فارسی
چهارشنبه 14 خرداد 1399 - الاربعاء 11 شوال 1441
  1292
  0
  0

اندیشه در اسلام - جلسه یازدهم

منزلت انسان در گرو آراستگى ها

 

 

در روايتى امير المؤمنين عليه السلام مى فرمايند : «قيمت هر انسانى در گرو آن است كه انسان را آراسته و نيكو بار بياورد»1 . قطعا در ميان اعضا و جوارح، چيزى به اندازه عقل و انديشه صحيح به انسان نيكى و آراستگى نمى بخشد، نه در ارتباط با مال دنيا و نه در ارتباط با مقامات مادى و نه جسم و بدن، نمى توان انسان را قيمت گذارى كرد. مسلّما اين موضوع را كه در رساله هاى عمليه مراجع هم نوشته اند، شنيده ايد كه اگر كسى به هر عضوى از اعضا ضربه اى وارد كند بايد قيمت معينى ديه بپردازد ؛ براى مثال اگر دست كسى را از كار بيندازد يا ضربه اى به گوش كسى بزند كه كَر شود، يا پاى كسى را قطع كند يا حداكثر اين كه اگر كسى را به عمد يابه اشتباه بكُشد، هزار مثقال طلا به عنوان ديه و قيمت اين بدن از دست رفته بايد به صاحبان خون بپردازد، اما اگرانسانى را گمراه كند، چه ديه اى در برابر اين گمراهى بايد بپردازد؟ گمراهى، يعنى ضربه زدن به عقل و فكر، كتاب خدا تصريح مى كند كه ديه گمراه كردن افراد، آتش جهنم است، اما ديه كشتن افراد آتش نيست ؛ يعنى اگر كسى ديه را بپردازد و از صاحبان خون هم رضايت بگيرد، شايستگى بخشش دارد، هم صاحبان خون مى توانند ببخشند و هم خداوند.

 

حكايت توبه گمراه كنندگان

 

 

فردى عده اى را گمراه كرد و پس از پشيمانى نزد پيامبر زمان خود رفت و مسئله را در ميان گذاشت وگفت: من مى خواهم توبه كنم. پروردگار عالم خطاب كرد كه به او بگو شرط پذيرش توبه تو اين است كه آن كسانى را كه گمراه كرده اى و مرده اند، زنده كنى وبگويى اشتباه كردم وايشان را بازگردانى. سنگين ترين ديه از برآى كشتن عقل است.

 

توصيه به معلمان

 

 

به برادرانى كه دبير هستند سفارش مى كنم كه اولاً، مطابق كتاب هايى كه از طرف آموزش و پرورش در اختيار شماست، درس بدهيد و ثانيا، اگر خودتان اهل مطالعه هستيد و در امور مذهبى تخصّص داريد، براى بچه ها مطالبى را بازگو كنيد كه در حدّ فهم آنها باشد و سعى كنيد مطالب سنگينى را كه به استدلال هاى علمى نياز دارند، عنوان نكنيد، چون بچه ها كشش ندارند و ممكن است با شنيدن يك مسئله علمى درباره خداوند، قيامت و يا نبوت، بيمار شوند و بعد نتوانيد درمانشان كنيد. مسائل اسلامىِ معمولى را كه بيشتر جنبه عاطفى دارد، براى آنها مطرح كنيد، ارزش معلم را برايشان بگوييد ؛ يعنى آنها را از نظر ادب و احترام نسبت به معلم، ارزش وى و تعليماتش آگاه كنيد.

 

حضرت سيد الشهدا عليه السلام فرزندى غير از امام زين العابدين عليه السلام داشتند. روز اولى كه از مدرسه به خانه برگشت، امام او را صدا زدند و فرمودند: عزيز دلم امروز معلم درس داد؟ عرض كرد: بله. فرمودند: چه چيزى به تو درس داد؟ گفت : « بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ * الْحَمْدُ للّه ِِ رَبِّ الْعَالَمِينَ * الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ » ... حضرت به خدمت كار خانه فرمودند به خانه معلّم او عبدالرحمن سلمى برو و او را به اين جا بياور. خدمت كار رفت و گفت كه آقا با شما كار دارند. معلم با خود گفت خدايا، يعنى حسين با من چه كار دارد؟ من امروز در مدرسه كارى نكرده ام، به فرزندش سوره حمد را ياد دادم. وقتى خدمت حضرت رسيد، ايشان هزار دينار طلا از كار خودشان كه مربوط به امور كشاورزى مى شد، به معلم دادند و فرمودند: دهانت را باز كن، چند قطعه عقيق، فيروزه و الماس هم در دهان او ريختند و حواله اى هم به يك بزّاز نوشتند كه هزار متر پارچه حلّه، بافت يمن از حساب من به اين معلم بده. بعد هم فرمودند: مرا ببخش اى معلم كه در برابر عظمت كار تو كارى نكرده ام. آن چه من به تو دادم تقديمى بود و آن چه تو به فرزند من آموزش دادى، عطا و كرامت بود2. از اين سخنان در كلاس بگوييد. آن آيه شريف سوره اسراء را نيز در كلاس بخوانيد كه مى فرمايد :

 

« وَقَضَى رَبُّكَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِيَّاهُ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَاناً إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِندَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ كِلاَهُمَا فَلاَ تَقُل لَهُمَا أُفٍّ وَلاَ تَنْهَرْهُمَا وَقُل لَهُمَا قَوْلاً كَرِيماً * وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَقُل رَّبِّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَانِى صَغِيراً »3.
و پروردگارت فرمان قاطع داده است كه : جز او را نپرستيد ، و به پدر و مادر نيكى كنيد ؛ هرگاه يكى از آنان يا دو نفرشان در كنارت به پيرى رسند [ چنان چه تو را به ستوه آورند ] به آنان اُف مگوى و بر آنان [ بانگ مزن و ]پرخاش مكن ، و به آنان سخنى نرم و شايسته [ و بزرگوارانه ]بگو . و براى هر دو از روى مهر و محبت ، بال فروتنى فرود آر و بگو : پروردگارا ! آنان را به پاس آن كه مرا در كودكى تربيت كردند ، مورد رحمت قرار ده .

 

بچه را از مدرسه با يك دنيا محبت به سوى پدر و مادر روانه منزل كنيد. درباره شهدا صحبت كنيد. چه بزرگوارانى جان دادند تا شما آسوده در اين جا تحصيل كنيد. از بحث هاى علمى سر كلاس بپرهيزيد و مواظب باشيد كه در كلاس كلمه اى از دهانتان در نيايد كه بچه ها گمراه شوند، چون بچه ها هر چه معلم بگويد مى گيرند. به اعصاب خود مسلّط باشيد. همه مى دانند زندگى شما سخت است. حقوق شما به اندازه ارزش شما نيست، ولى در عين حال، خودتان داوطلبانه معلم شده ايد، اگر مى توانيد براى رضاى خدا صبر كنيد، مشكلاتى را كه استعمار براى ما به وجود آورده است، به پاى دولت اسلامى نگذاريد. شما هر روز پنج ساعت چهل ميهمان داريد. اين ميهمانان امانت هاى پروردگار بزرگ هستند. گيرندگى آنها زياد است. از بحث هاى جنبى پرهيز كنيد. بچه ها از شما تغذيه فكرى مى كنند.

 

يكى از صفات كوردلان

 

 

خواهر عمر سعد، زن مختار بود، مثل اين كه خواهر زاده شمر يا از يكى از خواهرزادگان فاميل او مادر قمر بنى هاشم بود، و يا مثل اين كه خواهر معاويه، زن پيامبر صلي الله عليه و آله بود. وقتى مختار به قدرت رسيد و شروع به كشتن قاتلان أبى عبداللّه كرد، عمر سعد نامه اى به او نوشت كه تو مرا مى شناسى، خواهرم را هم مى شناسى، پدر و مادرم را نيز مى شناسى، اينها آمدند كربلا و چه جنايتى كه نكردند و هر كارى در حق ايشان بكنى مستحقند، ولى مى دانى كه من بى تقصيرم.

 

با اين كه تمام تقصيرها به عهده او بود، اما مى گفت من تقصير ندارم. اينها آن قدر جَسور و بى حيا بودند كه خداوند در قرآن مى فرمايد: در قيامت به ايشان مى گوييم اين پرونده شماست و چون در دنيا عادت به دروغ داشتند، مى گويند: اين پرونده ها از آنِ ما نيست. اگر پرونده هاى زندان اِوين را ببينيد در صفحه اوّل پرسش هايى كه از متهم كرده اند اين است : شما اتوبوس را آتش زده ايد؟ شما ده نفر را كشته ايد؟ شما در ساختمان بمب گذاشته ايد؟

 

تاوان گمراه كردن

 

 

به بستگان بگوييد به خانه ما كه مى آييد مواظب باشيد. فكر كرده ميهمان رابه خانه بياوريد. اگر انسان ساختمان ديوار كسى را خراب كند، تاوان آن اين است كه ديوار را دوباره بسازد، اگر در تصادف اتومبيل خسارت وارد كرد، بايد ماشين را درست كند، اما گمراه كردن مردم عوض ندارد. اين گناه را نبايد انجام داد تا در روزگار پيرى، هنگامى كه خواست توبه كند، پروردگار نگويد كه هر كسى را گمراه كرده اى از گور بيرون بياور و بگو اشتباه كردم تا توبه ات را بپذيرم.

 

تفكر، پشتوانه عمل

 

 

انسان خوب است همه جا با فكر عمل كند. پيامبر مغز عالم بود، اما در عين حال، وقتى پيشنهادى به ايشان مى دانند فكر مى كرد. خداوند هم مى فرمايد در كارى كه پيش مى آيد، عاقلان را در مسجد گرد بياور و مشورت كن.

 

«وَ أَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ»4.
و كارشان در ميان خودشان بر پايه مشورت است.

 

پيامبر صلي الله عليه و آله نيز همين كار را مى كرد. هيچ وقت نگفتند كه من عقل كُل هستم و هر چه مى گويم همان صحيح است. انسان وقتى فكر كند، به نظر بهترى مى رسد.

 

حكايت تواضع علمىِ آيت اللّه بروجردى

 

 

آيت اللّه بروجردى وقتى مرجع تقليد بودند، بقاى بر تقليد مرجع ميت را حرام مى دانستند. بسيارى در آن زمان دچار اين اشكال بودند.

 

مرحوم آيت اللّه يثربى، كه قبلاً يكى از استادان امام و از مقلدان آيت اللّه بروجردى بود، در اواخر عمرش از كاشان به قم نزد آيت اللّه بروجردى رفت و عرض كرد : شما مى فرماييد بقاى بر مرجع ميت حرام است. بياييد با هم مناظره كنيم، شما دلايل خودتان را بياوريد، من هم دلايل خودم را از قرآن و روايات و فتاواى مشهور مراجع شيعه مى آورم.

 

ايشان فرمودند: مانعى ندارد. نگفتند من اعلم هستم. آقاى بروجردى دلايل خود را گفت، آقاى يثربى هم دلايل خود را بيان كرد. دو ساعت با ايشان بحث كرد، فردا هم آقاى بروجردى اعلام كردند، بقاى بر تقليد ميّت جايز است و از فتواى حرمت برگشتند و حكم به جواز دادند.

 

علم و فكر است كه كار صورت مى دهد، ما اين همه كار مثبت داريم، چرا بايد در كلاس حرف منفى بزنيم، اگر مى خواهيد خارج از درس صحبت كنيد، حرف فكرى و علمى بزنيد.

 

بايستگى هاى معلم در كلاس

 

 

كتاب « سيرى در نهج البلاغه » شهيد مطهرى را مطالعه كنيد. آن را خلاصه كنيد و براى بچّه ها بگوييد تا بچّه ها على وار تربيت شوند. اگر اهل ذوق هستيد، قصايد سعدى را در كلاس بخوانيد. وقتى من كلاس هشتم بودم، معلمى داشتيم كه دبير ادبيات و عربى بود، به نام آقاى احمدى كه خداوند بيامرزدش. كلاس ايشان يكى از شيرين ترين كلاس ها بود. ما خاطرات زيادى از آن كلاس داريم. يك بار هم ناظم مدرسه با ايشان حرفش شد، ولى تمام بچّه ها از او پشتيبانى كردند. با اين كه روحانى بود و در آن وقت مردم ميانه خوبى با روحانيان نداشتند، بچّه ها علاقه عجيبى به ايشان داشتند، تا آن جا كه خارج از مدرسه هم جلسه هفتگى داشتند تا يك شب با ايشان باشند. من چند بيت شعر از زمان او در ذهن دارم. خيلى شعر براى ما مى خواند. قطعه هايى بسيار عالى بلد بود. اين شعر را من از او به ياد دارم كه:

دانا نخورد شراب و مستى نخورد

با طبع بلند ميل پستى نكند

خوشبخت كسى بود كه اوقات عزيز

صرف هوس و هوى پرستى نكند

كرارا اين شعر را مى خواند و بر بچّه ها هم تأثير مى گذاشت. خيلى از بچّه هاى كلاس آينده خوبى داشتند، من حمد و سوره ام را نزد مدير آن مدرسه ياد گرفتم. شش سالم بود كه مرا به آن مدرسه بردند. مدير مدرسه هر روز با يك جعبه شيرينى سر كلاس ما مى آمد و مى گفت: هر كس حمد و سوره بخواند، يك شيرينى به او مى دهم. بعضى ها تمام مى خواندند، بعضى ها نيمه مى خوانند، ولى به همه شيرينى مى داد، حتى به كسى كه بلد نبود هم شيرينى مى داد و مى گفت: اين مال آن حمد و سوره اى است كه فردا مى خواهى بخوانى. اين كار مدير است. شما معلم ها نمى دانيد چه قدر مى توانيد روى بچه ها تأثير بگذاريد.

 

ما سال چهل يا پنجاه در ابن بابويه نزديك هفت ميليون تومان هزينه كرديم و امتياز يك مؤسسه خيلى عالى را گرفتيم. سى بچه يتيم قبول كرديم. همه آنها با معدّل 5/19 و 20 به كلاس دوم رفتند و ما سى نفر ديگر گرفتيم. از طريق اين بچه ها وارد منازل شده و با پدر و مادر و خواهر و برادر صحبت كرديم و آنها را جذب حوزه علميه كرديم. تا كلاس پنجم بهترين شاگردان شهر رى از كلاس ما بودند و همه آنها انسان هايى عالى و فعّال شدند.

 

اين شعر را هم من از زمان او به ياد دارم :

دو رويه زير نيش مار خفتم

دو پشته روى نيش مور رفتم

تن روغن زده با زحمت و زور

ميان لانه زنبور رفتن

ميان لرز وتب با جسم مجروح

زمستان زير آب شور رفتن5

الان من اين جا نيستم كه منبر رفته ام، بلكه آن معلم در وجود من است. پدر و مادر من در وجود من هستند. هر كدام از ما مجموعه اى هستيم. حال بايد ديد چه چيزى در ما تجلّى كرده است. من كه اكنون حرف مى زنم، معلم، پدر و مادر در برزخ بهره مى برند.

 

اين اشعار را زمانى مى خواند كه شاه قدرت فراوانى داشت. او بچه ها را ضد استعمارى بار مى آورد. شما به حقوق خود نگاه نكنيد، به كارهاى مفيدى كه در كلاس مى توانيد انجام دهيد، فكر كنيد. به قول امام شغل معلمى شغل انبياست.

شبى در محفلى با آه و سوزى

شنيدستم كه پير پاره دوزى

چنين مى گفت با پيرعجوزى

گلى خوشبوى در حمام روزى

رسيد از دست محبوبى به دستم

گرفتم آن گل وكردم خميرى

خميرى نرم و تازه چون حريرى

معطربود و خوب و دلپذيرى

بدو گفتم كه مشكى يا عبيرى

كه از بوى دلاويز تو مستم

همه گل هاى عالم آزمودم

نديدم چون تو عبرت نمودم

چو گل بشنفت اين گفت و شنودم

بگفتا من گلى ناچيز بودم

ولكن مدتى با گل نشستم

گل اندر زير خود گسترده پر كرد

مرا با همنشينى مفتخر كرد

چو عمرم مدتى با گل گذركرد


كمال همنشين در من اثر كرد

وگر نه من همان خاكم كه هستم6

اين اشعار را من 27 سال پيش از يك معلم خوب ياد گرفتم.

 

در كلاس چهارم ابتدايى معلمى داشتم كه هر وقت مرا مى ديد، مى گفت: آقا پسر اين قيافه و طرز حرف زدن تو به درد اين مى خورد كه در آينده يك مبلغ دينى شوى. حالا چه فكرى درباره من كرده بود، نمى دانم. زمانى كه تصميم گرفتم براى تحصيل به قم بروم، خانواده ام مخالفت كردند. يك بار همان معلم را ديدم و گفتم كه مى خواهم به قم بروم، اما خانواده ام مخالفند. او نامه اى به خانواده ما نوشت كه همان نامه روى آنها تاثير گذاشت و من توانستم به قم بروم. بعد هم خودش يكى از پامنبرى هاى من شده بود.

 

به هر حال، فكر خيلى خوب است. شما كه مى خواهيد به كلاس برويد فكر كنيد كه وقت دانش آموزان را با چه امر مثبتى مى توانيد پر كنيد و بيهوده وقت آنها را نگيريد. امام صادق عليه السلام مى فرمايند :

«تفكر ساعة خير من عبادة سبعين سنة »7 .
يك ساعت انديشيدن بهتر از هفتاد سال عبادت است .


1 . نهج البلاغة، حكمت 81 .
2 . مناقب آل ابى طالب : 3/222 ؛ مستدرك الوسائل : 4/247، حديث 4613.
3 . اسراء (17) : 23 ـ 24.
4 . شورى (42) : 38.
5 . ملك الشعراى بهار.
6 . ملك الشعراى بهار.
7 . بحار الأنوار : 71/327، حديث 22.

  1292
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب


بیشترین بازدید این مجموعه


 
نظرات کاربر