فارسی
چهارشنبه 07 آبان 1399 - الاربعاء 11 ربيع الاول 1442
  252
  0
  0

ارزشها و لغزشهاى نفس - جلسه هفتم – (متن کامل + عناوین)

 

 

آثار تربيت نفس

 

تهـران، حسينيه هدايت رمضان 1382

الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين و صلّ على محمد و آله الطاهرين.

 

مسأله مهمّ ديگرى كه در اين سوره، مطرح شده است، مسأله نفسى است كه در كمال سقوط قرار گرفته و به علت افتادن در بند سقوط، آثار شيطانى و زشتى را از خود بروز مى دهد و صاحب خود را سال ها به گناه و ستم سنگينى دچار مى سازد؛ علت آن هم اين است كه صاحب آن، در گردونه تربيت يك مكتب مادى بوده است.

نفس ديگرى هم در كمال صعود قرار گرفت، پرده هاى اين عالم ظاهر را كنار زد، به ماوراى عالم پرواز كرد و به مقام بندگى رسيد و اعمال بدن را از كنار قرب او هدايت مى كرد. اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد : بدن ايشان در زمين و جانشان در عالم بالا است.

نماد نفسى كه در كمال سقوط قرار داشت، زليخا بود. همه ارزش كار و منش يوسف براى اين بود كه جوان بود و در كمال شهوت و زيبايى خيره كننده قرار داشت ، ولى اين قوه، در تسلط نفس روحانى او بود و با اختيار، آن را كنترل مى كرد. اين گونه نبود كه خداوند او را مسلوب الاختيار كرده باشد. خدا به اجبار نفس يوسف را كنترل نمى كرد، بلكه خود يوسف با استمداد و استعانت از خداى مهربان ، نفس خود را مهار مى كرد.

 
خواسته هاى نفسى كه ساقط شده بدتر از خواسته هاى موجودات درنده است. موجودات درنده، در حمله خود، دست و پا را قطع مى كنند ؛ اما نفس شرير، به كرامت و انسانيت حمله مى كند و انسانى را به وجود مى آورد كه مانند زليخا پوچ و منحط مى شود و همه حيات را در اين مى بيند كه اين دو بدن، لحظاتى در كنار هم باشند. به فكر ارزيابى حلال و حرام نيست و همه هستى را در اين بدن خلاصه مى كند ، اما طرف مقابل او زيباترين صدا از نفس پاكش برمى آيد. تعبير قرآن اين است :

 

« و رَاوَدَتْهُ الَّتِى هُوَ فِى بَيْتِهَا عَن نَّفْسِهِ ... »[1]

 

اين صداى نفس زليخا است كه تشنه زنا هستم، آن هم «محصنه»؛[2] اما نفس اين جوان سيزده، چهارده يا پانزده ساله، مى گويد كه «معاذ اللّه !» من در پناه ذات مستجمع جميع صفات به سر مى برم و گرسنه زنا و گناه نيستم. اين قدر اين نفس قدرت دارد كه زيبايى و آرايش زليخا كم ترين زخمى به او نمى زند. وقتى او را به زندان تاريك انداختند، اين چنين گفت :

 
« قَالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَىَّ مِمَّا يَدْعُونَنِى إِلَيْهِ ... »
[3]

 

اين نشان مى دهد كه صفحه اين نفس ملكوتى، به قدر سر سوزنى زخم بر نداشته است ، امّا در اين مدّت طولانى، اين انسان ملكوتى، فقط گفت: «مَعاذَ اللّه ُ!». يوسف از كنار قرب حق، مى بيند كه زنا و گناه، سنگين ترين آتش روز قيامت است :

 

«وَمَنْ يَفعَلُ فَيُضاعَف لَه العَذابُ»

 

دو بدنى كه به حال نامشروع، با هم تماس پيدا كنند، خداوند در قيامت عذاب ايشان را دو برابر و چند برابر مى كند.[4] يوسف مى بيند :

 

« إِنَّهُ كَانَ فَاحِشَةً وَمَقْتاً وَسَآءَ سَبِيلاً »[5]

 

 
او مى بيند كه يك زن و مرد نامحرم كه فقط به هم دست مى دهند،
[6] مقدمه لرزش عرش الهى است ؛ چون مقدمه آلوده كردن يك مملكت و يك ملت است. يوسف اين ها را مى بيند. در قرآن و روايات مطرح است كه اين طرفى ها در تاريكى مطلقى به سر مى برند و آن چه براى ايشان مطرح است، شكم و شهوت است ، اما آن طرف، درِ همه ارزيابى ها براى ايشان باز است و شايسته هم ارزيابى مى كنند. آنان حاضر نيستند چنين داد و ستدى را انجام دهند و خدا را به شيطان و كرامت را به پستى بفروشند.

 

جائى كه پشيمانى سودى ندارد

يك اقرار هم از نفس خود زليخا بشنويد. اين وقتى است كه مى خواهند يوسف را از زندان آزاد كنند. وقتى است كه شهوت آتشين فرو نشسته است و نزديك هجده ـ نوزده سال از آن قضايا گذشته است. در پايان عمر، به ويژه گناه كاران حرفه اى، وضع بدى پيدا مى كنند :

 

« فَكَشَفْنَا عَنكَ غِطَـآءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ »[7]

 

همه نديدنى ها را درباره خود خواهى ديد. اين لحظه اوج پشيمانى است :

 


« وَلَيْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّـٔاتِ حَتَّى إِذَا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ إِنِّى تُبْتُ الآنَ ... »[8]

 

بسيارى در لحظه مرگ، پشيمان شده، سخنان عجيبى مى گويند ، ولى ديگر به درد نمى خورد. در برزخ، بيدارى به اوج مى رسد ودر قيامت، اوج بيش ترى مى گيرد.[9]

 


مردان پاكدامن براى زنان پاكدامن

يوسف يك انسان بصير و حقيقت بين بود و زليخا نتوانست او را به اين معامله وادار كند :

 

« الْخَبِيثَاتُ لِلْخَبِيثِينَ و الطَّيِّبَاتُ لِلطَّيِّبِينَ ... »[10]

 

اگر زليخا مردى را هم نفس خود در آن قصر مى يافت ، بدون شك، زنا صورت مى گرفت ، اما نفس يوسف هماهنگ با نفس زليخا نبود بلكه نفسى ممتاز و الهى بود كه آلوده نشد.[11]

 

« و مَا يَسْتَوِى الْأَعْمَى و الْبَصِيرُ  * و لاَ الظُّـلُمَاتُ و لاَ النُّورُ وَلاَ الظِّـلُّ و لاَ الْحَرُورُ »[12]

 

زليخا را يك ميت نجس و يوسف را يك زنده پاك مى نامد :

 


ذره ذره كاندرين ارض و سماست

 جنس خود را هر يكى چون كهرباست


 
ناريان مر ناريان را جاذبند

 نوريان مر نوريان را طالبند


مه فشاند نور و سگ عو عو كند

 هر كسى بر خلقت خود مى تند[13]



 

اهل عمل نيز با يكديگر برابر نيستند

همه نمازخوان ها با هم هماهنگ نيستند :

 

« فَوَيْلٌ لِّلْمُصَلِّينَ »[14]

 

كسانى كه نمازشان «تَنهى عَنِ الفَحشاءِ وَالمُنكَر» است با كسانى كه اينگونه نيستند، هرگز هماهنگ نيست. او نماز مى خواند و نمازش او را به جهنم مى برد.[15] همه جهنمى ها بى نمازها و بى روزه ها نيستند. گاهى عبادت ها باعث جهنم مى شوند :

 

« الَّذِينَ هُمْ عَن صَلاَتِهِمْ سَاهُونَ  * الَّذِينَ هُمْ يُرَآءُونَ »[16]

 


نفس الهى، عامل هماهنگى

عبادتى كه در آن، فريب و حيله و ريا باشد، انسان را به جهنم مى برد. نفس الهى عامل هماهنگى است. يوسف و زليخا كاملاً ناهماهنگ بودند. در تاريخ مى خوانيم كه وقتى عثمان را كشتند و مردم به سوى على  عليه السلام هجوم بردند و بيعت كردند. حضرت اولين كارى كه كرد، به همه استان ها استاندار جديد فرستاد و استاندارهاى پيش از خود را به علت ناصالح بودن و نه به علت حزب و دار و دسته خاصى بودن، عوض كرد. يك استاندار باسواد و باكرامت را براى يمن انتخاب كرد و نامه اى هم به او داد كه براى اداره امور، وضع مردم استان را گزارش دهند.

استاندار به يمن آمد و در مسجد، نامه حضرت را خواند. مردم گريه كردند و گفتند : آيا مى شود ما خط على  عليه السلام را ببينيم؟ نامه را به اولى داد كه كنار منبر بود. بعد يكى يكى آن را ديدند. بعد گفت : رأى گيرى كنيد. هفتصد نفر را انتخاب كردند و از ميان ايشان هفتاد نفر، از ميان آنان سى نفر را و سپس ده نفر را از ميان آنان انتخاب كردند. سرانجام از ميان ده نفر، يكى را انتخاب كردند كه رأى به نام ابن ملجم درآمد. ابن ملجم در مدينه، خدمت حضرت رسيد. حضرت به صورت او خيره شد و گفت : اسم تو چيست؟ گفت : عبدالرحمن بن ملجم مرادى. آن گاه به حضرت گفت: عجيب عاشق تو هستم![17]

 
 
 
اگر در ارادت خود، راست گو بودى كه تا آخر عمر با على هماهنگ بودى. اى نمازخوان لقمه حرام خور و روزه گير بى كرامت و پست، تو عاشق على نيستى، بلكه تو و على يك ديگر را دفع مى كنيد. اين آدم، درماه رمضان، در شب قدر آمد و على  عليه السلام را به شهادت رساند.

 

رابطه معصوم با امّت

خرمافروشى على را در كوچه ديد و گفت: فدايت شوم! چه دردى دارى؟ گفت: سرم درد مى كند. گفت: آقا جان! دوا نمى خواهيد؟ گفت: نه. گفت: چرا سرتان درد مى كند؟ گفت: چون سر تو ديشب درد گرفت. سر تو با سر من يكى است. جان او با جان على اين اندازه نزديك شده است.

بيست سال پس از شهادت امام على  عليه السلام، آمد و در خانه ام سلمه را زد و گفت : با امام حسين  عليه السلام كار دارم. من به كوفه مى روم، اگر امام حسين  عليه السلام آمد، بگو: ميثم سلام رساند. ام سلمه از جا پريد و گفت : آقا! چند سال دارى؟ گفت: 35 سال. گفت: تو هنوز به دنيا نيامده بودى ؛ اما ده سال در مدينه، پيامبر در نماز شب، تو را دعا مى كرد:[18]

 



من كى ام ليلى، ليلى كيست من

 هر دو يك روحيم اندر دو بدن



 

پيامبر  صلى الله عليه و آله فرمود: بعد از مردنم، رابطه ام با شما كه با من هستيد، محفوظ است. اگر رنجى به شما برسد، من در برزخ ناراحت مى شوم و پرونده شما را هر هفته در برزخ به من ارائه مى دهند. اگر ببينم كه گناهى مرتكب شده ايد، من براى شما استغفار مى كنم. ما به گردن هم حق داريم. اين هماهنگى مال نفوسى است كه هم رنگ هم هستند. شما هم نگاه كنيد كه با چه كسى هماهنگى داريد.

 

والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته

 


 

پی نوشت ها:

 

 

 

 



[1] ـ يوسف 12 : 23؛ «و آن [ زنى ] كه يوسف در خانه اش بود ، از يوسف با نرمى و مهربانى خواستار كام جويى شد .»

 

[2] ـ من لايحضره الفقيه: 3/573، حديث 4961؛ وسائل الشيعة: 20/315، باب 2، حديث 25710؛ «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ  عليه السلام أَنَّ أَمِيرَ الْمُؤمِنِينَ  عليه السلام قَالَ أَ لاَ أُخْبِرُكُمْ بِأَكْبَرِ الزِّنَا قَالُوا بَلَى قَالَ هِيَ امْرَأَةٌ تُوطِىُ فِرَاشَ زَوْجِهَا فَتَأْتِي بِوَلَدٍ مِنْ غَيْرِهِ فَتُلْزِمُهُ زَوْجَهَا فَتِلْكَ الَّتِي لاَ يُكَلِّمُهَا اللَّهُ وَ لاَ يَنْظُرُ إِلَيْهَا يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ لاَ يُزَكِّيهَا وَ لَهَا عَذَابٌ أَلِيمٌ.»

الكافي: 7/177، حديث 2؛ تهذيب الأحكام: 10/3، باب 1، حديث 6؛ «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ  عليه السلام قَالَ الْحُرُّ وَ الْحُرَّةُ إِذَا زَنَيَا جُلِدَ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا مِائَةَ جَلْدَةٍ فَأَمَّا الْمُحْصَنُ وَ الْمُحْصَنَةُ فَعَلَيْهِمَا الرَّجْمُ.»

الكافي: 7/177، حديث 3؛ وسائل الشيعة: 28/62، باب 1، حديث 34211؛ «قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ  عليه السلامالرَّجْمُ فِي الْقُرْآنِ قَوْلُ اللَّهِ  عز و جل إِذَا زَنَى الشَّيْخُ وَ الشَّيْخَةُ فَارْجُمُوهُمَا الْبَتَّةَ فَإِنَّهُمَا قَضَيَا الشَّهْوَةَ.»

 

[3] ـ يوسف 12 : 33؛ «يوسف گفت : پروردگارا ! زندان نزد من محبوب تر است از عملى كه مرا به آن مى خوانند .»

 

[4] ـ من لايحضره الفقيه: 4، باب 22، حديث 4987؛ وسائل الشيعة: 20/310، باب 1، حديث 25694؛ «قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ  عليه السلام إِذَا زَنَى الزَّانِي خَرَجَ مِنْهُ رُوحُ الاْءِيمَانِ فَإِنِ اسْتَغْفَرَ عَادَ إِلَيْهِ قَالَ وَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ  صلى الله عليه و آلهلاَ يَزْنِي الزَّانِي حِينَ يَزْنِي وَ هُوَ مُؤمِنٌ وَ لاَ يَشْرَبُ الشَّارِبُ حِينَ يَشْرَبُ وَ هُوَ مُؤمِنٌ وَ لاَ يَسْرِقُ السَّارِقُ حِينَ يَسْرِقُ وَ هُوَ مُؤمِنٌ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ  عليه السلام وَ كَانَ أَبِي  عليه السلام يَقُولُ إِذَا زَنَى الزَّانِي فَارَقَهُ رُوحُ الاْءِيمَانِ قُلْتُ فَهَلْ يَبْقَى فِيهِ مِنَ الاْءِيمَانِ شَيْءٌ مَا أَوْ قَدِ انْخَلَعَ مِنْهُ أَجْمَعُ قَالَ لاَ بَلْ فِيهِ فَإِذَا قَامَ عَادَ إِلَيْهِ رُوحُ الاْءِيمَانِ.»

من لايحضره الفقيه: 4/365، حديث 5762؛ وسائل الشيعة: 311/20، باب 1، حديث 25700؛ «... يَا عَلِيُّ فِي الزِّنَا سِتُّ خِصَالٍ ثَلاَثٌ مِنْهَا فِي الدُّنْيَا وَ ثَلاَثٌ مِنْهَا فِي الآْخِرَةِ فَأَمَّا الَّتِي فِي الدُّنْيَا فَيَذْهَبُ بِالْبَهَاءِ وَ يُعَجِّلُ الْفَنَاءَ وَ يَقْطَعُ الرِّزْقَ وَ أَمَّا الَّتِي فِي الآْخِرَةِ فَسُوءُ الْحِسَابِ وَ سَخَطُ الرَّحْمَنِ وَ خُلُودٌ فِي النَّارِ... .»

الكافي: 5/541، حديث 4؛ وسائل الشيعة: 20/307، حديث 25685؛ «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ  صلى الله عليه و آله إِذَا كَثُرَ الزِّنَا مِنْ بَعْدِي كَثُرَ مَوْتُ الْفَجْأَةِ.»

 

[5] ـ نساء 5 : 22؛ «يقيناً اين عمل ، عملى بسيار زشت و منفور و بد راهى است .»

 

[6] ـ من لايحضره الفقيه: 4/13، باب ذكر جمل من مناهي النبي  صلى الله عليه و آله، حديث 4968؛ وسائل الشيعة: 20/195، باب 105، حديث 25412؛ «عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ آبَائِهِ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤمِنِينَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ  عليه السلام قَالَ نَهَى رَسُولُ اللَّهِ  صلى الله عليه و آله. مَنْ صَافَحَ امْرَأَةً تَحْرُمُ عَلَيْهِ فَقَدْ بَاءَ بِسَخَطٍ مِنَ اللَّهِ  عز و جلوَ مَنِ الْتَزَمَ امْرَأَةً حَرَاماً قُرِنَ فِي سِلْسِلَةٍ مِنْ نَارٍ مَعَ شَيْطَانٍ فَيُقْذَفَانِ فِي النَّار... .»

 

[7] ـ ق 50 : 22؛ «پس ما پرده بى خبرى را از ديده [ بصيرت ] ات كنار زديم؛ در نتيجه، ديده ات امروز بسيار تيزبين است .»

 

[8] ـ نساء 5 : 18؛ «و توبه براى كسانى نيست كه پيوسته كارهاى زشت مرتكب مى شوند ، تا زمانى كه مرگ يكى از آنان فرا رسد [ و در آن لحظه كه همه فرصت ها از دست رفته  ]مى گويد : اكنون توبه كردم .»

 

[9] ـ جامع الأخبار: 38؛ «خطبنا رسول الله يا أيها الناس إن في القيامة أهوالا و أفزاعا و حسرة و ندامة حتى يغرق الرجل في عرقه إلى شحمة أذنه فلو شرب من عرقه سبعون بعيرا ما نقص منه قالوا يا رسول الله ما النجاة من ذلك قالوا اجثوا ركبتكم بين يدي العلماء تنحوا منها و من أهوالها فإني أفتخر يوم القيامة بعلماء أمتي على سائر الأنبياء قبلي... .»

بحار الأنوار: 6/222، باب 8، حديث 22؛ «عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ مُقْبِلٍ عَنْ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيه..

قَالَ  عليه السلام إِذَا مَاتَ الْكَافِرُ شَيَّعَهُ سَبْعُونَ أَلْفاً مِنَ الزَّبَانِيَةِ إِلَى قَبْرِهِ وَ إِنَّهُ لَيُنَاشِدُ حَامِلِيهِ بِصَوْتٍ يَسْمَعُهُ كُلُّ شَيْءٍ إِلاَّ الثَّقَلاَنِ وَ يَقُولُ لَوْ أَنَّ لِي كَرَّةً فَأَكُونَ مِنَ الْمُؤمِنِينَ وَ يَقُولُ ارْجِعُونِ لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ فَتُجِيبُهُ الزَّبَانِيَةُ كَلاّ إِنَّها كَلِمَةٌ أَنْتَ قَائِلُهَا وَ يُنَادِيهِمْ مَلَكٌ لَوْ رُدَّ لَعَادَ لِمَا نُهِيَ عَنْهُ فَإِذَا أُدْخِلَ قَبْرَهُ وَ فَارَقَهُ النَّاسُ أَتَاهُ مُنْكَرٌ وَ نَكِيرٌ فِي أَهْوَلِ صُورَةٍ فَيُقِيمَانِهِ ثُمَّ يَقُولاَنِ لَهُ مَنْ رَبُّكَ وَ مَا دِينُكَ وَ مَنْ نَبِيُّكَ فَيَتَلَجْلَجُ لِسَانُهُ وَ لاَ يَقْدِرُ عَلَى الْجَوَابِ فَيَضْرِبَانِهِ ضَرْبَةً مِنْ عَذَابِ اللَّهِ يَذْعَرُ لَهَا كُلُّ شَيْءٍ ثُمَّ يَقُولاَنِ لَهُ مَنْ رَبُّكَ وَ مَا دِينُكَ وَ مَنْ نَبِيُّكَ فَيَقُولُ لاَ أَدْرِي فَيَقُولاَنِ لَهُ لاَ دَرَيْتَ وَ لاَ هَدَيْتَ وَ لاَ أَفْلَحْتَ ثُمَّ يَفْتَحَانِ لَهُ بَاباً إِلَى النَّارِ وَ يُنْزِلاَنِ إِلَيْهِ مِنَ الْحَمِيمِ مِنْ جَهَنَّمَ وَ ذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ  عز و جل وَ أَمّا إِنْ كانَ مِنَ الْمُكَذِّبِينَ الضّالِّينَ فَنُزُلٌ مِنْ حَمِيمٍ يَعْنِي فِي الْقَبْرِ وَ تَصْلِيَةُ جَحِيمٍ يَعْنِي فِي الآْخِرَةِ.»

الكافي: 2/440، حديث 2؛ وسائل الشيعة: 87/16، باب 93، حديث 21057؛ «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ  عليه السلامقَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ  صلى الله عليه و آله مَنْ تَابَ قَبْلَ مَوْتِهِ بِسَنَةٍ قَبِلَ اللَّهُ تَوْبَتَهُ ثُمَّ قَالَ إِنَّ السَّنَةَ لَكَثِيرَةٌ مَنْ تَابَ قَبْلَ مَوْتِهِ بِشَهْرٍ قَبِلَ اللَّهُ تَوْبَتَهُ ثُمَّ قَالَ إِنَّ الشَّهْرَ لَكَثِيرٌ مَنْ تَابَ قَبْلَ مَوْتِهِ بِجُمْعَةٍ قَبِلَ اللَّهُ تَوْبَتَهُ ثُمَّ قَالَ إِنَّ الْجُمْعَةَ لَكَثِيرٌ مَنْ تَابَ قَبْلَ مَوْتِهِ بِيَوْمٍ قَبِلَ اللَّهُ تَوْبَتَهُ ثُمَّ قَالَ إِنَّ يَوْماً لَكَثِيرٌ مَنْ تَابَ قَبْلَ أَنْ يُعَايِنَ قَبِلَ اللَّهُ تَوْبَتَهُ.»

 

[10] ـ نور 24 : 26؛ «زنان پليد براى مردان پليد و مردان پليد براى زنان پليدند و زنان پاك براى مردان پاك و مردان پاك براى زنان پاكند .»

 

[11] ـ بحار الأنوار: 67/50، باب 44، حديث 6؛ الخصال، شيخ صدوق: 1/31، حديث 110؛ «عَنِ النَّبِيِّ  صلى الله عليه و آله قَالَ إِذَا طَابَ قَلْبُ الْمَرْءِ طَابَ جَسَدُهُ وَ إِذَا خَبُثَ الْقَلْبُ خَبُثَ الْجَسَد.»

بحار الأنوار: 44/84، باب 20، حديث 1، باب سائر ما جرى بينه، امام حسن  عليه السلام و بين معاوية و أصحابه؛ «قَامَ الْحَسَنُ  عليه السلام فَنَفَضَ ثِيَابَهُ وَ هُوَ يَقُولُ الْخَبِيثاتُ لِلْخَبِيثِينَ وَ الْخَبِيثُونَ لِلْخَبِيثاتِ هُمْ وَ اللَّهِ يَا مُعَاوِيَةُ أَنْتَ وَ أَصْحَابُكَ هَؤلاَءِ وَ شِيعَتُكَ وَ الطَّيِّباتُ لِلطَّيِّبِينَ وَ الطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّباتِ أُولئِكَ مُبَرَّؤنَ مِمّا يَقُولُونَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ هُمْ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ وَ أَصْحَابُهُ وَ شِيعَتُه.»

 

[12] ـ فاطر 35 : 19 ـ 21؛ «نابينا و بينا [ كافر و مؤمن ] يك سان نيستند ، و نه تاريكى ها و روشنايى ، و نه سايه و باد گرم سوزان .»

 

[13] ـ مولوى.

[14] ـ ماعون 107 : 4؛ «پس واى بر نمازگزاران!»

 

[15] ـ الكافى: 3/269، حديث 7؛ وسائل الشيعة: 23/4، باب 6، حديث 4413؛ «عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ  عليه السلام قَالَ قَالَ لاَ تَتَهَاوَنْ بِصَلاَتِكَ فَإِنَّ النَّبِيَّ  صلى الله عليه و آله قَالَ عِنْدَ مَوْتِهِ لَيْسَ مِنِّي مَنِ اسْتَخَفَّ بِصَلاَتِهِ لَيْسَ مِنِّي مَنْ شَرِبَ مُسْكِراً لاَ يَرِدُ عَلَيَّ الْحَوْضَ لاَ وَ اللَّهِ.»

الكافي: 3/269، حديث 10؛ وسائل الشيعة: 4/35، باب 9، حديث 4447؛ «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ  عليه السلام قَالَ إِذَا قَامَ الْعَبْدُ فِي الصَّلاَةِ فَخَفَّفَ صَلاَتَهُ قَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لِمَلاَئِكَتِهِ أَ مَا تَرَوْنَ إِلَى عَبْدِي كَأَنَّهُ يَرَى أَنَّ قَضَاءَ حَوَائِجِهِ بِيَدِ غَيْرِي أَ مَا يَعْلَمُ أَنَّ قَضَاءَ حَوَائِجِهِ بِيَدِي.»

بحار الأنوار: 81/259، باب 16؛ عده الداعي: 217؛ «وَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ  صلى الله عليه و آله مَنْ صَلَّى صَلاَةً يُرَائِي بِهَا فَقَدْ أَشْرَكَ ثُمَّ قَرَأَ هَذِهِ الآْيَةَ قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى إِلَيَّ أَنَّما إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً.»

 

[16] ـ ماعون 107 : 5 ـ 6؛ «كسانى كه از نمازشان غافل و در آن، سهل انگارند، * همانان كه همواره ريا مى كنند.»

 

[17] ـ بحار الأنوار: 42/ 259 ـ 262، باب 127؛ «عَنْ لُوطِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَشْيَاخِهِ وَ أَسْلاَفِهِ قَالُوا لَمَّا تُوُفِّيَ عُثْمَانُ وَ بَايَعَ النَّاسُ أَمِيرَ الْمُؤمِنِينَ  عليه السلام كَانَ رَجُلٌ يُقَالُ لَهُ حَبِيبُ بْنُ الْمُنْتَجَبِ وَالِياً عَلَى بَعْضِ أَطْرَافِ الْيَمَنِ مِنْ قِبَلِ عُثْمَانَ فَأَقَرَّهُ عَلِيٌّ  عليه السلام عَلَى عَمَلِهِ وَ كَتَبَ إِلَيْهِ كِتَاباً يَقُولُ فِيهِ بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ مِنْ عَبْدِ اللَّهِ أَمِيرِ الْمُؤمِنِينَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ إِلَى حَبِيبِ بْنِ الْمُنْتَجَبِ سَلاَمٌ عَلَيْكَ أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّي أَحْمَدُ اللَّهَ الَّذِي لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ وَ أُصَلِّي عَلَى مُحَمَّدٍ عَبْدِهِ وَ رَسُولِهِ وَ بَعْدُ فَإِنِّي وَلَّيْتُكَ مَا كُنْتَ عَلَيْهِ لِمَنْ كَانَ مِنْ قَبْلُ فَأَمْسِكْ عَلَى عَمَلِكَ وَ إِنِّي أُوصِيكَ بِالْعَدْلِ فِي رَعِيَّتِكَ وَ الاْءِحْسَانِ إِلَى أَهْلِ مَمْلَكَتِكَ وَ اعْلَمْ أَنَّ مَنْ وُلِّيَ عَلَى رِقَابِ عَشَرَةٍ مِنَ الْمُسْلِمِينَ وَ لَمْ يَعْدِلْ بَيْنَهُمْ حَشَرَهُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ يَدَاهُ مَغْلُولَتَانِ إِلَى عُنُقِهِ لاَ يَفُكُّهَا إِلاَّ عَدْلُهُ فِي دَارِ الدُّنْيَا...ً فَلَمَّا بَايَعُوا قَالَ لَهُمْ أُرِيدُ مِنْكُمْ عَشَرَةً مِنْ رُؤسَائِكُمْ وَ شُجْعَانِكُمْ أُنْفِذُهُمْ إِلَيْهِ كَمَا أَمَرَنِي بِهِ فَقَالُوا سَمْعاً وَ طَاعَةً فَاخْتَارَ مِنْهُمْ مِائَةً ثُمَّ مِنَ الْمِائَةِ سَبْعِينَ ثُمَّ مِنَ السَّبْعِينَ ثَلاَثِينَ ثُمَّ مِنَ الثَّلاَثِينَ عَشَرَةً فِيهِمْ عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ مُلْجَمٍ الْمُرَادِيُّ لَعَنَهُ اللَّهُ وَ خَرَجُوا مِنْ سَاعَتِهِمْ فَلَمَّا أَتَوْهُ  عليه السلام سَلَّمُوا عَلَيْهِ وَ هَنَّئُوهُ بِالْخِلاَفَةِ فَرَدَّ  عليهم السلام وَ رَحَّبَ بِهِمْ فَتَقَدَّمَ ابْنُ مُلْجَمٍ وَ قَامَ بَيْنَ يَدَيْهِ وَ قَالَ السَّلاَمُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الاْءِمَامُ الْعَادِلُ وَ الْبَدْرُ التَّمَامُ وَ اللَّيْثُ الْهُمَامُ وَ الْبَطَلُ الضِّرْغَامُ وَ الْفَارِسُ الْقَمْقَامُ وَ مَنْ فَضَّلَهُ اللَّهُ عَلَى سَائِرِ الْأَنَامِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْكَ وَ عَلَى آلِكَ الْكِرَامِ أَشْهَدُ أَنَّكَ أَمِيرُ الْمُؤمِنِينَ صِدْقاً وَ حَقّاً وَ أَنَّكَ وَصِيُّ رَسُولِ اللَّهِ  صلى الله عليه و آله وَ الْخَلِيفَةُ مِنْ بَعْدِهِ وَ وَارِثُ عِلْمِهِ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ جَحَدَ حَقَّكَ وَ مَقَامَكَ أَصْبَحْتَ أَمِيرَهَا وَ عَمِيدَهَا لَقَدِ اشْتَهَرَ بَيْنَ الْبَرِيَّةِ عَدْلُك...ثُمَّ قَالَ يَا أَمِيرَ الْمُؤمِنِينَ ارْمِ بِنَا حَيْثُ شِئْتَ لِتَرَى مِنَّا مَا يَسُرُّكَ فَوَ اللَّهِ مَا فِينَا إِلاَّ كُلُّ بَطَلٍ أَهْيَسَ وَ حَازِمٍ أَكْيَسَ وَ شُجَاعٍ أَشْوَسَ وَرِثْنَا ذَلِكَ عَنِ الآْبَاءِ وَ الْأَجْدَادِ وَ كَذَلِكَ نُورِثُهُ صَالِحَ الْأَوْلاَدِ قَالَ فَاسْتَحْسَنَ أَمِيرُ الْمُؤمِنِينَ  عليه السلام كَلاَمَهُ مِنْ بَيْنِ الْوَفْدِ فَقَالَ لَهُ مَا اسْمُكَ يَا غُلاَمُ قَالَ اسْمِي عَبْدُ الرَّحْمَنِ قَالَ ابْنُ مَنْ قَالَ ابْنُ مُلْجَمٍ الْمُرَادِيِّ قَالَ لَهُ أَ مُرَادِيٌّ أَنْتَ قَالَ نَعَمْ يَا أَمِيرَ الْمُؤمِنِينَ فَقَالَ  عليه السلام إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ وَ لاَ حَوْلَ وَ لاَ قُوَّةَ إِلاَّ بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ قَالَ وَ جَعَلَ أَمِيرُ الْمُؤمِنِينَ  عليه السلاميُكَرِّرُ النَّظَرَ إِلَيْهِ وَ يَضْرِبُ إِحْدَى يَدَيْهِ عَلَى الْأُخْرَى وَ يَسْتَرْجِعُ ثُمَّ قَالَ وَيْحَكَ أَ مُرَادِيٌّ أَنْتَ قَالَ نَعَمْ فَعِنْدَهَا تَمَثَّلَ  عليه السلام يَقُولُ أَنَا أَنْصَحُكَ مِنِّي بِالْوَدَادِ مُكَاشَفَةً وَ أَنْتَ مِنَ الْأَعَادِي أُرِيدُ حَيَاتَهُ وَ يُرِيدُ قَتْلِي عَذِيرَكَ مِنْ خَلِيلِكَ مِنْ مُرَادٍ قَالَ الْأَصْبَغُ بْنُ نُبَاتَةَ لَمَّا دَخَلَ الْوَفْدُ إِلَى أَمِيرِ الْمُؤمِنِينَ  عليه السلام بَايَعُوهُ وَ بَايَعَهُ ابْنُ مُلْجَمٍ فَلَمَّا أَدْبَرَ عَنْهُ دَعَاهُ أَمِيرُ الْمُؤمِنِينَ  عليه السلام ثَانِياً فَتَوَثَّقَ مِنْهُ بِالْعُهُودِ وَ الْمَوَاثِيقِ أَنْ لاَ يَغْدِرَ وَ لاَ يَنْكُثَ فَفَعَلَ ثُمَّ سَارَ عَنْهُ ثُمَّ اسْتَدْعَاهُ ثَالِثاً ثُمَّ تَوَثَّقَ مِنْهُ فَقَالَ ابْنُ مُلْجَمٍ يَا أَمِيرَ الْمُؤمِنِينَ مَا رَأَيْتُكَ فَعَلْتَ هَذَا بِأَحَدٍ غَيْرِي فَقَالَ امْضِ لِشَأْنِكَ فَمَا أَرَاكَ تَفِي بِمَا بَايَعْتَ عَلَيْهِ فَقَالَ لَهُ ابْنُ مُلْجَمٍ كَأَنَّكَ تَكْرَهُ وُفُودِي عَلَيْكَ لَمَّا سَمِعْتَهُ مِنِ اسْمِي وَ إِنِّي وَ اللَّهِ لَأُحِبُّ الاْءِقَامَةَ مَعَكَ وَ الْجِهَادَ بَيْنَ يَدَيْكَ وَانَّ قَلْبِي مُحِبٌّ لَكَ وَ إِنِّي وَ اللَّهِ أُوَالِي وَلِيَّكَ وَ أُعَادِي عَدُوَّكَ قَالَ فَتَبَسَّمَ  عليه السلام وَ قَالَ لَهُ بِاللَّهِ يَا أَخَا مُرَادٍ إِنْ سَأَلْتُكَ عَنْ شَيْءٍ تَصْدُقُنِي فِيهِ قَالَ إِي وَ عَيْشِكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤمِنِينَ فَقَالَ لَهُ هَلْ كَانَ لَكَ دَايَةٌ يَهُودِيَّةٌ فَكَانَتْ إِذَا بَكَيْتَ تَضْرِبُكَ وَ تَلْطِمُ جَبِينَكَ وَ تَقُولُ لَكَ اسْكُتْ فَإِنَّكَ أَشْقَى مِنْ عَاقِرِ نَاقَةِ صَالِحٍ وَ إِنَّكَ سَتَجْنِي فِي كِبَرِكَ جِنَايَةً عَظِيمَةً يَغْضَبُ اللَّهُ بِهَا عَلَيْكَ وَ يَكُونُ مَصِيرُكَ إِلَى النَّارِ فَقَالَ قَدْ كَانَ ذَلِكَ وَ لَكِنَّكَ وَ اللَّهِ يَا أَمِيرَ الْمُؤمِنِينَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ كُلِّ أَحَدٍ فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤمِنِينَ  عليه السلاموَ اللَّهِ مَا كَذَبْتُ وَ لاَ كُذِبْتُ وَ لَقَدْ نَطَقْتُ حَقّاً وَ قُلْتُ صِدْقاً وَ أَنْتَ وَ اللَّهِ قَاتِلِي لاَ مَحَالَةَ وَ سَتَخْضِبُ هَذِهِ مِنْ هَذِهِ وَ أَشَارَ إِلَى لِحْيَتِهِ وَ رَأْسِهِ وَ لَقَدْ قَرُبَ وَقْتُكَ وَ حَانَ زَمَانُك . . . .»

 

[18] ـ بحار الأنوار: 41/343، باب 114؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد: 2/292؛ «كان ميثم التمار مولى على  عليه السلام عبداً لإمرأة من بنى أسد فاشتراه على  عليه السلام... و حجّ فى السنة التى قتل فيها، فدخل على امّ سلمة، فقالت له: من أنت؟ قال: عراقي فاسنسبته فذكر لها أنه مولى على  عليه السلام. فقالت: أنت هيثم؟ قال: بل أنا ميثم، فقالت: سبحان اللّه و اللّه لربّما سمعت رسول اللّه يوصى بك علياً فى جوف الليل. . . .»

 

 

 


منبع : پایگاه عرفان
  252
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

انسان جامع و کامل، شایستۀ مقام خلافت‌اللهی
خسران جدایی از حضرت حق در دنیا و آخرت
شناخت، مقدمۀ عشق و عاشقی
تجلی رحمانیت و رحیمیت در محبت پروردگار
مصادیق «وٰالِدَیهِ» در سورۀ احقاف
مصادیق «وٰالِدَیهِ» در سورۀ احقاف
آمار «کلَّ شَیءٍ» در باطن امام مبین
فهم قرآن در سایه‌سار واسطه‌‌های الهی
رحمت پروردگار، از گسترده‌ترین مباحث دینی
ابی‌عبدالله(ع)، همهٔ هستی به‌تنهایی

بیشترین بازدید این مجموعه

اندیشه در اسلام - جلسه چهاردهم
عقل کلید گنج سعادت - جلسه سوم- قدرت عقل در شناخت صدق و ...
شهادت حضرت قمر بنی هاشم ابوالفضل العباس(ع) - جلسه نهم
انسان از ديدگاه اميرالمؤمنين عليه السلام‏
شكايت شاگرد امام صادق عليه السلام از فقر
آزادگان سرافراز كربلا
نجات از عذاب، سود پذيرش دعوت‏
هديه‏ى خداوند به توبه كنندگان واقعى‏
نقش نگين انگشتر امام حسين (علیه السلام)
موعظۀ يبامبر صلّى الله عليه و آله و سلّم به يك اعرابى ...

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز