فارسی
پنجشنبه 30 آبان 1398 - الخميس 24 ربيع الاول 1441

محبت خدا و اهل بیت (ع) فراتر از تصور است!


محبوب خدا شدن - جلسه هفتم سه شنبه (26-6-1398) - محرم 1441 - بقعه شیخ نوایی - 18.36 MB -

بی مهری از اخلاق یهودسرشاری خدا از محبتصدا محبت خدا در تمام بخش‌های قرآندعوت به توبه در سوره برائت!روایتی درباره اخلاقاخلاق خدا چیست؟خوردن اموال یتیم؛ یکی از سنگین‌ترین گناه‌هاهمزمانی گناه و آتش اش!درخواست موعظه من از پیرمرد نود سالهدرس یاد گرفتن تیمور گورکانی از یک مورچه!درس زیاد و درس گیرنده کم!فهم و حق شنوی نجاتگر از دوزخادامه داستان من و پیرمردمواظب ریاست و مرجعیت باش!اگر بفهمم می‌شوم معدن محبت!ادامه سخنان پیرمردمنافقین و توبهمحبت به والدینانصاف و انتظار برای دویست تومان!تلفن همراههای قاتل!معامله حلال!گریه تمام موجودات جهان برای امام حسین (ع)بخشنده‌تر بودن کودکان نسبت به امام حسین (ع)محبت ابی عبدالله به مخالفش!خواب حضرت سکینه (س)

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین صلاة و السلام علی سید الانبیا و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین و المعصومین المکرمین.

 

بی مهری از اخلاق یهود

در بحث محبت و مهرورزی نکات مهمی را از قرآن مجید و روایات اخلاق انبیاء و ائمه و اولیاء الهی شنیدید. انسان زمخت، بی‌عاطفه، بی‌محبت و سخت دل در معرض نفرت و خشم پروردگار است. سنگدلی و بی‌مهری در قرآن مجید در سورهٔ بقره از اخلاق یهود شمرده شده: «ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکمْ» ﴿البقرة، 74﴾ و حیف است کسی در این پنجاه، شصت سال زندگی در دنیا مسلمان باشد، ولی با اخلاق یهود زندگی کند.

 

سرشاری خدا از محبت

پروردگار عالم به همهٔ موجودات محبت دارد؛ محبت خاص، محبت عام، اینکه تمام موجودات زنده را روزی می‌دهد شعلهٔ محبتش است، اینکه گنهکاران را سریع به عذاب نمی‌گیرد شعلهٔ محبتش است، اینکه در قرآن مجید صد و چهارده بار «بسم الله الرحمن الرحیم» را آورده، صد و سیزده بار اول سوره‌ها و یک بار وسط سورهٔ نمل؛ اعلام محبتش است و مجموعهٔ صد و چهارده {بسم الله} مجموعهٔ محبت انبیاء، اولیاء و ائمه برای بندگانش درس است که با محبت و مهربان باشید، تلخ و سخت و سختگیر نباشید، حتی تمام حدود و دیات اش بوی محبت می‌دهد.

 

صدا محبت خدا در تمام بخش‌های قرآن

یک آیه‌ای در قرآن می‌خوانیم: «فَإِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یرْضیٰ لِعِبٰادِهِ اَلْکفْرَ» ﴿الزمر، 7﴾ عمق معنی آیه این است: نمی‌پسندم کسی دوزخ برود! نمی‌پسندم کسی در قیامت دچار عذاب شود! خیلی جالب است که ما در قرآن مجید، در هر بخشی صدای محبت را می‌شنویم، و بعد هم در روایات «وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا» این خیلی آیهٔ فوق العاده‌ای است «وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّٰهِ» ﴿البقرة، 165﴾ اهل ایمان محبت‌شان به پروردگار بسیار شدید است؛ یعنی آن کسی که قلب پر از محبت به خدا ندارد، مؤمن نیست! یک چنین آدمی نمی‌تواند به مردم هم محبت داشته باشد، با زن و بچه‌اش، با غیر خودش و حتی به خودش هم نمی‌تواند محبت داشته باشد، اگر به خودش محبت داشته باشد که کافر، منافق، جهنمی و دوزخی نمی‌شود، یعنی انسان به خودش هم باید محبت داشته باشد.

 

دعوت به توبه در سوره برائت!

چرا ابتدای همهٔ سوره‌ها بسم الله دارد ولی سورهٔ توبه با بسم الله شروع نشده؟ با حمله شروع شده، حملهٔ سخت! «بَرٰاءَةٌ مِنَ اَللّٰهِ وَ رَسُولِهِ إِلَی اَلَّذِینَ عٰاهَدْتُمْ مِنَ اَلْمُشْرِکینَ» ﴿التوبة، 1﴾ ولی شما می‌دانید، دقت کردید با این حملهٔ سختی که به مشرکین می‌کند، سه چهار آیهٔ بعد به همین مشرکین می‌گوید: اگر توبه کنید برایتان خیر است، معلوم می‌شود که به بت‌پرستان و به مشرکین می‌گوید: اگر توبه کنید؛ یعنی توبه‌تان را قبول می‌کنم، یعنی توبه‌تان را می‌پذیرم.

 

روایتی درباره اخلاق

یک روایتی از مرحوم مجلسی نقل شده است. من قبل از اینکه این روایت را ببینم فکر می‌کردم این روایت را خانقاهیان ساختند، ولی بعد که در بحار دیدم متوجه شدم این روایت صادر شدهٔ از معدن محبت به جهانیان رسول خدا (ص) است {تخلقوا به اخلاق باخلاق الله} تخلقوا فعل امر است، امر اطاعتش واجب است! به همهٔ مردم می‌گوید: آراستهٔ به اخلاق خدا شوید، این برای دنیا و آخرت‌تان بازده فراوانی دارد.

 

اخلاق خدا چیست؟

 خدا چه اخلاقی دارد؟ خدا صد و چهارده بار در قرآن {بسم الله} گفته، این اخلاقش است {الرحمن الرحیم} شما می‌دانید قرآن مجید می‌گوید: کافران، مشرکان، بی‌دینان و ظالمان در آتش دوزخ هستند، می‌دانید؟ می‌دانید در جهنم عذاب چه گروهی از همه سخت‌تر است؟ عذابی که خودشان برای خودشان ساختند، کاری به پروردگار ندارند، این گناهانی که در عالم شایع است طبق آیهٔ قرآن تمام این گناهان باطنش فعلاً آتش است و در قیامت آتش دوزخ، خود گناهان است!

 

خوردن اموال یتیم؛ یکی از سنگین‌ترین گناه‌ها

برای نمونه این آیه را عنایت کنید، خدا نیاورد برای کسی این گناه را، خیلی گناه سنگینی است! «إِنَّ اَلَّذِینَ یأْکلُونَ أَمْوٰالَ اَلْیتٰامیٰ ظُلْماً» ﴿النساء، 10﴾ کسانی که زمین یتیم، ملک یتیم، خانهٔ یتیم و اموال یتیم را به نام خودشان می‌کنند (خوردن در اینجا نه به معنی در دهان گذاشتن و خوردن است؛ ملک، مغازه، ده هکتار زمین کشاورزی را که نمی‌شود خورد! کسی یتیم شده، بچه است، آن کسی که عهده‌دار امورش است می‌رود با زد و بند که خیلی هم اتفاق می‌افتد املاک یتیم را به نام خودش می‌کند و سند می‌گیرد بعد هم دست یتیم به هیچ جا بند نیست) «إِنَّ اَلَّذِینَ یأْکلُونَ أَمْوٰالَ اَلْیتٰامیٰ ظُلْماً إِنَّمٰا یأْکلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نٰارا» ﴿النساء، 10﴾ این «یاکلون» فعل مضارع به معنی حال است؛ یعنی همین الان که دارد ثروت و مال و املاک یتیم را به نام خودش می‌کند، همین الان دارد در شکمش آتش می‌ریزد، همین الان! نه اینکه در قیامت دهانش را باز می‌کنند و از آتش پر می‌کنند، نه! قیامت از شکمش برای ابد آتش بیرون می‌زند.

 

همزمانی گناه و آتش اش!

آن کسی که دارد همین الان زنا می‌کند، همین الان خود زنا آتش است! خود ربا آتش است! خود ظلم آتش است! همین الان، ولی چون پردهٔ دنیا روی ما کشیده شده کسی آتش را نمی‌بیند و حس نمی‌کند، اما اولیاء خدا می‌دیدند، آتش را می‌دیدند، همین الان می‌دیدند.

 

درخواست موعظه من از پیرمرد نود ساله

یک مسجدی در تهران حدود شاید چهل و پنج سال پیش، من را دعوت کردند، آن وقت من طلبهٔ قم بودم ولی تعطیلات محرم و صفر بود، جلسه صبح بود، اولین باری بود که من را به آنجا دعوت کردند. من روی منبر که نشسته بودم داشتم صحبت می‌کردم، دم در خروجی مسجد، چشمم به پیش‌نماز مسجد افتاد، وقتی وارد مسجد شدم ایشان در حال اذکار بعد از نماز صبح بود، روی جانماز نشسته بود من نمی‌دیدم او را، من از این طرف آمدم رفتم منبر، ایشان هم از آن طرف رفت نشست. بالای منبر که نگاهش کردم به خودم گفتم: این یک آدم ویژه‌ای است، این معمولی نیست! اصلاً قیافه نشان نمی‌دهد معمولی است، نگاهش نشان نمی‌دهد معمولی است، اطوارش نشان نمی‌دهد معمولی است. منبر تمام شد، از منبر پایین آمدم، رفتم کنارش نشستم و به او گفتم: آقاجان شما چه کسی هستید؟ گفت: من هم یک بندهٔ خدا، گفتم: چند ساله‌تان است؟ گفت: نود، گفتم: از این عمر نود ساله‌تان چیزهایی که به درد من می‌خورد که من یاد بگیرم و نیاز باشد برای مردم روی منبرها بگویم برای من می‌گویید؟ دین ما به ما می‌گوید: همیشه شاگرد باش، دنبال یاد گرفتن باش، همیشه!

 

درس یاد گرفتن تیمور گورکانی از یک مورچه!

به امیر تیمور گورکانی که از قاتلان ردهٔ اول جهان است گفتند: چه شد امیر تیمور شدی؟ گفت: از یک مورچه درس گرفتم! چه عیبی دارد که آدم از موجودات درس بگیرد.

 

درس زیاد و درس گیرنده کم!

 امیرالمؤمنین (ع) می‌فرمایند: {مَا اَکثَرُ العِبَر وَ اَقَلُّ الِاعتِبار} درس که در جهان به اندازهٔ جهان هست، ولی درس گیرنده خیلی کم است. اسلام می‌گوید: هیچ چیز را عادی نبینید، از کنار هیچ چیز عادی رد نشوید، همه چیز قابل درس گرفتن است.

جوانی گفت با پیری دل آگاه/ «(این درس است) که خم گشتی چه می‌جویی در این راه؟/

خب آدم پیر می‌شود، ستون فقرات کج می‌شود و خمیدگی می‌آید،

 که خم گشتی چه می‌جویی در این راه؟/

جوابش گفت پیر خوش تکلم/ که ایام جوانی کرده‌ام گم/.

پیدا می‌شود؟ یعنی ما تا این سنی که آمدیم می‌توانیم برگردیم؟ نه! می‌شود به پروردگار بگوییم: ما را برگردان سر بیست سالگی؟ خدا بنا ندارد هر دعایی را جواب بدهد که، ممکن است من بنشینم گریه کنم بگویم: خدایا صدای داود را به من بده، گنج قارون را به من بده، می‌شود؟ خیلی دعاها بجا نیست که جواب بدهند. ببینید سعدی با یک خط شعر چقدر پند زیبایی درست کرده:

 برگ درختان سبز در نظر هوشیار/

 حالا سعدی زمان خودش برگ را می‌دیده، الان در کتاب‌های طبیعی راجع به یک دانه برگ غوغای علمی کردند،

برگ درختان سبز در نظر هوشیار/ هر ورقش دفتریست معرفت کردگار/.

رنگش، اتصالش به شاخه، آبگیریش از ریشه، غذاگیریش از ریشه، کربن گیریش از هوا، پخش اکسیژنش در هوا، الان ما می‌فهمیم برگ، یک جهان است، یک کتاب است، یک علم است، اما سعدی هفتصد سال پیش فهمیده است، باز هم گلی به جمالش که از یک برگ درس درست کرده است.

 برگ درختان سبز در نظر هوشیار/ هر ورقش دفتریست معرفت کردگار/.

 

گفتم: آقا، یکی دوتا سه‌تا حرف برایم می‌گویید؟

چقدر خوب است آدم تا دم مردنش دنبال یاد گرفتن باشد، دنبال چیزی فهمیدن باشد، دچار کبر نباشد؛ که با محبت دنبالش بروید بگویید: از این ده شب یک شب بیا، اگر حرف‌ها را نپسندیدی دیگر نیا، و او برگردد به شما بگوید: برو من صدتا پیراهن تا حالا پاره کردم، حالا بیایم؟ این آخوندها چه چیزی می‌خواهند بگویند؟! صدتا پیراهن! قیچیِ آقا مشهدی خیاط هم دو هزارتا پیراهن پاره کرده، مگر پیراهن پاره کردن به آدم ارزش می‌دهد؟ فهمیدن به آدم ارزش می‌دهد.

 

ما در این تقریباً صد سال، مرجعی به عظمت آیت الله العظمی بروجردی در زمان خودش نداشتیم،

ایشان در اصفهان یک هم‌درس به نام سید جمال الدین گلپایگانی داشت، آقای بروجردی در ایران مرجع شد و آقا سید جمال در نجف مرجع شد. آقای بروجردی می‌دانست آقا سید جمال چه کسی است!

چقدر خوب است آدم بداند، بداند یک لقمه نان چیست؟ بداند یک دانه تره، یک دانه تربچه، یک دانه ریحان، نیم سیر گوشت گوسفندی که سر سفره است، بداند یک لیوان شیر چیست؟ بداند فقط شکم پر نکند، حیف است. بدان و بخور، ببین و بخور: «فَلْینْظُرِ اَلْإِنْسٰانُ إِلیٰ طَعٰامِهِ» ﴿عبس، 24﴾ در خوراک‌تان دقت عقلی کنید که برای تولید یک دانه گندم، چند میلیارد چرخ در این عالم چرخیده است! باز هم سعدی می‌گوید:

 ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند / تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری/.

همه از بهر تو سرگشته و ......./ شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری/.

 

فهم و حق شنوی نجاتگر از دوزخ

از ائمه (ع) پرسیدند: بالاترین عمل در این عالم چیست؟ فرمودند: فهمیدن، شما در قرآن ببینید، فَلّه‌ای مردم را در قیامت به جهنم می‌ریزند و جهنم رفتن‌شان هم کار خودشان است! مثل آیهٔ یتیم را که شنیدید، کارگردان‌های جهنم به آنها می‌گویند: کسی نیامد به شما بفهماند؟ «أَ لَمْ یأْتِکمْ نَذِیرٌ» ﴿الملک، 8﴾ «قٰالُوا بَلیٰ قَدْ جٰاءَنٰا نَذِیرٌ» ﴿الملک، 9﴾ آمدند که به ما بفهمانند، انبیاء آمدند، ائمه آمدند، کتاب‌ها آمدند، عالمان ربانی آمدند، به آنها می‌گویند: اگر این منابع فهماندن آمدند، پس چرا الان شما در جهنم هستید؟ جواب می‌دهند: «لَوْ کنّٰا نَسْمَعُ» ﴿الملک، 10﴾ اگر به اینها گوش داده بودیم، آمدند که آمدند، ما در گوش‌مان را گرفتیم، ما گوش را از آنها برداشتیم و به دهان شیاطین دادیم، ما گوش را از آنها برداشتیم و به دهان پلید ماهواره‌ها دادیم، بله «نَذِیرٌ» که آمد ما گوش ندادیم! «لَوْ کنّٰا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ» ﴿الملک، 10﴾ اگر نشسته بودیم و فکر کرده بودیم، جاهل نمانده و نفهم نمانده بودیم: «مٰا کنّٰا فِی أَصْحٰابِ اَلسَّعِیرِ» ﴿الملک، 10﴾ الان جهنمی نبودیم که جهنمی بودن عارضی است، بهشت ذاتی و حقیقی است، جهنم که عارضی است نباید آدم به جهنم برود، خود آدم به جهنم می‌رود، ما را برای بهشت آفریدند! نه برای جهنم. همیشه بپرسید خیلی عالی است.

 

ادامه داستان من و پیرمرد

گفتم: از این نود سال عمرتان چیزی برای من می‌گویید؟ گفت: یک دانه امروز می‌گویم. دیگر جمعیت هم رفته بود و هیچ کس داخل مسجد نبود، من بودم و ایشان. گفت: من برای بیابان‌های دور اصفهانم، هفت هشت ساله که شدم پدرم هشت نه‌تا گوسفند به من می‌داد، می‌بردم صحرا می‌چراندم و برمی‌گشتم. دههٔ عاشورا و ماه رمضان، (اینکه حالا من دارم می‌گویم می‌شود برای صد و سی سال پیش) آخوندهایی که از بیرون می‌آمدند و برای ما در دههٔ عاشورا و ماه رمضان منبر می‌رفتند خیلی خوب بودند، آقا به من می‌گفت: خیلی خوب بودند، خیلی پاک بودند، خیلی خوب حرف می‌زدند، گفت: من تا دوازده، سیزده سالگیم تربیت این منبرها شدم. یک خانی در منطقهٔ ما بود که به احدی رحم نمی‌کرد؛ حتی یک دهاتی که هشت نه‌تا مرغ داشت و با همین تخم‌مرغ‌هایش با زن و بچه‌اش زندگی می‌کرد، می‌رفت شش‌تا مرغش را می‌گرفت و می‌برد، پنج‌تا گوسفند گله‌دار را می‌گرفت می‌برد، دوتا گاو براو آدمی که شش هفت‌تا گاو داشت می‌گرفت می‌برد، با ژاندارم‌ها هم دست به یکی بود، هر کس هم شکایت می‌کرد شکایتش به جایی نمی‌رسید. گفت: من یک روز به پدرم گفتم: پدر اجازه می‌دهید من بعد از نماز صبح تا قبرستانی که نزدیک ده است بروم فاتحه بخوانم و بیایم؟ گفت: بله، ادامه داد: می‌رفتم تک و تنها تا بفهمم!

مگر قبرستان رفتن، به آدم فهم می‌دهد؟ بله مردگان عبرت هستند، آن‌ها هم دیروز در شهر خانه داشتند، زندگی، مغازه، حساب بانکی، عروسی، داماد و عروس داشتند، شش‌تا ملک خریدند، دوتا باغ خریدند، حالا زیر خاک رفتند، بله درس است.

 

مواظب ریاست و مرجعیت باش!

آیت الله العظمی بروجردی که به اوج مرجعیت رسید، چون من به زندگی ایشان خیلی واردم، خانواده‌اش خیلی چیزها برایم گفته‌اند: سالی یک بار در اوج مرجعیت یک نامه به نجف می‌نوشت، همین یک خط: حضرت آیت الله آقا سید جمال الدین گلپایگانی، حسین بروجردی را موعظه کنید. این کاره هستم یا نه؟ یک وقت پردهٔ کبر بین من و حق جدایی نیندازد؟ بین من و حقایق جدایی نیندازد؟ بین من و عبادت جدایی نیندازد؟ بین من و حلال خدا جدایی نیندازد؟ ایشان هم جواب می‌داد: حضرت آیت الله بروجردی، من و شما دوتایی‌مان چیزی نمانده برویم زیر خاک، مواظب باش مرجعیت و ریاست ضرر به تو نزند.

 

اگر بفهمم می‌شوم معدن محبت!

من اگر خوب بفهمم، می‌شوم معدن محبت، معدن عشق ورزی، اگر بفهمم!

 

ادامه سخنان پیرمرد

گفت: یک روز پدرم گفت: پسرم آن خان مرد، دیروز بردند در همین قبرستان دفنش کردند. اینجا چشم این بزرگوار پر از اشک شد، دستش را گذاشت روی پیشانیش و گفت: من صبح زود بعد از نماز به قبرستان رفتم، آن قبری که جدید بود برای خان بود، دیدم تا جایی که چشمم کار می‌کند آتش به طرف آسمان می‌رود. چشم باز، گوش باز، حواس جمع، گفت: چنان ترسیدم که به سرعت برگشتم خانه، به پدرم گفتم: اجازه می‌دهی من دنبال علم و فهم بروم؟ گفت: پسرم من حرفی ندارم ولی خرجی ندارم به تو بدهم، می‌بینی که وضع من را! گفتم: من خرجی نمی‌خواهم، گفت: مادرم چندتا نان داخل یک سفره به من داد، انداختم روی کولم، از دهات‌های بیابان‌های اصفهان پیاده تا حرم ابی عبدالله (ع) رفتم، پیاده! گفتم: حسین جان من آمدم یک چیزی حالیم شود، شصت و پنج سال کار من در کربلا، حرم بود، گریه بود، درس خواندن بود، دیگر ما را ایران برگرداندند، گفت: این یکیش، حالا باشد روزهای دیگر که از منبر آمدی پایین باز هم برایت می‌گویم. خیلی دهان پاکی داشت، خیلی چشم بازی داشت، خیلی حال خوبی داشت خیلی.

 

منافقین و توبه

قرآن مجید است قرآن مجید است، کجا بودیم که بدترین عذاب قیامت برای منافقین است، اینجا بودیم دیگر در این نقطه بودیم: «إِنَّ اَلْمُنٰافِقِینَ فِی اَلدَّرْک اَلْأَسْفَلِ مِنَ اَلنّٰارِ» ﴿النساء، 145﴾ در پست‌ترین جای جهنم جای منافقین است! این آیه را می‌گوید، بعد می‌گوید: اگر حبیب من! منافقی توبه کرد و سر و سامان گرفت، جزء شما می‌شود، چقدر محبت، چقدر رحمت!

 

محبت به والدین

برادرانم، خواهرانم، جوان‌ها، دخترخانم‌ها! معدن عاطفه و محبت شوید، بجا معدن محبت و عاطفه شوید، جوانان! خیلی به پدر و مادرتان محبت کنید، آن‌ها تشنهٔ محبت هستند، عمری از آنها گذشته، پدر و مادرِ خودشان مردند، کسی نیست به آنها بگوید قربانت بروم، عزیزدلم، بمیرم برایت، نیستند! زیر خاک هستند، فرزند! تو به جای پدر و مادرِ پدر و مادرت با اینها: «قُلْ لَهُمٰا قَوْلاً کرِیماً» ﴿الإسراء، 23﴾ بگو: قربانت بروم، چقدر برای ما زحمت کشیدی، مادر آن نُه ماهی که من در رحمت بودم چه کشیدی؟! آن دو سالی که لباس‌های من را دو ساعت به دو ساعت عوض می‌کردی، کلی دستشویی و کثافت می‌دیدی اما من را رها نکردی، تا دیدی طرف‌های پایم قرمز است بدو بدو رفتی گلیسیرین و وازلین و نمی‌دانم گرد خریدی آوردی گفتی: بچه‌ام زبان ندارد بگوید که؛ مامان دو طرف رانم دارد می‌سوزد، الان با او چطوری رفتار می‌کنی؟ الان نیاز به محبت دارد.

مشتری می‌آید در مغازه‌تان به خدا نیاز به محبت دارد! محبت شما به او به این است که با انصاف جنس به او بفروشید، با انصاف!

 

انصاف و انتظار برای دویست تومان!

من یک رفیق داشتم اغلب پای منبرم می‌آمد، یک خرده لات‌منش بود. یک روز به من گفت که: یک چیزی از پدرم برایت بگویم شاید به دردت بخورد، گفتم: بگو، گفت: یک روز در بازار تهران از چهارسو کوچک تا ته بازار عباس آباد که همه فرش فروش هستند.

(الان نمی‌دانم، خیلی وقت است بازار نرفتم) داریم می‌رویم آن طرف {جهان آخرت}، کجا برویم؟ چراغ دارد تمام می‌شود دارد خاموش می‌شود!

سپید گشتن مو ترجمان این سخن است/

که سر برآر ز خواب گران سپیده دمید/.

گفت: یک دهاتی که زنش و دوتا دخترش یک فرش بافته بودند این روی کولش بود گفت: نمی‌دانم از چه دهی بود، آمده بود بازار این فرش را بفروشد، در مغازهٔ پدر من رسید، گفت: حاج آقا فرش می‌خری؟ گفت: پهنش کن، فرش را پهن کرد، گفت: چند؟ گفت که: خودت وکیل من، من الان قیمت بازار را نمی‌دانم، گفت: پدرم فرش را زیر و رو کرد، قضیه برای پنجاه سال پیش است، فرش سه در چهار بود، گفت: هزار تومان، خیلی پول خوبی بود! گفت: خدا به تو برکت بدهد، من گرفتارم زن و بچه‌ام هم منتظرند پول را بده فرش برای تو، گفت: پدرم فرش را برداشت، دهاتی هم رفت.

 

تلفن همراههای قاتل!

آن وقت هم تلفنی نبود، همراهی نبود این همراه‌های قاتل را می‌گویم که؛ قاتل دین و قاتل عقل و قاتل فکر و قاتل محبت است، نبود.

 

معامله حلال!

 گفت: پدرم رفت نماز جماعت و برگشت. به من گفت که من را شک برداشت، این فرش را یک بار دیگر بیا پهن کن، گفت: پهن کردم، بافتش را دید، گل، رنگ و پشت و رویش را دید، پدر من گفت: در قیمت این فرش دویست تومان اشتباه کردم، این هزار و دویست تومان می‌ارزد، چهارپایه را بیاور، گفت: چهارپایه را از در مغازه برداشت آورد برِ بازار، نزدیک شانزده روز هشت صبح که بازار می‌آمد می‌رفت روی این چهارپایه به دیوار تکیه می‌داد، فقط نهارش را می‌بردم دم چهارپایه می‌خورد و نمازش هم کنار مغازه می‌خواند، بعد از هفده روز که نشسته بود رفت و آمدکنندگان بازار را نگاه می‌کرد دهاتی را دید، بلند شد گفت: برادر بیا، آن فرشی که به من فروختی راضی بودی؟ گفت: خیلی! گفت: نه خدا راضی نیست! رضایت تنهایی تو شرط نیست که من دویست تومان در قیمت اشتباه کردم بیا در مغازه به تو بدهم. این محبت نیست؟ این لطف نیست؟ این مهربانی نیست؟

 

گریه تمام موجودات جهان برای امام حسین (ع)

یک روایت هم بگویم حرف امشب تمام، خیلی مطلب یادداشت کرده بودم همه‌اش جلو نیامد، اما این روایت را بگویم عجب روایتی است، عجب روایتی است! قبل از اینکه این روایت را بگویم، به شما بگویم: تنها کسی که تمام جهان از زمان آدم برایش گریه کردند ابی عبدالله (ع) است، تمام جهان!

 زین العابدین (ع) روی منبر مسجد شام فرمود: کسی را کشتید که آسمان‌ها، زمین، دریا، صحرا، ماهیان، پرندگان، درختان و سنگ‌ها برایش گریه کردند! حسین یکی یکدانه است! این را هم خدا خواسته است.

 

بخشنده‌تر بودن کودکان نسبت به امام حسین (ع)

امام حسین (ع) با آن عظمت روحی و معنوی از خانه بیرون آمده و داخل کوچه دارد دنبال یک کاری می‌رود، دید هفت هشت‌تا بچهٔ کوچک روی خاک نشستند، یک دانه سفرهٔ کهنه انداختند و دارند نان خشک می‌خورند. یکی از بچه‌ها گفت: آقا با ما هم غذا می‌شوید؟ ابی عبدالله (ع) گفت: بله عزیزانم، چرا نمی‌شوم؟! آمد روی خاک نشست، نه اینکه سر بچه‌ها را گرم کند دو لقمه نان بگذارد گوشه دهانش، اصلاً! نشست با اینها نهار خورد، نان خالی! بعد که تمام شد گفت: عزیزانم دیدید من به حرف‌تان گوش دادم؟ گفتند: بله، فرمود: حالا شما به حرف من گوش می‌دهید؟ گفتند: بله، فرمود: همه بلند شوید برویم خانهٔ ما، خیلی قشنگ است، امام حسین (ع) آدم را دعوت کند! بچه‌ها راه افتادند، به اهل خانه گفت: هر چه غذا و لباس دارید، بیاورید. آوردند، لباس‌های همه‌شان را نو کرد، اینها وسایل داخل خانه برای همین روزها داشتند، بعد هم غذای پختنی به آنها داد، بعد بلند شدند خداحافظی کردند، ابی عبدالله (ع) فرمود: شگفتا این بچه‌ها از من سخی‌تر بودند! چون هر چه داشتند به من دادند، یک نان خشک داشتند، اما من هر چه داشتم به اینها ندادم.

 

محبت ابی عبدالله به مخالفش!

یک روایت دیگر، امام حسین (ع) شنید: اسامه بن زید که مخالفش بود مریض است، چه عیبی دارد؟!

شنیدید آن کسی که با شما قهر است مریض است، خب بلند شو برای خدا به دیدنش برو، این قدم‌ها عبادت است!

امام حسین (ع) به دیدنش آمد، مخالف بود ولی تا ابی عبدالله (ع) در اتاق را باز کرد، اسامه زد به گریه، امام حسین (ع) هنوز ننشسته بود، گفت: اسامه چرا گریه می‌کنی؟ گفت: من می‌دانم این بیماری من، بیماری مرگم است، من شش هزار درهم بدهکارم ندارم بدهم، ناراحت مردنم هستم با این بدهی چه کار کنم! فرمود: من نمی‌نشینم، الان می‌روم تمام بدهی‌ات را می‌دهم که خیالت راحت باشد.

اگر کورم خدا را می‌شناسم /علی مرتضی را می‌شناسم/

دلم دیوانهٔ عشق حسین است /شهید کربلا را می‌شناسم/

 ز بس بر سفرهٔ فیضش نشستم /غم و درد و بلا را می‌شناسم/

گدایش را به شاهی می‌رساند /من این مشکل گشا را می‌شناسم/

پریشان گرچه در شهری غریبم/هزاران آشنا را می‌شناسم/.

 

خواب حضرت سکینه (س)

یک بار برایت گفتم، گفتم: آمدند داخل خرابه، ده‌تا ده‌تا آن‌ها را به طناب بستند، اول صبح همه را به طرف مجلس یزید بردند، بچه‌ها پا به پای خانم‌ها نمی‌توانستند راه بروند، با تازیانه می‌زدند! خانم‌ها می‌خواستند بچه‌ها را رعایت کنند آنها را می‌زدند! رسیدند بارگاه یزید، همه را سرپا نگه داشتند، دختر سیزده سالهٔ ابی عبدالله (ع) که دنیای محبت و عاطفه بود، سکینه، یک مرتبه دید یزید چوب خیزرانش را برداشت به لب و دندان ابی عبدالله (ع) حمله کرد، مچ دستش را از طناب کشید، دوید آمد کنار تخت یزید و گفت: یزید بابایم را نزن، یزید دست نگه دار تا من دیشب خوابی را که دیدم برایت بگویم، یزید دیشب برای بابایم خیلی گریه کردم، در خرابه روانداز و زیرانداز که نداریم، سرم را روی خاک گذاشتم و خوابیدم، خوابم برد، خواب دیدم در یک بیابان گم شدم، راه را پیدا نمی‌کنم و ترسیدم، یک مرتبه دیدم چند نفر باوقار دارند یک طرفی می‌روند، از یکی پرسیدم: این‌ها چه کسانی هستند؟ گفت: سکینه جان! ابراهیم است، نوح است، موسی و عیسی است، آن کسی که زیر بغلش را گرفتند قدم به قدم می‌نشیند و بلند می‌شود، جدت پیغمبر (ص) است، کجا دارد می‌رود؟ دارد می‌رود دیدن سر بریدهٔ پدرت، دویدم بیایم پیش پیغمبر (ص)، دیدم از پشت سرم صدای یک خانمی می‌آید: {اِلیَّ اِلیَّ} عزیزم بیا پیش من، برگشتم دیدم یک خانمی بغل باز کرده خودم را در بغلش انداختم، فرمود: سکینه جان من مادرت زهرا هستم، دارم می‌روم گیسوانم را به خون گلوی پدرت آغشته سازم.

 

خوی بقعه شیخ نوایی دهه دوم محرم 98 جلسهٔ هفتم

 

مطالب مرتبط
سخنرانی های مرتبط
پربازدیدترین
- تهران_ مسجد امیر رمضان 94 سخنرانی هفدهم - دهه اول محرم 94 مسجد حضرت امیر سخنرانی اول - تهران حسینیه هدایت دهه سوم محرم سخنرانی دوم - تهران حسینیه هدایت ویژه برنامه شهادت امام رضا (ع) دهه سوم صفر 94 - تهران - حسینیۀ هدایت - دهۀ اول محرّم - پاییز 1395هـ.ش - سخنرانی اول - تهران مسجد امیر(ع) - رمضان 1396 – سخنرانی دوازدهم - شیراز/ شاه‌چراغ/ دههٔ دوم ذی‌القعده/ تابستان 1396 هـ.ش./ سخنرانی پنجم - شیراز/ شاه‌چراغ/ دههٔ سوم ذی‌القعده/ تابستان1396هـ.ش./ سخنرانی هشتم - تهران/ مسجد حضرت رسول/ دههٔ اوّل جمادی‌الاوّل/ زمستان1396ه‍.ش./ سخنرانی سوم - تهران/ مسجد شهید بهشتی/ دههٔ اوّل جمادی‌الاوّل/ زمستان1396ه‍.ش./ سخنرانی پنجم - تهران/ حسینیهٔ حضرت قاسم/ دههٔ اوّل جمادی‌الاوّل/ زمستان1396ه‍.ش. سخنرانی چهارم - تهران/ مسجد جامع غدیرخم/ دههٔ اوّل جمادی‌الاوّل/ زمستان1396ه‍.ش.سخنرانی اوّل - سعادت انسان و بیراهه‌های فریبنده - خداوند، خریدار حقیقی مال و نفوس مؤمنین - بدترین دشمن کیست؟ - خدا رحمت را بر خودش واجب کرده
توبه انصاف یادگیری مهرورزی بخشنده گریه برای امام حسین (ع) اموال یتیم
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز