فارسی
شنبه 15 آذر 1399 - السبت 19 ربيع الثاني 1442

  34
  0
  0

آشفته وبی قرار می آمد از محمد حسین صفاریان

آشفته وبی قرار می آمد

می آمد وبوی یار می آمد

  می آمد ودشت بی قرارش بود 

 مبهوت نگاه بردبارش بود

  مردی که زمین به سایه اش محتاج

 خورشید نشسته در مدارش بود

  می رفت به آسمان بپیوندد

 دستان خدا در انتظارش بود

  مهتاب چو حلقه ای در انگشتش

 خورشید نبود جز سر انگشتش

  آیینه نبود غیر تکرارش

 چرخید زمین به شوق دیدارش

  پلکی زد و دیدکربلا زخمی است

 غلتیده به خاک وخون سپیدارش 

  زآن روز کلید رستگاری شد

 دستان بریده ی علمدارش

  صد بوسه زمین به خاک پایش زد 

 جبریل از آسمان صدایش زد 

  بر خوان عطش خدا صلایش زد 

  پس خیمه به دشت کربلایش زد

  در پشت سرش تمام دنیا بود

  در پیش رخش شکوه فردا بود 

  با لحظه به لحظه اش جهان لرزید

  هفتاد ودو بار آسمان لرزید

  هفتاد و دو بار نیزه ها گل کرد 

  در جام شفق شراب غلغل کرد 

 آن حنجره ای که عشق را نوشید 

  دنیای مرا پراز تغزل کرد

  آشفته وبی قرار می آمد 

  می آمد وبوی یار می آمد  

  دریای غم غروب در دستش 

  قنداقه ای از سکوت بر دستش 

  خونی که به اوج لا مکان پیوست 

  ما بین زمین وآسمان پل بست 

 

 


منبع : محمد حسین صفاریان
  34
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

هر چه ترسیدم از آن آن به سرم می آید ازوحید مصلحی
دامن خيمه به بالا بزن! از محمد فخارزاده
ای شفای دردهای من حسین از سید حبیب حبیب پور
مردی رشید از عبدالرحیم سعیدی راد
ذوالجناح از عبدالرحیم سعیدی راد
شبیه حسرت پروانه هاست این بانو از شبنم فرضی
دردانه مرتضی .زمین .طوفان تب از شبنم فرضی زاده
نگاهش کهکشان را تاب می داد از احمد سوسرایی
علم افتاد،این یعنی اشارت از احمد سوسرایی
برای آن که رویت را ببوسند از فضل الله قاسمی

بیشترین بازدید این مجموعه

اشتیاق خطر حسین اسرافیلی
سردار دشت تب‏زده‏ از شیرینعلی گلمرادی‏
تیغ زبان‏ از صابر همدانی
کمتر مرا صدا کن از سید حبیب حبیب پور

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز