فارسی
جمعه 08 بهمن 1400 - الجمعة 25 جمادى الثاني 1443
قرآن کریم مفاتیح الجنان نهج البلاغه صحیفه سجادیه
302
0
نفر 0

ارزشها و لغزشهاى نفس - جلسه شانزدهم – (متن کامل + عناوین)

 

اوج وصال و اوج هجران

 

تهـران، حسينيه هدايت رمضان 1382

الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين و صلّ على محمد و آله الطاهرين.

 

كلام در سوره مباركه يوسف است. از مجموعه صد و چند آيه اين سوره، غير از دو نكته گذشته دو حقيقت ديگر استفاده مى شود كه فوق العاده قابل توجه است.

يك حقيقت اوج وصال انسان به وجود مقدس حضرت حق نشان مى دهد، و حقيقت ديگر اوج هجران و جدايى انسان را از پروردگار مهربان عالم است.

 

اتصال به حق و انقطاع از حق

آنجا كه بحث از اوج وصال است، بحث از منافع ابدى براى انسان است. يعنى اين انسان به مقام خيرالبريه اى رسيده كه اين مقام در قرآن مجيد مطرح است.

اين يك جهت سوره است كه از مجموعه سوره مباركه يوسف استفاده مى شود، براى رسيدن انسان به اوج وصال حق و دريافت مقام خيرالبريه اى مقامى فوق آن براى انسان وجود ندارد، چون كلمه خير در اينجا از نظر ادبيات عرب، افعل التفضيل به معناى بهترين است.

كلمه برية هم به معناى مجموعه جنبندگان عالم، هر ذى روحى و ذى حياتى است، كه در اين قسمت سوره بازگو مى كند. انسان توان حركت در راه هدايت را دارد و مى تواند به اوج وصال حق برسد، تبديل به خيرالبرية بشود و اتصال به منافع 
ابدى پيدا كند. جهت ديگر بحث از اوج هجران و جدايى و فراق است، و انقطاع از حق و رسيدن به مرحله شرالبريه، اتصال به خسارت ابدى و هميشگى، خسارتى كه بسيار خداوند متعال در قرآن مجيد مى فرمايد: يك روزى مى آيد كه قابل جبران براى خسارت ديده نيست.

 

راه رسيدن به اوج وصال و علت هجران و فراق

نكته مهمى كه در اينجا قابل بحث است و در قرآن هم به طور گسترده پروردگار مهربان عالم براى بيدارى انسان مطرح كرده اين است كه سبب رسيدن به اوج وصال و مقام خيرالبريه اى و اتصال به منافع ابدى و سبب رسيدن به اسفل السافلين و شرالبريه اى و هجران و فراق و جدايى و دچار شدن به خسارت ابدى چيست؟

به خاطر اهميت مطلب، قرآن از ابتداى سوره بقره تا پايان به طور گسترده وارد اين مسأله شده است.

 

مَثَل هاى قرآن

براى نزديك شدن مطلب به ذهن، مثالى را ذكر مى كنم. همه اهل دل از اهل علم مى گويند كه در مثل مناقشه نيست، يعنى در مثل چون و چرا نكنيد. پروردگار هنگام قرآن در به كارگيرى مثل مى فرمايد:

 

« إِنَّ اللَّهَ لاَ يَسْتَحْىِ أَن يَضْرِبَ مَثَلاً مَّا بَعُوضَةً فَمَا فَوْقَهَا »[1]

 

من با اين عظمت و  بى نهايتى از اينكه براى بيان يك مطلبى به يك پشه يا فراتر از پشه مثل بزنم شرم ندارم . گاهى با همين مثل ها مطلبى را روشن مى كند و گاهى 
هم همه انسانها را محدود مى كند.

مثلا در آيه شريفه مى فرمايد:

 

« لَن يَخْلُقُواْ ذُبَابًا وَ لَوِ اجْتَمَعُواْ لَهُ »[2]

 

اين قدر ادعاى توان و قدرت نكنيد، براى اينكه اگر كل شما انسان ها يك جا جمع بشويد قدرت آفريدن يك پشه را نداريد. يعنى بر سر قدرت ادعايى انسان زده وگرنه مى فرمود قدرت ساختن يك زنبور عسل را نداريد.

حضرت حق فرموده:

 

« لَن يَخْلُقُواْ ذُبَابًا وَ لَوِ اجْتَمَعُواْ لَهُ »

 

اگر مجموعه ٔما، افكار و عقل و علم و قدرتتان را روى هم بگذاريد، يك پشه را نمى توانيد بسازيد، آن وقت شما در مقابل من سركشى مى كنيد تا اينكه پيروز بشويد؟

در مثل مناقشه نيست. تار يا سه تار يك وسيله موسيقى بسيار قديمى با چند تا سيم و دكمه است. وقتى كه جداى از دست انسان و افكار انسان و حالات انسان است، هيچ صدايى ندارد و سكوت مطلق است.

اگر يك انسان جاهل ونادان سه تار را بردارد و به خاطر اينكه به هيچ صورتى دانش نُتهاى موسيقى را ندارد، بنوازد صداهاى ناهماهنگ و نفرت آورِ خسته كننده از اين سه تار بيرون مى آورد. به خصوص اگر اين صداها را يك متخصص موسيقى بشنود كه او در كمال نفرت قرار مى گيرد و اگر ادامه پيدا بكند، او را به خشم مى آورد.

 
اگر يك داناى معاند اين سه تار را نامنظم بزند، باز همان صداهاى ناهنجار، و نفرت آور در مى آيد.

اما اگر يك داناى منصف و فهميده اين سه تار را با رديف و انديشه اى كه به سر انگشتانش مى دهد، بنوازد صداهاى هماهنگ و رديف و مرتبى در مى آورد.

 

انسان، موسيقىِ طبيعىِ زمينى ـ آسمانى

انسان يك عنصر موسيقى طبيعى زمينى ـ آسمانى است. يك جهت اين عنصر موسيقى وصل به عالم غيب است و جهت ديگر آن وصل به خاك است. اين يك مسأله قرآنى است.

اما جهتى كه وصل به غيب است، از طريق

 

« نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى »[3]

 

وصل به آسمان است. چون روح مادى نيست و از آثار ماديت هيچ چيزى در روح وجود ندارد، روح يك جنس لطيف آسمانى است ، نه به معنى آسمان بالاى سر، يعنى عالم بالا و با رفعت و جايگاه بسيار عالى كه ديگر بالاتر از آن جايگاه نيست، چون كلمه روح را با ياى متكلم وصل به خودش كرده است

 

« نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى »

 

از روحم در آن دميدم، يعنى يك عنصر همرنگ با ملكوتيان را به تناسب اين بدن كه در حقيقت همرنگ با خود من است، در اين بدن دميدم.[4]

 
يك جهت انسان عنصر خاكى است كه همان بدنه سه تار است و يك جهت عنصر نيز آن معنويت سه تار است كه وقتى ظهور مى كند، يا انسان را در اوج نشاط مى برد و يا آدم را به گريه وا مى دارد تا غم ها و غصه ها و ناراحتى ها و رنج ها تخليه بشود.

از زمان آدم وجود انسان كه سه تار خلقت است، هرگاه دست نادان يا داناى معاندى افتاد، فقط صداهاى ناهماهنگ غرايز نفسانى و اميال حيوانى و شهوات بى محاسبه را از آن درآورده است.

اين صداها را به صورت عمل هم در آوردند، صداهايى كه مورد نفرت حق و ملائكه و موجودات عالم و زمين است، مورد نفرت آسمان است.

اين خواسته هايى كه انگشت اين نادانان و يا دانايان معاند، از اين عنصر بروز داده اند، هميشه بخش عمده اى از كره زمين را دچار فساد و ناامنى و ظلم و جنايت و غارت و قتل و اختلاف ونابودى كرده است.

 

 

 


گرفتار شدن لنين در دست هگل[5]

وقتى يك نفر به تنهايى در دست هگل قرار مى گيرد و سرانگشتان هگل با نوشتن كتاب فلسفه هگل تارهاى وجود را به صدا در مى آورد. از اين يك نفر صداهاى ناهماهنگى به وسيله هگل ـ فيلسوف داناى آلمانى ضد انسان ـ در مى آيد. اين صدا پخش مى شود و هگل صداى لنين را در آورده است، يعنى لنين در دست انگشتان افكار هگل افتاد و مكتب كمونيستى به وجود آمد.

در اين 80 ـ 90 سال، بشر صداى هگل و لنين را گوش داد در حالى كه صداى بسيار ناهماهنگى بود، نه هماهنگى با فطرت و نه با وجدان و  نه با انديشه پاك و نه 
با دنياى انسان و نه با آخرت انسان داشت. انسانها فريب اين صدا را خوردند و به اندازه دو ميليارد نفر به فراق و هجران از خدا مبتلا شدند. و يك طرف وجود كه جنبه ملكوتى آنان بود، به كل تعطيل شد.

آنان گفتند : همه چيز خاك و ماده و اقتصاد و بدن است. ميلياردها نفر دچار افكار لنين شدند. چقدر آدم بى گناه را كشتند، چقدر كشورها را غارت كردند، چقدر عباد خدا را گمراه كردند. ميليون ها نفر كه مردند و به جهنم رفتند و ميليون ها نفر باقى مانده نيز بعد از مدتى از اين صداهاى ناهماهنگ متنفر شدند، و فرهنگ كمونيستى از بين رفت.

اين صدا به وسيله يك داناى معانداست. و اما صدا به وسيله نادانان، در خانه ها و مدرسه ها و دانشگاه ها و پاركها و ارتباط هاست. اين ديگر بخشى نيست كه جهان را تحت تاثير قرار بدهد.

يك مادر بدون اطلاع از حقايق و بدون علم براى دخترش صداى ناهماهنگ با خدا در مى آورد. صداى بى حجابى و بدحجابى، صداى شهوات بى محاسبه، بعد هم او را در جامعه رها مى كند. در اين حال بد صدايى چه مقدار انسان را تا ابد به گمراهى مى كشاند، خدا مى داند.

يا يك پدر براى پسر خود ساز ناهماهنگ بزند، يا يك معلم براى بچه هاى كلاس صداى ناهماهنگ بنوازد، يا يك روحانى بى سواد كه نگذاشته مردم به بى سوادى او پى ببرند براى مردم  صداهاى ناهماهنگ در بياورد، چيزى را به عنوان دين مى گويد كه خودش هم نمى داند كه جزء دين نيست، و مردم را به عنوان ديندارى، به بى دينى مى كشاند.

 

 

 


صداى ناهماهنگ زليخا

زليخا موجودى است كه اربابان مشرك مصر، از او صداى ناهماهنگ با خدا و با خلقت و با دنيا و با آخرت پخش كرده اند، او با اين صداها نشان مى دهد كه در فراق و هجران و جدايى از حق است، غير از شهوت هيچ چيز را محاسبه نمى كند. حساب نمى كند كه من يك زن شوهر دار هستم، زن نخست وزير هستم. حسابگرى نمى كند كه اين جوان كنعانى پاك را نبايد آلوده كنم.

محاسبه نمى كند كه آينده زنا با زن شوهر دار با او چه خواهد كرد. هفت سال فقط به يوسف مى گويد: كام مرا برآر.

 

« أَنَا رَ وَدتُّهُ عَن نَّفْسِهِ »[6]

 

من كه از او طلب كامجويى مى كنم، محاسبه هم در اين كامجويى ندارم كه حالا شوهرم كيست و يا در كشورم چه اتفاقى مى افتد يا عملم ناهماهنگ با نظام خلقت و  صاحب خلقت است. اينها را اصلا محاسبه نمى كند فقط دائم مى گويد بيا.

اين يك سوى آيات قرآن است. در اينجا نشان مى دهد انسان در ظرف دنيا به صورت يك تفاله ته نشين در مرتبه اسفل سافلين آن است.

 

صداى هماهنگ يوسف  عليه السلام

جهت ديگر، اوج وصال حق است. اوج خيرالبريه اى و اوج اتصال به منافع ابد است. حتّى يك بار يوسف از آن زن طلب كامجويى نمى كند، دائم مبارزه مى كند، صداى يوسف  عليه السلام در قرآن آمده است. هفت سال اين زن مى گويد من دلم 
مى خواهد از تو كامجويى بكنم، او مى گويد: « مَعَاذَ اللَّهِ »
[7] چرا؟

چون تار وجود يوسف را سه تا پيغمبر به صدا در آوردند. يكى يعقوب پدرش، يكى فرهنگ جدش اسحاق و يكى فرهنگ جد پدرش ابراهيم است، به همين خاطر كه رسول خدا صلى الله عليه و آله هر وقت مى خواست اسمش را ببرد، نمى گفت يوسف، مى فرمود:

 

«الكريم بن الكريم بن الكريم يوسف بن يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم»[8]

 

چهار تا كلمه كريم كنار اسم يوسف مى گذاشت و سه پيغمبر را نام مى برد، يعنى يك جوان، وقتى در سرانگشتان تربيت پيغمبرانى كه انگشت هايشان وصل به خدا بوده، قرار بگيرد، صداى خدا را از او در مى آورند.

سامرى چه كار كرد؟ قرآن مى گويد: با طلا و نقره يك گوساله ساخت ، صداى گوساله از آن درآورد.

اين نادانان و دانايان معاند از بشرهايى كه در اختيارشان قرار گرفتند، صداى گوساله و گاو در آوردند. فقط شهوت و شكم پرورش دادند. درصد بالايى از مردم جهان در اروپا و آمريكا و آسيا و آفريقا، فقط دنبال شكم و شهوت هستند. ولى آنهايى كه در سرانگشتان انبيا قرار گرفتند فقط دنبال خداهستند.

 

 

 


صداى بى نظير اميرالمؤمنين  عليه السلام

اى كاش ما شصت و سه سال، كنار  اميرالمؤمنين  عليه السلام مى نشستيم. او يك بار در شصت و سه سال عمرش، دنبال شكم و شهوت و صندلى و لباس نبود، حتى يكبار در ذهن و زبانش دنبال بهشت هم نبود.

اى كاش در كنار او بوديم. صداى على  عليه السلام در كل عمرش اين بود:

 

«الهى ما عبدتك خوفاً من عقابك و لا طمعاً فى ثوابك»[9]

 

من نه آرزوى بهشت دارم و نه ترس از جهنم، همه عشقم اين است كه غلام حلقه به گوش عبادت تو باشم، مرا بهشت ببرى، من دنبال  آنجا نيستم، جهنم هم ببرى، مى گويم محبوبم خواسته من:

 

«صبرت على عذابك»[10]

 

چه خبر است.

اگر امشب جبرئيل از طرف خدا به ما بگويد، همه شما يك صف بشويد، ما يك دانه چراغ يك فتيله اى قديمى روشن مى كنيم، هر كدامتان يك دقيقه انگشتتان را روى شعله اين چراغ بگذاريد، چون خدا از شما خواسته است، ما اعلان مى كنيم «صبرت على عذابك» من كه به جبرئيل راستش را مى گويم، مى گويم از خدا بخواهيد اين كار را از من نخواهد.

صدايى خالص تر از اين هم در عالم شنيديد؟ «فهبنى يا الهى» نمى گويد: يا الله، 
يا رب، مى گويد : يا الهى، معبودم، محبوبم،

 

«فهبنى يا الهى و سيدى صبرت على عذابك»

 

مرا جهنم ببرى من صبر مى كنم، اما به من بگو:

 

«فكيف اصبر على فراقك»[11]

 

منِ به وصال رسيده، حالا دوباره فراق؟ چطورى؟ اين اوج انسانيت است.

چه انگشتانى اين صدا را از تار وجود على  عليه السلام در آورده است، انگشتان قرآن و پيغمبر  صلى الله عليه و آله است.

دوستان ما چه كسانى هستند؟

الگوبردار از چه كسانى هستيم؟ سرمشق مان چه كسانى هستند؟ با چه فرهنگ هايى در ارتباطيم؟ به چه مجوزى تار وجودمان را دست نادان و داناى معاند بدهيم كه هر صدايى از شكم و شهوت در بياورد كه بى قيد و شرط شكم بگويد : پرم كن، شهوت هم دائم داد بزند، به هر شكلى جواب كامجوئيم را بده و آرامم كن.

 

صداهاى هماهنگ خلقت

يك سر اين تار:

 

« نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى »

 

يك سر اين تار:

 

« كُلُواْ مِمَّا فِى الْأَرْضِ حَلَـلاً طَيِّبًا »[12]

 
يك سر اينجا پاكى محض است، يك سر آنجا هم پاكى محض. حالا اين موجود دو سر پاك را كه در عالم خاك پاكى محض و در عالم معنويت، پاكى محض و همرنگى با فرشتگان آفريده شده، يك سه تار به اين با عظمتى به پهناى آفرينش يك نادان آن را به صدا در بياورد، چه صداهاى ناهنجار و آلوده از آن در مى آيد.

به قول سعدى:

 


زيبقم در گوش كن تا نشنوم

 يا درم بگشاى تا بيرون روم[13]



 

يا در را باز كن تا از اين محيط پرجنجال كه انواع صداهاى شيطانى از انسان درآوردند، بيرون بروم يا اگر نمى گذارى بروم، دو تا گوشم را پنبه بگذاريد تا اين صداها را نشنوم.

وقتى شمشير ابن ملجم فرق حضرت را شكافت يك مرتبه فرمود:

 

«فزت و رب الكعبه»[14]

 

يعنى مى روم كه اين صداها را نشنوم، صداى شتر عايشه را نشنوم، از يك شتر صدا درآورديد، صدهزار نفر را بيچاره كرديد و به جهنم برديد. صداى شاميان را نشنوم كه معاويه صدهزار نفر را براى جنگ با من به ناحق آورد. صداى خوارج را نشنوم.

اى شمشير! على را راحت كردى، جايى مى روم كه فقط صداى پيغمبر و فاطمه را بشنوم، جايى مى روم كه صداى انبيا را بشنوم، دو شب ديگر صداى خودش را مى شنوم كه به من مى گويد:

 


« يَـأَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَـئِنَّةُ * ارْجِعِى إِلَى رَبِّكِ »[15]

 

فكر كنيم چه كسى با ما بازى مى كند؟ اى مفسدان! ما را رها كنيد، اى احزاب! ما را رها كنيد، اى دار و دسته ها! ما را رها كنيد، اى شياطين جنى و انسى ما را رها كنيد، آخر ما از خداييم

 

« إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّـآ إِلَيْهِ رَ جِعُونَ »[16]

 

اين چه صداهايى است كه از ما ساختيد؟ بى حجابى، بدحجابى، عريانى، شراب، زنا، قمار، دروغ، تهمت، شايعه، غيبت. با چه انگشتانى تار وجود ما را مى زنيد؟ ان شاء الله خدا اين دستها را قطع كند

 

« تَبَّتْ يَدَآ أَبِى لَهَبٍ وَ تَبَّ »[17]

 

اما از اين سو، چه صداهايى مى آيد. اى كاش ما را يك بار در صحراى عرفات كنار ابى عبدالله  عليه السلام راه مى دادند مى نشستيم صداى خودش را در خواندن دعاى عرفه مى شنيديم، اين صداى خداست كه از گلوى ابا عبدالله  عليه السلام در مى آيد:

 

«أَنْتَ الَّذِي أَزَلْتَ الْأَغْيَارَ عَنْ قُلُوبِ أَحِبَّائِكَ حَتَّى لَمْ يُحِبُّوا سِوَاكَ»[18]

 

تويى كه با انگشتان رحمتت تمام بيگانه ها را از دلم بيرون كردى، حالا حس مى كنم كه غير از تو هيچ كس را دوست ندارم،

 


«حَتَّى لَمْ يُحِبُّوا سِوَاكَ»

 

اين دعاى عرفه چه صدايى است؟  اين دعاى كميل چه صدايى است كه از بشر درآمده، چه صداى زيبايى است؟

 

«اللهم برحمتك التى وسعت كل شى ء»[19]

 

اين چه صدايى است؟ چقدر اين صدا زيباست.

حضرت رسول اكرم  صلى الله عليه و آله مى فرمايد :

شب معراج  آنجايى كه جبرئيل هم نتوانست بيايد، جبرئيل به من گفت : ديگر جاى ما نيست، جاى انسان است. جبرئيل در مقام چهارم ماند، گفت : من ديگر پر پرواز ندارم، رفتم آنجايى كه فقط من راه را پيدا كردم، هيچ كس ديگر نرفته بود. ديدم على با من حرف مى زند. دست راستم را نگاه كردم، على نبود، دست چپ، على نبود، رو به رويم على نبود، پشت سرم على نبود، متحير شدم، گفتم بپرسم، گفتم :

يا رب! على  با من حرف مى زند، خود او كجاست؟ خطاب رسيد : نه حبيبم، من با صداى على با تو حرف مى زنم.[20] انسان عجب صداهاى زيبايى دارد!

 
اى كاش يك بار ما را راه مى دادند آن وقتى كه هنوز سپيده صبح نزده، تاريك است، على صورتش را روى خاك گذاشته، چقدر دلنواز است، اين صدا آدم را در اوج شادى و حال و پاكى مى برد.

اين صدا مالك اشتر ، عمار ياسر ، حجر بن عدى و رشيد حجرى مى سازد، برو بالاتر، اين صدا قمر بنى هاشم مى سازد، اين صدا حسن مى سازد، اين صدا حسين مى سازد. اين صدا زينب مى سازد.

صداى يعقوب و اسحاق و ابراهيم دائم گوش يوسف را نوازش داده است كه يوسف به آن مقامات نائل مى شود.

 

والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته

 


 


 پی نوشت ها:

 



[1] ـ بقره 2 : 26؛ «بى ترديد خدا [ براى فهماندن مطلبى به مردم ] از اينكه به پشه و فراتر از آن [ در كوچكى ] مَثَل بزند ، شرم نمى كند.»

 

[2] ـ حج 22 : 73؛ «هرگز نمى توانند مگسى بيافرينند اگر چه براى آفريدن آن گرد آيند.»

 

[3] ـ حجر 15 : 29؛ «و از روح خود در او بدمم.»

 

[4] ـ البرهان في تفسير القرآن: 3/263، سوره حجر 15 : آيات 27  ـ 83، حديث 5851؛ «عن محمد بن مسلم، قال: سألت أبا عبد الله  عليه السلام عن قول الله  عز و جل: «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي» كيف هذا النفخ؟ فقال: إن الروح متحرك كالريح، و إنما سمي روحا لأنه اشتق اسمه من الريح، و إنما أخرجه على لفظ الريح لأن الأرواح مجانسة للريح، و إنما أضافه إلى نفسه لأنه اصطفاه على سائر الأرواح، كما قال لبيت من البيوت:بيتي و لرسول من الرسل: رسولي  و أشباه ذلك، و كل ذلك مخلوق مصنوع محدث مربوب مدبر.»

البرهان في تفسير القرآن: 3/263، سور حجر 15 : آيات 27 ـ 83، حديث 5849؛ «عن الأحول، قال: سألت أبا عبد الله  عليه السلام عن الروح التي في آدم  عليه السلام في قوله: فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي. قال: هذه روح مخلوقة، و الروح التي في عيسى  عليه السلام مخلوقة».

 

[5] ـ فرهنگ فارسى معين: 6/2290 ـ 2291؛ «فيلسوف آلمانى (1770 ـ 1831 م) فلسفه اصالت تصورى وى از روزگار او تا كنون تأثير عميقى در انديشه متفكران داشته است. هگل در دانشگاه هاى متعدد تدريس كرد و استاد دانشگاه ينا، هايدلبرگ و برلين بود. فلسفه خويش را در چند كتاب تشريح كرده است:

نمودشناسى ذهن 1807 م، علم منطق (1812 ـ 1816 م)، دائرة المعارف علمى فلسفى (1817 م) و اصول فلسفه حق (1821 م).

به عقيده هگل هستى بر اصل تضاد قائم است. هر آنچه در عالم خلقت مى بينيم داراى ضدى است. شما نمى توانيد به بى نهايت بدون نهايت و به زندگى بدون مرگ بينديشيد. مرد مرد است زيرا زن نيست. هر شيئى تنها بدان سبب خود او است كه چيز ديگرى نيست.

اساس عقيده اش بر سه اصل است: وضع، وضع مقابل، وضع جامع. (اين سه اصل را فروغى در سير حكمت به ترتيب به نامهاى، برنهاده، برابر نهاده، هم نهاده آورده است.) هر وضعى داراى وضع مقابل خود است. اما هر چيزى نه تنها ضدى خود را در بردارد بلكه ضد خود است. هستى نزاع قواى مخالف است براى تركيب آنها به صورتى واحد. وضع از يك سو و وضع مقابل از سوى ديگر با هم در كشمكش هستند و از تركيب آنها وضع جامع نتيجه مى شود.»

 

[6] ـ يوسف 12 : 51؛ «من [ بودم كه  ]از او درخواست كام جويى كردم.»

 

[7] ـ يوسف 12 : 23؛ «پناه به خدا.»

 

[8] ـ بحار الأنوار: 46/289، باب 6، ذيل حديث 12؛ الميزان في تفسير القرآن: 11/115؛ «و في الدر المنثور، أخرج أحمد و البخاري عن ابن عمر أن رسول الله  صلى الله عليه و آله قال: الكريم بن الكريم بن الكريم بن الكريم يوسف بن يعقوب بن إسحاق بن إبراهيم.»

 

[9] ـ بحار الأنوار:41/14، باب 101، ذيل حديث 4؛ «وَ قَالَ  عليه السلام فِي مَوْضِعٍ آخَرَ إِلَهِي مَا عَبَدْتُكَ خَوْفاً مِنْ عِقَابِكَ وَ لاَ طَمَعاً فِي ثَوَابِكَ وَ لَكِنْ وَجَدْتُكَ أَهْلاً لِلْعِبَادَةِ فَعَبَدْتُكَ.»

 

[10] ـ إقبال الأعمال: 708.

 

[11] ـ المصباح للكفعمي:557، الفصل الرابع و الأربعون، دعاى كميل؛ «فَهَبْنِي يَا إِلَهِي وَ سَيِّدِي صَبَرْتُ عَلَى عَذَابِكَ فَكَيْفَ أَصْبِرُ عَلَى فِرَاقِكَ وَ هَبْنِي صَبَرْتُ عَلَى حَرِّ نَارِكَ فَكَيْفَ أَصْبِرُ عَنِ النَّظَرِ إِلَى كَرَامَتِكَ.»

 

[12] ـ بقره 2 : 168؛ «از آنچه [ از انواع ميوه ها و خوردنى ها ] در زمين حلال و پاكيزه است.»

 

[13] ـ سعدى شيرازى.

[14] ـ بحار الأنوار: 41/2، باب 99، حديث 4.

 

[15] ـ فجر 89 : 27 ـ 28؛ «اى جان آرام گرفته و اطمينان يافته ! * به سوى پروردگارت . . . باز گرد .»

 

[16] ـ بقره 2 : 156؛ «ما مملوك خداييم و يقيناً به سوى او بازمى گرديم .»

 

[17] ـ مسد 111 : 1؛ «نابود باد قدرت ابولهب ، و نابود باد خودش.»

 

[18] ـ بحار الأنوار: 95/226، باب 2، حديث 3؛ دعاى عرفه.

 

[19] ـ إقبال الأعمال: 706؛ دعاى كميل.

 

[20] ـ إرشاد القلوب: 2/233، الجزء الثاني؛ بحار الأنوار: 18/386، باب 3، حديث 94؛ «عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص مَرَرْتُ لَيْلَةَ أُسْرِيَ بِي إِلَى السَّمَاءِ وَ إِذَا أَنَا بِمَلَكٍ جَالِسٍ عَلَى مِنْبَرٍ مِنْ نُورٍ وَ الْمَلَائِكَةُ تَحْدِقُ بِهِ فَقُلْتُ يَا جَبْرَئِيلُ مَنْ هَذَا الْمَلَكُ فَقَالَ ادْنُ مِنْهُ فَسَلِّمْ عَلَيْهِ فَدَنَوْتُ مِنْهُ وَ سَلَّمْتُ عَلَيْهِ فَإِذَا أَنَا بِأَخِي وَ ابْنِ عَمِّي عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ  عليه السلام فَقُلْتُ يَا جَبْرَئِيلُ سَبَقَنِي عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ إِلَى السَّمَاءِ الرَّابِعَةِ فَقَالَ لَا يَا مُحَمَّدُ وَ لَكِنِ الْمَلَائِكَةُ شَكَتْ حُبَّهَا لِعَلِيٍّ فَخَلَقَ اللَّهُ هَذَا الْمَلَكَ مِنْ نُورِ عَلِيٍّ وَ صُورَةِ عَلِيٍّ فَالْمَلَائِكَةُ تَزُورُهُ فِي كُلِّ لَيْلَةِ جُمُعَةٍ سَبْعِينَ مَرَّةً وَ يُسَبِّحُونَ اللَّهَ تَعَالَى وَ يُقَدِّسُونَهُ وَ يُهْدُونَ ثَوَابَهُ لِمُحِبِّ عَلِيٍّ  عليه السلام.»

إرشاد القلوب: 2/233 ـ 234، الجزء الثاني؛ بحار الأنوار: 18/387، باب 3؛ «وَ مِنْ كِتَابِ الْمَنَاقِبِ لِلْخُوَارَزْمِيِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُمَرَ قَالَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ وَ قَدْ سُئِلَ بِأَيِّ لُغَةٍ خَاطَبَكَ رَبُّكَ لَيْلَةَ الْمِعْرَاجِ فَقَالَ خَاطَبَنِي بِلُغَةِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ  عليه السلام وَ أَلْهَمَنِي أَنْ قُلْتُ يَا رَبِّ أَ خَاطَبْتَنِي أَنْتَ أَمْ عَلِيٌّ فَقَالَ يَا أَحْمَدُ أَنَا شَيْءٌ لَيْسَ كَالْأَشْيَاءِ وَ لاَ أُقَاسُ بِالنَّاسِ وَ لاَ أُوصَفُ بِالْأَشْيَاءِ خَلَقْتُكَ مِنْ نُورِي وَ خَلَقْتُ عَلِيّاً مِنْ نُورِكَ فَاطَّلَعْتُ عَلَى سَرَائِرِ قَلْبِكَ فَلَمْ أَجِدْ عَلَى قَلْبِكَ أَحَبَّ مِنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ  عليه السلام فَخَاطَبْتُكَ بِلِسَانِهِ كَيْمَا يَطْمَئِنَّ قَلْبُكَ.»

 

 

 


منبع : پایگاه عرفان
302
0
0% (نفر 0)
 
نظر شما در مورد این مطلب ؟
 
امتیاز شما به این مطلب ؟
اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی:

آخرین مطالب

داستان صبر رشید هجری
دین کامل چیست؟
ديوث و معناى آن
مفهوم نور در قرآن
شرایط قبولی توبه
شناخت انسان کامل
داستان میرفندرسکی
دین خدا ترکیبی از قرآن و روایات است
درخواست همسر از خدا روش بزرگان است‏
حكايت كار خير

بیشترین بازدید این مجموعه

آياتى در تبيين هدايت و ضلالت
ديوث و معناى آن
8- ميرزا احمد شهاب و استعداد شعرى او
ارزش آبرو نزد خدا
هدايت تكوينى و تشريعى - جلسه هشتم (2) – (متن کامل + ...
توحيد امام زين العابدين (علیه السلام)
حكايت كار خير
مقايسۀ زيباترين شعر سعدى با سخن حضرت در دعاى عرفه
همدان_ مهدیه دهه سوم رجب1395 -  سخنرانی ششم
تعهد دینی، ضامن پیوند انسان‌ها

 
نظرات کاربر




گزارش خطا  

^