فارسی
يكشنبه 05 تير 1401 - الاحد 26 ذي القعدة 1443
قرآن کریم مفاتیح الجنان نهج البلاغه صحیفه سجادیه
634
0
نفر 0

عقل: محرم راز ملكوت - جلسه یازدهم - (متن کامل + عناوین)

 

درباره عقل و آداب تجارت

كرج، مسجد حضرت معصومه (ع) دهه دوم و سوم محرم 83- 1382

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم.

الحمد للّه رب العالمين و صلّى اللّه على جميع الأنبياء و المرسلين و صلّ على محمّد و آله الطاهرين.

 

در گفتار پيشين، سخن به تجارت و رعايت عدالت و انصاف در فروش اجناسى رسيد كه نيازمند پيمانه و كيل و ترازو و متر و ... هستند. تقريبا، اغلب مشاغلى كه مردم با آن ها سروكار دارند به نوعى با سنجش در ارتباط است. كسى تاريخ دقيق پيدايش پيمانه و ترازو را در جوامع انسانى نمى داند، ولى مسلما از ديرباز اين موضوع در ميان انسان ها مطرح بوده است. قرآن كريم نيز از قديمى ترين انبياء و پيغمبران نقل مى كند كه رعايت حق را در پيمانه و ترازو به مردم سفارش مى كردند:

«و إلى مدين أخاهم شعيبا قال يا قوم اعبدوا اللّه ما لكم من إله غيره و قد جاءتكم بينة من ربكم فأوفوا الكيل و الميزان و لا تبخسوا الناس أشياءهم و لا تفسدوا فى الارض بعد إصلاحها ذلكم خير لكم إن كنتم مؤمنين». [1]

و به سوى مردم مدين، برادرشان شعيب را فرستاديم، گفت: اى قوم من! خدا را بپرستيد كه شما را جز او معبودى نيست، يقينا برهانى روشن از سوى پروردگارتان براى شما آمد، پس پيمانه و ترازو را تمام و كامل بدهيد، و از اجناس و اموال و حقوق مردم مكاهيد، و در زمين پس از اصلاح آن به وسيله رسالت پيامبران فساد مكنيد، اين امور براى شما بهتر است، اگر مؤمنيد.

«و إلى مدين أخاهم شعيبا قال يا قوم اعبدوا اللّه ما لكم من إله غيره و لا تنقصوا المكيال و الميزان إنى أراكم بخير و إنى أخاف عليكم عذاب يوم محيط* و يا قوم أوفوا المكيال و الميزان بالقسط و لا تبخسوا الناس أشياءهم و لا تعثوا فى الارض مفسدين». [2]

و به سوى مردم مدين برادرشان شعيب را فرستاديم. گفت: اى قوم من! خدا را بپرستيد، شما را جز او هيچ معبودى نيست؛ و از پيمانه و ترازو مكاهيد، همانا من شما را در توانگرى و نعمتى كه بى نيازكننده از كم فروشى است مى بينم و بر شما از عذاب روزى فراگير بيمناكم. و اى قوم من، پيمانه و ترازو را عادلانه و منصفانه كامل و تمام بدهيد، و اجناس مردم را هنگام خريدن كم شمارتر و كم ارزش تر از آنچه كه هست به حساب نياوريد و در زمين تبهكارانه فتنه و آشوب برپا نكنيد.

«أوفوا الكيل و لا تكونوا من المخسرين* و زنوا بالقسطاس المستقيم* و لا تبخسوا الناس أشياءهم و لا تعثوا فى الارض مفسدين». [3]

پيمانه را كامل بدهيد و از كم فروشان نباشيد. و متاع و كالا را با ترازوى درست وزن كنيد، و از قيمت اشيا و اجناس مردم به هنگام خريد نكاهيد، و در زمين تباهكارانه فتنه و آشوب برپا نكنيد.

مى دانيم آنچه پيغمبران رعايت آن را به مردم سفارش مى كردند از پيش خود نبوده، بلكه ابلاغ فرمان خدا به مردم بوده است. قرآن مجيد هم كتابى است كه براى راهنمايى مردم نازل شده است. پس، اين كه موضوع عدالت در پيمانه و ترازو را مطرح كرده نشان مى دهد كه اين خواست پروردگار است كه مردم در پيمانه و ترازو اهل ظلم و ستم و تجاوز به حقوق ديگران نباشند.

 

نگاهى به آيه 85 سوره اعراف

 

هم چنان كه گذشت، در سوره مباركه اعراف از قول حضرت شعيب، عليه السلام، آمده است كه «و لا تبخسوا الناس اشيائهم».

كلمه «بخس» به معنى كم بودن است. يعنى اى مردم در خريد و فروش از جنس مردم نكاهيد و از آن كم نگذاريد. كم گذاشتن از جنس مردم، چه جنس پيمانه اى و ترازويى وبه تبع اين آيات شريفه چه جنس عددى و مترى، باعث مى شود انسان علاوه بر خيانت و ظلم در حق مردم، دچار حق الناس هم بشود و اگر انسان اموالى را كه در دنيا از ديگران برداشته به آنان برنگرداند، اين اموال تا قيامت بر عهده او باقى خواهند ماند تا محكمه الهى برپا شود. مجازات چنين فردى نيز به اين بستگى دارد كه صاحبان حق از حق خود بگذرند يا از آن گذشت نكنند.

اگر آنان از حق خود گذشت كنند، پروردگار انسان را آزاد مى كند، ولى اگر گذشت نكند، پروردگار دستور مى دهد از خوبى هاى فرد مديون بردارند و آن را در پرونده فرد طلبكار بگذارند يا، اگر خوبى اى در پرونده اش نداشته باشد، از بدى هاى صاحبان حق بردارند و در پرونده مديون بگذارند. [4] آن هم در چه روزى! روزى كه حضرت موسى بن جعفر، عليه السلام، درباره آن مى فرمايد:

مادرى كه تنها يك فرزند داشته و براى نجات مقدار كمى عمل صالح كم دارد، براى نجات خويش، در صحراى محشر نزد فرزندش مى آيد و مى گويد: من تو را نه ماه باردار بودم، دو سال شيرت دادم، سه چهار سال همواره مراقبت بودم، و پايان عمر هميشه به تو خدمت كردم. حال، از عمل صالحت اندكى به من بده تا كمبودم جبران شود و كارى به من نداشته باشند ...! وقتى سخن او به اين جا مى رسد، آن فرزند از مادرش فرار مى كند! [5]

با اين وصف، در چنين روزى، تكليف كسى كه از صد عدد، نود و پنج عدد را به مردم پرداخته؛ از صد متر، نود و هشت متر را پرداخته؛ از پنج كيلو، چهار كيلو و هشتصد گرمش را داده؛ از يك ليتر، يك مقدارش را كم گذاشته، و اين كار را 60 سال تمام ادامه داده، معلوم است. اگر بنا باشد بارى را از دوش طلبكار بردارند و روى دوش مديون بگذارند، چه وضعى پيش خواهد آمد؟ آن هم روزى كه در كتاب خدا اين گونه وصف شده است:

«فإذا جاءت الصاخة* يوم يفر المرء من أخيه* و أمه و أبيه* و صاحبته و بنيه* لكل امرئ منهم يومئذ شأن يغنيه». [6]

پس زماين كه آن بانگ هولناك و مهيب در رسد، روزى كه آدمى فرار مى كند، از برادرش و از مادر و پدرش و از همسر و فرزندانش. در آن روز هركسى از آنان را كارى است كه او را به خود مشغول مى كند تا جايى كه نمى گذارد به چيز ديگرى بپردازد.

اين متن قرآن كريم است. قيامت روزى است كه انسان از برادر و پدر و مادر و زن و فرزندانش مى گريزد، مبادا از او عمل صالحى بخواهند يا بار معصيتى را بر دوشش بگذارند. آن وقت، اگر خداوند كاسبى را بياورد كه در مدت 60 سال عمرش از مردم كم مى گذاشته و به او بگويد: اين پنج هزار نفر از تو طلبكارند! خودت مى دانى و اين پنج هزار نفر! كار خيلى بر آدمى سخت مى شود. (نعوذ باللّه من عاقبة السوء)

اگر كسى كه اين آيات و روايات را مى شنود، آن ها را جدى بگيرد، در زندگى راحت نمى نشيند، تا زمانى كه حسابش را با مردم تسويه كند.

 

سبب ناراحتى پيامبر (ص)

 

روزى، روايات را مرور كردم. به اين روايت برخوردم كه در آن ابوذر غفارى مى فرمايد: يك روز آمدم نماز مغرب و عشاء را با پيغمبر بخوانم.

ديدم چهره پيغمبر، صلى اللّه عليه و آله و سلم، رفته و غمگين است. حيا كردم كه سبب اين ناراحتى را نيز از پيامبر بپرسم، اما تا صبح در فكر بودم. وقتى بلال اذان صبح را گفت، به مسجد آمدم و برخلاف شب گذشته ديدم رسول خدا خيلى شاد است. جلو رفتم و عرض كردم:

اجازه مى دهيد سؤالى بكنم؟ فرمود: بله. گفتم: ديشب خيلى گرفته و محزون بوديد و امروز شاد و مسروريد. شب ناراحتى چه بود؟ فرمود:

ابوذر، ديشب دو درهم از حق مردم پيش من مانده بود و كسى را پيدا نمى كردم كه آن مال را به او رد كنم. اين بود كه تا اذان بيدار نشستم و دعا كردم كه خدايا، مرگ مرا امشب نرسان تا من اين دو درهم را به صاحبش برسانم! بيدار بودم تا اگر ملك الموت آمد از او خواهش كنم جان مرا نگيرد. امروز، هنگام سحر، مستحقى يافتم و آن دو درهم را رد كردم. براى همين، امروز روز خوش من و ديشب شب ناخوشى ام بود. [7]

 

انواع اجل

 

قرآن كريم براى انسان دو نوع اجل برمى شمارد:

«هو الذى خلقكم من طين ثم قضى أجلا و أجل مسمى عنده ثم أنتم تمترون». [8]

اوست كه شما را از گلى مخصوص آفريد. سپس براى عمر شما مدتى مقرّر كرد، و اجل حتمى و ثابت نزد اوست. شگفتا! كه باز شما با اين همه دلايل آشكار در يكتايى و ربوبيّت و خالقيّت او شك مى كنيد.

به فرموده قرآن، انسان دو نوع مرگ دارد: اجل مسلمى و اجل معلق.

اجل مسمّى حتمى است و با گريه و دعا و صدقه و التماس رفع نمى شود و اگر زمانش برسد، انسان به يقين مى ميرد؛ اما اجل معلق اجلى است كه طبق فرموده قرآن، براى انسان نوشته شده است، ولى به واسطه كارهاى نيكى كه انجام مى دهد، از او برداشته مى شود؛ مثلا، خدمتى به مادر مى كند، مشكل كسى را حل مى كند، نيمه شب بلند مى شود و به درگاه خداوند عالم گريه مى كند، صدقه مى دهد و ... با انجام اعمال نيك، اين اجل ثبت شده كه غير قطعى است را خدا از انسان دور مى كند.

«يمحو اللّه ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب». [9]

خدا هرچه را بخواهد محو مى كند و هرچه را بخواهد ثابت و پابرجا مى نمايد، و امّ الكتاب نزد اوست.

اين نص صريح قرآناست. يعنى خدا هرچه را كه بخواهد، از پرونده انسان در عالم تقدير پاك و محو مى كند؛ و اگر بخواهد، آن را ثابت و پا برجا نگه مى دارد. بنابراين، اجل مسمى قابل تغيير نيست، اما اجل غير مسمى را مى توان تغيير داد.

 

صدقه اجل را دور كرد

 

روزى، حضرت مسيح، عليه السلام، با يارانش از در خانه اى عبور مى كردند كه در آن مجلس عروسى برقرار بود و صداى شادى و خنده از آن به گوش مى رسيد. حضرت فرمودند: امشب اين جا عروسى است، ولى كسى نمى داند كه داماد امشب مى ميرد! پرسيدند: چطور مى ميرد؟

فرمود: مار زهردار و خطرناكى او را نيش مى زند و او مى ميرد!

صبح كه اصحاب حضرت دوباره از آن جا رد شدند، ديدند پارچه سياه بالاى در خانه نزده اند و صداى گريه و ناله به گوش نمى رسد. تعجب كردند و در خانه را زدند. بعد، از كسى كه در را باز كرده بود پرسيدند:

ديش اين جا عروسى بود؟ گفت: بله. گفتند: حال دامام خوب است؟

گفت: خيلى خوب است.

با تعجب نزد حضرت آمدند كه مگر ديروز نفرموديد داماد آن خانه مى ميرد؟ فرمود: چرا، ولى ديشب وقتى عروس و دامام مشغول خوردن شام شدند، فقيرى آمد و از آنان غذا خواست. داماد هم ظرف غذاى خويش را به او داد و آن فقير برايش دعا كرد. بدين سبب، خداوند مرگ او را به تعويق انداخت. [10]

 

آيا ما پيرو پيغمبريم؟

 

من نمى دانم وقتى مردم مى گويند ما امت اين پيغمبريم، چقدر راست مى گويند؟ و منظورشان كدام پيغمبر است؟ اگر به واقع كسى معتقد به دينى باشد كه رسول خدا، صلى اللّه عليه و آله و سلم، آورده و خود را پيرو آن حضرت مى دانند، چرا رفتار آن ها اين قدر دور از تعاليم اسلام و عمل آن حضرت است؟

چند روز پيش، يكى از دوستان تماس گرفت و گفت: با شما كارى دارم! شب كه همديگر را ديديم سه چهار تا پرونده روى ميز گذاشت و گفت: از پارسال تا به حال كه جنس به مردم فروخته ايم، نتوانسته ايم مطالباتمان را وصول كنيم. از طرفى، حدود 700 كارگر در كارخانه كار مى كنند كه همگى صاحب زن و فرزند هستند و بايد ماه به ماه حقوقشان را بگيرند و تا به حال يك ماه هم حقوقشان عقب نيفتاده. از طرفى، به بانك ها و برخى شركت هايى كه با هم در ارتباطيم بدهكايم و قدرت پرداخت بدهى را هم نداريم. تنها كارى كه مى توانيم بكنيم براى اين كه بارمان سنگين تر نشود و كارخانه نخوابد و آبرويمان نريزد و بعد از يك عمر آبرودارى زندان نرويم اين است كه 500 نفر از كارگرها را با زن و بچه و با اشك چشم بيرون كنيم. خيلى هم تحت فشار قرار بگيريم، آن دويست كارگر را هم اخراج مى كنيم و در كارخانه را مى بنديم.

مال مردم را بردن ظلمى است كه گاه ضررش جبران ناپذير است. 500

انسان مظلوم خانواده دار و مستأجرى بايد از كار بيكار شوند، براى اين كه عده اى سرمايه اين كارخانه دار را به يغما برده اند. اين چه ظلمى است و چه كسى مى تواند پاسخگوى آن باشد؟

سخن قرآن اين است: «لا تبخسوا الناس اشيائهم».

نامردى و شيطنت و كم فروشى و خيانت نكنيد.

 

مرورى بر داستان حضرت يوسف (ع)

 

حضرت يوسف، عليه السلام، در زمان فراوانى نعمت در مصر، با اختراع سيلو مواد غذايى را به مدت هفت سال نگهدارى كرده بود. در اين سيلوها، ميزان سنجش «كيل» و پيمانه بود. وقتى برادران يوسف براى بار دوم به مصر آمدند تا غذا تهيه كنند به حضرت گفتند:

«فلما دخلوا عليه قالوا يا أيها العزيز مسنا و أهلنا الضر و جئنا ببضاعة مزجاة فأوف لنا الكيل و تصدق علينا إن اللّه يجزى المتصدقين». [11]

پس هنگامى كه بر يوسف وارد شدند، گفتند: عزيز! از سختى قحطى و خشكسالى به ما و خانواده ما گزند و آسيب رسيده و براى دريافت آذوقه مال ناچيزى آورده ايم. پس پيمانه ما را كامل بده و بر ما صدقه بخش؛ زيرا خدا صدقه دهندگان را پاداش مى دهد.

آن ها حضرت را نمى شناختند، زيرا وقتى كه او را در چاه انداختند كودكى 8- 9 ساله بيش نبود، اما در اين زمان، او حدود 40 سال داشت و قيافه اش كاملا عوض شده بود. لذا، احتمال هم نمى دادند او برادر كوچكشان باشد. يوسف نيز امر كرده بود كيل آنان را از مواد غذايى پر كنند. لذا آن ها گفتند: مشكل اقتصادى و قحطى و سختى به ما هجوم آورده و پول زيادى نداريم. بنابراين، پيمانه هاى ما را پر بگير:

«و أفوا لنا الكيل».

اين سخن آنان نبود، دستورى بود كه خدا به انبيائش داده بود تا به مردم ابلاغ كنند. حال، بايد پرسيد: بر چه اساسى، عده اى از مال ديگران كم مى گذارند و مال آنان را غارت مى كنند؟ گاه مى شنويم كه مأمور اداره اى براى خريد رفته و به فروشنده پيشنهاد داده كه فاكتور را بالاتر از آنچه خريدارى شده بنويسد و اين را شرط خريد از او قرار داده است!؟

يعنى اگر اين فروشنده ننويسد، نزد كس ديگرى مى رود تا او بنويسد.

فروشنده هم به خود مى گويد: چرا اين مال به ديگرى برسد؟ لذا چند ميليون مبلغ فاكتور را اضافه مى كند تا مشترى را از دست ندهد. بدين ترتيب، كارمند يك اداره يا سازمان به راحتى و در روز روشن مال 70 ميليون نفر جمعيت يك كشور را مى خورد.

اين ها دروغ مى گويند كه امت پيغمبر اسلام، صلى اللّه عليه و آله، هستند. پيامبر چه وقت و كجا به چنين رفتارهايى فرمان داده و از اين نوع عملكرد راضى است؟ اصلا، انگار برخى از مردم پايشان در قير فرو رفته و چون قير خشك شده ديگر نمى توانند خود را از آن نجات بدهند.

 

كدام يك اشتباه مى كنيد؟

 

چند شب پيش، ديدم دختر خانم 18- 19 ساله اى در حياط مسجد با وضع بسيار نامناسبى ايستاده است. فكر كردم حتما مجلس ختمى در مسجد برقرار بوده و او براى ختم به مسجد آمده است، اما وقتى خواستم داخل شبستان شوم، ديدم جلو آمد و گفت: آقا، من در كثافت و لجن فرورفته ام. مى شود برايم دعا كنيد از اين وضع دربيايم؟ گفتم: تو دربيا، من هم دعا مى كنم! گفت: چه كنم؟ گفتم: همين الان روسرى ات را درست كن و برو خانه لباس مناسب بپوش! گفت: مگر چه اشكالى دارد؟ گفتم: اسم حضرت زهرا، عليها السلام، را شنيده اى؟ شروع به گريه كرد و گفت: فاطمه زهرا را مى شناسم! گفتم: مساله از دو حال خارج نيست؛ يا تو دارى اشتباه مى كنى كه با اين سرووضع در خيابان راه مى روى، يا فاطمه زهرا كه تا آخر عمر رويش را نامحرمى نديد اشتباه مى كرد. حال، به نظر تو، كدام يك از شما اشتباه مى كنيد؟ گفت:

من! گفتم: پس زندگى ات را مثل زندگى كسى قرار بده كه خودت مى گويى اشتباه نمى كرد! گفت: آخر نمى توانم! گفتم: نمى شود و نمى توانم ندارد. توقع دارى مردم بيايند روسرى تو را جلو بكشند؟

بعضى ها اين قدر در آلودگى فرورفته اند كه به اين سادگى ها نمى توانند از آن بيرون بيايند. مگر آتش جهنم اين قير خشك شده را ذوب كند كه آنان بتوانند خودشان را از اين وضع نجات دهند كه در آن صورت هم اين آزادى ديگر فايده اى ندارد. كسانى كه مال مردم را غارت مى كنند مگر نمى دانند اين كار خيلى بدى است؟ بى ترديد، مى دانند، ولى نمى خواهند خود را از اين دام رها كنند.

بال شكسته است كليد در قفس

 

اين فتح بى شكستگى پر نمى شود. [12]

     

 

«و لا تبخسوا الناس اشيائهم»

 

نمى دانم درباره خيانت نكردن به مال مردم ديگر چه بگويم تا عده اى دست از آن بردارند؟ خوب بود دستگاه قضايى جزوه كوچكى مشتمل بر اين دسته از آيات و روايات چاپ مى كرد و در اختيار مردم قرار مى داد! خوب بود دولت در كنار همه حمايت ها و هزينه هايى كه براى امورى مانند ورزش و سينما و ... مى كند، قدرى هم به مقولاتى از اين دست مى پرداخت تا فطرت خواب عده اى از مردم بيدار مى شد و مى فهميدند جزاى مال مردم خورى، بى حجابى، رابطه نامشروع و ... طبق آيات قرآن چيست.

 

هشيار كو، هشيار كو؟

 

سال ها پيش، استادى داشتم كه اصالتا اهل ارنگه كرج بود، ولى در تهران زندگى مى كرد. او پيش نماز محله ما بود و سال 1337 هم از دنيا رفت؛ يعنى سه سال پيش از آيت اللّه العظمى بروجردى. من در طول عمرم روحانى هاى زيادى ديده ام، ولى به جرات مى توانم بگويم نمونه او را كمتر ديده ام. شايد هم توفيقات من در اين باره كم بوده است.

به هرحال، او خيلى اهل دل بود و زياد هم منبر مى رفت. از جمله، بعد از نمازهاى صبح منبر مى رفت و يادم هست جمعيت خوبى هم براى شنيدن سخنانش مى آمد. گاهى ايشان به مناسبت اين شعر را بر منبر مى خواند و چشمانش هم پر از اشك مى شد:

مستند ذرات جهان، هشيار كو هشيار كو؟

 

در قيل وقالند اين همه، بيدار كو بيدار كو؟

     

نمى دانم چه شده كه اين قدر انسان هاى هشيار در ميان ما و در زمان ما كم شده اند؟ زيرا يك انسان بيدار، نفس وجودش، توليد ارزش مى كند.

آرى، مى شود انسان ها را به راه راست آورد و مال مردم خورها و بى حجاب ها و اوباش و اراذل و بى نمازها و بى دين ها را ديندار كرد، ولى متاسفانه به اندازه كافى كار نمى شود. نمى دانم چرا اين قدر به دنياى مردم پرداخته ايم و از آخرت آنان باز مانده ايم؟ و مگر چقدر در اين راه توفيق داشته ايم؟

 

اين پول براى ما حلال نيست

 

در يكى از حوزه هاى علميه آذربايجان، روحانى صاحب نفس و خدا بينى به تربيت طلاب مشغول است كه آثار ارزشمندى از خود به جاى گذاشته است. برايم نقل كردند كه صندوقى در اين مدرسه هست كه طلبه ها بعد از گرفتن شهريه جلوى آن صف مى كشند و از حقوق اندكى كه گرفته اند، مبلغى را در پاكت مى گذارند و داخل صندوق مى اندازند.

بعد، مدير مدرسه اين پاكت ها را جمع مى كند و مثلا مى بيند طلبه اى نوشته است: در ماه درسى گذشته، من شش روز غايب بودم و در آن روزها درس نخواندم. اين مبلغ آن مقدار از حقوق من است كه در درس حاضر نبودم. چون اين مقدار از اين پول برايم حلال نبود، آن را به صندوق برگرداندم.

اين تاثير نفس حق مردى الهى است كه سبب مى شود انسان هايى از اين دست در كنارش پرورش پيدا كنند. خيلى از سرمايه ها و پول ها و حقوق هايى كه مردم مى گيرند يا درمى آورند حلال نيست يا شبهه ناك است، اما چون تربيت نشده اند و آگاهى ندارند متوجه آن نيستند. مردم نيازمند آگاه شدن و تربيت هستند تا در دام نيفتند و اين نياز به برنامه ريزى جدى و كار جدى دارد. زيرا اگر مردم قيامت را قبول داشته باشند و اين آيه قرآن را درباره قيامت باور كرده باشند كه مى فرمايد:

«و من يعمل مثقال ذرّة شرّا يره». [13]

ديگر جرأت نمى كنند به قدر دانه اى جو از مال كسى بردارند يا يك پر كاه از ديوار كاه گلى باغ كسى براى خلال دندانشان دربياورند.

 

درسى از مرحوم مقدس اردبيلى (ره)

 

نقل شده است كه عده اى از طلاب با مرحوم مقدس اردبيلى پياده از نجف به كربلا مى رفتند. عادت ايشان نيز اين بود كه يك شب بيشتر در كربلا نمى ماند. يعنى شب جمعه حضرت را زيارت مى كرد و صبح به سمت نجف راه مى افتاد. يكبار، در راه كه مى آمدند، كنار رودخانه فرات (يا دجله)، مرحوم مقدس پيراهنش را كه كثيف شده بود از تن درآورد و شست و بعد همان پيراهن را پوشيد و به راهش ادامه داد. طلبه ها به ايشان گفتند: حداقل نيم ساعت مى ايستاديد و استراحت مى كرديد و در اين مدت پيراهنتان را روى ديوار مى انداختيد تا خشك شود! ايشان در پاسخ فرمود: اين ديوار خشك بود و پيراهن من خيس. ترسيدم اگر آن را روى ديوار بياندازم، گل هاى خشك ديوار با نم پيراهن نرم شوند و بريزند. آن وقت، بايد جواب خرابى ديوار مردم را هم مى دادم و من توان پاسخگويى به چنين چيزهايى را در قيامت ندارم.

بزرگان ما اين طور مراعات حق مردم و مال مردم را مى كردند. اين ها همه سفارشات و دستورات قرآن است. با اين وصف، آيا باز كسى هست كه در حق بودن قرآن شك داشته باشد؟

 

پى نوشت :

 

[ (1). اعراف، 85.]

[ (2). هود، 84- 85.]

[ (3). شعرا، 181- 183.]

[ (4). كافى، ج 8، ص 104: عدة من أصحابنا، عن سهل بن زياد، عن الحسن بن محبوب، عن على بن رئاب، عن أبى عبيدة الحذاء، عن ثوير بن أبى فاختة قال: سمعت على بن الحسين (عليهما السلام) يحدث فى مسجد رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله) قال:

حدثنى أبى أنه سمع أباه على بن أبى طالب (عليه السلام) يحدث الناس قال: إذا كان يوم القيامة بعث اللّه تبارك و تعالى الناس من حفرهم عز لا بهما، جردا مردا فى صعيد واحد يسوقهم النور و تجمعهم الظلمة حتى يقفوا على عقبة المحشر فيركب بعضهم بعضا و يزدحمون دونها فيمنعون من المضى، فتشتد أنفاسهم و يكثر عرقهم و تضيق بهم امورهم و يشتد ضجيجهم و ترتفع أصواتهم قال: و هو أول هول من أهوال يوم القيامة، قال فيشرف الجبار تبارك و تعالى عليهم من فوق عرشه فى ظلال من الملائكة فيأمر ملكا من الملائكة فينادى فيهم: يا معشر الخلائق انصتوا و استمعوا منادى الجبار، قال فيسمع آخرهم كما يسمع أولهم قال: فتنكسر أصواتهم عند ذلك و تخشع أبصارهم و تضطرب فرائصهم و تفزع قلوبهم و يرفعون رؤوسهم إلى ناحيه الصوت" مهطعين إلى الداع" قال: فعند ذلك يقول الكافر:" هذا يوم عسر" قال: فيشرف الجبار عز و جل الحكم العدل عليهم فيقول: أنا اللّه لا إله إلا أنا الحكم العدل الذى لا يجور اليوم أحكم بينكم بعدلى و قسطى لا يظلم اليوم عندى أحد، اليوم آخذ للضعيف من القوى بحقه و لصاحب المظلمة بالمظلمة بالقصاص من الحسنات و السيئات و اثيب على الهبات و لا يجوز هذه العقبة اليوم عندى ظالم و لا حد عنده مظلمة إلا مظلمة يهبها صاحبها و اثيبه عليها و آخذ له بها عند الحساب، فتلازموا أيها الخلائق و اطلبوا مظالمكم عند من ظلمكم بها فى الدنيا و أنا شاهد لكم عليهم و كفى بى شهيدا. قال: فيتعارفون و يتلازمون فلا يبقى أحد له عند أحد مظلمة أو حق إلا لزمه بها، قال: فيمكثون ما شاء اللّه فيشتد حالهم و يكثر عرقهم و يشتد غمهم و ترتفع أصواتهم بضجيج شديد،]

 [فيتمنون المخلص منه بترك مظالمهم لاهلها قال: و يطلع اللّه عز و جل على جهدهم فينادى مناد من عند اللّه تبارك و تعالى يسمع آخرهم كما يسمع أولهم-: يا معشر الخلائق أنصتوا لداعى اللّه تبارك و تعالى و اسمعوا إن اللّه تبارك و تعالى يقول [لكم ]:

أنا الوهاب إن أحببتم أن تواهبوا فتواهبوا و إن لم تواهبوا أخذت لكم بمظالمكم قال:

فيفرحون بذلك لشدة جهدهم و ضيق مسلكهم و تزاحمهم قال: فيهب بعضهم مظالمهم رجاء أن يتخلصوا مما هم فيه و يبقى بعضهم فيقول: يا رب مظالمنا أعظم من أن نهبها قال: فينادى مناد من تلقاء العرش أين رضوان خازن الجنان جنان الفردوس قال:

فيأمره اللّه عز و جل أن يطلع من الفردوس قصرا من فضة بما فيه من الابنية و الخدم، قال: فيطلعه عليهم فى حفافة القصر الوصائف و الخدم قال: فينادى مناد من عند اللّه تبارك و تعالى: يا معضر الخلائق ارفعوا رؤوسكم فانظروا إلى هذا القصر، قال:

فيرفعون رؤوسهم فكلهم يتمناه، قال: فينادى مناد من عند اللّه تعالى: يا معشر الخلائق هذا لكل من عفا عن مؤمن، قال: فيعفون كلهم إلا القليل، قال: فيقولن اللّه عز و جل لا يجوز إلى جنتى اليوم ظالم و لا يجوز إلى نارى اليوم ظالم و لاحد من المسلمين عنده مظلمة حتى يأخذها منه عند الحساب، أيها الخلائق استعدوا للحساب، قال: ثم يخلى سبيلهم فينطلقون إلى العقبة يكرد بعضهم بعضا حتى ينتهوا إلى العرصة و الجبار تبارك و تعالى على العرش قد نشرت الدواوين و نصبت الموازين و احضر النبيون و الشهداء و هم الائمة يشهد كل إمام على أهل عالمه بأنه قد قام فيهم بأمر اللّه عز و جل و دعاهم إلى سبيل اللّه قال: فقال له رجل من قريش يا ابن رسول اللّه إذا كان للرجل المؤمن عند الرجل الكافر مظلمة أى شئ يأخذ من الكافر و هو من أهل النار؟ قال: فقال له على بن الحسين (عليهما السلام): يطرح عن المسلم من سيئاته بقدر ما له على الكافر فيعذب الكافر بها مع عذابه بكفره عذابا بقدر ما للمسلم قبله من مظلمة. قال: فقال له القرشى: فإذا كانت المظلمه للمسلم عند مسلم كيف تؤخذ مظلمته من المسلم؟ قال:

يؤخذ للمظلوم من الظالم من حسناته بقدر حق المظلوم فتزاد على حسنات المظلوم، قال: فقال: له القرشى: فإن لم يكن للظالم حسنات؟ قال: إن لم يكن للظالم حسنات فإن للمظلوم سيئات يؤخذ من سيئات المظلوم فتزاد على سيئات الظالم».]

 [ (5). درباره اين موضوع كه كسى در قيامت دستگير ديگرى نيست آيات و روايات فراوان وارد شده است. هشدار اين دسته از اخبار و آيات اين است كه پيش از فرا رسيدن مگر توشه خود را از عمل صالح برداريد، زيرا پس از آن ديگر جبران مافات ممكن نيست. خداوند در سوره منافقون آيات 9- 11 مى فرمايد: «يا أيها الذين آمنوا لا تلهكم أموالكم و لا أولادكم عن ذكر اللّه و من يفعل ذلك فأولئك هم الخاسرون* و أنفقوا مما رزقناكم من قبل أن يأتى أحدكم الموت فيقول رب لولا أخرتنى إلى أجل قريب فأصدق و أكن من الصالحين* و لن يؤخر اللّه نفسا إذا جاء أجلها و اللّه خبير بما تعملون».

در ذيل آيه «يوم يفر المرء من اخيه ...» در تفاسير و روايات مى خوانيم:

- التبيان، شيخ طوسى، ج 10، ص 277: «... فقال (يوم يفر المرء من أخيه و) من (أمه و ابيه و) من (صاحبته) التى هى زوجته فى الدنيا (و بنيه) يعنى أولاده الذكور نفر من هؤلاء حذرا، من مظلمة تكون عليه. و قيل: لئلا يرى ما ينزل به من الهوان و الذل و العقاب. و قيل: نفر منه ضجرا به لعظم ما هو فيه. و قيل: لانه لا يمكنه ان ينفعه بشئ و لا ينتفع منه بشئ».

- تفسير مجمع البيان، شيخ طبرسى، ج 7، ص 211: «... (يوم يفر المرء من أخيه و أمه و أبيه). و قيل: معناه لا يتفاخرون بالأنساب، كما كانوا يفعلونه فى الدنيا، عن ابن عباس، و الجبائى. و لا بد من تقدير محذوف فى الآية على تأويل: فلا أنساب بينهم يومئذ يتفاخرون بها، أو يتعاطفون بها. و المعنى: إنه لا يفضل بعضهم بعضا يومئذ بنسب، و إنما يتفاضلون بأعمالهم. و قال النبى صلى اللّه عليه و آله و سلم:" كل حسب و نسب منقطع يوم القيامة إلا حسبى و نسبى" (و لا يتساءلون) أى: لا يسأل بعضهم بعضا عن حاله و خبره، كما كانوا يسألون فى الدنيا، لشغل كل واحد بنفسه، عن الجبائى. و قيل: لا يسأل بعضهم بعضا أن يحمل عنه ذنبه، و لا تنافى بين هذه الآية و بين قوله».

- بحار الأنوار، ج 7، ص 313: «... و يلعن أهل المعاصى بعضهم بعضا، الذين بدت منهم المعاصى فى دار الدنيا و تعاونوا على الظلم و العدوان فى دار الدنيا، و المستكبرون ]

 [منهم و المستضعفون يلعن بعضهم بعضا و يكفر بعضهم بعضا، ثم يجمعون فى موطن يفر بعضهم من بعض و ذلك قوله: «يوم يفر المرء من أخيه و امه و أبيه و صاحبته و بنيه».

- عيون أخبار الرضا (ع)، شيخ صدوق، ج 2، ص 222؛ خصال، شيخ صدوق، ص 318: «حدثنا أبو الحسن محمد بن عمرو بن على بن عبد اللّه البصرى بايلاق قال:

حدثنا أبو عبد اللّه محمد بن عبد اللّه بن أحمد بن جبلة الواعظ قال: حدثنا أبو القاسم عبد اللّه بن أحمد الطائى قال: حدثنا أبى: قال: حدثنا على بن موسى الرضا قال:

حدثنا موسى بن جعفر قال: حدثنا جعفر بن محمد قال: حدثنا محمد بن على قال:

حدثنا على بن الحسين قال: حدثنا الحسين بن على عليهم السلام قال: كان على بن- أبى طالب عليه السلام بالكوفة فى الجامع إذ قام إليه رجل من أهل الشام فسأله عن مسائل فكان فيما سأله أن قال: أخبرنى عن قول اللّه عز و جل: (يوم يفر المرء من أخيه* و أمه و أبيه* و صاحبته و بنيه" من هم؟ فقال عليه السلام: قابيل يفر من هابيل، و الذى يفر من أمه موسى، و الذى يفر من أبيه إبراهيم، و الذى يفر من صاحبته لوط، و الذى يفر من ابنه نوح، يفر من ابنه كنعان». قال مصنف هذا الكتاب رضى اللّه عنه: إنما يفر موسى من امه خشية أن يكون قصر فيما وجب عليه من حقها، و إبراهيم إنما يفر من الاب المربى المشرك لا من الاب الوالد و هو تارخ.

- بحار الأنوار، ج 7، ص 105: بيان: يتحمل أيضا أن يكون المراد بالام امرأة مشركة كانت تربيه فى بيت فرعون.

درباره حق مادر نيز اين روايت زيباست:

- خصال، شيخ صدوق، ص 568؛ الجامع للشرايع، يحيى بن سعيد حلى، ص 628: «...

و أما حق أمك: أن تعلم أنها حملتك حيث لا يحتمل أحد أحدا، و أعطتك من ثمرة قلبها مالا يعطى أحد أحدا و وقتك بجميع جوارحها، و لا تبال أن تجوع و تطعمك و تعطش و تسقيك، و تعرى و تكسوك و تضحى تظلل عليك و تهجر النوم لا جلك، و وقتك الحر و البرد لتكون لها، فإنك لا تطيق شكرها إلا بعون اللّه و توفيقه».

روايت موجود در متن را از تركيب آنچه آمد مى توان نتيجه گرفت.]

[ (6). عبس، 33- 37.]

 [ (7). حديثى در اين باره از امير مومنان (ع): مناقب آل ابى طالب، ابن شهر آشوب، ج 1، ص 364: «عن سالم الجحدرى قال: شهدت على بن أبى طالب اتى بمال عند المساء فقال: «اقتسموا هذا المال»، فقالوا: قد أمسينا يا أمير المؤمنين فأخره الى غد، فقال لهم: تضمنون لى أن أعيش الى غد؟ قالوا: ماذا بأيدينا، فقال: لا تؤخروه حتى تقسموه»؛ در دنباله همين روايت آمده كه: «يروى انه كان يأتى عليه وقت لا يكون عنده قيمة ثلاثة دراهم يشترى بها أزارا و ما يحتاج إليه ثم يقسم كل ما فى بيت المال على الناس ثم يصلى فيه و يقول: «الحمد اللّه الذى أخرجنى منه كما دخلته».]

[ (8). انعام، 2.]

[ (9). رعد، 39.]

[ (10). اقتباسى است از اين روايت: بحار الأنوار، ج 14، ص 502: «الحسين بن محمد، عن المعلى، عن الوشاء، عن أبى الحسن عليه السلام قال: سمعته يقول: كان رجل من بنى إسرائيل و لم يكن له ولد فولد له غلام، و قيل له: إنه يموت ليلة عرسه، فمكث الغلام، فلما كان ليلة عرسه نظر إلى شيخ كبير ضعيف فرحمه الغلام فدعاه فأطعمه، فقال له السائل: أحييتنى أحياك اللّه، قال: فأتاه آت فى النوم، فقال له: سل ابنك ما صنع، فسأله فخبره بصنعه، قال: فأتاه الآتى مرة أخرى فى النوم فقال له: إن اللّه أحيا لك ابنك بما صنع بالشيخ».]

[ (11). يوسف، 88.]

[ (12). از صائب تبريزى است.]

[ (13). زلزال، 8.]

 

 


منبع : پایگاه عرفان
634
0
0% (نفر 0)
 
نظر شما در مورد این مطلب ؟
 
امتیاز شما به این مطلب ؟
اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی:
لینک کوتاه

آخرین مطالب

موضوعات اخلاقی - جلسه سوم - عرفا چگونه می بینند ؟
نجات دلقك دربار فرعون از عذاب‏
توبه جوان گناهکار
اشتیاق خدا نسبت به بندگانش
دوران باردارى‏
اهميت اخلاق نسبت به اعتقاد و عمل
حكايت عيسى و زن بدكاره
هدايت تكوينى و تشريعى - جلسه اول (1) – (متن کامل + ...
درخواست همسر از خدا روش بزرگان است‏
ديوث و معناى آن

بیشترین بازدید این مجموعه

خادمى حاج ملاهادى در مدرسه كرمان‏
تفاوت «ضرر» و «خسران»
گرفتن آينه وجود به طرف خدا
تواضع مقدس اردبيلى‏
يارى ذوات مقدسه
چگونگى شناخت خدا توسط اميرالمؤمنين عليه السلام
فرياد ابليس و گمراه كردن عباد
توحيد در تشهد نماز
دهه اول محرم 94 مسجد حضرت امیر سخنرانی نهم
تهران مسجد محمدی- دهه اول فاطمیه 94 سخنرانی چهارم

 
نظرات کاربر

پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز



گزارش خطا  

^