فارسی
دوشنبه 05 آبان 1399 - الاثنين 9 ربيع الاول 1442
  603
  1
  0

ارزشها و لغزشهاى نفس - جلسه ششم – (متن کامل + عناوین)

 

سقوط نفس

 

تهـران، حسينيه هدايت رمضان 1382

الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين و صلّ على محمد و آله الطاهرين.

 

در يك بخش از اين سوره الهى، سخن از سقوط بسيار خطرناك نفس انسانى است. به بيان ساده تر، منيّتى كه انسان در پاسخ پرسش ديگران مطرح مى كند. اين من به معناى بدن نيست، بلكه به معناى خود طبيعى و انسانى است. اين خود، با آثار فراوانى همراه است كه بدن هم به دنبال همان آثار، عكس العمل نشان مى دهد. مجموع عكس العمل هاى بدن، مربوط به خود طبيعى است.

خداوند از اين من، به «نفس»[1] تعبير كرده است و آثارى را در قرآن مجيد بيان  
مى كند كه هيچ يك از آن ها هنگام ولادت انسان، فعليت ندارد، بلكه در مسير حيات و رفتارهاى خانوادگى و فراز و نشيب زندگى، اين آثار پيدا مى شوند. داستان آن، از زمان حضرت آدم  عليه السلام مطرح بوده است و بعد هم به دايره علم كشيده شده است. در اسلام به اين نفس، توجه بسيار شده است. در اروپا هم از قرن هجدهم ميلادى، موضوع علم روان شناسى و روان كاوى قرار گرفته است و امروزه از رشته هاى علمى سطح بالاى جهان است.

قرآن و روايات، درباره نفس و آثار آن، انصافا سنگ تمام گذاشته و كامل ترين رهنمودها را دارند. قرآن مجيد در روان كاوى درباره نفس انسانى، يك روان كاوى كامل و جامع دارد كه مربيان و عالمان و اساتيد، اگر بر اساس روان كاوى قرآن مجيد، از ابتدا با كودكان رفتار كنند، مى توانند ابعاد باطنى آنان را تا اندازه اى جهت بدهند. روايات[2] هم در اين باره سخن گفته اند و گوشه اى را خالى نگذاشته اند.

 
خدا در قرآن مى فرمايد :

 

« الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ »[3]

 

به راستى كه دين اسلام جامع تمام دستورهاى فردى ، اجتماعى و اخلاقى است.

 

صعود و سقوط نفس در سوره يوسف

يك بخش از اين آيات، درباره سقوط بسيار خطرناك نفس انسانى است. اين سقوط، حركت نزولى و محروميت از واقعيات عالم است كه محور انديشه ها و خواسته هاى باطن و ظاهر او مى شود. كام جويى يعنى اين كه بدن را در معرض لذت ها قرار دهد، بدون اين كه اين لذت ها را محاسبه كند.

اميرالمؤمنين  عليه السلام مى فرمايد: انسان در اين سقوط، از شنيدن و ديدن حقايق، كر و كور مى شود. اين، بخش بزرگى از آيات اين سوره است و بخش ديگر، نشان دهنده صعود به جايگاه كرامت و عظمت بى نهايت و اتصال به حقايق هستى است. خداوند در اين بخش از آيات، زيبايى هايى را از نفس انسانى نشان مى دهد كه خيره كننده عقل ها تا روز قيامت است. آيا ما چه اندازه در اين آيات و دقايق آن ها انديشه كرده ايم؟ اين سوره، دريايى بدون ساحل است. به نظر من، اگر يك انسان قرآن شناس كه به باطن اين سوره دست يافته، بخواهد حقايق اين سوره را بيان كند، بيش از صد سال طول مى كشد.[4]

 


حكايت درياى بى انتها

مرحوم آيت اللّه العظمى حكيم[5] كتابى دارند به نام حقايق الاصول، كه دو جلد  
است. در جلد اول آن، از آقا سيد اسماعيل صدر
[6] كه از شاگردان درجه اول ميرزاى شيرازى است، نقل مى كند كه مى گويد: من و هم درسى هايم، زمانى كه در رديف مجتهدان شيعه و صاحب ملكه اجتهاد شده بوديم، خدمت آخوند ملافتحعلى سلطان آبادى[7] آمديم و به ايشان عرض كرديم : يك تفسير قرآن براى  
ما بگوييد. كسى كه مجتهد است، قرآن را خوب مى فهمد ، اما قرآن تنها همان مقدار كه مجتهد مى فهمد، نيست. قرآن همان مقدار نيست كه يك فيلسوف، مانند علاّمه طباطبايى
[8] يا يك عارف كم نظير، مانند سيد حيدر آملى[9] در قرن هفتم، كه تفسير  
«بحر المحيط» را مى نويسد، مى فهمد و يا همان مقدارى نيست كه دانشمند متخصص علم كلام، فخر رازى
[10] در چهل جلد تفسيرش مى نويسد.

اهل تسنن از ابن عباس نقل مى كنند كه اميرالمؤمنين  عليه السلام به ابن عباس فرمود: اگر آن چه از سوره حمد مى دانم، براى شما بگويم، پس از تمام شدن آن، شما بايد هفتاد شتر جوان بياوريد تا آن نوشته ها را بار كنيد و ببريد ، ولى باز هم قرآن، تنها 
همان مقدارى نيست كه حضرت فرمودند.
[11]

ملا فتحعلى به آنان خيلى احترام كرد و فرمود: من فقط بعد از نماز مغرب و عشا فرصت دارم كه درس بدهم. شب اول كه خدمت ايشان رفتيم، نمى دانستيم از كجاى قرآن مى خواهد شروع كند. ايشان اين آيه را مطرح كرد :

 

« الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ »[12]

« حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الاْءِيمَانَ »[13]

 

اين از توجه خاص خدا به انسان است. يك ساعت اين آيه را توضيح داد و ما شش نفر كه اهل علم بوديم، برايمان بسيار جالب بود. فردا شب كه آمديم، دوباره همان آيه را مطرح كرد. شب سوم، چهارم، پنجم تا چهلم، هر شب مطلب جديدى در تفسير همان آيه مى گفت. فرمود: من اين آيه را كه انتخاب كردم، تا آخر عمر براى ما بس است كه درباره آن بحث كنيم و به آيه جديدى نياز نيست.

 
در بخش ديگر سوره يوسف، نفسى مطرح است كه حالت صعود گرفته و به مقام قرب الهى رسيده است و به تصريح همين سوره از بندگان مخلَص خدا شده است. اين روايت را مرحوم نراقى، از اميرالمؤمنين  عليه السلام نقل مى كند :

 

«هَلَكَ العامِلُونَ اِلاَّ الْعابِدُونَ وَ هَلَكَ العابِدُونَ اِلاَّ العامِلُونَ وَ هَلَكَ العامِلُونَ اِلاَّ الصّادِقُونَ وَ هَلَكَ الصّادِقُونَ اِلاَّ الْمُخْلِصُونَ وَ هَلَكَ الْمُخْلِصُونَ اِلاَّ الْمُتَّقُونَ وَ هَلَكَ الْمُتَّقُونَ اِلاَّ الْمُوْقِنُونَ و َاِنَّ الْمُوقِنينَ لَعَلى خَطَرٍ عَظيمٍ»[14]

كل انسان ها هلاك شدند. مگر اهل علم و اهل علم هلاك شدند الا اهل عمل و عمل كنندگان به علم نيز هلاك شدند مگر مخلصين و مخلصين در جايگاه خطر بزرگ قرار دارند.

 

عظمت انسان الهى

خداى حضرت يعقوب  عليه السلام، اين پيامبر پير و فرزندان او را وادار كرد كه در برابر اين نفس، تعظيم كنند. يوسف چهل سال قبل به پدرش گفت :

 

« إِنِّى رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً »[15]

 

خدا يعقوب را خورشيد مى داند. اين، خود بحث دارد كه خورشيد منبع تغذيه 
منظومه شمسى است و به آن ها انرژى مى دهد. خدا مى فرمايد: نفس تو كه به اين جا برسد، بر يك پيامبر هم واجب مى كنم كه به تو تعظيم كند. وزن تو از او بيش تر است.

 


رسد آدمى به جايى كه به جز خدا نبيند

 بنگر كه تا چه حد است مكان آدميت[16]



 

همه عظمت اين نفس، به ديدن خدا نبود، بلكه به خدا گونه شدن بود.

 

خداگونه باش نه خدابين

انيشتين هم در قلبش خدا را ديد. وقتى آن دانشمند مصرى به او نامه نوشت كه اكنون كه بُعد چهارم را كشف كردى، عقيده ات درباره خدا چيست، انيشتين در پاسخ او نوشت : چه نوشته اى و چه مى گويى؟ ما كه خدا را در همان اَتم و افلاك ديديم. تو هنوز در مصر خدا را نديده اى؟ خدا ديدن مهم نيست. خدا گونه شدن مهم است. همه موجودات كه خدا را مى بينند :

 

« يُسَبِّحُ لَهُ و مَن فِى السَّمَاوَاتِ و الْأَرْضِ ... »[17]

 

همه حيوانات، بعد از نيمه هر شب، خدا را مناجات مى كنند. در اين كويرها و آب ها چه خبر است.

 

حكايت بى نمازان

رسول خدا  صلى الله عليه و آله با عده اى از محلى رد مى شدند. يك سگ قوى هيكل، به شدت پارس كرد. اصحاب وحشت كردند. پيامبر ايشان را آرام كرد و فرمود : نترسيد! اين  حيوان با من حرف مى زند :

 

 

ما سميعيم و بصيريم و خوشيم

 با شما نامحرمان ما خامُشيم

گر خسته مى پذيرى، ما سخت خسته ايم

 ور دل شكسته مى خرى، ما دل شكسته ايم

لطف تو مى گشايد اگر كار بسته را

 اى دوست! ما دست و پاى خويش سخت بسته ايم[18]

 

 

پارس سگ كه تمام شد، حضرت فرمود: سگ مرا مى شناخت و مى گفت: يا رسول اللّه ! هر روز خدا را شكر مى كنم كه قسمت مرا در اين آفرينش، سگ شدن قرار داد و انسان قرار نداد كه بى نماز شوم.

نماد آن نفسى كه سقوط خطرناك كرد و از حقايق محروم شد، زليخا بود و نماد نفسى كه اوج گرفت، يوسف بود. زليخا در مكتب مادى گرى صرف، كلاس رفته بود ، اما يوسف در مكتب وحى تربيت شده بود.

 

والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته

 


 


 

 

پی نوشت ها: 

 

 

 

 



[1] ـ من لايحضره الفقيه: 4/381، حديث 5833؛ «عَنْ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ أَبِيهِ  عليه السلام قَالَ بَيْنَا أَمِيرُ الْمُؤمِنِينَ  عليه السلام ذَاتَ يَوْمٍ جَالِسٌ مَعَ أَصْحَابِه. . . مَنْ كَانَتِ الدُّنْيَا هِمَّتَهُ اشْتَدَّتْ حَسْرَتُهُ عِنْدَ فِرَاقِهَا وَ مَنْ كَانَ غَدُهُ شَرَّ يَوْمَيْهِ فَهُوَ مَحْرُومٌ وَ مَنْ لَمْ يُبَالِ بِمَا رُزِئَ مِنْ آخِرَتِهِ إِذَا سَلِمَتْ لَهُ دُنْيَاهُ فَهُوَ هَالِكٌ وَ مَنْ لَمْ يَتَعَاهَدِ النَّقْصَ مِنْ نَفْسِهِ غَلَبَ عَلَيْهِ الْهَوَى وَ مَنْ كَانَ فِي نَقْصٍ فَالْمَوْتُ خَيْرٌ لَه ... .»

بحار الأنوار: 7/126، باب 6، حديث 3؛ الأماليللطوسي: 36، حديث 38 المجلس الثانى؛ «أَبُو عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ  عليه السلام أَلاَ فَحَاسِبُوا أَنْفُسَكُمْ قَبْلَ أَنْ تُحَاسَبُوا فَإِنَّ فِي الْقِيَامَةِ خَمْسِينَ مَوْقِفاً كُلُّ مَوْقِفٍ مِثْلُ أَلْفِ سَنَةٍ مِمّا تَعُدُّونَ ثُمَّ تَلاَ هَذِهِ الآْيَةَ فِي يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ.»

بحار الأنوار: 67/64، باب 45، حديث 5؛ الأماليللطوسي: 115، حديث 176، المجلس الرابع؛ «عَنِ الثُّمَالِيِّ قَالَ قَالَ كَانَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ  عليه السلام يَقُولُ ابْنَ آدَمَ لاَ تَزَالُ بِخَيْرٍ مَا كَانَ لَكَ وَاعِظٌ مِنْ نَفْسِكَ وَ مَا كَانَتِ الْمُحَاسَبَةُ مِنْ هَمِّكَ وَ مَا كَانَ الْخَوْفُ لَكَ شِعَاراً وَ الْحُزْنُ لَكَ دِثَاراً ابْنَ آدَمَ إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ مَبْعُوثٌ وَ مَوْقُوفٌ بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ  عز و جل مَسْئُولٌ فَأَعِدَّ جَوَاباً.»

 

[2] ـ بحار الأنوار: 72/67، باب 45، حديث 23؛ عوالياللآلي: 1/246، حديث 1؛ «رُوِيَ فِي بَعْضِ الْأَخْبَارِ أَنَّهُ دَخَلَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ  صلى الله عليه و آله رَجُلٌ اسْمُهُ مُجَاشِعٌ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ كَيْفَ الطَّرِيقُ إِلَى مَعْرِفَةِ الْحَقِّ فَقَالَ  صلى الله عليه و آله مَعْرِفَةُ النَّفْسِ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ فَكَيْفَ الطَّرِيقُ إِلَى مُوَافَقَةِ الْحَقِّ قَالَ مُخَالَفَةُ النَّفْسِ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ فَكَيْفَ الطَّرِيقُ إِلَى رِضَا الْحَقِّ قَالَ سَخَطُ النَّفْسِ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ فَكَيْفَ الطَّرِيقُ إِلَى وَصْلِ الْحَقِّ قَالَ هَجْرُ النَّفْسِ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ فَكَيْفَ الطَّرِيقُ إِلَى طَاعَةِ الْحَقِّ قَالَ عِصْيَانُ النَّفْسِ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ فَكَيْفَ الطَّرِيقُ إِلَى ذِكْرِ الْحَقِّ قَالَ نِسْيَانُ النَّفْسِ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ فَكَيْفَ الطَّرِيقُ إِلَى قُرْبِ الْحَقِّ قَالَ التَّبَاعُدُ مِنَ النَّفْسِ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ فَكَيْفَ الطَّرِيقُ إِلَى أُنْسِ الْحَقِّ قَالَ الْوَحْشَةُ مِنَ النَّفْسِ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ فَكَيْفَ الطَّرِيقُ إِلَى ذَلِكَ قَالَ الاِسْتِعَانَةُ بِالْحَقِّ عَلَى النَّفْسِ.»

 

[3] ـ مائده 5 : 3؛ «امروز [ با نصبِ على بن ابى طالب به ولايت ، امامت ، حكومت و فرمانروايى بر امت ] دينتان را براى شما كامل كردم .»

 

[4] ـ بحار الأنوار: 67/69، باب 45، حديث 16؛ تفسيرالإمام العسكري: 38، ذيل آيؤ «مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ»؛ «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ  صلى الله عليه و آله أَ لاَ أُنَبِّئُكُمْ بِأَكْيَسِ الْكَيِّسِينَ وَ أَحْمَقِ الْحُمَقَاءِ قَالُوا بَلَى يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ أَكْيَسُ الْكَيِّسِينَ مَنْ حَاسَبَ نَفْسَهُ وَ عَمِلَ لِمَا بَعْدَ الْمَوْتِ وَ أَحْمَقُ الْحُمَقَاءِ مَنِ اتَّبَعَ نَفْسُهُ هَوَاهُ وَ تَمَنَّى عَلَى اللَّهِ الْأَمَانِيَّ فَقَالَ الرَّجُلُ يَا أَمِيرَ الْمُؤمِنِينَ وَ كَيْفَ يُحَاسِبُ الرَّجُلُ نَفْسَهُ قَالَ إِذَا أَصْبَحَ ثُمَّ أَمْسَى رَجَعَ إِلَى نَفْسِهِ وَ قَالَ يَا نَفْسُ إِنَّ هَذَا يَوْمٌ مَضَى عَلَيْكِ لاَ يَعُودُ إِلَيْكِ أَبَداً وَ اللَّهِ سَائِلُكِ عَنْهُ فِيمَا أَفْنَيْتِهِ فَمَا الَّذِي عَمِلْتِ فِيهِ أَ ذَكَرْتِ اللَّهَ أَمْ حَمِدْتِيهِ أَ قَضَيْتِ حَقَّ أَخٍ مُؤمِنٍ أَ نَفَّسْتِ عَنْهُ كُرْبَتَهُ أَ حَفِظْتِيهِ بِظَهْرِ الْغَيْبِ فِي أَهْلِهِ وَ وُلْدِهِ أَ حَفِظْتِيهِ بَعْدَ الْمَوْتِ فِي مُخَلَّفِيهِ أَ كَفَفْتِ عَنْ غِيبَةِ أَخٍ مُؤمِنٍ بِفَضْلِ جَاهِكِ أَ أَعَنْتِ مُسْلِماً مَا الَّذِي صَنَعْتِ فِيهِ فَيَذْكُرُ مَا كَانَ مِنْهُ فَإِنْ ذَكَرَ أَنَّهُ جَرَى مِنْهُ خَيْرٌ حَمِدَ اللَّهَ  عز و جل وَ كَبَّرَهُ عَلَى تَوْفِيقِهِ وَ إِنْ ذَكَرَ مَعْصِيَةً أَوْ تَقْصِيراً اسْتَغْفَرَ اللَّهَ  عز و جل وَ عَزَمَ عَلَى تَرْكِ مُعَاوَدَتِهِ وَ مَحَا ذَلِكَ عَنْ نَفْسِهِ بِتَجْدِيدِ الصَّلاَةِ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ وَ عَرْضِ بَيْعَةِ أَمِيرِ الْمُؤمِنِينَ عَلَى نَفْسِهِ وَ قَبُولِهَا وَ إِعَادَةِ لَعْنِ شَانِئِيهِ وَ أَعْدَائِهِ وَ دَافِعِيهِ عَنْ حُقُوقِهِ فَإِذَا فَعَلَ ذَلِكَ قَالَ اللَّهُ  عز و جللَسْتُ أُنَاقِشُكِ فِي شَيْءٍ مِنَ الذُّنُوبِ مَعَ مُوَالاَتِكِ أَوْلِيَائِي وَ مُعَادَاتِكِ أَعْدَائِي.»

نهج البلاغه: حكمت 208؛ «قَالَ  عليه السلام مَنْ حَاسَبَ نَفْسَهُ رَبِحَ وَ مَنْ غَفَلَ عَنْهَا خَسِرَ وَ مَنْ خَافَ أَمِنَ وَ مَنِ اعْتَبَرَ أَبْصَرَ وَ مَنْ أَبْصَرَ فَهِمَ وَ مَنْ فَهِمَ عَلِمَ.»

 

[5] ـ حكيم، آية اللّه سيد محسن 1306 ـ 1390 ق فرزند سيد مهدى از علماى مشهور و از مراجع تقليد شيعه در عراق.

حكيم در خانواده اى اصيل و روحانى در نجف اشرف متولد شد. پدرش مرجع تقليد شيعيان بنت جُبيل لبنان بود. در 7 سالگى پدرش از دنيا رفت و از همان سال قرائت قرآن و سپس صرف و نحو و علوم عربى را شروع كرد. تربيت علمى او به عهده برادر بزرگترش سيد محمود حكيم قرار گرفته بود. مقدمات را تا «قوانين» نزد برادر خواند و در ادامه در محضر عالمان بزرگى مانند آخوند ملا كاظم خراسانى، آقا ضياء عراقى، ميرزا حسين نائينى و سيد محمود سعيد حبوبى و امثالهم حاضر شود و زانوى شاگردى بر زمين زد.

در جريان قيام و مبارزه آزادى خواهانه علماء دين از جمله سيد محمد سعيد حبوبى (1322 ق) در كنار استاد خويش قرار گرفت و او را يارى داد. در 1333 ق متوجه امر تدريس شد و در 1350 ق براى اولين بار به جبل عامل مسافرت نمود و تا 1351 ق آنجا ماند و براى دومين بار در 1353 ق به آنجا مسافرت نمود. پس از وفات سيد ابوالحسن اصفهانى، مرجع تقليد كثيرى از شيعيان گرديد و پس از وفات مرحوم بروجردى مرجعيت او قوت بيشترى گرفت.

حكيم در زندگى خويش توجه زيادى به بينوايان و يتيمان داشت و از همراهى با سران حكومت پرهيز كرد و در هدايت مردم براى مقابله با ظلم و ستم حكام جور نقش بسزايى داشت. سرانجام در ربيع الاوول 1390 ق (1348 ش) به علت بيمارى سرطان، به جوار حق تعالى شتافت. در تشييع جنازه كم نظير او جمع زيادى از شيعيان شركت كردند و او را در نجف اشرف در كنار كتابخانه اى كه خود بنا كرده بود، دفن نمودند.

حكيم تأليفاتى دارد كه معروفترين آنها مستمسك العروة الوثقى است كه تعليق بر عروة الوثقى شيخ كاظم يزدى است؛ نهج الفقاهه، تعليق بر مكاسب شيخ انصارى؛ حقائق الاصول، تعليق بر كفاية الاصول آخوند خراسان؛ دليل الناسك، تعليق بر مناسك شيخ انصارى؛ منهاج الصالحين، رساله علميه اوست؛ منهاج الناسكين در اعمال حج؛ تعليقه بر ملحقات عروه خطى؛ تعليقه بر مهمات التبصرة (خطى). دائرة المعارف تشيّع: 6/476 ـ 477.

 

[6] ـ السيد اسماعيل بن محمد بن صدر الدين المعروف بالسيد اسماعيل الصدر ولد سنه 1258 بأصبهان و توفى بالكاظمية يوم الثلاثاء 12 جمادى الاولى سنة 1338 و دفن فى الرواق الشريف. أعيان الشيعة: 3/403

 

[7] ـ فتح على بن حسن السلطان آبادى الحائرى 1317 هـ فقيه إمامى، عارف ذوباع طويل فى التفسير، درس فى بلاده إيران و قصد العراق فأدرك محمد حسن بن الباقر النجفي صاحب الجواهر في أواخر أيامه و حضر على: مرتضى الأنصارى و على الخليلى ثم تخرّج بالسيد محمد حسن الشيرازى و انتقل معه الى سامراء و كان فى غاية الزهد و الورع، دائم الذكر.

موسوعة طبقات الفقهاء: 14/984، قسم 2؛ نجوم السماء: 2/205؛ أعيان الشيعة: 8/392.

 

[8] ـ شرح حال ايشان در كتاب تواضع و آثار آن، جلسه اول آمده است.

 

[9] ـ شرح حال فقهاء و حكماء، رضااستادى: 10 ـ 16؛ «آية الله سيد حيدر آملى در سال 719 يا720 هـ .ق در شهر آمل به دنيا آمد.

نام او حيدر و لقب او ركن الدين و نسب او به هيجده واسطه به امام چهارم حضرت زين العابدين  عليه السلاممى رسد.

دوران تحصيل: از حدود ده سالگى در آمل شروع به تحصيل نمود و پس از چندى با سفر به خراسان و استرآباد و اصفهان از اساتيد آن شهرها بهره برد و اين دوران بيست سال طول كشيد كه خود گويد: از سالهاى كودكى تا حدود سى سالگى به تحصيل علوم ظاهرى از منقول و معقول به طريقه شيعه و اجداد معصومين خود مشغول بودم و پس از تكميل تحصيل از اصفهان به آمل بازگشتم.

پس از بازگشت به آمل شايد به خاطر اينكه علاوه بر سيادت و بزرگى خاندانش، به مراتب علمى بالايى دست يافته بود مورد عنايت خاص حاكم آنجا قرار گرفت. به جاه و مقام و مال فراوانى رسيد اما پس از گذشت اندك زمانى به همه آن ماديّات پشت، و روى سوى اللّه تبارك و تعالى كرده و به قصد زيارت بيت المقدس با ظاهرى فقيرانه از آمل خارج و از راه قزوين و رى به اصفهان رفت.

سال 751 تا پايان عمر يعنى سال 787 يا قدرى بيشتر در نجف و حله و بغداد بوده كه احتمالاً توقف در نجف و استفاضه از فيوضات علوى بيش از توقف در جاهاى ديگر بوده است.

اساتيد و مشايخ او: علامه سيد حيدر آملى در طول بيش از سى سال تحصيل در حوزه هاى مختلف و مصاحبت با اهل معرفت، اساتيد و مشايخ فراوانى داشت اما ما فقط چند نفر آنها را مى شناسيم:

1ـ محمد بن الحسن فرزند علاّمه حلّى و معروف به فخر المحققين 771 ـ 682 داراى آثار فراوان از جمله: ايضاح الفوائد فى حلّ مشكلات القواعد كه شرح قواعد الاحكام پدرش علامه حلّى است.

2ـ نصير الدين كاشى حلّى متوفاى 755 (نه 735 كه در برخى نوشته ها سبق قلم شده است) وى در كاشان متولد شده و در حلّه ساكن بوده و در نجف به خاك سپرده شده است.

3ـ شيخ نورالدين طهرانى (تيرانى)، سيد حيدر در اصفهان در مدت كوتاهى از او استفاده معنوى و اجازه اى مكتوب نيز از او دريافت كرده است.

تأليفات: در سال 781 يعنى در شصت و دو سالگى مى خواسته نگارش شرح فصول خود را آغاز كند در مقدمه آن شرح مى نويسد در اين مدّت طولانى سى ساله كه از آمل بيرون آمده و در نجف و حلّه و... بوده ام حدود چهل كتاب و رساله به عربى و فارسى نوشته ام و تعدادى از آنها را به ترتيب تاريخ تأليف ياد مى كند.

و نيز در جلد اول تفسيرش به نام المحيط الاعظم فى تأويل كتاب الله العزيز المحكم كه در سال 777 مشغول نوشتن آن بوده گويد: بر اكثر كتاب هايى كه نزديك به بيست (يا بيست و چهار) كتاب است پرداختم و اين نگارش در مدت بيست و چهار سال انجام شد بنابراين بخشى از تأليفات ايشان حاشيه و شرح بر كتابهاى ديگران و بخشى از آنها تأليف مستقل بوده است و اين بيست و چهار سال از 753 تا 777 يعنى سال آغاز تأليف تفسير المحيط الاعظم مى باشد و مقصود از سى سال كه در آغاز شرح فصول گفته است تأليفات من در اين سى سال انجام شده، سال 751 كه سال ورود به نجف اشرف است تا سال 781 يعنى سال آغاز تأليف شرح فصوص مى باشد.

 

[10] ـ شرح حال ايشان در كتاب مرگ و فرصت ها، جلسه 2 آمده است.

 

[11] ـ بحار الأنوار: 89/103، باب 8، حديث 82؛ المناقب، ابن شهرآشوب: 2/43؛ «قَالَ عَلِيٌّ  عليه السلام لَوْ شِئْتُ لَأَوْقَرْتُ سَبْعِينَ بَعِيراً مِنْ تَفْسِيرِ فَاتِحَةِ الْكِتَابِ.»

عوالياللآلى: 4/102، حديث 150؛ «روي عن علي  عليه السلام أنه قال لو شئت لأوقرت سبعين بعيرا من باء بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ.»

تفسير منهج الصادقين في إلزام المخالفين: 1/23؛ تفسير اثنا عشري: 1/30؛ «او كتبت معانى الفاتحة لا وقرت سبعين بعيرا. يعنى اگر بنويسم جميع معانى و حقايق فاتحة الكتاب را هفتاد شتر از آن پر بار كنم و نيز از ابن عباس روايت است كه أمير المؤنين صلوات اللَّه عليه از اول شب تا وقت نماز صبح از براى من تفسير فاتحة الكتاب مى فرمود و هنوز از تفسير باء بسم اللَّه در نگذشته بود و بعد از آن فرمود: انا نقطة تحت الباء من نقطه ام كه در زير باء است يعنى نقطه مركز علم اولين و آخرينم.

 

[12] ـ مائده 5 : 3؛ «امروز [ با نصبِ على بن ابى طالب به ولايت ، امامت ، حكومت و فرمانروايى بر امت ] دينتان را براى شما كامل كردم.»

 

[13] ـ حجرات 49 : 7؛ «خدا ايمان را محبوب شما قرار داد و آن را در دل هايتان بياراست .»

 

[14] ـ بحار الأنوار: 67/245، باب 54، حديث 18؛ مستدرك الوسائل: 1/99، باب 8، حديث 86؛ مصباح الشريعة: 36؛ «... هَلَكَ الْعَامِلُونَ إِلاَّ الْعَابِدُونَ وَ هَلَكَ الْعَابِدُونَ إِلاَّ الْعَالِمُونَ وَ هَلَكَ الْعَالِمُونَ إِلاَّ الصَّادِقُونَ وَ هَلَكَ الصَّادِقُونَ إِلاَّ الْمُخْلِصُونَ وَ هَلَكَ الْمُخْلِصُونَ إِلاَّ الْمُتَّقُونَ وَ هَلَكَ الْمُتَّقُونَ إِلاَّ الْمُوقِنُونَ وَ إِنَّ الْمُوقِنِينَ لَعَلَى خَطَرٍ عَظِيم... .»

 

[15] ـ يوسف 12 : 4؛ «[ ياد كن ] آن گاه كه يوسف به پدرش گفت : پدرم ! من در خواب ديدم يازده ستاره و خورشيد و ماه برايم سجده كردند .»

 

[16] ـ سعدى شيرازى.

[17] ـ حشر 59 : 24؛ «آن چه در آسمان ها و زمين است، همواره براى او تسبيح مى گويند .»

 

[18] ـ مولوى.

 

 


منبع : پایگاه عرفان
  603
  1
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

مصادیق «وٰالِدَیهِ» در سورۀ احقاف
مصادیق «وٰالِدَیهِ» در سورۀ احقاف
آمار «کلَّ شَیءٍ» در باطن امام مبین
فهم قرآن در سایه‌سار واسطه‌‌های الهی
رحمت پروردگار، از گسترده‌ترین مباحث دینی
ابی‌عبدالله(ع)، همهٔ هستی به‌تنهایی
روایت پیامبر درباره خیر
از نصايح پيامبر به ابوذر
در خرابه ی شام چه گذشت؟ چگونگی شهادت سه سالۀ حضرت ...
نفس - جلسه ششم

بیشترین بازدید این مجموعه

ارزشها و لغزشهای نفس - جلسه ششم
ارزشها و لغزشهای نفس - جلسه بیستم
ارزشها و لغزشهای نفس - جلسه بیست و یکم
تجارت مادی و معنوی- جلسه سوم
حرام خورى و پنج خطر آن‏
حكايت سعدى درباره حرص مال دنيا
تهران_ مسجد امیر رمضان 94 سخنرانی نهم
قرآن، درمان‌کنندۀ شرک
درمان بیماری شرک، نخستین رسالت انبیا
نگاه ویژهٔ خداوند به دعا و اجابت آن

آخرین مطالب

مصادیق «وٰالِدَیهِ» در سورۀ احقاف
مصادیق «وٰالِدَیهِ» در سورۀ احقاف
آمار «کلَّ شَیءٍ» در باطن امام مبین
فهم قرآن در سایه‌سار واسطه‌‌های الهی
رحمت پروردگار، از گسترده‌ترین مباحث دینی
ابی‌عبدالله(ع)، همهٔ هستی به‌تنهایی
روایت پیامبر درباره خیر
از نصايح پيامبر به ابوذر
در خرابه ی شام چه گذشت؟ چگونگی شهادت سه سالۀ حضرت ...
نفس - جلسه ششم

بیشترین بازدید این مجموعه

ارزشها و لغزشهای نفس - جلسه ششم
ارزشها و لغزشهای نفس - جلسه بیستم
ارزشها و لغزشهای نفس - جلسه بیست و یکم
تجارت مادی و معنوی- جلسه سوم
حرام خورى و پنج خطر آن‏
حكايت سعدى درباره حرص مال دنيا
تهران_ مسجد امیر رمضان 94 سخنرانی نهم
قرآن، درمان‌کنندۀ شرک
درمان بیماری شرک، نخستین رسالت انبیا
نگاه ویژهٔ خداوند به دعا و اجابت آن

 
نظرات کاربر
فریبا
با سلام حضور سروران و حضور سرور ارجمند،عالم استاد انصاریان تشکر ویژه بفرمایید از استاد عزیز از زحمتی که میکشن برای تشویق ما به نماز خوندن به شب هنگام ،ما شاهدیم .حتما ما توفیق نداریم ،التماس دعا از استاد داریم .یا ستارالعیوب .با سپاس
پاسخ
1     0
17 آذر 1392 ساعت 07:44 صبح
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز