فارسی
دوشنبه 05 آبان 1399 - الاثنين 9 ربيع الاول 1442
  1010
  0
  0

شطيطه، بانوى مؤمنه‏

اين جملات را هنگامى فرمود كه مبلغى در حدود چهارصد درهم در يك كيسه چرمى، براى بانويى پرهيزكار و مؤمنه به نام شطيطه به وسيله نماينده مردم خراسان ابوجعفر محمّد بن على فرستاد و فرمود:

اين مقدار از خالص مال ماست كه براى خرج كفن و دفن جهت آن بانوى مؤمنه اختصاص مى دهم.

مقدارى از اين پول را تا وقتى زنده است مصرف كند و بقيه را جهت كفن و دفن بگذارد، ما اهل بيت پول كفن و دفن و مهريه زنان و مصرف حج را از مال خالص و طاهر خود خرج مى كنيم.

هان! اى ابوجعفر! چون به نيشابور رسيدى، به فاصله اى كوتاه در حدود چند روز بعد از ورود تو آن بانو از دنيا مى رود و من قبل از دفن براى نماز بر او حاضر خواهم شد.

به آن هنگام كه براى نماز بر جنازه او حاضر شوم تو مرا خواهى ديد، اين توجه فوق العاده امام نسبت به شطيطه و سهيم كردن او در شؤون زندگانى خصوصى خود و خانواده اش، پاداش اخلاص آن بانو بوده كه از زحمت چرخ ريسى خود به قدر يك دستمال، يا يك كلاف نخ، يا يك سكه طلا از سهم امام به وسيله ابوجعفر محمد بن على از نيشابور به مدينه فرستاد، تا خمس دسترنج خود را به دستور خدا به امام رد كرده باشد.

ابوجعفر كه امين مردم خراسان بود، گو اين كه در ابتداى امر كلاف و سكه او را نمى پذيرفت، به عذر اين كه اندك است و براى يك سكه نمى توان كيسه جداگانه ساخت، ولى آن بانو در آن وقت گفت: گر چه مال من اندك است ولى چه كنم سهم امام است و مرا همين مقدار مى رسيده.

ابوجعفر آن مال ناچيز را گرفت و سكه را براى نشان دار بودنش مقدارى كج كرد و در كيسه اى كه سكه ديگران را ريخته بود انداخت و از خراسان به مدينه آمد.

همين كه به محضر امام مشرف شد، امانات مردم خراسان را بر حضرت عرضه كرد.

امام هيچ كدام را قبول نكرد و فرمود: مال ما نيست، اين ها را به صاحبانش بازگردان، اما امانتى نزد تو دارم از بانويى به نام شطيطه آن را جدا كن و به من بده.

ابوجعفر كيسه را گشود و در صدد جستجوى سكه شطيطه برآمد آن سكه ها را روى هم مى غلطاند تا آن را بيابد؛ امام، خودش آن را در ميان نشان داد و هم اينطور بقچه ها را گشود و دستمال يا كلاف را نيز تقديم كرد.

محمد بن على مى گويد: وقتى به وطن بازگشتم تمام صاحبان آن كالاها را فطحى مذهب ديدم، آنجا دريافتم كه امام فرمود: آن ها مال من نيست.

در اين گيرودار مواظب وضع آن بانو بودم كه سيزده روز پس از ورود من به نيشابور درگذشت، ما جنازه او را به صحرا برديم، در جمعيت انبوهى كه در بيابان براى نماز بر جنازه او حاضر بودند توجه داشتم امام را ببينم، ناگاه ديدم شتر سوارى از جانب بيابان آمد، از شتر پياده شد در حالى كه سر و صورت خود را پيچيده و پوشيده بر جنازه نماز گزارد، من نزديك شدم تا ببينم، امام را شناختم كه برگشت و بر شتر سوار شده در صفحه بيابان از نظر غايب شد !!

آرى، اولياى خدا چه مرد چه زن در صفحه اى از پاكى و نور و صفا زندگى مى كنند و در تمام اين عالم از دوست غير دوستى نمى خواهند.

 

 


منبع : پایگاه عرفان
  1010
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب


بیشترین بازدید این مجموعه


 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز