فارسی
پنجشنبه 08 آبان 1399 - الخميس 12 ربيع الاول 1442
  70
  0
  0

خنجر و فرات از سیدعلی حسینی ایمنی

هُرم فاجعه که التهاب می گرفت
دشت بوی خون و اضطراب می گرفت
دشت بود و چشمه های خنجر و فرات
ـ تشنه ای که از لب تو آب می گرفت ـ
دیده ام در ازدحام تیغ فتنه ها
نیزه ای که بوی آفتاب می گرفت
بعد از آن، زنی میان اشک، خطبه خواند
خطبه ای که لحن بوتراب می گرفت
در عزای چشم های کهکشانی ات
آفتاب من! دل شهاب می گرفت


منبع : سیدعلی حسینی ایمنی
  70
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

هر چه ترسیدم از آن آن به سرم می آید ازوحید مصلحی
دامن خيمه به بالا بزن! از محمد فخارزاده
ای شفای دردهای من حسین از سید حبیب حبیب پور
مردی رشید از عبدالرحیم سعیدی راد
ذوالجناح از عبدالرحیم سعیدی راد
شبیه حسرت پروانه هاست این بانو از شبنم فرضی
دردانه مرتضی .زمین .طوفان تب از شبنم فرضی زاده
نگاهش کهکشان را تاب می داد از احمد سوسرایی
علم افتاد،این یعنی اشارت از احمد سوسرایی
برای آن که رویت را ببوسند از فضل الله قاسمی

بیشترین بازدید این مجموعه

دشمنت کشت ولی نور تو خاموش نگشت ازفواد کرمانی
ای گیاهِ برآمده! ابتری، بی‌بری هنوز از امید مهدی‌نژاد

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز