فارسی
چهارشنبه 01 آبان 1398 - الاربعاء 24 صفر 1441

سخنرانی های استاد حسین انصاریان


عاشق مالک حقیقی باشیم

محبت - جلسه نهم پنجشنبه (28-6-1398) - محرم 1441 - بقعه شیخ نوایی - 17.48 MB -

جهت مثبت دادن به محبتمالک حقیقی ومالک اعتباریحقوق مالکپر به مال دادن بدی‌ها همراه با محبتقارون‌های جدید!مالک اصلی خداتو این عمل را از گردنت ساقط کن!مرز دوست داشتن ثروتشبیه شدن به معشوقعشق در تمام وجود مجنون!زیباترین عشق؛ عشق به خداستدعای پایانی

 بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیا و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین و المعصومین المکرمین.

 

جهت مثبت دادن به محبت

محبت واقعیتی است که در همهٔ حرکات انسان اثرگذار است و بدون محبت انسان برای کاری قدم برنمی‌دارد. کاری که قرآن مجید و روایات برای این سرمایهٔ الهیه کردند این است که به محبت جهت مثبت دادند؛ یعنی به انسان بینایی می‌دهند، توجه می‌دهند که این مایهٔ عرشی را غلط هزینه نکند، چون اگر محبت جهت نادرستی داشته باشد همهٔ حرکات درون و برون انسان را ابلیسی می‌کند!

 

حتماً در قرآن مجید خواندید که یک گروهی را به خاطر چهار کار ناروا، غلط، اشتباه و زیان‌آور محکوم می‌کند که این چهار کار ریشه در محبت غلط دارد؛ یکی از آن چهار حقیقت این است، من آیه‌ای را می‌خوانم که کلمهٔ محبت داخلش باشد: «وَ تُحِبُّونَ اَلْمٰالَ حُبًّا جَمًّا» ﴿الفجر، 20﴾ یک استخری که پر باشد و دیگر جا نداشته باشد آب واردش شود، عرب به آن استخر می‌گوید: آب جَمَّ؛ یعنی پر است، آب کاملاً در آن جمع شده و دیگر ظرفیت ندارد. می‌گوید: دل شما از عشق به مال پر شده، به آنهایی که محکوم هستند می‌گوید: دیگر داخل این قلب برای هیچ چیز جا نگذاشتید! قلب را در اختیار مال قرار دادید، خب یک چنین قلبی را وقتی در آیات دیگر و روایات بررسیش می‌کنیم می‌بینیم به خاطر این عشق پر به مال، طرف را بیمار بخل می‌کند، عاشق مال است، با همهٔ قلبش نمی‌تواند از این معشوق پوک و پوچ جدا شود.

 

مالک حقیقی ومالک اعتباری

 بله اگر کسی ثروتش را به خدا گره بزند که از ثروتش زکات بدهد، خمس بدهد و کار خیر کند این ثروت پوک و پوچ نیست، بازده دارد، بازده گسترده‌ای هم دارد. در این زمینه برای نمونه یک آیه می‌خوانم برایتان در سورهٔ بقره است: «مَثَلُ اَلَّذِینَ ینْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ» ﴿البقرة، 261﴾ این پولی که به خدا گره خورده، چطوری گره خورده؟ خب باید آیه را بفهمم، لغت که نباید معنی شود؛ یعنی صاحب این مال آمده نشسته و فکر کرده که من مالک حقیقی هستم؟ می‌بیند نه! اگر مالک حقیقی بودم ثروت به هیچ شکلی از من نمی‌توانست جدا شود، ابدی می‌ماند، اگر مالک حقیقی بودم قابل نقل و انتقال نبود، خانه‌ام را می‌فروشم و می‌روم، تمام شد! از ملکیتم درآمد! پس حقیقی نیست. ماشینم را می‌فروشم، فرش، مغازه و زمین کشاورزیم را می‌فروشم، از دستم می‌رود، پس من مالک ذاتی نیستم! ملکیت من اعتباری است نه ذاتی.

خب ملکیت ذاتی در این عالم برای چه کسی است؟ یک نفر: «وَ لِلّٰهِ مُلْک اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ» ﴿آل‌عمران، 189﴾ «وَ لِلّٰهِ مِیرٰاثُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ» ﴿آل‌عمران، 180﴾ ملک او قابل انتقال نیست! کل هستی ملک خداست، قابل انتقال نیست، اگر ملکیت خدا قابل انتقال بود می‌شد ملکیت مجازی! اصلاً مجاز در آنجا راه ندارد، آنجا هر چه هست حقیقت است.

 

حقوق مالک

خب نشست و فکر کرد و دید مالک حقیقی نیست، مالک حقیقی یکی دیگر است، حالا می‌رود سراغ آن مالک حقیقی ببیند این مالی که اعتباراً برای او قرار داده دربارهٔ این مال اعتباری نظری هم دارد؟! راجع به بنده‌اش که پول دارد می‌بیند نظر دارد: «وَ اِعْلَمُوا أَنَّمٰا غَنِمْتُمْ مِنْ شَیءٍ فَأَنَّ لِلّٰهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ» ﴿الأنفال، 41﴾ تا آخر آیه، ملکی که دست تو است اعتباری است، سر سال هر چه بدست آوردی یک پنجم برای من و پیغمبرم (ص) است، اسمش را خمس گذاشتند که کلمه‌اش هم در آیه آمده است. تو حق داری که ملک واقعی من را بخوری؟ بگویی من خمس نمی‌دهم! چه حقی داری؟! تو مالک ذاتی نیستی که بگویی من هر کاری دلم می‌خواهد با مالم می‌کنم، مگر تو مالک ذاتی هستی؟ آن کسی که هر کاری دلش می‌خواهد با ثروت هستی می‌کند، یک نفر است! آن هم کارهایی که با ثروت هستی می‌کند حکیمانه است، گُتره کار نمی‌کند.

 

«یقِیمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ یؤْتُونَ اَلزَّکٰاة» ﴿المائدة، 55﴾ یعنی این گندم و جو و گوسفند و گاو و مویز و طلا و نقره ملک ذاتی تو نیست، برای من است! من دارم می‌گویم: این ملکی که فعلاً در اختیار تو گذاشتم، فعلاً چون یک روزی از تو می‌گیرم! اگر به ورشکستگی نخوری، به آتشسوزی، سیل و خطر نخوری، یک روزی به ملک الموت می‌گویم: وقتش تمام است، جانش را بگیر! یک دانه کفن به او بده و او را داخل گور بینداز و برگرد. آخرش می‌گیرم! خب این مالی که از تو می‌گیرم برای چه آن که حق من است و بقیه‌اش را احساناً و لطفاً در اختیار تو گذاشتم نمی‌دهی؟ تو چه کاره هستی که در مال من تصرف نابجا می‌کنی؟ زکات را می‌خوری؟ خمس و صدقه را می‌خوری؟ برای چه در آنچه که ملک ذاتی من است تصرف نابجا می‌کنی؟ خودت مالک اعتباری هستی.

 

پر به مال دادن بدی‌ها همراه با محبت

 خب وقتی که محبت به مال به قول خودش محبت جمی شد «وَ تُحِبُّونَ اَلْمٰالَ حُبًّا جَمًّا» آن وقت منحرف و بی‌دین می‌شوی، مال مردم‌خور می‌شوی، مال اهل بیت را می‌خوری، حق فقرا و حق ایتام را می‌خوری، بخیل هم می‌شوی، هر چه می‌آیند دنبالت می‌گویند: یک دیواری خراب شده، دو میلیون بده مستحق هستند، می گویی: به من چه! دولت برود بسازد. دولت کیست؟! قرآن مجید تو را مکلف می‌داند با مالت کمک به مستحق کنی، کجای قرآن است که کل مسئولیت‌های مالی گردن دولت است؟ کجای قرآن است؟ دارد در آیه می‌گوید: «وَ أَنْفَقُوا مِمّٰا رَزَقَهُمُ اَللّٰهُ» ﴿النساء، 39﴾ نه رزق الله، الدولة! دولت که یک وظایفی دارد که عمل باید بکند، اگر نکرد کاری ندارد، قیامت یک لگد به آن می‌زنند می‌اندازند داخل جهنم، خدا ابایی هم ندارد. تو در این دنیا چه کاره‌ای؟ هیچ مسئولیتی نداری! محبت پر به مال، بخل می‌آورد، حرص می‌آورد، زمختی و قساوت قلب می‌آورد و نهایتاً به قول قرآن در سورهٔ قصص، انسان را تبدیل به یک قارون می‌کند البته با اسم شناسنامه‌ای دیگر: حاج محمد قارونی، حاج خسرو قارونی.

 

قارون‌های جدید!

 حالا آیات سورهٔ قصص را برود بخواند ببیند خدا با قارون نهایتاً چه کار کرد، همین کار را با همین آدم می‌کند؛ یعنی عذاب قارون برای کل ثروتمندان بخیل است! شما بگو: ما تا حالا ندیدیم زمین، مال ثروتمندانِ بی‌دینِ حرفه‌ایِ بخیل را بخورد، مال قارون را فرو برد، مال اینها را هم اتفاقاً دارد فرو می‌برد؛ این همه ساختمان‌های سی طبقه، چهل یا پنجاه طبقه، پاساژها، این همه هتل‌ها، همه چیزهایی است که زمین از ثروتمند خورده، هیچ چیز هم در وقت مرگ و برزخ و قیامت پس نمی‌دهد! همین الان هم زمین دارد مال را می‌خورد، دهان زمین مثل دهان زمین زمان قارون باز است. مردم میلیاردی دارند به خاک می‌دهند خب این قارون است، این کار قارونی است، این اخلاق قارونی است، اما آن کسی که نشسته فکر کرده وجود مقدس او مالک ذاتی است،

 

مالک اصلی خدا

پشت کامیون‌ها ما بچه بودیم می‌دیدیم (فکر کنم الان هم کامیون‌های قدیمی دارد) یکی از شعرهای عبرت‌انگیز

 این آیهٔ قرآن است که شعرش کردند و پشت کامیون نوشتند:

 در حقیقت مالک اصلی خداست\ این امانت بهر روزی پیش ماست

 تریلی را خدا داده، کامیون را خدا داده، تجارتخانه را خدا داده، کارخانه را خدا داده و از ما یک خواسته‌های مثبت حکیمانهٔ الهیه دارد! می‌گوید: خب مالک اصلی خداست، من چه کاره‌ام؟ امانتدارم، چقدر حق تصرف دارم؟ آن مقداری که پروردگار معین کرده، همین مقدار!

 خب حالا که فهمیدم پروردگار از مالم چه می‌خواهد، عاشقانه سر سال خمس و زکاتم را می‌برم می‌دهم، دنبالش هم نمی‌روم، دنبال دری وری‌های مردم هم نمی‌روم که می گویند: پولت را کجا می‌بری؟ به چه کسی داری می‌دهی؟ یک مقدار هم ملاتش را اضافه می‌کنند که من نمی‌گویم. من موظفم زکاتم را بدهم، به من نگفتند دنبالش برو، خمسم را باید بدهم به من نگفتند دنبالش برو، به من چه! مرجع تقلید می‌داند با این مال چه کند، فقرا می‌دانند با این مال چه کند، قیامت هم خودشان جواب می‌دهند، اگر بنا باشد جهنم بروند بگذار آنها بروند جهنم، تو برای چه به جهنم می‌روی؟

 

تو این عمل را از گردنت ساقط کن!

از مشهد داشتم به تهران می‌آمدم، کار هم داشتم. من خیلی جادهٔ مشهد را با ماشین، با قطار رفتم، امسال هم مشهد بودم با قطار به تهران می‌آمدم خب حالا خدا لطف کرد پول بلیط هواپیما به ما داد، از طریق منبرها رفتیم بلیط گرفتیم، منبرها را هم من مثل خود شما نمی‌دانم چقدر به من می‌دهند، به من چه که می‌خواهند چقدر بدهند؟! هر چه که او رقم زده می‌دهند، اضافه بود طبق آیات قرآن با اضافه‌اش باید معاملهٔ قرآنی کنم؛ چون ملکیت ذاتی ندارم بگویم: به به! پول امام حسین (ع) است، دیگر حق خودم است، چقدر روی منبر عرق ریختم و ناله زدم و داد زدم و این پول دیگر خمس ندارد، نخیر! اگر اضافه آمد خمس واجب دارد، واجب خب باید ببرم بدهم، اگر خمس در مالم بماند به زن و بچه‌ام دارم حرام می‌خورانم، حلال مخلوط به حرام! زن و بچه‌ام هم قیامت زیر بار نمی‌روند، به خدا می‌گویند: ما که نمی‌دانستیم این خمس نداده، برای ما که حلال بود چون خبر نداشتیم، حالا این شوهر ما را، پدر ما را می‌خواهی ببری جهنم، به جهنم! به ما چه!: «وَ لاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْریٰ» ﴿الأنعام، 164﴾ هیچ کسی بار سنگین کسی را در قیامت برنمی‌دارد؛ پدرم بوده غلط کرده که مال حرام داخل خانه آورده، خدایا او را جهنم ببر، به ما چه. حساب خیلی دقیق است!

 

 هواپیما بزرگ بود، پر هم بود. آن بلیطی که به من فروخته بودند کناریش را به کسی نفروخته بودند آن بخشی که دوتا صندلی داشت، من همینطوری که هواپیما راه افتاد، چراغ باز کردند و کمربندها خاموش شد، یک نیم خیزی روی صندلی کردم تا آخر هواپیما را نگاه کردم ببینم پر است، یکدفعه یک کسی از ته هواپیما یک دستی تکان داد، من به نظرم آمد کار دارد، اشاره کردم من کنارم خالی است، او هم از آن ته هواپیما آمد و کنار دست من نشست و من هم نمی‌دانم کیست! گفت: آخوندی؟ گفتم حتماً آخوندم می‌بینی که، گفت: من شنیدم قرآن گفته (شنیدم این داستان برای بیست سال پیش است) قرآن گفته: خمس مال بدهید، خمس چیست؟ من برایش توضیح دادم این است، این است، ما مالک ذاتی نیستیم، ما ملکیت‌مان اعتباری و مجازی است، دم مردن همه را از ما می‌گیرند! امضاهایمان همه باطل می‌شود، سندها همه باطل می‌شود، محضر هم به دستور دادگستری انحصار وراثت انتقال به دیگران می‌دهند، یک درصد به دردبخوریش را هم دولت از ارث مالیات برمی‌دارد می‌برد خودش خرج می‌کند، یک قِرانش هم به درد قیامت من نمی‌خورد. گفت: شما خمس می‌گیری؟ حالا سی هزار پا بالاییم، به نظرم در تاریخ چنین خمسی رد و بدل نشده سی هزار پا در هوا، گفتم: اگر دلت می‌خواهد خمست را بدهی به من بده، یک حسابی کرد و گفت که: بیست سال پیش، من نزدیک به نظرم با این حرفی که قرآن زده، نهصد هزار تومان بدهکارم. از جیبش درآورد شمرد و اسکناس درشت داد به من. گفتم: من را می‌شناسی؟ گفت: نه، گفتم: من اگر این پول را بخورم چه؟ تو به چه اعتمادی به من یک میلیون داری می‌دهی؟ خب ما از هواپیما پیاده شدیم و رفتیم و این پول را خوردیم خیلی قشنگ! گفت: ببین آقا! این حکم خدا از گردن من برداشته شد، قیامت به من نمی‌گویند چرا حق خدا را ندادی؟ می‌گویم: دادم، حالا تو می‌خواهی بخوری خب بخور جهنمش را که من نمی‌خواهم بروم تو باید بروی، گفتم: مقلد چه کسی هستی؟ گفت: به تقلید من کاری نداشته باش! گفتم: می‌خواهم رسید پول را بگیرم، آدرست را هم بگیرم و برایت بفرستم، گفت: رسید هم نمی‌خواهم، همین که من را پاک کردی برایم تمام است، نه رسید می‌خواهم نه مرجع تقلیدی را معرفی می‌کنم. پول را بردم قم دادم به یک مرجع بزرگی گفت: به نام چه کسی بنویسم؟ گفتم: والا اسمش را به من نگفت، آدرسش را هم به من نداد، بنویس نهصد هزار تومان به من خمس اهل بیت رسیده، امضا و مهر کن بده به من. در جیبم بود، یک کیف داشتم داخل آن کیف بود، دو سال این کیف و این رسید با من بود. یک روز داخل خیابان دکتر فاطمی تهران در ترافیک مانده بودم، دیدم که یک ماشین کنار ماشین من است، آن هم در ترافیک مانده است. راننده یک دستی تکان داد، من دیدم که همان آدم دو سال پیش است، شیشه را پایین کشیدم، گفت: یک خردهٔ دیگر خمس دارم به تو بدهم؟ گفتم: بده، من هم دست کردم رسید را درآوردم و گفتم: والا چون می‌دانستم می‌روم جهنم آن یک میلیونت را نخوردم، این رسیدش، گفت: نمی‌خواهم، به من چه! من یک مسئولیتی از گردنم برداشته شد نمی‌خواهم، گفتم: این را چه کار کنم؟ گفت: این هم به من ربطی ندارد.

 

مرز دوست داشتن ثروت

بارک الله آدم‌های عاشق خدا! عاشق احکام، بارک الله آنهایی که دل‌ها را کامل به محبت پول ندادند، پول را دوست دارند، نمی‌گویم پول را دوست ندارند، خب آدم پول را دوست دارد، دوست دارند ولی مرز برایش قائلند تا جایی که این دوستی به پول، به دین‌شان، به احکام و به قیامت‌شان لطمه نزند.

 حالا این آدم که از اول منبر گفتم که نشسته فکر کرده، درک کرده که مالک واقعی هستی، اوست، این مالی که پیشش است چند روز بیشتر پیشش نیست! حالا دنبال آیات هم گشته دیده این مال صدقه دارد، خمس و زکات دارد، کمک به پدر و مادر دارد، کمک به یتیم دارد! این‌ها در قرآن است: «وَ آتَی اَلْمٰالَ عَلیٰ حُبِّهِ ذَوِی اَلْقُرْبیٰ وَ اَلْیتٰامیٰ وَ اَلْمَسٰاکینَ وَ اِبْنَ اَلسَّبِیلِ وَ اَلسّٰائِلِینَ وَ فِی اَلرِّقٰاب» ﴿البقرة، 177﴾ این‌ها احکام مال است، حالا می‌آید گوش می‌دهد، حساب می‌کند و می‌بیند که واقعاً یک تومان فعلاً اضافه دارد، یک تومان را می‌برد در دایرهٔ انفاق می‌ریزد، هزینه برای خدا می‌کند، حالا جواب خدا (چقدر خدا عجیب است! تمام وجودش محبت است، ما نمی‌توانیم مثل او عمل کنیم، ما کوچک و محدود و ضعیف هستیم) حالا عکس العمل او را ببینید «مَثَلُ اَلَّذِینَ ینْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ» ﴿البقرة، 261﴾ آمده یک تومان داده «کمَثَلِ حَبَّةٍ» ﴿البقرة، 261﴾ کار این مثل دانه می‌ماند که کاشتند «أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنٰابِلَ» ﴿البقرة، 261﴾ هفت‌تا سنبله خوشه درآورده «فِی کلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ» ﴿البقرة، 261﴾ آن یک دانه در این خوشه‌ها خودش را اضافه کرده شده هفتصدتا! من آن یک درهم کار خیر را هفتصد برابر به آن می‌دهم! البته نگفته فقط در دنیا، آیه مطلق است «وَ اَللّٰهُ یضٰاعِفُ لِمَنْ یشٰاءُ» ﴿البقرة، 261﴾ برای هر کس هم بخواهم از هفتصد برابر اضافه کنم، می‌کنم، این وعدهٔ خدا است.

 

شبیه شدن به معشوق

خب کار قرآن و روایات این است که این مایهٔ محبت را در قلب جهت می‌دهند، می‌گویند: می‌خواهی عاشق شوی اول عاشق خدا شو! چرا؟ چون وجود مقدس او زیبایی بینهایت است، اصلاً طبع انسان این است که زیبایی را که یا می‌بیند یا حس می‌کند عاشق می‌شود و بعد وجودش از معشوق پر می‌شود.

گر بشکافند سراپای من/ جز تو نیابند در اعضای من

بعد وقتی این معشوق را پیدا کرد و عاشقش شد می‌گوید که: حالا معشوق من از من چه می‌خواهد؟ عاشق است دیگر، نمی‌تواند آرام باشد! می‌بیند معشوق می‌گوید: عاشق من! از انبیاء من پیروی کن، عاشق من! از اهل بیت (ع) _این‌ها در قرآن آیه دارد_ پیروی کن، عاشق من! چشم گریانت را ارزش برایش قائلم، «أَعْینَهُمْ تَفِیضُ مِنَ اَلدَّمْعِ» ﴿المائدة، 83﴾ دمع یعنی اشک چشم «مِمّٰا عَرَفُوا مِنَ اَلْحَقِّ» ﴿المائدة، 83﴾ گریه‌ات را دوست دارم. عاشق من! صدایت را هم دوست دارم، لذا در قرآن به تو می‌گویم: دعا کن، نگو: خدا می‌داند من چه می‌خواهم، من صدایت را دوست دارم! حرف بزن، زبان به تو دادم که حرف بزنی، خب این زبان را بیاور خرج خودم کن، زبان که برای من است، گریه کن، نماز بخوان، روزه بگیر، معشوق دارد می‌گوید: حلال و حرام را رعایت کن! آن وقت آدم چه می‌شود؟

 

عشق در تمام وجود مجنون!

 مجنون مریض شد، دکترها او را دیدند و گفتند: نمی‌فهمیم، بعد یکی از این پیرمردهای قدیمی گفت که: یک دلاک بیاورید فصدش کند. فصد غیر از حجامت است، فصد یک جای بدن رگ را پیدا می‌کنند، یک نیشتر می‌زنند صد گرم خون می‌آید و مریض خوب می‌شود. فصاد آمد، نیشترش را هم درآورد، گفت: من رگ پایت را می‌خواهم بزنم، گفت: آن را نزنی! گفت: چرا؟ گفت: برای اینکه در خون رگ پایم عشق لیلی دارد می‌چرخد! گفت: خب بده رگ رانت را بزنم، گفت: آنجا هم آن عشق دارد می‌گردد، گفت: خب بده رگ دستت را بزنم، گفت: آنجا هم عشق لیلی در جریان است، گفت: کجایت را بزنم؟! گفت: هیچ جا، چون همه جای من پر از لیلی است، کجا را می‌خواهی بزنی؟!

 

زیباترین عشق؛ عشق به خداست

خیلی زیباست آدم از خدا پر باشد! خیلی زیباست که از شئون خدا آدم پر باشد، آن وقت نمی‌دانید خدا با این آدمی که پر از محبت به اوست چه می‌کند! چون این محبت به خدا که جریان در انبیاء و ائمه پیدا می‌کند، جریان در عباد خدا هم پیدا می‌کند، آن وقت این عاشق می‌نشیند برای خودش می‌خواند، می‌خواند می‌گوید که:

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست/ (از یک نفر) عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست/.

عجب عشقی! عجب صفایی! عجب وفایی! عجب حرکتی! عجب مرگی! نه؟

 

به ملک الموت می‌گوید: لحظهٔ عمر بندهٔ من دارد تمام می‌شود، برای گرفتن جانش برو، مانند پدر مهربان بالای سرش بایست، سلام کن و از او اجازه بگیر، بگو: آمدم ببرمت، اجازه می‌دهی؟ اگر اجازه داد جانش را بگیر، اگر نه به بندهٔ من تعرض نکن، این عاشق من است! به یک تعدادی هم که به ملک الموت اجازه نداد برود جان‌شان را بگیرد گفت: نه این حق تو نیست، امام صادق (ع) می‌فرماید: روز عاشورا جان این هفتاد و دوتا را خودش گرفت، گفت: نه اصلاً آنجا حریم تو نیست.

مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر/ ما هنوز اندر اول وصف تو مانده‌ایم

 چه بگویم دیگر کجاست وقت؟ کجاست فرصت؟

چه بگویم ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز/ که آن سوخته را جان شد و آواز نیامد/

این مدعیان در طلبش بی‌خبرانند/ آن را که خبر شد خبری باز نیامد

 خیلی جملات لطیفی در این زمینه از امیرالمؤمنین (ع) داشتم که امشب برایتان بگویم، یک جمله‌اش را می‌گویم و حرفم تمام! چون دیگر طاقت ادامهٔ اینطور بحث‌ها را ندارم، جان می‌کنم، حالم در این بحث‌ها خوب نیست. و{ لولا اجل الذی کتب الله علیهم لم تستقر ارواحهم فی اجسادهم شوقاً الی الثواب و خوفاً من العذاب} اگر دست قدرت خدا روی جان‌شان نبود، که جان قفس بدن را رها نکند بپرد، از شوق لقاء خدا یک پلک بهم زدن زنده نمی‌ماندم. خدا جان را نگه داشته، می‌گوید: بیرون نیا وقتش نشده.

 

خوشا آنان که اله یارشان بی/ که حمد و قل هو اله کارشان بی/

 خوشا آنان که دائم با تو باشند/ بهشت جاودان بازارشان بی /

خودم که زبانش را ندارم، گلوی پاک هم ندارم وصل‌تان کنم به صدای امیرالمؤمنین (ع) {لای الامور الیک اشکوا و لما منها عزج و آبکی} برای کدام از بلاهای آینده‌ام گریه کنم و ناله بزنم؟ {لعلیم العذاب و الشدت ام لطول البلا و مدته و لان سیرتنی و عقوبات مع اعدائک و جمعت بیننی و بین} اهل بلاء قیامت کجا می‌خواهی من را ببری؟ هر کجا می‌خواهی ببری ببر، پیش آنهایی که بین در و دیوار زهرا (س) را کشتند نبر! هر کجا می‌خواهی من را ببری ببر، پیش آنهایی که در محراب مسجد فرق علی (ع) را شکافتند نبر! هر جا می‌خواهی ببری ببر پیش آنهایی که کنار مسجد پیغمبر (ص) بدن امام حسن (ع) را تیرباران کردند نبر! هر جا می‌خواهی من را ببری ببر پیش آنهایی که جلوی چشم زن و بچه، داخل گودال بدنش را برگرداندند و از پشت سر سر از بدنش جدا کردند نبر، نبر، نبر! پیش آنهایی که مقابل چشم بچه‌ها با چوب خیزران به لب و دندانش حمله کردند نبر، نبر!

آن دم بریدم من از حسین دل/ که آمد به مقتل شمر سیه دل/

او می‌نشست و من می‌نشستم/ او روی سینه من در مقابل/

 او می‌کشید و من می‌کشیدم/ او خنجر از کین من ناله از دل/

 او می‌برید و من می‌بریدم/ (حسین جان حسین جان)

 او می‌برید و من می‌بریدم/ او از حسین سر من از حسین دل/

 

دعای پایانی

صلی علیک یا رسول الله ملیک السماء هذا حسینک مرمل بالدماء مقطع الاعضاء.

 

خوی بقعه شیخ نوایی دهه دوم محرم 98 جلسهٔ نهم

 

سخنرانی های مرتبط
محبت عشق واقعی مالک حقیقی محبت به مال سرنوشت قارون حقوق مالک جهت دادن به محبت
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز