فارسی
سه شنبه 30 بهمن 1397 - الثلاثاء 13 جمادى الثاني 1440

سخنرانی های استاد حسین انصاریان


انسان‌شناسی

گوهر وجود انسان - روز پنجم دوشنبه (15-11-1397) - جمادی الاول 1440 - حسینیه بنی الزهرا(مرحوم طریقت) - 11.43 MB -

گمان جاهلانهعذاب حرف نزدن خداوند با بشرکمک پیغمبر به کنیزشفاعت مردم از همدیگرکمک پیامبر به زن رقاصرسم جوانمردیهدایت مرد شراب‌خور توسط استاد انصاریانکمک پیامبر به زن رقاصکمک پیغمبر به کنیزبالاترین نعمت بهشتسوگواره

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین و المعصومین المکرمین».

 

کلام در انسان‌شناسی بود، معرفت به خود در ورودی به تمام ارزش‌هاست و بی‌معرفتی نسبت به خود غرق بودن در تاریکی‌هاست. کسی که حداقل این سؤالات برایش روشن نشود از کجا آمدم، به کجا آمدم، برای چه آمدم و به کجا خواهم رفت از همۀ عمرش هر اندازه که طولانی باشد بهره‌ای نخواهد برد و چیزی نصیبش نخواهد شد.

 

گمان جاهلانه

این شخص در تاریکی متراکم جهل خواهد ماند. جهل به خود از قبیل جهل مرکب است، به این معنا که بر اثر بی‌معرفتی در تاریکی‌ها به سر می‌برد و نمی‌داند که در تاریکی‌ها به سر می‌برد. در این تاریکی یعنی تاریکی نادانی نسبت به خود، پروردگار می‌فرماید هر کاری هم که می‌کنند «وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعا»(کهف، 104) خیال می‌کنند که خیلی خوب زندگی می‌کنند، اخلاق خوبی دارند، روش خوبی دارند، منش خوبی دارند.

آیۀ شریفه کلمۀ «حسب» را به کار گرفته، «یحسبون» یعنی خیال و گمان بدون پشتوانه، خیالشان نه پشتوانۀ عقلی دارد و نه پشتوانۀ علمی دارد، خیالشان استوار بر دلیل قابل قبولی است، یک خیال پوک و پوچی است و اینهایی که معرفت به خود ندارند پروردگار در همین آیه می‌فرماید: «قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمالا»(کهف، 103) کل عمرشان با همۀ زحماتی که می‌کشند جزو خسارت‌بارترین مردم هستند.

کلمۀ «خسارت» در قرآن به معنای نابود کردن همۀ سرمایه‌های وجودی است. قرآن مجید می‌فرماید اینها وقتی انتقال به عالم آخرت پیدا می‌کنند تنها چیزی که از هفتاد هشتاد سال عمرشان برایشان باقی مانده یک هیکل پوست و گوشت و استخوان است که این هیکل «أَمَّا الْقاسِطُونَ فَكانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَبا»(جن، 15) هیزم دوزخ است، دست خالی، نداری، فقر مطلق در قیامت و بسته بودن همۀ جاده‌های نجات.

«ما لَهُمْ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِير»(شوری، 8) این کلمۀ «نصیر» در آیۀ شریفه بدون الف و لام است، به گفتۀ ادیبان عرب کلمۀ نکره است، وقتی کلمۀ نکره در سیاق نفی قرار می‌گیرد، «ما» در «ما لهم» حرف نفی است، «ما لَهُمْ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِير» افادۀ عموم می‌کند؛ یعنی اینها در قیامت در بین مردم محشر که میلیاردها نفر هستند حتی از طریق قوم و خویش‌هایشان، بچه‌هایشان، خانواده‌شان یک دانه یار برای نجات دادن ندارند. در بازار محشر غریب، تک و تنها، بیگانه از پروردگار و بیگانۀ از همۀ انسان‌ها هستند، همین غربت و تنهایی و بیگانه بودن خودش از عذاب‌های سخت قیامت است.

 

عذاب حرف نزدن خداوند با بشر

در سورۀ آل‌عمران دو سه جمله هست که من برایتان این دو سه جمله را بگویم و با قلب مبارک و فکرتان سختی کار اینها را به راحتی درک کنید. «وَ لا يُكَلِّمُهُمُ اللَّهُ»(آل‌عمران، 77) پروردگار با اینها تا ابد حرف نمی‌زند، ابدش را از کجا دربیاوریم؟ از فعل مضارع. فعل مضارع دلالت بر ابدیت دارد، اگر دلالت بر حال کند قرینه کنارش است، یا پروردگار یا ائمه کنار این فعل مضارع یک علت و دلیل و قرینه‌ای را قرار می‌دهند که مطالعه‌کننده بفهمد معنی حال است، اما اگر قرینه نداشته باشد مضارع در اینجا معنی ابدیت می‌دهد.

چقدر سخت است که تا ابد انسان با همۀ وجودش پروردگار را صدا بزند، البته تا یک مدتی زبان اینها باز است می‌توانند حرف بزنند چنان‌که در سورۀ مبارکۀ فاطر است، اما در سورۀ مؤمنون پروردگار عالم می‌فرماید در یک برهه‌ای به همۀ آنان خطاب می‌رسد «وَ لا تُكَلِّمُون»(مؤمنون، 108) دیگر حرف نزنید، دیگر تا ابد زبانشان باز نمی‌شود.

یک کسی که زبانش در دنیا هفتاد هشتاد سال باز بوده و در قیامت هم مقداری باز بوده حالا ببندد و بگویند سخن گفتن بر تو حرام و ممنوع است، فکر کنید که در چه حالی است؟ داد می‌زند، فریاد می‌زند، لال‌بازی درمی‌آورد، چون نمی‌تواند حرف بزند؛ ولی وجود مقدس «ارحم الراحمین»، «اکرم الاکرمین»، «رحمت واسعه»، «وَسِعْتَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ رَحْمَةً»(غافر، 7) جواب اینها را ندارد، یعنی اینها در دنیا، جهل و ظلمت چه کار کردند که لیاقت شنیدن کلام الله را برای ابد از دست دادند؟ لذت شنیدن کلام الله چقدر است؟

 

کمک پیغمبر به کنیز

رسول اکرم به جایی می‌رفتند، دیدند یک دخترخانم جوانی نشسته گریه می‌کند، پیغمبر اکرم هم کل مدت عمرشان در شصت و سه سال یک بار در یک لحظه بی‌تفاوت نگذراندند، یعنی در تمام عمرشان هم دغدغۀ خودشان و قیامت را داشتند و هم دغدغۀ مردم. ایستادند و پرسیدند: چرا گریه می‌کنی؟ گفت: من کلفتم، خانم و اربابم من را فرستاده خرما بخرم، پول را گم کردم و نمی‌دانم کجا از جیبم افتاده، خیلی هم گشتم ولی پیدا نکردم، از عتاب و سرزنش و اینکه یک وقت مورد حملۀ تازیانه و کتک قرار بگیرم می‌ترسم بروم خانه، نشستم اینجا زار می‌زنم و گریه می‌کنم، راه چاره بر من مسدود است.

«وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِين»(انبیا، 107) قرآن نمی‌گوید للمؤمنین، للناس؛ می‌گوید: «للعالمین» او برای جهان و خلقت و فرشتگان و جن و انس رحمت است، مهر است، لطف است، عاطفه است، فرمودند: بلند شو دنبال من بیا، خانمت چقدر پول به تو داده بود؟ مثلاً پنج درهم. آمدند در مغازۀ خرمافروش خوب و یکی دو کیلو خرما گرفتند، پولش را دادند و فرمودند: بردار برو. گفت: نمی‌روم. چرا نمی‌روی؟ مشکلت که حل شد. گفت: باز هم مشکلم دارم. من الان اگر بروم خانه در بزنم اربابم آن خانم می‌گوید بنشین برای من ثابت کن دیر آمدی برای چه دیر آمدی؟ من ناراحتم می‌ترسم.

پیامبر فرمود: دنبال من بیا، من سفارشت را به خانمت بکنم. معلوم می‌شود اسلام در جای خودش سفارش را قبول دارد، حالا مردم اسمش را گذاشتند پارتی‌بازی و می‌گویند بد است، سفارش به انجام کار ناحق بد است ولی سفارش به امور مثبت این را قرآن اجازه می‌دهد، روایات اجازه می‌دهند؛ سفارش کار مثبت عبادت است، ثواب دارد، اسمش هم پارتی‌بازی نیست، اسمش شفاعت مثبت است، شفاعت حق است.

 

شفاعت مردم از همدیگر

خیلی جالب است در دعای کمیل می‌گوید: «استشفع بک الی نفسک» مولای من، محبوب من، خودت بیا ضامن و شفیع من شو. در کار مثبت سفارش کردن عیبی ندارد. انبیا معصوم هستند، یعنی فکر گناه را هم نمی‌کنند، یوسف در زندان به آن دو نفری که آزاد می‌شدند، هر دویشان خواب دیده بودند و یوسف هم خوابشان را تعبیر کرده بود، به یکی گفت تو اعدام می‌شوی و به دیگری هم گفت سر کارت برمی‌گردی؛ به آن کسی که بنا بود سر کارش برگردد یوسف فرمود: «اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّك»(یوسف، 42) به شاه بگو که یک نفر سال‌هاست بی‌گناه و بدون جرم در زندان است.

پروردگار عالم ایرادی از این مورد نگرفت، اگر ایرادی داشت در سورۀ یوسف می‌فرمود. کنار این «اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّك» یک مشت مطالب نقل شده که بیشتر بوی اسرائیلیات می‌دهد، یعنی ساختگی است، وگرنه سفارش مثبت لازم است، زندگی مردم به همدیگر پیوند دارد.

یک دروغی در حق من گفتند و من دارم گرفتار می‌شوم، به یک آبرودار و آدم محترم می‌گویم آقا حرف شما را می‌خرند به مقامات دولتی و ملتی بگو که من بی‌گناهم؛ به شما واجب است که در این زمینه شفاعت کنی نه مستحب. پیغمبر می‌فرماید: گرفتاری کسی را رفع کنی، قیامت خدا خودش گرفتاریت را رفع می‌کند، این کار بسیار کار عالی است.

پیغمبر فرمود: دنبال من بیا. خانم این کلفت دید که کلفتش دیر کرده، آمد در را باز کرد و محل را نگاه کرد و دید نیست، این بار که در را باز کرد از دور دید کلفتش با پیغمبر می‌آید، در را بست، پشت در ایستاد. رسول خدا خیلی آرام بودند در تمام مدت عمرشان در اخلاقیاتشان اهل‌بیت فرمودند یک بار داد نزد، یک بار تلخ نگاه نکرد، یک بار هیچ مشکل‌داری را رد نکرد و بگوید من نمی‌توانم، نمی‌کنم، اخلاقش این‌طور نبود؛ آن رحمت و مهر ذاتی که پروردگار به او داده بود از دستش برنمی‌آمد بگوید نه، پیامبر نه نمی‌گفت. در عمرش تنها به کفار مکه و مشرکین و منافقین نه گفت، چون آنجا واجب بوده نه بگوید.

اگر من بتوانم کار یکی را حل کنم، من بتوانم ـ مطلب را مطلق نگیرید ـ کار یک مسلمانی، یهودی، مسیحی، زرتشتی یا یک بی‌دینی را حل کنم و بگویم نه خلاف قرآن عمل کردم، خلاف روش انبیا و ائمۀ طاهرین عمل کردم، ما خیلی روایت داریم که گرفتار بی‌دین یا یهودی یا مسیحی به وجود مبارک اهل‌بیت و ائمه و پیغمبر مراجعه کردند و آنان نیز کارش را حل کردند.

 

کمک پیامبر به زن رقاص

یک روایت برایتان بگویم از اخلاق پیغمبر تعجب کنید، این را خیلی عنایت بفرمایید. یک خانمی بود هم زیبا بود، هم خوش‌پوش بود، هم تمام مجالس رقص و آواز و عیش و عشرت پولدارهای مکه را می‌چرخاند. شب‌ها آواز می‌خواند و می‌رقصید. پیغمبر هجرت کردند، سه چهار سال بعد از هجرت پیغمبر آن خانم تقریباً‌ از آن صدای خوش افتاده بود، دعوتش نمی‌کردند، دستش خالی شد، بی‌پول شد.

آدم‌های معصیت‌کار درآمدشان برکت ندارد، خیلی‌ها در همین مملکت ما فاسق و فاجر بودند، در کمال فقر و نداری و بیچارگی مردند.

تازه رادیو آمده بود، زمان رضاخان ایستگاه رادیو هم تقریباً نزدیک سید خندان بود، آنجا همه بیابان بود. اولین خوانندۀ زن رادیو در ایران بود که ما بچه بودیم و در بیشتر سلمانی‌های تهران عکسش بی‌حجاب و نیمه عریان بود. بعد از انقلاب هنوز زنده بود، من در روزنامه خواندم نود و سه چهار سالش بود وقتی رفتند سراغش که یک مصاحبه بگیرند از آن روزگار، در یک اتاق در کمال فقر و نداری و بدبختی زندگی می‌کرد و مرد.

این زن همه چیزش از بین رفته بود، با چه زحمتی خودش را به مدینه رساند. این مهم است که یک زن بدکارۀ رقاص گردانندۀ مجالس عیش و نوش یقین داشته باشد که بروم دردم را به پیغمبر بگویم دوا می‌کند، این خیلی مهم است.

برادران و خواهران! در خانواده، بیرون، با اقوامتان و با مردم به گونه‌ای باشید که اگر یک وقت گرفتار شدند یقین کنند بیایند پیش شما حل گرفتاریشان به غروب نمی‌کشد. اصلاً شیعه باید این باشد. امیرالمؤمنین(ع) در نهج‌البلاغه می‌فرماید: «مصابیح الهدی» شیعه وجودش هزار چراغ است برای راهنمایی مردم، حل مشکل مردم، شیعه به تعبیر امیرالمؤمنین(ع) وجودش یک دانه کلید نیست، کلیدهاست، اصلاً وجودش هزار کلید است و به هر قفلی هم می‌خورد.

زن آمد دم در مسجد و به یکی از آنهایی که می‌رفت داخل مسجد گفت: پیغمبر مسجد است یا خانه؟ گفت: الان پیغمبر مسجد است، الان وقت مسجد است. گفت: یک زحمت بکش برو پیش پیغمبر، ایشان کاملاً من را می‌شناسد، بگو فلان زن از مکه آمده ندار شده، نان ندارد، پول ندارد، هیچ چیز ندارد.

پیغمبر باید با این چه کار کند؟ اگر من بودم و می‌خواستم از دین دفاع کنم چه می‌کردم؟ الان چون ما این مورد را زیاد داشتیم و داریم که اصلاً مهلت به گنهکار نمی‌دهند حرفش را بزند، مهلت نمی‌دهند توبه کند، دردش را بگوید، تا می‌آید دهان باز کند خفه شو می‌گویم و او را بیرون می‌ندازیم. آقا! با گنهکار در کمال محبت برخورد کنید.

 

رسم جوانمردی

سعدی این دو خط شعر را از قول گنهکاران عالم گفته، این اخلاق خیلی عجیب است (متاب ای پارسا روی از گنهکار/ به بخشایندگی در وی نظر کن/ اگر من ناجوانمردم به کردار...) اشتباه کردم، انسان بودم، محل نسیانم، گول خوردم، من در یک ایمان بالایی که نبودم، یا محیطم خراب بوده یا خانواده‌ام خراب بوده گنهکار شدم. (اگر من ناجوانمردم به کردار/ تو بر من چون جوانمردان گذر کن).

تو چرا ناجوانمرد می‌شوی؟ اگر در برابر من ناجوانمردی می‌کنی که تو هم مثل منی، تو هم گناه می‌کنی که با تلخی با من روبه‌رو می‌شوی. دادگاه‌ها، نیروی انتظامی و مراکزی که مجرمین را می‌گیرند وظیفه دارند با مجرم با محبت رفتار کنند، وظیفه دارند درددل مجرم را بشنوند، درددل زندانی را گوش بدهند.

(به جز از علی که گوید...) اصلاً چه کسی می‌تواند به جز علی این حرف را بزند؟ (به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من/ چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا) این روش انبیای خدا و ائمۀ طاهرین است. شما در یک جلسه چه در نیروی انتظامی و چه در دادگاه‌ها و دادگستری با مجرم محبت کن، مجرم چنان شرمنده می‌شود که می‌گوید آقا من می‌خواهم توبه کنم، چطوری توبه کنم؟ اما با تازیانه توبه نمی‌کنند، با فحش دادن و تلخی به هیچ عنوان توبه نمی‌کنند.

 

هدایت مرد شراب‌خور توسط استاد انصاریان

در همین خیابان ری من جوان بودم بیست و سه چهار سالم بود، یک کسی را گفتند که خیلی شدید عرق‌خور است، مشروب‌خور است، کاباره‌ای است، با ده‌تا زن در ارتباط است؛ اما خیلی در اصلاح موتور ماشین آدم قوی بود. ما هم یک ماشینی داشتیم، مثل ماشین‌های خودتان، گفتم که عجب جای خوبی را آدرس دادند. با ماشین داخل گاراژ رفتم، او تا دید یک آخوند آمد پرید در را باز کرد، من پیاده شدم، من را بغل کرد و بوسید و گفت: فدایت بشوم ماشینت چه کار دارد؟ گفتم: نمی‌دانم، من که دکتر ماشین نیستم.

این مرد نگاهی کرد و یک استارتی زد و گفت: برو فردا بیا. فردا رفتم دفترش، گفت: چای می‌خوری؟ گفتم: می‌خورم، بریز. آب می‌خوری؟ آب‌میوه بگیرم؟ گفتم: حتماً آب‌میوه خیلی خوب است. این آدم تا آخر عمرش ظهر شب نماز جماعتش ترک نشد. این کسی که کاباره می‌رفت و آن زن‌ها را دیده بود. یک بار به من گفت من می‌خواهم زن بگیرم، دنبال یک زن به تمام معنا اسلامی، یک زن با عفت پاکیزه می‌گردم.

دو سه سال بود با هم قاتی بودیم، گاهی هم من کار نداشتم همین‌طوری می‌رفتم دفترش، می‌گفتم: آب‌میوه هست؟ می‌گفت: فدایت بشوم چه می‌خواهی؟ این زن گرفت، بعد از زن گرفتنش به من گفت فکر نمی‌کنم ـ این جمله‌اش کاملاً یادم است ـ که خدا زنی را مثل زن من به کسی عطا کرده باشد. خداوند چهارتا هم بچه به او داد.

آقا! با گنهکار محبت کن برمی‌گردد، اقرار زوری از گنهکار نگیر والله حرام است، آن اقرار بی‌ارزش است بر اساس آن اقرار زوری اگر برایش زندان بنویسی یا جریمه‌اش کنی مدیون او و پروردگاری.

 

کمک پیامبر به زن رقاص

زن گفت: برو به پیغمبر بگو فلان زن از مکه آمده، جایی دعوتم نمی‌کنند و پول به من نمی‌دهند، گلویم دیگر مثل آن وقت‌ها نمی‌تواند بخواند. این روایت را من در یک کتابی دیدم که قرن هفتم نوشته بودند. پیغمبر رو کرد به مردم ـ من حرف‌های پیغمبر را به زبان لات‌ها بزنم ـ رفقا هر کس من را دوست دارد، الان در مسجد پولی در جیبش دارد بریزد وسط، یک کُپه پول وسط ریخته شد. لباس زنانۀ خوب در خانه اضافه چه کسی دارد؟ نمی‌خواستند از میدان شوش بروند تجریش و بیاورند، خانه‌ها اطراف مسجد بود، ده‌تا گفتند آقا ما لباس اضافه داریم و خوب هم هست. فرمود: بروید بیاورید. همۀ پول و لباس‌ها را داخل یک بقچه کردند و با پول‌ها فرمودند: این را بدهید به این خانم، اگر می‌خواهد مدینه بماند که ما از او رعایت می‌کنیم، اگر بخواهد برگردد که با هر مرکبی آمده برگردد، مرکب هم ندارد بگویم یک شتر به او بدهند.

کلام الله، لذت کلام خدا را چه کسی با تمام وجود چشید؟ موسی بن عمران

 

کمک پیغمبر به کنیز

خانم دید کلفتش با پیغمبر می‌آید، فوری در را بست و پشت در ایستاد. پیغمبر اکرم خیلی آرام در می‌زدند، چفت در را کم بلند کردند و روی گل میخ زدند، عادتشان هم این بود، هنوز در را باز نکرده بودند سلام می‌کردند «السلام علیکم یا اهل البیت»، یعنی کسانی که در این خانه هستید، جواب نیامد. «السلام علیکم یا اهل البیت»، جواب نیامد. بار سوم زن در را باز کرد.

پیامبر فرمودند: صدای من را نشنیدی؟ گفت: شنیدم. فرمودند: بار اول چرا در را باز نکردی؟ گفت: می‌خواستم مدام حرف بزنی، من بشنوم زنده شوم، صدای تو حیات‌بخش است، چه کار داری یا رسول‌الله؟ فرمود: این کلفت مقداری دیر کرده، مشکلی نبوده، راهش بده. گفت: یا رسول‌الله راهش نمی‌دهم. پرسید: چرا؟ گفت: برای اینکه در قلبم این را به تو بخشیدم، این اصلاً دیگر مال من نیست. پیغمبر رو کردند به کنیز فرمودند: «انت حر فی سبیل الله» من هم تو را در راه خدا آزاد کردم، برو پیش خانواده‌ات.

 

بالاترین نعمت بهشت

یکی از بالاترین نعمت‌های بهشت این نعمت است، در سورۀ یس خدا به شخصه نه به واسطۀ فرشتگان، خودش بشخصه «سَلامٌ قَوْلًا مِنْ رَبٍّ رَحِيم»(یس، 58) من به بهشتی‌ها سلام می‌کنم، سلام من هم سلام رحمت است، آدم در بهشت صدای خدا را بشنود یک دفعه تا ابد مست می‌کند، آن وقت جهنمی‌ها تا ابد هر چه فریاد می‌زنند «یا رب یا الله» آن لیاقت شنیدن را از دست دادند، «وَ لا يُكَلِّمُهُمُ اللَّهُ وَ لا يَنْظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ» یک بار در قیامت نظر رحمت به اینها نمی‌اندازم، «وَ لا يُزَكِّيهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ»(آل‌عمران، 77).

تصفیه حساب به آنها نمی‌دهم، هر چه گناه در پرونده آنان است بر اثر آن گناهان باید بروند جهنم و آن را تصفیه حساب کنند؛ اما به خیلی‌ها هم تصفیه حساب می‌دهم. امام صادق(ع) می‌فرماید: خودش در محشر به گنهکار مؤمن می‌گوید کنار دستی صدای خدا را نمی‌شنود، فقط خود این گنهکار می‌شنود، آدم مؤمنی بوده، نمازخوان بوده، روزه‌گیر بوده، مثل من و شما گناه هم کرده است. بندۀ من یادت است فلان روز فلان ساعت این گناه را کردی سرش را می‌اندازد پایین یعنی هستم، من بد کردم. اولین سؤال و اولین گناه می‌گوید که بندۀ من چرا خجالت می‌کشی؟ من از تو می‌پرسم گناه کردی؟ تو بگو گناه کردم، من در حرف زدنم با تو می‌خواهم تو را ببخشم، می‌خواهم چشم بپوشم از گناه می‌خواهم خیلی شاد بشوی.

برگردم به اول منبر، آن کسی که اصلاً خودش را نشناخت که از کجا آمدم، کجا آمدم، کجا می‌خواهم بروم، برای چه آمدم؛ «فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها»(انعام، 122) درنمی‌آید. آن کسی که خودش را شناخته، قرآن غوغا کرده دربارۀ مرگ خودشناس که خیلی مفصل است، لحظۀ مرگ چطوری جانش را می‌گیرند «يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى‏ رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً »(فجر، 27 و 28) این ملک‌الموت مؤمن محتضر است.

مؤمن وقتی وارد برزخ می‌شود چه می‌بیند؟ امام ششم می‌گوید: برزخ این قبر نیست، قبر کوتاه و کوچک و تنگ، برزخ عالمی است. پیغمبر می‌فرماید: از چهار طرف برزخش، خودش تا چشم کار می‌کند نور خدا را می‌بیند. قیامتش را هم که دیدید «سَلامٌ قَوْلًا مِنْ رَبٍّ رَحِيم»(یس، 58) این خودشناسی که آدم دنبال کند، یک هفته هم بیشتر نمی‌کشد که یا از طریق قرآن یا روایات یا از یک عالم واجد شرایط آدم بپرسد: آقا! من را برای خودم توضیح بده، من را به خودم بگو چه کسی هستم، می‌گوید: تو من اللهی، از سوی خدا آمدی، آمدی دنیا «الدنیا متجر اولیاء الله» در تجارت‌خانه‌ای آمدی که تجارت‌خانۀ عاشقان خداست. برای چه آمدی؟ «وَ عَمِلُوا الصَّالِحات» کجا می‌خواهم بروم «إِلَيْهِ راجِعُون» می‌خواهی بروی همان‌جایی که از آنجا آمدی، آغوش خدا برایت باز است، می‌خواهی بروی آنجا. مسئله خیلی دامنه‌دار است، خودشناسی علم عجیبی است، البته اگر این علم را آدم از قرآن و روایات کشف کند.

 

سوگواره

(پس بیامد شاه معشوق الست/ بر سر نعش علی اکبر نشست/ سر نهادش سر زانوی ناز/ گفت که ای بالیده سرو سرفراز/ ای ز طرف دیده خالی جای تو/ خیز تا بینم قد و بالای تو/ این بیابان جای خواب ناز نیست/ ایمن از صیاد تیرانداز نیست/ خیز بابا تا از این صحرا رویم/ نک به سوی خیمۀ لیلا رویم/ این‌قدر بابا دلم را خون مکن/ زادۀ لیلا مرا محزون مکن).

می‌خواست بدن را از وسط میدان به کناری بیاورد، خواننده‌ها می‌گویند طاقت نداشت، چرا طاقت داشت ولی دید اگر دست ببرد زیر این بدن هر جایش را بخواهد بلند کند یک جایش قطع می‌شود، سر زانو بلند شد، «یا فتیان بنی‌هاشم! احملوا اخاکم الی الفسطاط» جوان‌ها وقتی آمدند ابی‌عبدالله(ع) فرمود عجله نکنید، بلندش نکنید، عبایش را درآورد آرام‌آرام زیر بدن گذاشت، جوان‌ها جنازۀ داخل عبا را می‌بردند، ابی‌عبدالله(ع) دنبال جنازه می‌گفت: پسرم بعد از تو من حرف نمی‌زنم، اگر بنا باشد حرف بزنم حرفم علی‌علی گفتن است، عزیزم «علی الدنیا بعدک العفی».

       

تهران/ حسینیۀ بنی‌الزهرا/ جمادی‌الاول/ زمستان1397ه‍.ش./ سخنرانی پنجم

 

سخنرانی های مرتبط
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز