فارسی
شنبه 08 آذر 1399 - السبت 12 ربيع الثاني 1442

  445
  0
  0

مقام وحدت در كلام طبسى‏

عارف نامدار مرحوم محمد طبسى كه در قرن هشتم مى زيسته و از شيعيان خالص مولى الموحدين حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بوده در اين زمينه مى گويد :

قالَ اللّهُ تَعالى :

[كُلُّ شَيْ ءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ ] .

هر چيزى مگر ذات او هلاك شدنى است.

در وحدت، سالك و سلوك و سير و مقصد و طلب و طالب و مطلوب نباشد؛ كل شى ء هالك.

و اثبات اين سخن و بيان هم نباشد و نفى اين سخن و بيان هم نباشد، نفى و اثبات متقابلانند و دويى مبدأ كثرت است.

آنجا نفى و اثبات نباشد و نفى نفى و اثبات اثبات هم نباشد و آن را فنا خوانند كه معاد خلق با فنا باشد، هم چنان كه مبدأ از عدم بود:

[كَما بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ ] .

همان گونه كه شما را آفريد، [پس از مرگ به او] بازمى گرديد.

و معنى فنا را حدى با كثرت است.

[كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ* وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ ] .

همه آنان كه روى اين زمين هستند، فانى مى شوند.* و تنها ذات باشكوه و ارجمند پروردگارت باقى مى ماند.

فنا به اين معنى هم نباشد، هر چه در نطق آيد و هر چه در وهم آيد و هر چه عقل به آن رسد جمله منتفى باشد.

[إِلَيْهِ يُرْجَعُ الْأَمْرُ كُلُّهُ ] .

همه كارها به او باز گردانده مى شود.

بدان كه فنا، فناى بنده باشد در حضور الهى كه چون بنده از خود فانى شود، به حق باقى شود.

و فنا آن است كه نفس خود را در بوته فنا بگذارى و از هر چه مادون اوست فانى شوى و سرت به حضرت حق باشد، چنانچه به هر طرف كه نگرى او را بينى.

به قول فيض كاشانى:

در چهره مه رويان انوار تو مى بينم

 

در لعل گهر باران گفتار تو مى بينم

در مسجد و ميخانه جوياى تو مى باشم

 

در كعبه و بتخانه انوار تو مى بينم

بتخانه روم گر من تا جلوه بت بينم

 

چون نيك نظر كردم ديدار تو مى بينم

هر كو زتو پيدا شد هم در تو شود پنهان

 

پيدا و نهان گشتن هم كار تو مى بينم

از كوى تو مى آيم هم سوى تو مى آيم

 

در سير و سلوك خود انوار تو مى بينم

     

و چون بنده از صفات خود فانى گشت و به كليت حق را گشت، محال باشد كه حق او را معيوب گرداند به مخالفات و عصمت آن باشد كه بنده را از بنده بستاند تا در او قدرت خلاف كردن نماند.

و چون بنده فانى گشت از آنچه او راست باقى گردد به آنچه حق راست، چون اين بقا از پس فنا پديد آيد درست گردد كه آن فنا حق بوده و بنده در آن فنا محمود بوده و آن فنا از غلبات حق بوده است و چون صفت فنا پديد آيد از صفات خويش و فنا پديد نيايد به صفات حق، آن هواجس نفس باشد يا وساوس شيطان.

و برترين مقام آن باشد كه بنده را نه بلا و نه نعمت از حق مشغول نگرداند و به هيچ وقت خدا را فراموش نكند و چون ياد او كند در وقت ياد كردن او، همه هستى را مقدار نماند، خلاف كردن را راه كجا ماند.

كسى كو غايب از تو يك زمان است

 

در آن دم كافه است اما نهان است

اگر خود غايبى پيوسته باشد

 

در اسلام بر وى بسته باشد

حضورى بخش اى پروردگارم

 

كه من غايب شدن طاقت ندارم

     

و بايد كه در عبادات مراد خويش نطلبى تا از حظ خويش فانى باشى، لكن بزرگداشت امر حق نگرى تا به حق باقى باشى.

و در معاملات به آمد خويش نجويى، تا از حظ خويش فانى باشى، لكن به آمد خلق نگرى تا به حظ غير باقى باشى و بايد كه در سر بنده چندان بزرگداشت حق پديد آيد كه او را فراغت شغل غير حق نماند.

و چون بنده فانى گردد از حظوظ خويش و فانى گردد از ديدن ذهاب حظوظ و فانى گردد از ديدن و ناديدن ذهاب حظوظ، باقى گردد به ديدن آنچه از حق است و آنچه حق راست، داند كه من او را ام و همه كون او راست و مالك در ملك خويش هر چه خواهد كند، چون اين بديد همه خصومت و منازعت از ميانه برخيزد.

و بداند هر چه از حق آيد همه حق است و جز موافقت، روى ندارد و خلاف از ميانه برخيزد، همه تسليم ماند بى خصومت و همه موافقت ماند بى خلاف. بقاى او به حق به اين معنى باشد كه حق را باشد، چنان كه حق خواهد و چون بنده را نه مراد ماند نه اختيار، هر چه در او پديد آيد مراد و اختيار حق باشد.

بايد كه از نظاره خويش و نظاره افعال خويش فانى گردى و صفت تو كه موجودست هم چنان گردد كه آن وقت كه معدوم بود، از صفات بشريت كلى فانى بايد شد تا به حق باقى گردى.

و فانى گشتن از صفات بشريت اين باشد كه معانى مذموم از تو برود.

و باقى گشتن به صفات الهى اين باشد كه صفات محمود در تو قائم شود و به توفيق و عنايت الهى اين معنى ميسر شود.

و بدان كه: تا سر بنده به حق مشغول است غير حق به آن سر راه نيابد و چون سر خويش به غير حق مشغول كرد، سر او آلوده گشت و آلوده حق را نشايد.

 

 

 


منبع : پایگاه عرفان
  445
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب


 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز