فارسی
جمعه 27 فروردين 1400 - الجمعة 3 رمضان 1442
قرآن کریم مفاتیح الجنان نهج البلاغه صحیفه سجادیه

72
0
نفر 0
0% این مطلب را پسندیده اند

این ستاره چه به پیراهن شب می آمد ازصالح دُروند

    مشک آبی که از آن روز همین جا مانده
    آسمانی است که بر روی زمین جا مانده
    عکسِ این فاجعه در قاب چه باید بکند
    مشک بسته است، بگو آب چه باید بکند
    پاره ای از تنت افتاده در این دشت هنوز
    امّ ایمن پی تعبیرِ تو می گشت هنوز
    این دل از خون تو برداشته آب و گل خون
    جای آن است که خون موج زند در دل خون
    این تن غرقه به خون نور دو عین است مگر؟
    این که خوابیده در این دشت حسین است مگر؟
    دست آب از لب دریایی او کوتاه است
    اقیانوس که در دست عبیدالله است
    از نوک خنجر شک، نور یقین می ریزد
    خون خورشید که بر روی زمین می ریزد
    عرق شرم به پیشانی صحرا مُهر است
    بعد از این چشمِ رسول آینه آن ظهر است
    کاش از دفترش این فاجعه را بردارند
    از دو چشم تَرش این فاجعه را بردارند
    تلخ بود این که همین تلخ ترین باور را
    پیر می کرد همین غصه پیام آور را
این که بیننده آن واقعه بد باشد
    این که آشفته آن موی مجعّد باشد
    بوی هفتاد و دو تا داوطلب می آمد
    این ستاره چه به پیراهن شب می آمد
    دیده بودند دو چشمت همه را غرقه به خون
    تا که دیدی پسر فاطمه را غرقه به خون
    رود بی رحم زمان سمت جنون جاری شد
    ظهر بود از گلوی علقمه خون جاری شد
    داشت یک شاخه گُل را کسی از ته می زد
    داشت از تشنگی اش علقمه له له می زد
    آه! لب تشنگی ماه به خون تر می شد
    آب از دوری لب های تو پرپر می شد
    ناله نیزه در این لحظه به گوش آمده بود
    خون خورشید از این صحنه به جوش آمده بود
    سعی می کرد زمین جانب شط بگریزد
    نیزه می خواست که از واقعیت بگریزد
    ابرها ضجّه زنان دور سرت چرخیدند
    روح هفتاد و دو تن دور و برت چرخیدند
    خونت آن بادیه را یکسره رنگین می کرد
    دشت را از می رنگین تو غمگین می کرد
    لاجرم ثانیه ها بی تو دوام آوردند
    ماه را با کمک نیزه با شام آوردند


منبع : صالح دُروند
72
0
0% (نفر 0)
 
نظر شما در مورد این مطلب ؟
 
امتیاز شما به این مطلب ؟
اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی:

آخرین مطالب

هر چه ترسیدم از آن آن به سرم می آید ازوحید مصلحی
دامن خيمه به بالا بزن! از محمد فخارزاده
ای شفای دردهای من حسین از سید حبیب حبیب پور
مردی رشید از عبدالرحیم سعیدی راد
ذوالجناح از عبدالرحیم سعیدی راد
شبیه حسرت پروانه هاست این بانو از شبنم فرضی
دردانه مرتضی .زمین .طوفان تب از شبنم فرضی زاده
نگاهش کهکشان را تاب می داد از احمد سوسرایی
علم افتاد،این یعنی اشارت از احمد سوسرایی
برای آن که رویت را ببوسند از فضل الله قاسمی

بیشترین بازدید این مجموعه


 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز

گزارش خطا