فارسی
يكشنبه 17 اسفند 1399 - الاحد 23 رجب 1442
قرآن کریم مفاتیح الجنان نهج البلاغه صحیفه سجادیه
744
0
نفر 0
0% این مطلب را پسندیده اند

حکایتی از دعاى مستجاب

سعيد بن مسيب كه از فقهاى نامدار مدينه و از چهره هاى برجسته زهد و عبادت است مى گويد: مدينه دچار محروميت از باران شد، قحطى چهره زشتش را به مردم نشان داد، سختى همه جانبه گريبان مردم را گرفت، مردم براى درخواست باران به بيابان رفتند و به دعا و مناجات نشستند، در ميان مردم غلامى را ديدم كه بالاى تلّى رفت، و گويا مى خواهد جداى از مردم با حضرت حق به راز و نياز بپردازد، نيروى مرموزى مرا به سوى او جلب كرد، علاقه داشتم از چگونگى راز و نياز او و دعا و مناجاتش با خبر شوم.

پيش رفتم ديدم لب هايش حركت مى كند ولى چيزى نشنيدم و از متن دعا و راز و نيازش با خبر نشدم.

هنوز دعاى او تمام نشده بود، ابرى سراسر فضاى مدينه را فرا گرفت، غلام سياه چون ابر را ديد خداى مهربان را شكر كرد و زبان به سپاس حضرت او گشود، و راه مدينه را در پيش گرفت و از آن ناحيه دور شد، باران فراوانى باريد، به اندازه اى كه ترسيدم سيل سختى جارى شود.

غلام را تعقيب نمودم و پنهان به دنبالش رفتم، چون به مدينه رسيد وارد خانه حضرت زين العابدين شد، خدمت حضرت رسيدم و به آن جناب عرضه داشتم: در خانه شما غلام سياهى به سر مى برد، اگر مانعى نباشد بر من منت گذاشته او را خريدارى كرده با خود ببرم.

آن منبع لطف و كرامت به من فرمود: سعيد چرا او را به تو نبخشم، فرمان داد كارگزار غلامان هر چه غلام در خانه هست از نظر من بگذراند تا مورد نظر خود را انتخاب كنم، همه غلام ها را جمع كرد، ولى غلامى كه مى خواستم در ميان آنان نبود، گفتم هيچ كدام از اينان منظور من نيست، حضرت به متصدى غلامان فرمود: غلام ديگرى هست؟ گفت: آرى فقط يك غلام باقى مانده كه نگهبان اسب ها و شترهاست، فرمود: او را نيز حاضر كنيد، تا وارد جمع شد ديدم همان كسى است كه بر بالاى تپه آهى جگرسوز و راز و نيازى خالصانه داشت گفتم غلامى كه خريدار او هستم همين است، حضرت زين العابدين فرمود: غلام از اين لحظه سعيد مالك تو مى باشد با او همراه شو، و در خدمت او باش.

غلام سياه روى به من كرد و گفت:

«ما حملك على ان فرقت بينى و بين مولاى»

چه چيز تو را وادار كرد كه ميان من و مولايم جدائى انداختى در پاسخش گفتم: آنچه در بالاى تل و بلندى تپه از تو مشاهده كردم، اين سخن را كه شنيد دست به پيشگاه حضرت بى نياز دراز كرد و گفت: خداوندا رازى ميان من و تو

بود اكنون كه پرده از روى آن برداشته شد مرا از دنيا ببر و به سوى خود بازگردان، حضرت زين العابدين (ع) و آنان كه حضور داشتند، از مناجات با صفايش با محبوب عزيزش به گريه افتادند، من هم اشك ريزان از خانه حضرت بيرون آمدم، همين كه به منزل خود رسيدم شخصى از جانب امام چهارم پيام آورد، كه آن حضرت فرموده اگر دوست دارى جنازه دوستت را تشييع كنى بيا، با آن شخص به سوى منزل امام حركت كردم و مشاهده نمودم غلام پس از مناجات و تضرع از دنيا رفته است!! 


منبع : پایگاه عرفان
744
0
0% (نفر 0)
 
نظر شما در مورد این مطلب ؟
 
امتیاز شما به این مطلب ؟
اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی:

آخرین مطالب

ماجرای زن بدکاره ای که به زندان امام کاظم (ع) رفت
آقازاده‌ای که منصب حکومتی را قبول نکرد!
جنازه‌ای که کسی بالای سرش حاضر نشد؟!
طلبه‌ای که به لوسترهای حرم امیرالمؤمنین(ع) اعتراض داشت
حكايت فروش نخلستان و انفاق آن‏
چند داستان عجيب در مسئله توبه‏
زن بدكاره‏ در خانه عابد
ما با شما در ثواب شما شريكيم‏
گردنبند با برکت حضرت زهرا(س)
حکایتی از لقمه حرام‏

بیشترین بازدید این مجموعه

اگر مرگ را باور ندارى دیگر نخواب
در نماز شب چهل گنه كار را دعا مى كرد
نصيحت امام سجاد (عليه السلام) به دلقكى بيكار
داستان قارون و ثروتش
داستانى از توكل يك انسان باايمان‏
تأخير اجابت دعا
حضرت ابراهيم عليه السلام و نماز
حكايت مسلمان شدن مرتاض کافر به دست امام کاظم(ع)
عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد!
ماجرای زن بدکاره ای که به زندان امام کاظم (ع) رفت

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز