال از من کوچکتر است، خب درس بیشتری خوانده، شعور و فهم بیشتری دارد، حالا چه عیبی دارد من شاگردی کنم؟ پیش بچه‌ام بگویم بابا این روایت چه می‌گوید؟ من متوجه نمی‌شوم، این بارک الله دارد!


گفت: آقا این قطعهٔ آیهٔ سورهٔ مبارکهٔ اعراف را من نمی‌فهمم؛ آیه این است «خُذِ اَلْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ اَلْجٰاهِلِینَ» ﴿الأعراف، 199﴾ یک آیه است، نصف خط، کل کتاب اخلاق اسلامی را دارد، خب کجایش را نمی‌فهمی؟ «خُذِ اَلْعَفْوَ» گذشت را انتخاب کن، انتقام را بریز دور، داد کشیدن و فریاد زدن و چماق کشیدن و چوب کشیدن و همه را بریز دور، گذشت را انتخاب کن، گذشت! گفت: این را برای من معنی می‌کنید، فرمود: بله آیه سه ‌تا چیز می‌گوید؛ همین یک جمله‌اش؛ {تعفوا من ظلمک} مادر، خواهر، برادر، داماد، پسرعمو، شریک، رفیق و همسایه به تو بدی کرد، گذشت کن! همین؟ گذشت کنم بس است؟
قرآن می‌گوید: نه! گذشت را تا آخر عمر هم به رخش نکش، بیست سال دیگر به او نگویی یادت است چه بلایی سر ما آوردی، بعد هم ما آقایی کردیم از تو گذشت کردیم! این کار را نکنی، بندهٔ من را شرمنده و خجالت زده نکن این یک.
{و تصل من قطعک} قوم و خویشی که با تو قطع رابطه کرده؛ پیغمبر (ص) می‌فرماید: بلند شو یک جعبهٔ شیرینی، یک کادویی، یک لباسی، یک کت و شلواری یا یک پولی بردار، برو در خانه‌اش به او بگو آمده‌ام دیدن‌تان، همه هم آدم‌های بدی نیستند که بگویند غلط کردی آمدی، برو گمشو! گاهی آدم با آن کسی که به او ظلم کرده برخورد می‌کند، آدم می‌گوید: من آمدم خانه‌تان یک چای بخورم، خجالت می‌کشد راه ندهد، آدم حیا می‌کند این دو.
{و تؤتی من حرمک} یک روز رفتی پیشش به او گفتی: یک میلیون داری به من بدهی؟ من مشکل دارم، حساب بانکیم کم است، چک دارم، او داشت ولی به تو نداد، حالا خودش نیازمند شده، آمده در خانهٔ تو، دو تومان داری به من بدهی؟ پیغمبر (ص) می‌گوید: سریع دست کن داخل جیبت به او بده! این اخلاق الهی است، این حسنات اخلاقی.

 

توبه و گریه برای ابی عبدالله؛ پاک کننده تمام بداخلاقی‌ها

حالا خدایا ما یک مشت بداخلاقی داشتیم، چه کار کنیم؟ چه کار کنیم اینها داخل پرونده‌مان است، این‌ها هم بارش خیلی سنگین است! خب بندهٔ من امشب یک قرارداد با من ببند، دیگر بداخلاقی نکنی کل بار گذشته‌ات را می‌ریزم، تو را سبک به خانه می‌فرستم. بعد هم شب جمعه است. تمام این آلودگی‌های پرونده را مخصوصاً بخش بداخلاقی را با گریهٔ بر ابی عبدالله بشوی، پرونده را پاک کن، هیچ پاک کنی در عالم قوی‌تر از گریهٔ بر حسین (ع) نیست!

 

روضه

شب جمعه است، خدایا ما که کربلا نیستیم، اما خدایا تو چهار هزار فرشته را گماشتی که در کرهٔ زمین هر کس شب جمعه به ابی عبدالله سلام کند، سلامش را به حضرت برساند و اسم ببرد. یابن رسول الله! این آقا به شما سلام رساند، خوش به حال آنهایی که الان کربلا هستند، خوب جایی هم هستند، با آن گرمای سخت! بهترین کولرها دارد کار می‌کند، حرم بهترین شکل است، صحن بهترین شکل است! اما زینب کبری حرمش یک گودال بود، آینه کاری و کاشی کاریش؛ تیر بود و نیزه بود و خنجر بود و شمشیر! اول که وارد گودال شد متحیر بود این چه وضعی است، مگر کشتن یک نفر چقدر اسلحه می‌خواست؟!
سرت کو؟ سرت کو که دامان بگیرم*** حسین من تنت کو؟ تنت کو که سامان بگیرم
سراغ سرت را من از آسمان و*** سراغ تنت از بیابان بگیرم
تو پنهان شدی زیر انبوه نیزه*** که من بوسه از حنجرت پنهان بگیرم
سرم را زیر این همه نیزه ببرم تا دشمن نبیند من دارم چه کار می‌کنم!
مگر خون گلوی تو آب حیات است؟*** که از بوسه بر حنجرت جان بگیرم
رسیده کجا کار زینب که باید*** سراغ سرت ز این و از آن بگیرم
یا باید بدوم دنبال شمر، بگویم سر برادرم کو؟! یا باید دنبال عمر سعد بدوم؟؟ یا باید دنبال خولی بدوم، سراغ سرت از چه کسی بگیرم؟
کمی از سر نیزه پایین بیا***برای تو بهر سفر قرآن بگیرم
حسین من، حسین من! قرار من و تو شبی در خرابه، دیگر که دسترسی به تو ندارم! نه کنار نیزه من را راه می‌دهند، نه کنار تنور من را راه می‌دهند و نه کنار تشت من را راه می‌دهند.
قرار من و تو شبی در خرابه*** پی گنج را کنج ویران بگیرم
می‌خواهم صورتت را ببوسم، سر نداری! می‌خواهم بدنت را ببوسم، مقطع الاعضا بدنت را قطعه قطعه کردند! حسین من چه کار کنم؟ چطوری دلم را آرام کنم؟ آمد بالای سر بدن زانو زد، دو دستش را دو طرف بدن گذاشت، خم شد و لب‌هایش را روی گلوی بریده گذاشت.

 

خوی بقعه شیخ نوایی دهه دوم محرم 98 جلسهٔ دوم

مطالب مرتبط
سخنرانی های مرتبط
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز