فارسی
شنبه 28 دى 1398 - السبت 23 جمادى الاول 1441
  27174
  1
  3.5
(11 نفر )

رفتار آموزنده ابوسعيد ابوالخير با شاگردان

ابوسعيد ابوالخير سال ها در شهر نيشابور درس داشت. روزى در روستايى دعوتش كردند. گفتند: هر چند نفر كه مى خواهى، با خودت بياور. ده نفر از شاگردهايش را با خود برد.

بعضى از شهرهاى ايران قديم را كه من ديده بودم، دستشويى آن آخر حياط بود. پشت بيشتر حياطها نيز كوچه بود. چاله مستراح را بيرون كوچه مى كندند و روى آن طاق مى زدند. بعد از دو سه ماه كه پر مى شد، مى آمدند، روى نجاسات خاك مى ريختند و مخلوط مى كردند و با گاله مى بردند.

ابوسعيد با شاگردانش داشت رد مى شد. در جايى، طاق چاه مستراح را برداشته بودند و هنوز خاك نريخته بودند كه حمل كنند. شاگردان بينى را گرفته بودند و دوان دوان رد شدند، اما ديدند ابوسعيد نيست، نگاه كردند، ديدند كنار چاله مستراح ايستاده و دارد سر تكان مى دهد. جلوى بينى خود را نيز نگرفته است. چند دقيقه اى گذشت و بعد همگى راه افتادند.

شاگردان گفتند: استاد! بوى اين كثافت ها به شما نخورد؟ گفت: چرا. گفتند:

پس چرا جلوى بينى خود را نگرفتيد؟ گفت: چون كه اين فضولات شكم آدمى زاد به من گفتند: ابوسعيد! به اين شاگردهاى بى معرفت بگو: چرا فرار كرديد، كجا رفتيد؟ ما چند ساعت قبل، عناصر خيلى با ارزشى بوديم كه ما را در بهترين مغازه ها، در ويترين ها مى چيدند، خيلى تميز، خوش رنگ و عالى بوديم. شماها ما را خريديد و خورديد و چند ساعت ميهمان شما بوديم، شما ما را به اين روز در آورديد. اكنون از ما فرار مى كنيد؟

اگر حيات و زندگى فقط شكم باشد، آخرش چيست؟ يعنى خداوند متعال ميلياردها چرخ را معطل كرد و انسانى را ساخت، تا اين كه كارخانه كودسازى شود؟ بله، متأسفانه عده اى همين گونه هستند.


منبع : پایگاه عرفان
  27174
  1
  3.5
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

    داستانى شگفت از مبارزه با نفس‏
    داستان تأسف‏بار عقبة بن ابى معيط
    داستان شگفت انگيز سعد بن معاذ
    عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد
    داستان قارون و ثروت او
    هدیه رضاخان به یک عالم!
    عارف عاشق، حكيم بزرگ حاج ملا هادى سبزوارى‏
    داستان شگفت انگيز مرگ هارون
    حکایت نمک خوردن و حرمت صاحب نمک
    حکایت دزدی که با یاد خدا عاقبت بخیر شد

بیشترین بازدید این مجموعه

      حديثى در صله رحم بگو
      حكايت فروش نخلستان و انفاق آن‏
      داستان تجارت دوست امام صادق‏
      حکایتی از لقمه حرام‏
      رفتار آموزنده ابوسعيد ابوالخير با شاگردان
      حكايت انوشيروان و وزير
      داستانى شگفت از مبارزه با نفس‏
      رفیق صمیمی امام حسین (ع)
      حکایت توبه «وحشى»
      ما دزد پول مردم هستیم نه دزد اعتقادات آنها!

 
نظرات کاربر
ﺫﻛﺮﻋﻠﻲ ﺳﺨﻴﺰاﺩﻩ
ﺭﻭﺯﻱ ﺑﺎﻳﺰﻳﺪ ﺑﺴﺘﺎﻣﻲ ﮔﻔﺖ, ﭼﻪ ﺳﻴﺐ ﺧﻮﺷﺒﻮﻳﻲ, و ﮔﻔﺖ ﺁﻧﺮﻭﺯ ﻛﻪ ﺳﻴﺐ ﺑﺴﺘﺎﻡ ﺭا ﺗﻮﺻﻴﻒ ﻛﺮﺩﻡ اﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺗﺎ ﻣﺪﺕ ﭼﻬﻞ ﺭﻭﺯ ﻧﺎﻡ ﺣﻖ اﺯ ﺩﻟﻢ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺷﺪ. ﺧﺪاﻭﻧﺪ ﻣﺎ ﺭا ﺑﺒﺨﺸﺪ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻤﺮ ﻣﺎﻥ ﭼﻴﺰ ﻫﺎﻱ ﺭا ﺗﻮﺻﻴﻒ ﻛﺮﺩﻩ اﻳﻢ ﻛﻪ ﻓﻨﺎ ﭘﺬﻳﺮ اﺳﺖ
پاسخ
0     0
17 بهمن 1394 ساعت 10:37 بعد از ظهر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز