فارسی
سه شنبه 30 بهمن 1397 - الثلاثاء 13 جمادى الثاني 1440

سخنرانی های استاد حسین انصاریان


حجت‌های خداوند

گوهر وجود انسان - روز چهارم یکشنبه (14-11-1397) - جمادی الاول 1440 - حسینیه بنی الزهرا(مرحوم طریقت) - 11.82 MB -

هوشیارشدن بعد از مرگنمازگزار حقیقیقصاب حجت خداهمسایۀ حضرت موسی در بهشتبه‌دنبال رضایت پروردگارزکات از زبان پیرمرد کشاورزداستان پاپن، مخترع انگلیسینگاه متفکرانه به مسائل روزانهقصاب حجت خدابرکت آمدن مهمان در خانههمسایۀ حضرت موسی در بهشتسوگواره

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین و المعصومین المکرمین».

 

هوشیارشدن بعد از مرگ

در جلسات قبل شنیدید همۀ پایه‌های سعادت و راه به دست آوردن خیر دنیا و آخرت خودشناسی است. کسی که خودش را نشناسد سرگردان است و آرامش ندارد، به جهل و به نادانی زندگی می‌کند و تا زنده است برای خودش تأمین زیان و ضرر می‌کند.

انسان باید بداند از کجا آمده، کجا آمده، برای چه آمده و کجا می‌رود. اینها یک سلسله واقعیاتی است که همیشه امت‌ها و ملت‌ها از اینها غافل بودند و بر اثر غفلتشان جنگ‌های خانمان‌سوزی را به یکدیگر تحمیل کردند و مانند ماهی در دریا در انواع گناهان شنا کردند.

به فرمودۀ امیرالمؤمنین(ع) پایان کار هم خواب از دنیا رفتند، مراد امیرالمؤمنین(ع) از این خواب غفلت و بی‌خبری است. بعد از اینکه خواب از دنیا رفتند با ورود به عالم بعد که آن را قبول نداشتند ـ اگر عالم بعد را قبول داشتند ضرورتاً خدا را هم قبول داشتند ـ وقتی وارد می‌شوند حضرت می‌فرماید: «انتبهوا» بیدار می‌شوند، وقتی بیدار می‌شوند می‌بینند که با یک خسارت غیرقابل جبرانی روبه‌رو هستند، کار از کار گذشته، زمان در اختیار نیست و جای جبران هم وجود ندارد.

چه کسی است که این افراد را از آن «لَفِي خُسْر»(عصر، 2) که گرفتارش هستند نجات بدهد؟ کراراً در قرآن پروردگار می‌فرماید: «وَ ما لِلظَّالِمِينَ مِنْ نَصِير»(حج، 71) یک یار که آنها را نگاهی کند و دستی برای نجاتشان دراز کند برایشان وجود ندارد، تنها و غریب، بیگانۀ از خدا، نبوت، ولایت، وحی و خودشان وارد محشر و برزخ می‌شوند و به اسارت عذاب سخت الهی درمی‌آیند، اسارتی که بند و غل و زنجیر و جایش را خودشان تهیه کردند.

 

نمازگزار حقیقی

این جمله را عنایت کنید، امیرالمؤمنین(ع) می‌فرمایند: «لایفک أسیرها» آنجا اسیرش راه آزادی ندارد. قرآن هم می‌فرماید: «كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهِينَة»(مدثر، 38) همه در زندان اعمال خودشان هستند «إِلَّا الْمُصَلِّين»(معارج، 22) مگر اهل نماز. مگر خداوند غیر نماز برای انسان مسائل دیگری را قرار نداده؟ بله قرار داده. شما همین امروز تشریف بردید مغازه، اداره، محل‌کار یا شب برگشتید خانه معنای «إِلَّا الْمُصَلِّين» را در سورۀ مبارکۀ معارج ببینید، یک نمازگزار واقعی با همۀ خوبی‌ها، ارزش‌ها و همۀ فضائل در ارتباط است.

آیات سورۀ معارج عجیب آیاتی است که پروردگار نمازگزاران واقعی را همراه با یک سلسله صفات، اخلاقیات، اعمال و ارزش‌ها معرفی می‌کند. همۀ آن آیات را که الان در بحث من نیست که برایتان بخوانم، ولی یکی دوتا آیه را برای نمونه می‌خوانم. آنجا که می‌فرماید «إِلَّا الْمُصَلِّين» در یک بخش توضیح «مصلین» می‌فرماید: «وَ الَّذِينَ فِي أَمْوالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ لِلسَّائِلِ وَ الْمَحْرُوم»(معارج، 24 و 25) اینها پول بی‌کار ندارند، پول روی هم دیگر انباشته شده ندارند، پولی که اسیر پول باشند ندارند.

«فِي أَمْوالِهِمْ» کسب ضعیفی دارند یا متوسط یا به قول قرآن مجید بسیط یعنی گسترده و در گردش؛ در هر شرایطی که در مال هستند «فِي أَمْوالِهِمْ حَقٌّ» در اموال خودشان حق را می‌بینند که این بخش از مال «لِلسَّائِلِ وَ الْمَحْرُوم» برای آنهایی است که آبرو خرج می‌کنند و به آنها مراجعه می‌کنند، کارد به استخوانشان رسیده وگرنه حاضر نبودند برای کمک گرفتن آبرویشان را هزینه کنند.

محروم کسی است که او را شناختند و می‌بینند درآمدش با هزینه‌اش نمی‌خواند، دو میلیون درآمد دارد و سه میلیون خرج دارد، یک میلیون دیگرش را باید از کجا تأمین کند؟ آبرودار است می‌افتد به قرض گرفتن، یک وقت چشمش را باز می‌کند می‌بیند پنجاه میلیون بدهکار است و هیچ چیزش را هم ندارد بدهد، این محروم است. محروم آن کسی نیست که به کل ندارد، کار می‌کند و زحمت می‌کشد، آدم آبرومندی است، مؤمن و متدین است ولی حالا رقم پروردگار برایش این بوده که خرجش با دخلش یکی نباشد، در اینها پروردگار عالم واقعاً عاشقان عجیب و غریبی دارد.

 

قصاب حجت خدا

یک قصابی بود در محل ما، روزهای پنجشنبه و جمعه که درس تعطیل بود از قم می‌آمدم، دو روز تهران بودم، یک برنامه این بود که بروم در مغازۀ این قصاب یکی دو ساعت بنشینم او حرف بزند.

پروردگار عالم حجت‌های متعددی دارد که در مهم‌ترین کتاب‌ها حجت‌ها را شمردند؛ برای اینکه فردای قیامت احدی با بودن این حجت‌ها به پروردگار نگوید اگر برای ما حجتی قرار داده بودی ما از آنها پیروی می‌کردیم، همه جور حجت هست لذا قیامت درِ عذرخواهی به کل بسته است. قرآن مجید می‌فرماید: اهل محشر! آنهایی که با من رابطه نداشتند، با انبیا و اولیای من رابطه نداشتند اعلام می‌کنم «لا تَعْتَذِرُوا الْيَوْم»(تحریم، 7) دهان برای عذرخواهی باز نکنید چون پذیرفته نیست.

این قصاب برای اهل محل حجت بود، به همان معنایی که در آیات و روایات آمده: اخلاقش، عملش، رفتارش، مساوی گوشت دادن به مردم. من می‌دیدم آن زمان پیرزن یا پیرمرد می‌آید و می‌گوید: دو تومان گوشت به من بده. یعنی نداشتند که بگوید یکی دو سیر بده. این مقدار همان گوشتی را که به کاسب‌ها و پولدارهای محل می‌داد همان را به آن پیرزن و پیرمرد می‌داد.

 

همسایۀ حضرت موسی در بهشت

این روایت را هم بشنوید خیلی عالی است، از روایاتی است که من اسمش را طلای بیست و چهار عیار گذاشتم. من پنجاه سال با روایات سر و کار داشتم و دارم، بعضی از روایاتمان خیلی نورانی و فوق‌العاده است، یکی همین است. کلیم‌الله که هم صحبت بی واسطه با پروردگار بود به پروردگار مهربان عرض کرد: همسایۀ دیوار به دیوار من در بهشت چه کسی است؟ باید یکی معرفی شود که مقام عظیمی تا نزدیک مقام کلیم‌الله داشته باشد، کم نیست شخصیت انبیا و ائمۀ طاهرین و خوش‌ترین بهشتیان آنهایی هستند که همسایگان اینان هستند.

خطاب رسید: موسی آدرس یک مغازه را به تو می‌دهم، برو صاحب آن مغازه همسایۀ تو در بهشت است. موسی آمد طبق آدرس مغازه را دید، دید یک قصاب است. خیلی سفارش عجیبی است سفارش پیغمبر که هیچ‌کس را کوچک نبینید، اولیای الهی در بین مردم پنهان هستند، نمی‌توانی تشخیص بدهی چه کسی خوب است، چه کسی بد است و چه کسی از اولیای خداست؛ اگر یک آدمی آمد در برابر چشم مردم عرق خورد و قمار کرد و جفتک انداخت این را آدم می‌داند که فاسق است، ولی خیلی مردم از خانه که می‌آیند بیرون ظاهر آراسته‌ای دارند و آدم نمی‌تواند احدی را با چشم حقارت ببیند، مباد اینکه این از اولیای الهی باشد.

پیغمبر می‌فرماید: سراغ هیچ گناهی نروید چون معلوم نیست غضب خدا متعلق به کدام گناه است، یک مرتبه مرتکب می‌شوید همان جا مورد خشم قرار می‌گیرید، همان جا هم یک مرتبه سر و کلۀ ملک‌الموت پیدا می‌شود و می‌گوید وقتت تمام است و در حال گناه می‌میری. هیچ گناهی را کوچک ندانید چون نمی‌دانید که خشم خدا به کدام گناه گره خورده، مثل شب قدر که در این سه شب معلوم نیست کدامش است و  ائمۀ ما هم به‌طور قاطع نفرمودند کدامش است، اجازه نداشتند بگویند، خودشان می‌دانستند ولی برای اینکه مردم بگردد سه شب دور خدا که بلکه یکی از آن شب‌ها را که قدر واقعی است درک کنند.

قصاب را کوچک نبین، چون خبر نداری ممکن است از اولیای الهی باشد، از عاشقان خدا باشد. موسی سلام کرد و یک مقداری در مغازۀ قصابی نشست، نزدیک غروب بود قصاب گفت: تشریف می‌آورید بیرون من در مغازه را ببندم؟ گفت: بله. قصاب چقدر وقار دارد، چه اخلاق نرمی دارد. درِ مغازه را بست و به موسی گفت: چه کسی هستی؟ کجا می‌خواهی بروی؟ با چه کسی کار داری؟ در مغازۀ من برای چه آمدی؟ گفت: من مهمانم، من را امشب خانۀ خودت می‌بری؟ گفت: بله تشریف بیاورید. هیچ‌کس را کوچک نبینید، این عادت بسیار زشتی است، اخلاق بسیار بدی است.

 

 

به‌دنبال رضایت پروردگار

این از روایات ناب شیعه است که امام صادق(ع) می‌فرماید: مردم یک عده‌ای «یحوم حوم نفسه» دور آن جهت حیوانی خودشان می‌چرخند، یعنی هفتاد هشتاد سال از کنار دهان برای خوردن و از کنار شهوت آن طرف‌تر نمی‌روند، «یحوم حوم نفسه». یک عده‌ای هم دور بهشت می‌گردند که به آن برسند. گروه بعد «یحوم حوم ربه» طواف می‌کنند دور خود پروردگار، اینها در ارزش بالاترین مردم هستند، طواف دور حق کنایه است، یعنی شصت هفتاد سال دنبال یافتن رضایت پروردگارند، خانه دارند زن و بچه دارند، زندگی دارند.

پیغمبر می‌فرماید: زندگی خیلی‌ها از کفار کمتر نیست؛ آنها در خانۀ خیلی خوبی زندگی می‌کنند، مؤمن هم در خانۀ خوب زندگی می‌کند؛ آنها زن و بچه دارند، اینها هم دارند؛ آنها لذت‌جویی دارند، اینها هم دارند ولی همه کارشان بر اساس رضایت الله است، آنها همه کارشان بر اساس غضب الله است.

 

زکات از زبان پیرمرد کشاورز

هیچ‌کس را کوچک نبینید، این عادت بسیار زشتی است، اخلاق بسیار بدی است. من یک شهری منبر می‌رفتم، منبر بعدازظهرها بود، شهر کشاورزی بود. یک روز ساعت پنج از آن خانه‌ای که بودم آمدم بیرون، تا محل منبر راهی نبود، دویست قدم بود پیاده راه افتادم، دیدم یک کشاورز پیرمردی بیل روی کولش است و دستۀ بیل را گرفته است. من به او سلام کردم. گفت: دارم می‌آیم پای منبرت، هر روز بیلم را می‌گذارم داخل دالان بعد می‌آیم می‌نشینم پای منبر، در این دویست قدم پنج دقیقه بایست من معنی زکات را یادت بدهم، چون نمی‌دانی. گفتم: چشم.

کشاورز یک زکاتی برای من تشریح کرد که خدا می‌داند در کتاب هیچ فقیه جامع‌الشرایطی که درس‌های خارجش را چاپ کردند نبود. توضیح داد و تشریح کرد، یک مطالبی را گفت که با جان انسان گره می‌خورد، بعد هم خیلی آرام به من گفت: من سواد خواندن و نوشتن ندارم، اما این زکاتی که برایت توضیح دادم متوجه شدی؟ گفتم: بله آقا، تو به گردن من حق معلمی پیدا کردی. اگر آدم با چشم عادی همه چیز را ببیند، خیلی چیزها از دستش می‌رود.

 

داستان پاپن، مخترع انگلیسی

شما اسم پاپن انگلیسی را شنیدید، پاپن مخترع موتور بخار بوده زمانی که بنزین نبود. ایشان برای حرکت کشتی‌ها در اقیانوس‌ها که با پارو یا با بادبان حرکت می‌کرد، موتور بخار را اختراع کرد. چه شد موتور بخار را اختراع کرد؟ میلیون‌ها سال مردم می‌دیدند از داخل کتری، سماور، دیگ و قابلمه بخار بالا می‌آید؛ ولی با چشم عادی نگاه می‌کردند، حالا هم با چشم عادی نگاه می‌کنند.

پاپن یک روز آب ریخته بود داخل دیگ، نیاز به کاری داشت که آب جوش بیاید، درِ دیگ را گذاشته بود، آب وقتی جوش آمد پاپن دید در حرکت می‌کند، کمی فکر کرد و به دست آورد که بخار انرژی و قدرت است، بخار است که این در را روی دیگ بالا پایین می‌برد. او فهمید که با بخار می‌شود کشتی و ابزار دیگر را به حرکت آورد، موتور را اختراع کرد.

پاپن از افراد خاص انگلیس دعوت کرد افتتاح کشتی بخاری را که بدون بادبان و پارو حرکت می‌کند ببینند، یک موتور قوی روی کشتی بست و روشنش کرد. کشتی حرکت کرد، رفت دور زد و برگشت، انگلیس‌ها با تبر و چکش ریختند کشتی و موتورش را خرد کردند. به پاپن گفتند: تو تسخیر کنندۀ جنی، یک جنی را داخل سوراخ این کشتی کردی و آن کشتی را هل می‌دهد و می‌برد. انگلیسی‌ها آن وقت از قدرت بخار هم چیزی نمی‌فهمیدند؛ ولی رفتند سراغ علم، با اسلحۀ علم قوی‌ترین نیروی دریایی را به وجود آوردند و با علم به صد کشور مسلط شدند. هر کشوری بی‌علم است مستعمره است، هر کشوری بخواهد از استعمار دربیاید باید متوسل به علم شود. هیچ چیز را عادی نگاه نکنید.

 

نگاه متفکرانه به مسائل روزانه

ما هر روز در پیاده‌روی یا در ماشین می‌بینیم خورشید طلوع می‌کند، این را معمولی نگاه نکنید، خورشید یک میلیون و سیصد هزار برابر کرۀ زمین حجم دارد، این یک میلیون و سیصد هزار برابر کرۀ زمین این‌طور که نوشتند و به دست آوردند شش میلیارد سال است از عمرش گذشته است. ما زغال‌سنگ، چوب کهنه و آشغال گون بیابان را که روشن می‌کنیم تمام می‌شود، چطور خدا این را ساخته که شش میلیارد سال است می‌سوزد و تمام نشده، تاریک نشده، از بین نرفته، چه کار می‌کند؟

چقدر این آیه عجیب است «وَ جَعَلْنا سِراجاً وَهَّاجا»(نبا، 13) سراج یعنی چراغ، وهاج یعنی مایه‌داری که درون خودش دائم مایه تولید می‌کند که خاموش نشود. این را عادی نباید دید، نباید معمولی نگاه کرد که چه می‌شود با یک مقدار آب و کمی خاک و یک مقدار نور خورشید و یک مقدار هوا یک کشاورزی در ده هزار متر زمین یک گوشه خیار می‌کارد، یک گوشه هندوانه می‌کارد، یک گوشه خربزه می‌کارد، یک گوشه درخت گلابی و سیب دارد، یک گوشه درخت گردو و فندق دارد، چه خبر است در این عالم که در یک زمین و یک آب و یک هوا و یک نور این دانه‌ها که کاشته می‌شوند هر کدام وقتی بیرون می‌آیند رنگ و مزه و ویتامین خاصی دارند، چه خبر است در این عالم؟ چرا ما نگاه‌مان عادی است؟

چرا یک دانه گندم را که کشاورز در زمین پنهان می‌کند، این یک دانه گندم از خودش ریشه بیرون می‌دهد، ریشه را فرو می‌کند و ساقه را بیرون می‌دهد، ساقه می‌آید بالا و با ریشه به زیر نمی‌رود، ریشه کار خودش را و جای خودش را بلد است که برود زیر زمین، ساقه کار خودش را بلد است که بالا بیاید.

همه حتی قدیمی‌ها و پیرمردها می‌دانید که زمین جاذبه دارد، یعنی زمین تمام موجودات خودش را روی خودش نگه داشته، اگر این جاذبه برود همۀ ما با کله رها می‌شویم به‌طرف آسمان‌ها، خانه‌هایمان یک مرتبه تخریب می‌شود و داخل هوا می‌‌ریزد، اما چهار میلیارد و پانصد میلیون سال است زمین با جاذبه همه چیز را نگه می‌دارد. بر اساس نیروی جاذبه ساقه هم باید فرو برود اما ضد قدرت جاذبۀ زمین می‌آید بالا به طرف هوا، این را عادی نگاه نکنید.

دو سه ماه دیگر اردیبهشت است، داخل گلدان‌ها و حیا‌ط شما صد جور گل رنگارنگ با شکل‌های مختلف درمی‌آید، از همین گلدانی که دو مشت خاک است و با یک آب‌پاش کوچک آب می‌دهید، با یک ذره نور و هوا؛ این را عادی نگاه نکنید.

عادی نگاه نکنید که هر یک دانه موی بدن ما، هر یک دانه‌اش هر جا مو دارد مطابق حکمت الهی است، حتی موهایی که پیدا نیست مگر اینکه زیر چراغ بگیریم دقیق نگاه کنیم. تمام موهای بدن تا ریشه‌اش سوراخ دارد، با چه مته‌ای این موها را سوراخ کرده؟ اینها را عادی نبینیم.

شما راست می‌توانید راه بروید، به چه علت است؟ چرا چهارپایان روی دوتا پا نمی‌توانند بایستند راه بروند؟ ما چرا هفتاد هشتاد سال راه می‌رویم؟ خلقت ما را چگونه ساخته؟

 

قصاب حجت خدا

در هر صورت قصاب را معمولی نگاه نکنید. قصابی که موسی را می‌برد خانه‌اش در ذهنتان نگه دارید تا من این قصاب خودمان را بگویم.

یک روز بعدازظهر پنجشنبه به من گفت: پول اضافه‌ای نداری؟ گفتم: برای چه می‌خواهی؟ گفت: یک کسی است در این محل مستأجر است، چهارتا دختر کوچک دارد، آدم صالح و شایسته و پاکی است ولی دخلش با خرجش میزان نیست، کم دارد، کم می‌آورد. گفتم: این پول به اندازۀ یک هفته‌اش می‌شود؟ گفت: بله می‌شود، پس شما در مغازه بنشین من بروم این پول را برسانم و برگردم.

گفتم: یک شرط دارد. گفت: بگو. گفتم: این کسی که می‌خواهی پول را به او برسانی درِ مغازه هم می‌آید؟ گفت: گاهی می‌آید نیم ساعتی می‌نشیند با همدیگر اختلاط می‌کنیم. اختلاط این قصاب هم اختلاط خدایی بود، یعنی همه حرف خدا قیامت و بود. قصابی او مسجد و مدرسه و مکتب بود، خودش هم معلم بود. گفتم: من را می‌شناسد؟ گفت: اینجا تو را دیده. گفتم: به یک شرط می‌نشینم که بروی و برگردی به او نگویی این پول را چه کسی داده است.

هفته‌های زیادی گذشت، من هر پنجشنبه پول یک هفته زندگی این را می‌آوردم می‌دادم و ایشان هم می‌برد می‌رساند. یک هفته من نشستم که برود پول را بدهد و برگردد. همه را معمولی نبین، اولیای خدا داخل مردم گم هستند، معلوم نیست چه کسی است، شاید این باربر یا این پاسبان یا این سلمانی یا این آخوندی که با دمپایی راه می‌رود و عبایش وصله دارد این از اولیای خدا باشد، نمی‌دانیم. پیغمبر می‌فرماید: به همه احترام کنید، به همه با چشم خوب نگاه کنید، کسی در نظرتان کوچک نیاید، نمی‌دانیم شاید خانمت از اولیای خدا باشد و خودش را نشان نمی‌دهد، دعوا نکن، جنگ نکن، فحش نده، شاید این یکی از اولیای الهی باشد.

یک خانمی از دنیا رفت و من رفتم دیدن شوهرش، پنج شش‌تا هم بودند، خدا رحمت کند پدرم هم بود و با هم رفتیم، همکار پدرم بود. این مرد گریه‌اش بند نمی‌آمد، پدرم خیلی دلجویی کرد و گفت: حاج آقا بالاخره مرگ دنبال همه می‌آید، این یک مسئله‌ای است که خداوند برای همه امضا کرده است. گفت: راست می‌گویی، اما من گریه‌ام برای این نیست که زنم از دست رفته، من برای این گریه نمی‌کنم؛ من دلم می‌سوزد که این را نشناختم و بعد از مردنش تازه شناختم. پدرم گفت: چطور؟

گفت: وقتی او را کنار قبر گذاشتند، هنوز دفنش نکرده بودند، دست‌کم صدتا خانواده آمدند کنار دفنش و مثل زن بچه مرده گریه می‌کردند، ما هر چه نگاه کردیم اینها نه قوم و خویش ما هستند و نه هم محلی ما هستند. خانم‌ها آقایان شما از کجا آمدید؟ من شما را نمی‌شناسم؟ با گریه گفتند: این خانم زندگی ما را اداره می‌کرد، لباس و اثاث عروسی دخترمان را می‌داد،  مشکلاتمان را این حل می‌کرد. گفت: حاج آقا دلم آتش گرفته از اینکه این را نشناختم. عادی نگاه نکن، خانمت ممکن است هیچ چیز نگوید اما با چهارتا زن خیّر در ارتباط باشد و مشکل مردم را حل می‌کنند، سختی مردم را تبدیل به آسانی می‌کنند.

یک روز پنجشنبه نشستم، رفت پول را بدهد برگشت، پول را آورد. گفتم: نبود؟ گفت: چرا بود. گفتم: چرا نگرفت؟ گفت: به من گفت من شام امشب بچه‌ها ـ چهارتا دختر کوچک ـ صبحانه و ناهار فردا را دارم، این پول شرعی نیست برای من، این را ببر همین امشب به یک خانواده‌‌ای برسان که پول ندارد دوتا نان تافتون بخرد. اینها از اولیای خدا هستند.

 

برکت آمدن مهمان در خانه

برویم دوباره به زیارت کلیم‌الله، در مغازه را قصاب بست، موسی هم گفت: من دلم می‌خواهد امشب مهمان تو باشم، جایی را ندارم بروم. گفت: تشریف بیاورید.

این حدیث را برایتان بگویم، شما هم برای خانم‌هایتان حتماً بگویید. یکی از یاران پیغمبر گفت: آقا خیلی دلم می‌خواهد مهمان خانۀ ما بیاید، زنم نمی‌گذارد و می‌گوید اگر یک مهمان دنبال خودت بیاوری در را باز نمی‌کنم، خودت را هم بیرون می‌کنم، چه کار کنم؟ ما الان دوتا مخالف همدیگر هستیم، من عاشق مهمانم و این هم دشمن مهمان است، چه کار کنیم؟

پیامبر فرمودند: الان برگرد خانه و به خانمت بگو فردا پیغمبر با پنج شش نفر ناهار می‌آیند اینجا، اسم من را ببر، دعوا که نمی‌تواند بکند. آمد به خانمش گفت: خانم فردا چهار پنج‌تا مهمان داریم. گفت: غلط کردی که مهمان داری، اینجا جای مفت‌خوری نیست. گفت: خانم این مهمانی که فردا با سه چهارتا می‌خواهد بیاید با همۀ مهمان‌ها دنیا فرق می‌کند. گفت: چه کسی است؟ گفت: پیغمبر.

زن دید هیچ‌چیز نمی‌تواند بگوید، با ناراحتی گفت: بیایند. آمد به پیغمبر گفت: آقا راضی شده بیایید. پیامبر فرمود: به خانمت بگو ما که می‌آییم کنار پنجره بایستد، آمدن ما و رفتن ما را ببیند. گفت: چشم. آمد به خانمش گفت: برو کنار پنجره، پیغمبر گفته من و مهمان‌ها را ببین. زن دید پیغمبر که وارد خانه می‌شود انواع میوه و نعمت دنبال پیغمبر می‌آیند داخل، ناهار را خوردند و تمام شد، پیغمبر می‌خواست برود خانم آمد پشت پنجره دید پیغمبر می‌رود و به این گوشه‌های عبا ده‌تا مار و عقرب و خرچنگ و حیوان‌های گوناگون با پیغمبر بیرون می‌روند.

صاحب‌خانه آمد خداحافظی کند گفت: یا رسول‌الله! این زن من این‌طور می‌گوید. پیامبر فرمود: به او بگو مهمان که می‌آید نعمت می‌آورد و از خانه که می‌رود بیرون بلا را می‌برد. دیگر از آن به بعد خانم یک مهماندار خوبی شد.

 

همسایۀ حضرت موسی در بهشت

قصاب به موسی گفت: بله من مهمان می‌خواهم، بیا برویم خانه. موسی در فکر است که این شب‌ها با خدا چه حالی دارد، چه عبادتی دارد، چه کار می‌کند، زمین و زمان را به‌هم می‌دوزد. سفره را که انداختند موسی دید که یک طنابی را کشید، یک سبد بزرگ از طاق آمد پایین، یک پیرزن نود و پنج شش ساله داخل سبد است، قصاب صورتش را بوسید، دستش را بوسید، آب آورد صورت و دست این پیرزن را تر و تمیز کرد، شام این زن را لقمه‌لقمه گذاشت داخل دهانش، مادر سیر شد مادر را خواباند.

شب طناب را کشید و برد بالا، وقتی که طناب را می‌خواست بکشد پیرزن برود بالا به بچه‌اش گفت: جعلک الله مع موسی بن عمران فی الجنة و فی بیته و قبته، پسرم خدا تو را بیامرزد و امیدوارم فردای قیامت خدا تو را هم‌نشین موسی در خانۀ خود موسی و زیر قبۀ جای موسی قرارت بدهد. موسی به او گفت: مادرت است؟ گفت: بله راه نمی‌تواند برود، خشک شده، حمام نمی‌تواند برود، غذا نمی‌تواند بردارد.

موسی گفت: دعایش مستجاب است، پسرم موسی بن عمران منم، از خدا پرسیدم همسایۀ من در قیامت کیست؟ تو را آدرس داد. اینجا آدم بیدار باشد خوب است، ولی بعد از مردن تا دم مرگ خواب و در غفلت کامل اما بعد از مردن بیدار شود می‌بیند لفی خسر است، جبران هم ندارد. آنهایی که خودشان را نمی‌شناسند به همه جور خسارت و ضرری دچار می‌شوند و این را بعد از مردن می‌بینند، اینجا خیلی حرف داشتم، همه کاسب هستید و باید زود بروید، تمام می‌کنم حرف را تا با خواست خدا فردا ادامه دهم.

 

سوگواره

از دیروز تا حالا در ذهنم بود که این ذکر مصیبت را داشته باشم، مرحوم مجلسی تمام گرفتاری‌هایش را با این ذکر مصیبت حل می‌کرد، شب‌های جمعه می‌نشست روی رختخواب زن و بچه را جمع می‌کرد، مجلسی به آن با عظمت این روضه را می‌خواند، خودش مثل داغ‌دیده گریه می‌کرد، زن و بچه‌اش هم گریه می‌کردند، بعد از تمام شدن روضه از رختخواب می‌آمد پایین می‌گفت مشکل حل حل است.

(کوفیان این قصد جنگیدن نداشت/ این گلوی تشنه ببریدن نداشت/ لاله‌چینان دستتان ببریده باد/ غنچۀ پژمرده‌ام چیدن نداشت/ اینکه با من سوی میدان آمده/ نیتی جز آب نوشیدن نداشت/ با سه شعبه غرق خونش کرده‌اید/ آنکه حتی تاب بوسیدن نداشت/ گریه‌ام دیدید و خندید وای/ کشتن شش ماهه خندیدن نداشت/ دست من بستید و پای‌افشان شدید/ صید کوچک پای کوبیدن نداشت/ از چه دادیدش نشان یکدیگر/ شیرخواره غرق خون دیدن نداشت).

 

تهران/ حسینیۀ بنی‌الزهرا/ جمادی‌الاول/ زمستان1397ه‍.ش./ سخنرانی چهارم

 

سخنرانی های مرتبط
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز