فارسی
چهارشنبه 01 آبان 1398 - الاربعاء 24 صفر 1441

سخنرانی های استاد حسین انصاریان


رحمت و مهر بی نهایت خدا و اهل بیت(ع)

محبت - جلسه چهارم شنبه (23-6-1398) - محرم 1441 - بقعه شیخ نوایی - 25.68 MB -

مدارا و نرمیوقف گوش برای شنیدن حقایق۲۷۶ بار طرح رحمت خدا و نرمی در قرآنقرآن تجلی رحمت خداجنگ جمل یعنی شمشیر بر علیه خدا و همه انبیا و ائمهداستان رحمت رسول خداادامه داستان جنگ جمل از بیان امام رضا.قبول توبه جنگ کننده با علی (ع)لزوم گذشت و بخشش انساندعوا سر ارث پدر نکنیمداستان بی مهری موسی ابن جعفر(ع) در مقابل بی مهری به یک زایر پیاده بیت اللهادعای دروغین مسیحیان در مورد محبت!داستان عبرت آموز کشتن مادر به خاطر زن!!لعن قهر کننده در روایات!حقیقت دین خدا محبت اهل بیت(ع)داستان رفیق شیشه گر با محبتمحبت بی نهایت امام حسین(ع) در وسط جنگ با وجود همه علت های ایجاد خشم و عصبانت!ادامه داستان مسیحیعالم دوره گردادامه داستان مسیحی و مادرشگریز به روضهنتیجه گیری از بحث محبتروضه حضرت زینب(س)

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیا و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین و المعصومین المکرمین.

 

مدارا و نرمی

از خصلت‌های مومن؛ نرمی و مدارا و محبت و مهرورزی است، البته یک مومن واقعی این حقایق را یا خودش از قرآن و روایات به دست آورده و از افق وجودش طلوع می‌دهد، یا به قول قرآن مجید به زبان‌های پاک و دهان‌های پاک و به ارواح پاک گوش داده و این ارزش‌ها را از آنها یاد گرفته است.

 

وقف گوش برای شنیدن حقایق

یک جمله‌ی بسیار زیبایی امیرالمومنین(ع) دارد در خطبه‌ی بی‌نظیر متقین {وقفوا اسمائهم علی العلم نافع لهم} هیچ فرهنگی در دنیا چنین حرفی را ندارد و نزده!
شما می‌دانید وقف یعنی حبس کردن یک زمین، یک مغازه، یک مسجد و یک حسینیه، از معاملات مسجد را نمی‌شود فروخت همیشه باید بماند، حسینیه‌ی وقف شده را نمی‌شود فروخت، مغازه‌ی وقف شده را نمی-شود فروخت، باید در یک چهارچوب بماند! امیرالمومنین(ع) می‌فرماید: اینها گوش‌شان را وقف کردند بر حقایقی که برای آنها سودمند است، وقف کردن؛ یعنی اگر شیاطین آمدند این گوش را پر کنند، نمی‌گذارند! می‌گویند: وقف است نمی‌توانیم به تصرف شما بدهیم، به وسوسه‌ها می‌گویند: گوش ما وقف است، به سفسطه‌ها می‌گویند: گوش ما وقف است، به ماهواره‌ها می‌گویند: گوش ما وقف است، اگر علم سودمندی دارید صدایش را دربیاورید ما بشنویم، اگر ندارید تصرف در این وقف حرام است و جایز نیست!

 

۲۷۶ بار طرح رحمت خدا و نرمی در قرآن

خب مومنی که حقایق را از قرآن گرفته و یا از زبان پاکان می‌داند که پروردگار عالم دویست و هفتاد و شش بار از سوره‌ی حمد تا سوره‌ی ناس مسأله‌ی مهر و رحمت را مطرح کرده، کم است؟ یعنی در یک قرآنی که سی جزء است، دویست و هفتاد و شش بار مطرح کردن رحمت، کم است؟ خب این قرآن برای چه کسی نازل شده؟! این آیه را همه‌ی شما در قرآن خواندید یادتان نیست، یا وقت خواندن به آن توجه نکردید! فکر می‌کنید که قرآن به یک نفر نازل شده، پیغمبر! اما پروردگار می‌فرماید: «أَنْزَلْنٰا إِلَيْكُمْ نُوراً مُبِيناً» ﴿النساء، 174﴾ من یک نور روشنگری را بر تک تک شما نازل کردم، انگار در تمام این عالم من فقط تو یک نفر را داشتم و کل قرآن را برای تو یک نفر فرستادم! دویست و هفتاد و شش بار بحث مهر و محبت و مهرورزی و نرمی را مطرح کردن، خطابش به انسان است، به تک تک انسان‌ها؛ یعنی دویست و هفتاد و شش بار به گوش، عقل و مشاعرت، دارم نوای رحمت را می‌خوانم و نسیم رحمت را می‌رسانم! اگر مهربان نباشی، اگر دل رحیم نباشی، اگر دلت نرم نباشد، خب تو از قرآن من بیگانه‌ای! کجا دنبال نجات می‌گردی بیگانه؟! در برزخ و در قیامت، آشنایان مورد محبت من هستند، آشنایان مورد کرامت من هستند،

 

قرآن تجلی رحمت خدا

آن کسی که از قرآن غریبه است با خود من هم غریبه است، چون قرآن وحی است و تجلی رحمانیت من است، «بسم الله الرحمن الرحیم اَلرَّحْمٰن عَلَّمَ اَلْقُرْآنَ ﴿الرحمن‏، 2﴾» یعنی با آوردن {الرحمن} اول این سوره می‌خواهد بگوید قرآن جلوه‌ی رحمت من است، جلوه‌ی مهر من است و برای این هم فرستادم که تو انسان؛ معدن رحمت، معدن محبت و معدن دادگری بشوى.

 

جنگ جمل یعنی شمشیر بر علیه خدا و همه انبیا و ائمه

حالا نکاتی که درباره‌ی رحمت هست اصلاً آدم را در یک دریایی از شگفتی فرو می‌برد. در محضر حضرت رضا (علیه السلام) بین افرادی که نشسته بودند، صحبت از جنگ جمل شد...
شما جنگ جمل را برایتان زیاد گفتند، داخل کتاب‌ها هم شاید خوانده باشید! نیازی ندارد من توضیح بدهم ولی در یک کلمه جنگ جمل یعنی حضور ناکسین برای کشتن امیرالمومنین(ع) و امام مجتبی(ع) و ابی عبدالله(ع) که در جنگ حضور داشتند، جملی‌ها هم می‌دانستند امیرالمومنین(ع) با امام مجتبی(ع) و ابی عبدالله(ع) در جنگ هستند، این جنگ جمل است. شمشیر کشیدن به روی علی؛ یعنی شمشیر کشیدن به روی قرآن! یعنی شمشیر کشیدن به روی خدا! یعنی شمشیر کشیدن به روی صد و بیست و چهار هزار پیغمبر! حالا من هم وقت ندارم برایتان این حقیقت را بگویم که پیغمبر(ص) فرمود: {علی ممسوس فی ذات الله} من این روایت را نمی‌فهمم، لذا واردش هم نمی‌شوم. این روایت خیلی سنگین است، فهمش هم خیلی مشکل است، بین امیرالمومنین(ع) و خدا، جز مخلوق بودن علی فرقی وجود ندارد! دعای رجبیه را بخوانید، بیست و سه سال گفت: جنگ با علی جنگ با خداست! بیست و سه سال، این جنگ جمل است. قرآن مجید می‌فرماید: کشتن یک نفر، مومن هم نگفته «مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ» ﴿المائدة، 32﴾ کشتن یک انسانی که حدی بر او مقرر نیست؛ یعنی قتل و فسادی نکرده، کسی که یک بی‌گناهی را بکشد یک فردی را ، نفسا یک نفرد نامعینی را، چون کلمه‌ی نفساً در آیه نکره است اشاره به هیچ کس نیست یک فردی را بکشد «فَكَأَنَّمٰا قَتَلَ اَلنّٰاسَ جَمِيعاً» ﴿المائدة، 32﴾ مثل این است که هر چه انسان در این عالم آفریدم را کشته باشد! حالا سنگینی گناه کشتن علی مساوی با چیست؟ این را دیگر لازم نیست من جواب بدهم خودتان جوابش را از عقل مبارک‌تان بگیرید.
آیه را نگه دارید من یک روایت بخوانم،

 

داستان رحمت رسول خدا

پیغمبر(ص) وجود مبارک علی ابن ابیطالب(ع) را انتخاب کرد، دو نفر را همراهش کرد که بروید بیرون مدینه این مأموریت را انجام بدهید و برگردید. امام با این دو نفر سه نفر رفتند مأموریت را انجام دادند، هنوز برنگشته بودند، یک کسی یک کاسه‌ی بزرگ غذا آورد که پنج شش‌ نفر را سیر می‌کرد! کاسه را وسط گذاشت، خیلی هم قیافه‌ی غذا جالب بود. امیرالمومنین آن زمان بیست و سه چهار سالش بود، فرمود: یاران از این غذا نخورید، غذا مسموم است! حالا یا زهر به آن زده بودند، یا مانده بوده و برداشته بودند آن را داغ کرده بودند كه بخار می‌زد، انگار همین الان پختند. یکی از این یاران برگشت گفت: علی جان! جایی بوده که تو دخالت نکنی؟ امام هم از جلسه بلند شد، او هم نشست سیر خورد و دو دقیقه‌ی بعد هم مرد. اقوامش خبر دار شدند، جنازه را دم مسجد آوردند،
عنایت می‌کنید به وجود مبارک حضرت رحمت للعالمین (این ویژگی پیغمبر است)«وَ مٰا أَرْسَلْنٰاكَ إِلاّٰ رَحْمَةً لِلْعٰالَمِينَ» ﴿الأنبياء، 107﴾ یعنی محبت پیغمبر(ص) فراگیر به کل جهانیان است. آمدند به پیغمبر(ص) گفتند: آقا، این بزرگوار مُرد. بیا نمازش را بخوان تا ببریم دفنش کنیم، چرا مرد؟ داستان این شد، غذا آوردند علی گفت: نخورید! این گفت علی جایی بوده دخالت نکنی؟! به تو چه؟


درهای رحمت بدون رضای علی هرگز باز نمی سود

پیغمبر(ص) فرمود: علی کجاست؟ گفتند: رفته سراغ یک کار دیگر، گفت: بروید دنبال علی، تمام درهای رحمت خدا به روی این مرده به خاطر بی‌ادبی به علی بسته است! من نمازش را هم بخوانم هیچ فایده‌ای ندارد، یعنی بیایم جلوی مرده بایستم و بگویم: {اللهم اغفر لهذا المیت} خدا گوش نمی‌دهد! سراغ امیرالمومنین رفتند، بیست و پنج، شش سالش بود، خدا تمام درهای رحمت را به روی این کسی که ادب نکرد بست! گفتند: آقا پیغمبر با شما کار دارد، با سر می‌دوید، فرمود: علی جان مرده را آوردند من به او نماز بخوانم، اما تمام درهای رحمت خدا به رویش بسته است به خاطر بی‌ادبی که به تو کرد، این باید به جهنم برود! گفت: یا رسول الله! من راضی نیستم، من از او گذشتم، نمازش را بخوانید که مورد رحمت و مغفرت خدا قرار بگیرد.

 

ادامه داستان جنگ جمل از بیان امام رضا.

در جلسه‌ی حضرت رضا(ع) صحبت ناکسین بیعت شکنان و آتش افروزان جنگ جمل شد. یک نفر برگشت گفت: خدا همه‌ی شما جملی‌ها را از بالا تا پایین‌تان را لعنت کند، بی‌همیت‌ها! امام هشتم (ع) فرمود: چرا این حرف را زدی؟ گفت: آقا مگر شمشیر کشیدن به روی امیرالمومنین کفر نیست؟

 

قبول توبه جنگ کننده با علی (ع)

فرمود: کفر است، اما بگو خدایا آنهایی که توبه کردند را کاریشان نداشته باش، گفت: یابن رسول الله! آن کسی که به روی علی شمشیر کشیده اگر توبه کند، خدا توبه‌اش را قبول می‌کند؟ فرمود: قبول کرده، این رحمت خداست، این محبت خدا خیلی است! بیایند روی علی شمشیر بکشند، بعد توبه کنند، خدا مى آنها را مى بخشد.

 

لزوم گذشت و بخشش انسان

حالا یک نفر با من درگیر شده؛ یک رفیقم، یک هم کلاسم، یک شریکم، یک همسایه‌ام، دامادم، عروسم، پدرم يا مادرم، این دیگر جای گذشت ندارد که ده سال است من او را می‌بینم، پیاده‌روی این طرف می‌آیم که روبه‌رو نشوم، این چه بی‌رحمی است؟!
مادرم با من حالا سر یک چیزی، به علتی، به سببی، بی‌سببی درگیر شد يا تلخی کرد، حالا باید شش سال گوشه‌ی اتاق بنشیند، در خلوت اشک بریزد و بگوید: خدایا بچه‌ام را به من برگردان، دلم پوسید،
بچه رحم داشته باش، محبت و کرامت داشته باش، مهربان باش! به نیت قتل علی آمده و علی کشته نشده و جنگ تمام شده، حالا رفته توبه کرده و خدا قبولش کرده، برای چه مادرت را قبول نمی‌کنی؟! برادرت را قبول نمی‌کنی؟! سر ارث دعوایتان است؟

 

دعوا سر ارث پدر نکنیم

من پدرم از دنیا رفت، بعد از دفن و ختم و شب هفت، خواهر و برادرها من را دعوت کردند به عنوان بزرگتر و گفتند: از پدر همین خانه مانده، اثاث خانه را چه کار کنیم؟ گفتم: دو کار می‌توانید بکنید؛ یک من از پدر یک ریال ارث نمی‌خواهم، ارث من هم قاطی ارث خودتان دختری و پسری تقسیم کنید، اگر نه، می-خواهید من هم ارث ببرم شما همه‌تان باسواد هستید، بنشینید حساب کنید ببینید ارث من از نظر قرآن چقدر می‌شود، به من بدهید، اگر دلتان هم نخواست ندهید، حلال است!
حالا من برای به قول امیرالمومنین(ع) متاع حقیر دنیا، که از همه‌ی کره‌ی زمین سهم بابای من چقدر بوده، سهم بابای من حالا که می‌خواهد بین هفت هشت‌تا تقسیم شود چقدر می‌شود، چیست که من کنارش داد بزنم، دعوا کنم؟ از اول یک کاری می‌کنم كه مریض نشوم، آرامش باطنم بهم نخورد، گفتم: من صددرصد راضیم، می‌خواهید ارث من را ندهید، ندهید، روزی من را که پروردگار قفل به این ارث نکرده، می-خواهید هم بدهید خودتان حساب کنید ببینید چقدر می‌شود بدهید و با این برخورد من هیچ چیز در خانواده‌ی ما پیش نیامد، همه‌ی خواهر و برادرها مثل ایام پدر و مادر کنار هم هستند، با هم هستند، یار و دستیار هم هستند،
حالا شما ببینید سر مقدار حقیری از متاع دنیا در خانواده‌ها چه دعواهایی است! چه قهرهایی است! چه کینه‌ها و دشمنی‌هایی است! تمام اینها معصیت است و معصیت به فرموده‌ی قرآن کیفر و عذاب و جریمه دارد.

 

داستان بی مهری موسی ابن جعفر(ع) در مقابل بی مهری به یک زایر پیاده بیت الله

حجش را انجام داد، از مدینه تا مکه با قاطر، الاغ يا اسب رفته بود، ننوشتند، با مرکب بود. وقتی از مکه برگشت، با یک حال خوشی گفت: بروم خدمت موسی بن جعفر(ع) سلام بدهم، مثلاً یک زیارت قبولی به من بگوید! آمد محضر حضرت موسی بن جعفر(ع) سلام کرد. امام تحویلش نگرفت، گفت: آقا زائرم، شیعه‌ام، مکه بودم! فرمود: یک نفر در کاروان بود، به اندازه‌ی پول رفت و آمد مکه را داشت، پول نداشت که اسب و قاطر بخرد، پیاده در کاروان راه افتاد، تو هم یک بار پیاده نشدی این را سوارش کنی! که پایش تاول نزند، ساق پایش درد نگیرد، حالا من به تو محبت کنم؟ بی‌محبت، خشن، بی‌مهر، بی‌رحم.

این است داستان انسان، قرآن، خدا، جهان، برزخ، قیامت، بهشت، جهنم، همه دور سر همین حرف‌ها می-چرخد! هیچ چیز دیگری نیست.

 

ادعای دروغین مسیحیان در مورد محبت!

یک کسی مسیحی بود، _جوان‌ها گول نخورید کلیسا می‌گوید دین ما دین محبت است، دروغ کامل می‌گوید! چون اروپا و امریکا مسیحی هستند،
این مسیحی‌ها فقط در عراق یک میلیون نفر را کشتند!
فقط در افغانستان چند میلیون زن و بچه و مرد و پیر و جوان را در عروسی، در خیابان، داخل خانه‌ها کشتند!
اسلحه‌ی همین مسیحی‌ها پنج سال است شبانه روز دارد یمنی‌ها را می‌کشد، محبت این است؟
پیغمبر(ص) می‌فرماید: خدا در قیامت حکم قطعی یک خانمی را می‌دهد كه او را به جهنم ببرید. بعد رسول خدا(ص) می‌گوید: به علت اینکه یک گربه داخل خانه‌اش بود، او خوشش نمی‌آمد، گربه را داخل زیرزمین انداخت و در را قفل کرد، این گربه‌ یک هفته اینقدر از تشنگی و گرسنگی ناله زد تا مرد! شما راست می‌گویید محبت دارید؟ شما راست می‌گویید کلیسا محبت دارد؟ محبت برای مسجدهای اهل ایمان است، که از دل مسجدها، یتیم‌ خانه درآمده! مراکز خیریه درآمده! کلید حل مشکلات درآمده! خانه سازی درآمده! آب انبار سازی در قدیم درآمده! کتابخانه درآمده! شما محبت دارید؟ _
مسیحی است، مسلمان شده و پول‌هایش را حساب کرده دیده که مستطیع است، به مکه آمده، در صحرای عرفات گفت: بروم امام صادق(ع) را زیارت کنم، در مدینه حضرت را نديد، داخل چادرهای عرفات در گرمای پنجاه درجه خاک آمد دو زانو نشست، گفت: یابن رسول الله! مسیحی بودم، اسمم ابراهیم است، شیعه شدم، مادرم مسیحی مانده و فقط من را دارد، تکلیف من از نظر شرعی با این مادر چیست؟ امام فرمود: مادرت گوشت خوک می‌خورد؟ نه، عرقی، شرابی، مست کننده‌ای، می‌خورد؟ گفت: نه، فرمود: تکلیفت این است از حج که برگشتی، از امروز به بعد این تکلیفت است؛ در ظرفی که غذا می‌خورد با او هم غذا شو، از لیوان آبش آب بخور، از آبگوشتی که در ظرف دهان زده بخور، کاری که کمترین بوی بی‌مهری بدهد انجام نده! مادر است، مادر! همسرم هم، همسر است!
حقوق همسر من با مادرم قاطی نیست، مادرم یک حقوق واجب الهی بر عهده‌ی من دارد، همسرم هم یک حقوق دیگری بر عهده‌ی من دارد، او مادر است.

 

داستان عبرت آموز کشتن مادر به خاطر زن!!

عروس به پسر گفت: از مادرت خوشم نمی‌آید، دوستش ندارم! گفت: خب چه کار کنم؟ گفت: اگر می‌خواهی با من زندگی کنی، ببر او را بیرون، یک سنگ ده بیست کیلویی بردار بزن به سرش او را بکش، که مانع از جلوی راه ما برداشته شود، چرا گوش می‌دهی؟ مگر چند سال دیگر مادرت زنده است؟ مگر چند سال دیگر پدرت زنده است؟ عصبانی است، خب پیغمبر(ص) هم می‌داند که پیرمرد پیرزن عصبانی می‌شوند.
مادر را یک خرده از تپه بالا برد، یک سنگ به او زد، بعد در حالی که مادر در خون می‌غلتید، خودش بدو بدو از تپه داشت پایین می‌آمد که زمین خورد، از مادر صدا بلند شد: وای، وای! دست پسرم به سنگ خورد، وای پای پسرم به سنگ خورد، بعد هم با گریه در حالی که در خونش می‌غلتید گفت: خدایا بچه‌ام را نگه دار! مادر است، پدر است، برادر است.

 

لعن قهر کننده در روایات!

یکی به من گفت: من شش سال است با مادرم قهرم! گفتم: کار تو جالب است، پیغمبر (ص) در روایات کتب معتبره می‌فرماید: اگر قهر بودن دو نفر، از سه روز بیشتر شود، مقصر تا آشتی نکرده مورد لعنت پروردگار است، مقصر گفت: چشم.

 

حقیقت دین خدا محبت اهل بیت(ع)

یک کسی به امام صادق (ع) گفت: آقا! محبت هم جزو دین است؟ یعنی از اجزاء دین است؟ امام ششم فرمود: {هَلِ الدّینُ اِلَّا الحُبّ} «آیا دین جز محبت چیز دیگری است»؟ دین کلش محبت است، نه اینکه محبت جزء باشد کلش محبت است کل. گاهی آدم یک محبت‌هایی را می‌بیند یا می‌شنود که هم خیلی لذت بخش است و هم شگفت آور است!

 

داستان رفیق شیشه گر با محبت

من یک رفیق داشتم تولید شیشه داشت. همهٔ شاگردهایش را به یک جایی رساند، زن به آنها داد، خانه‌دارشان کرد، سرمایه به آنها داد. آن شاگردی که از همه قدیمی‌تر بود، چند وقت پیش پای منبر من آمده بود او را می‌شناختم، گفتم: خدا فلانی را رحمت کند ، آدم با محبتی بود!
گفت: یک چیزی برایت بگویم، اما قبول کن، گفتم: خب بگو، تو که نماز جماعت می‌آیی پای منبر راست می‌گویی، مردم من را می‌شناسند که نماز جماعت می‌آیم، مسجد می‌آیم، می‌آیم سینه می‌زنم، می‌آیم زنجیر می‌زنم، اصلاً توقع ندارند من دروغ بگویم! می‌گویند مسجدی است، امام حسینی است، توقع ندارند من اخلاق شمر را داشته باشم، بی‌رحم باشم! همه توقع دارند من اخلاق خدا و امیرالمؤمنین (ع) و پیغمبر (ص) و امام حسین (ع) را داشته باشم.

 

محبت بی نهایت امام حسین(ع) در وسط جنگ با وجود همه علت های ایجاد خشم و عصبانت!

حسینی‌ها؛! ابی عبدالله جهانی بی نهایت محبت بود، یک گوشه‌اش را برایتان بگویم:
بعد از شهادت بچهٔ شش ماهه به میدان آمد، یک حمله کرد که لشکر فرار کردند! آمد کنار_ دکترها می‌گویند آدم تشنه عصبانی است، آدم گرسنه عصبانی است، اگر مریضِ تشنه یا مریضِ گرسنه، داد کشید کاریش نداشته باشید، طبع بدن است، سه شبانه روز است آب نخورده و تشنه است، اما عصبانی نیست! گرسنه است اما عصبانی نیست!
هفتاد و یک نفر را جلوی چشمش قطعه قطعه کردند اما عصبانی نیست، خسته بود، از بدنش خون رفته بود، این نیزه‌اش را بلند کرد کربلا رمل(ماسه) است اندازهٔ نیم متر فرو می‌رود، نیزه را داخل زمین فرو کرد، روی زین نشسته بود و برای رفع خستگی به نیزه تکیه داد. یکی از این پهلوان‌های لشکر به عمر سعد گفت: بروم کارش را تمام کنم؟ گفت: اره، زودتر!
امام دید یک نفر حالت حمله به خودش گرفته، امام هم آمادهٔ دفاع شد، مرد به امام رسید، از همان وقتی که نزدیک امام شد می‌خواست هجومی به امام شمشیر بزند، امام هم برای دفاع یک شمشیر به او زد که پای راستش قطع شد و در رکاب ماند، تعادلش خودش هم بهم خورد، اسب او را زمین گذاشت، ابی عبدالله (ع) پیاده شد و بالای سرش آمد، گفت: می‌خواهی تو را به خیمه‌های خودم ببرم و زخمت را ببندم؟ تو به من حمله کردی اما من که به تو حمله نکردم، می‌خواهی خودم تو را ببرم؟ امام با اسب که نمی‌توانست او را ببرد، می‌خواست او را بغل کند و داخل خیمه ببرد، مرد گفت: نه آقا، اقوام من در لشکر هستند، شاید ندیدند من افتادم، فقط برو جلو صدایشان کن بیایند من را بردارند و ببرند. امام آرام آرام نزدیک لشکر آمد، اسمش را برد، فرمود: اگر اقوامش صدای من را می‌شنوند بیایند او را ببرند.
حسین یعنی محبت! علی یعنی محبت! زهرا یعنی محبت! قرآن یعنی محبت! دین یعنی محبت! انسان یعنی محبت! ما اصلاً معنی دیگر نداریم؛ چون می‌دانید ما با رحمت الهی آفریده شدیم، یعنی از وقتی نطفهٔ در صلب پدر بودیم تا شبی که مادرمان برای زاییدن ما تا نزدیک مردن رفت، تا الان این خط سیر را بیایید ببینید، همه‌اش موج رحمت است، همه‌اش!

 

ادامه داستان مسیحی

حاجی مسیحی قبل به مدینه برگشت سه، چهار روز گذشت، مادر نود سالش بود، دید خیلی رفتار این پسر عوض شده،
یعنی اگر مادر من شیعه بی‌دین بود مسیحی بود لاِئیک بود چه کار کنم؟ او را گوشهٔ خانه بیندازم و بروم؟ نه!
من یک شب در بحث اخلاق و محبت، دوتا آیهٔ بسیار مهم قرآن برایتان می‌خوانم که من با پدر و مادرم گرچه بت پرست باشند، چگونه باید رفتار کنم؟ چند روز بعد مادر گفت: ابراهیم عوض شدی، چه شده مادر؟ گفت: مادر من رویم نمی‌شد به تو بگویم، من رفتم شیعه شدم! گفت: دیگر کلیسا و پیش کشیش نمی‌روی؟ گفت: نه، گفت: پیش چه کسی مسلمان شدی؟ گفت: اسم آن کسی که پیش او مسلمان شدم، امام صادق (ع) است، گفت: پیغمبر است؟ گفت: نه مادر! پیغمبری، که با پیغمبر اسلام(ص) تمام شده، ایشان فرزند پیغمبر و جانشین پیغمبر است، گفت: مادر من که پا ندارم راه بروم، گوشهٔ خانه افتادم، تو همین الان بلند شو برو پیش امام صادق (ع)، بگو مادرم می‌خواهد شیعه شود!
محبت! محبت مردم را جذب مسجد می‌کند، یک امام جماعتی که عاشق کانون محبت است مسجدش پر می‌شود، روضه‌اش پر می‌شود، چه عیبی دارد؟!

 

عالم دوره گرد

مگر ما در نهج البلاغه نمی‌خوانیم امیرالمؤمنین (ع) برای تعریف پیغمبر (ص) می‌گوید: {طَبیبٌ دَوّارٌ بَطِبّهِ} پیغمبر مطب نداشت، پیغمبر دوره گردی می‌کرد، در این مغازه و در آن مغازه می‌رفت، در آن خانه می‌گفت: مسجد می‌آیید ؟ می‌آیید با هم رفیق باشیم؟ دوره گردی می‌کرد.

امروز در مقابل این هجوم فساد، آخوند باید دوره گرد باشد! ننشیند آن کسی که خال کوبیده است پیشش بیاید، بلند شود و دنبال خال کوبیده‌ها برود، دنبال چاقوکش‌ها برود، دنبال لات‌ها و عرق خورها برود. خوب هم جواب می‌دهد! من تجربهٔ پنجاه و پنج ساله دارم.{طبیب دوار بطبه}

 

ادامه داستان مسیحی و مادرش

آن مرد پیش امام صادق(ع) آمد و گفت: آقا! مادرم می‌خواهد شیعه شود، فرمود: به خانه برگرد، شهادتین را وادارش کن بگوید، به خانه آمد و گفت: مادر شیعه شدن خیلی آسان است! فعلاً بگو: اشهد ان لا اله الا الله، گفت! شهادت به نبوت پیغمبر (ص) بده، گفت! همین که رسول الله(ص) در دهانش بود، سرش روی شانهٔ ابراهیم افتاد، او را خواباند، دید نفس ندارد! مرد دوید، گریه کنان پیش امام صادق (ع) آمد: چه شده پسرم؟ گفت: مادرم مُرد! فرمود: مادرت را مسیحی‌ها نیایند ببرند! من الان می‌گویم خانم‌های خودمان بیایند غسلش بدهند، کفنش کنند و در بقیع دفنش کنند، مادر تو دیندار و بهشتی از دنیا رفت! یک رکعت هم نماز نخوانده بود.

 

گریز به روضه

می‌خواهم بگویم خدایا این زن یک رکعت نماز نخواند بهشتی شد، با این مردم می‌خواهی چه کار کنی؟ یک عمری است، نماز می‌خوانند یک عمری است روزه می‌گیرند، یک عمری است کار خیر می‌کنند، یک عمری است برای ابی عبدالله (ع) هزینه می‌کنند، مگر می‌شود حساب پروندهٔ شما را من روی منبر بگویم که چه خواهد شد.

 

نتیجه گیری از بحث محبت

از منبر امشب همین یک کلمه یادتان بماند؛ خدا در قرآن _این غیر دعاها و روایات است_ در قرآن دویست و هفتاد و شش بار بحث رحمت و مهرورزی را مطرح کرده، همین! اینقدر رحمتش شگفت آور است، که زین العابدین (ع) می‌فرماید: «قیامت می‌بینند چهرهٔ ابلیس شاد است و گرفته و درهم نیست! به او می‌گویند: چه شده است؟ می‌گوید: با این رحمتی که امروز می‌خواهد خرج کند من هم امید دارم نجات پیدا کنم»!

 

روضه حضرت زینب(س)

در زدم و گفت: کیست؟/ گفتمش ای دوست، دوست/
گفت در آن دوست چیست؟/ گفتمش ای دوست، دوست/
گفت اگر دوستی، از چه در این پوستی؟/
دوست که در پوست نیست/ گفتمش ای دوست، دوست/
گفتمش این هم دمی است/ گفت عجب عالمی است/
ساقی بزم تو کیست؟/ گفتمش ای دوست، دوست/
در چو به رویم گشود/ جملهٔ بود و نبود/
دیدم و دیدم هم اوست/ گفتمش ای دوست، دوست.


صدا زد: عمر سعد! به افرادت بگو بروند کنار، اجازه نمی‌دهم دست یک نامحرم به این زنان و دختران برسد! خودم همه را سوار می‌کنم، کنار رفتند، خواهرش ام کلثوم را صدا زد، همهٔ شترها را خواباندند، میان هر محمل چوبی، یک خانمی را سوار کرد، یک بچه‌ای را در دامن آن خانم گذاشت، همه سوار شدند، فقط دوتا خواهر ماندند! صدا زد: خواهرم کلثوم! بیا زیر بغل تو را هم بگیرم شتر بلند است، خوابیده‌اش هم بلند است! زیر بغل ام کلثوم را گرفت و سوارش کرد، زن و بچه دارند نگاه می‌کنند! دشمن دارد نگاه می‌کند ببینند زینب چگونه می‌خواهد سوار شود!
به جای سوار شدن دیدند دوید میان گودال، بدن قطعه قطعه را روی دامن گذاشت و گفت: حسین! من در مدینه می‌خواستم سوار شتر بشوم، اکبر برایم رکاب گرفت! در مدینه می‌خواستم سوار شوم، قمر بنی هاشم زیر بغلم را گرفت! در مدینه می‌خواستم سوار شوم، تو زیر بغلم را گرفتی! حالا بلند شو ببین همسفرهای من چه کسانی هستند؟! حسین من نمی‌خواهم با عمر سعد همسفر باشم، حسین من نمی‌خواهم با شمر و خولی همسفر باشم!

 

خوی بقعه شیخ نوایی دهه دوم محرم 98 جلسه‌ی چهارم

مطالب مرتبط
سخنرانی های مرتبط
محبت جنگ جمل رحمت خدا مسیحیت حقیقت دین طبیب دوار مهر اهل بیت
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز