فارسی
دوشنبه 02 خرداد 1401 - الاثنين 22 شوال 1443
قرآن کریم مفاتیح الجنان نهج البلاغه صحیفه سجادیه
737
0
نفر 1
100% این مطلب را پسندیده اند

سخط الهى‏


ابو هاشم قرشى مى‌گويد:
زنى از يمن به منطقه ما آمد و بر ديار ما وارد شد. او را سريّه مى‌گفتند، به وقت شب از او ناله و زارى مى‌شنيدم، به خدمتكار خانه گفتم: در احوال اين زن دقت كن ببين چه مى‌كند؟
او را ديد چشم از آسمان برنمى‌دارد و همانگونه كه به سوى قبله قرار گرفته مى‌گويد:
خداوندا! سريّه را آفريدى و او را با نعمت‌هايت تغذيه كردى و از حالى به حالى سير دادى، تمام برنامه‌هايت نيكو و بلاهايت بر من زيبا بود، با اين همه من با چنگ زدن به دامن گناه، خود را در معرض سخط تو قرار دادم، مى‌بينى مرا، انگار خيال مى‌كنم كه تو مرا در بدكرداريم نمى‌بينى در حالى كه تو عظيم و خبير و بر هر چيز توانايى‌


منبع : پایگاه عرفان
  • سخط الهى‏
  • حکایات عبرت آموز
  • دعا و مناجات
  • زی پرهیزگار
  • 737
    0
    100% (نفر 1)
     
    نظر شما در مورد این مطلب ؟
     
    امتیاز شما به این مطلب ؟
    اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی:
    لینک کوتاه

    آخرین مطالب

    حكايت ابراهيم ادهم‏
    داستان قارون و ثروتش
    حكايت موسى عليه السلام و برخ الأسود
    شب قدر شب گناه نيست!‏
    داستان پر از نكته جنگ بدر
    حیات پیغمبر صلی اﷲ علیہ وآلہ و سلم میں ابو طالب ...
    من دختر بدحجابی بودم با آرایش‌های زیاد
    داستانى شگفت از مبارزه با نفس‏
    افشاگرى شجاعانه طِرِمّاح عليه باطل‏
    جنازه‌ای که کسی بالای سرش حاضر نشد؟!

    بیشترین بازدید این مجموعه

    توبه ای اعجاب آور
    حکایت دزدی که با یاد خدا عاقبت بخیر شد
    داستان عجيب سليمان اعمش‏
    داستان حاكم مؤمن و مشرك‏
    حکایتی از حلم آيت اللَّه اصفهانى‏ (2)
    مال دنيا
    عمل هاى نيك خود را باطل ننماييد
    حکایت بخشش کریم اهل بیت
    اى خليفه! راه تنگ نبود كه بر تو گشاد گردانم!
    آشپزخانۀ عمرولیث صفار بر گردن سگ

     
    نظرات کاربر




    گزارش خطا  

    ^