فارسی
يكشنبه 05 تير 1401 - الاحد 26 ذي القعدة 1443
قرآن کریم مفاتیح الجنان نهج البلاغه صحیفه سجادیه
446
0
نفر 0

وجوب شناخت مقام و جايگاه معصومين (ع)


پيغمبرشناسى و امام شناسى بابى است مانند خداشناسى و واجب است همه مردم اين حجت هاى به هم پيوسته الهى را بشناسند. وقتى به شهادت خودش در خيمه حيات آنان راه ندارد:

«قال فبعزتك لاغوينهم أجمعين. إلا عبادك منهم المخلصين»

هرچه بگويند و هرچه انجام دهند حجت مى شود و اگر در روايتى از خودشان هم تعريفى بكنند، حمل بر خودستايى نمى شود و حق بودن و ثابت بودنش معلوم است. تنها خودشان هم بايد اين سخنان را بگويند كسى ديگر نيست تا بگويد، اين جا ديگر عرصه ريا و خودنمايى نيست، چون دشمنى كه ريا و هوس و خيال را در ادمى ايجاد مى كند و در آن جا راه ندارد. از باب از خود تعريف كردن هم نيست، يعنى نمى خواهد بگويد: من اين هستم، پس براى من زنده باد بگوييد. مى خواهد حقيقتى را بيان كند و حقيقت خلافت انسان را نشان دهد كه خليفه يعنى آينه نشان دهنده اسماء و صفات خدا حق است. لذا ايشان مى فرمايند:

«من رآنى فقد رأى الحق»

هركس مرا نگاه كند، به تحقيق خدا را ديده است. خدا چيزى جز عالم و عقل و رحمت و حكمت و لطف و ودّ و ودود و غفور و عفوّ و بديع و قدوس است؟ من آينه صفات او هستم. پس، اگر مرا ببينيد، او را ديده ايد:

«من رآنى فقد رأى الحق».

جالب اين است كه اين روايت را اهل سنت هم نقل كرده اند. ابن عباس مى گويد :

من در طواف كعبه بودم. گوينده را نديدم، ولى با دو گوش خودم اين صدا را شنيدم كه گوينده داشت مى گفت: اى مردم عالم، هركس مى خواهد مستقيما با وجود مقدس پروردگار بيعت كند و دست در دست خدا بگذارد، بيايد با حسين بن على بيعت كند .

اين حرف از كيست؟ آن صداى كه بود؟ ابن عباس از اين سخنى كه نقل كرده منفعتى مى برده؟ يا مگر حسين بن على مثل ما بوده كه از تعريف و تمجيد مردم خوشش بيايد؟ آن جا كه شيطان راه نداشته است، آن جا خلوص كامل، اسماء الهى و اوصاف الهى موج مى زده است.

ابن ابى الحديد درباره امير المؤمنين، عليه السلام، سخن عجيبى دارد.

مى گويد:

چه طور خودم را قانع كنم و بگويم چه كسى در نجف دفن است؟ بگويم آدم دفن است؟ نوح دفن است؟ ابراهيم دفن است؟ موسى دفن است؟

عيسى دفن است؟ چه بگويم كه هم حق مطلب ادا شود و هم خودم قانع شوم و دلم آرام بگيرد؟ آخر بايد طورى مى گفتم كه قلبم كاملا آرام مى گرفت، لذا گفتم: اين جا مدفن آدم و نوح و ابراهيم و اسماعيل نيست، نور خدا در آن مدفون است.

على، عليه السلام، كسى است كه به ارزش خود واقف بود. انبياى الهى و ائمه اطهار، عليهم السلام، كسانى بودند كه جايگاه و ارزش خود را در عالم مى دانستند. ازاين رو، با غير خدا معامله نمى كردند. اگر كسى بفهمد در اين عالم جايگاهش كجاست و چقدر مى ارزد، با هيچ كس معامله نمى شود، اگرچه اين معامله دريا دريا لذت داشته باشد. او تنها با خدا معامله مى شود، اگرچه بلا در برش بگيرد. اگر انسان ارزش خود را بشناسد، چنين رفتارى خواهد داشت. در غير اين صورت، با يك تلفن، يك نامه فدايت شوم، يك فيلم، يك ماهواره، يك حزب، يك گروه، مبلغى پول و ... خودش را معامله مى كند. بعد هم كه به طور كامل اسير شد و ارزش هايش به غارت رفت، به حال خود رها مى شود و بى نصيب و بدبخت روزگار خواهد گذراند.

ارزش انسان بسيار زياد است و شناخت اين ارزش ها جزو واجبات است؛ چون اگر انسان ارزش خود را نشناسد، خيلى زود معامله مى شود و نوكر همه چيز و حمّال همه چيز خواهد شد و بار هوس هاى خود و هواپرستان ديگر را به دوش خواهد كشيد.

پس از شهادت امام حسين، عليه السلام، مردى به دربار يزيد آمد و اين شعر را خواند:

أو قر ركابى فضة و ذهبا

 

أنا قتلت السيد المحجبا

قتلت خير الناس اما و أبا

 

و خيرهم إذ ينسبون النسبا

     

به يزيد گفت: سزاوار است سر تا پاى مرا از طلا و نقره پر كنى! گفت:

براى چه مردك؟ گفت: براى اين كه من كسى را كشتم كه از نظر جد و پدر و مادر نمونه اى در عالم نداشت. گفت: به نظر تو، واقعا حسين بن على از نظر جد و پدر و مادر از همه بالاتر بود؟ گفت: آرى، گفت: اگر مى دانستى اين مرد اين مقدار ارزش دارد، چرا او را كشتى؟ بعد دستور داد گردنش را بزنند. هيچ چيز به او ندادند و جانش را هم گرفتند، چون ديگر كارى با او نداشتند. يزيد و ابن زياد با اين سى هزار نفر كارش همين بود كه حسين بن على، عليهما السلام، را بكشند. بعد كه كارشان تمام شد، آن ها هم به وعده هايشان، آن طور كه انتظار مى رفت، عمل نكردند.

اين نتيجه معامله شدن با غير خداست. اگر كسى ارزش گوهر وجود خود را بفهمد، محال است با غير حق وارد معامله شود. اگر كسى بداند كه رفته رفته آن قدر بى ارزش مى شود كه به صفر مى رسد و بعد شروع مى كند به زير صفر حركت كردن و به سوى بى نهايت كوچك ها رفتن و به تعبير قرآن:

«لم يكن شيئا مذكورا».

مى شود، دست از اين معامله بر مى دارد و يوسف وجودش را به اين قيمت هاى نازل نمى فروشد و اين شعر حافظ را مدام مرور مى كند كه فرمود:

يار مفروش به دنيا كه بسى سود نكرد

 

آن كه يوسف به زر ناسره بفروخته بود

     

او ارزش خود را برتر از همه چيز مى داند و دنيا و آخرت را در كنار آن كوچك مى بيند و مى گويد:

هردو عالم قيمت خود گفته اى

 

نرخ بالا كن كه ارزانى هنوز

     

 


منبع : پایگاه عرفان
446
0
0% (نفر 0)
 
نظر شما در مورد این مطلب ؟
 
امتیاز شما به این مطلب ؟
اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی:
لینک کوتاه

آخرین مطالب

موضوعات اخلاقی - جلسه سوم - عرفا چگونه می بینند ؟
نجات دلقك دربار فرعون از عذاب‏
توبه جوان گناهکار
اشتیاق خدا نسبت به بندگانش
دوران باردارى‏
اهميت اخلاق نسبت به اعتقاد و عمل
حكايت عيسى و زن بدكاره
هدايت تكوينى و تشريعى - جلسه اول (1) – (متن کامل + ...
درخواست همسر از خدا روش بزرگان است‏
ديوث و معناى آن

بیشترین بازدید این مجموعه

چهار حقيقت‏
صبر در نتايج اعمال‏
علامت علاقه خدا به انسان
توبه جوان گناهکار
گستردگى ظرفيت انسان
یک داستان عجیب
ج. شکرگزاری
مؤمن واقعی چه کسی است؟
شکیبایی در برابر مشکلات - جلسه بیست و یکم - (متن ...
استقامت بندگان در برابر مصائب و تکالیف الهی

 
نظرات کاربر

پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز



گزارش خطا  

^