فارسی
چهارشنبه 25 تير 1399 - الاربعاء 24 ذي القعدة 1441
  1146
  0
  0

تبوک، آزمونی برای شناخت منافقین

دژ بلند و استواری را که در کنار چشمه آبی ساخته شده بود و ر نوار مرزی کشور«سوریه»، در میان راه «حجر» و «شام» قرار داشت؛ «تبوک» می گفتند.

ارتش روم، مرکب از چهل هزار سواره نظام و پیاده نظام، کجهز به آخرین نمونه از سلاح زمان، در نوار مرزی شام مستقر گردیدند. و قبائل مرزنشین مانند قبیله های: «لخم»، «عامله،» «غسان» و «جذام»، به آنان پیوسته و پیش رزمان سپاه تا «بلقاء» پیشروی کردند.

استقرار گروهی از سربازان روم در نوار مرزی شام، به وسیله کاروانهائی که در مسیر حجاز و شام به بازرگانی می پرداختند، به گوش پیامبر رسید. پیامبر چاره ای جز این ندید که با لشکری عظیم پاسخ تجاوزکاران را بدهد و آئینی را که به قیمت خون عزیزان اسلام و فداکاریهای شخص وی استقرار یافته؛ و می رود که در سراسر جهان انتشار یابد؛ از ضربات غافلگیرانه دشمن حفظ کند.

این خبر ناگوار، موقعی رسید که مردم مدینه و اطراف آن، هنوز محصول خود را گرد نیاورده و خرماها در حال رسیدن بود؛ و یک نوع قحطی بر مدینه و اطراف آن سایه افکنده بود. ولی برای مردان خدا، زندگی معنوی و حفظ اهداف عالی و جهاد در راه خدا بد همه چیز مقدم است.

 

گردآوری رزمندگان و تامین هزینه جنگ

پیامبر از استعداد دشمن و ورزیدگی آنان، به طور اجمال آگاه بود. از این نظر، مطمئن بود که پیروزی در این جنگ، علاوه بر سرمایه معنوی به نیروی عظیمی نیازمند است. او برای همین منظور، افرادی را به «مکه» و اطراف «مدینه» اعزام داشت که مسلمانان را برای نبرد در راه خدا، فراخواند؛ و افراد متمکن از مسلمانان، هزینه جنگ را با پرداخت زکات تامین نمایند.

سرانجام، سی هزار تن آمادگی خود را، برای نبرد اعلام نموده، در لشکرگاه مدینه «ثنیه الوداع» اجتماع نمودند، و هزینه نبرد با گرفتن زکات تا حدودی تامین گردید. از میان آنها ده هزار سواره نظام و بیست هزار نفر پیاده نظام بود. سپس پیامبر دستور داد که هر قیبله ای برای خود پرچمی انتخاب نماید.

 

متخلفان از جنگ

نبرد تبوک، بهترین محک برای شناسائی افراد فداکار از مدعی و منافق بود. زیرا اعلام بسیج عمومی هنگامی رخ داد که هوا به شدت گرم بود و مردم تجارت پیشه مدینه، خود را برای جمع کردن محصول و چیدن خرما آماده کرده بودند. تخلف گروهی از آنها به عناوین گوناگون، پرده از قیافه واقعی آنها برداشت، و آیاتی در مذمت آنان که همگی در سوره «برائت» است نازل گردید. گروهی به علل زیر از شرکت در این جهاد مقدس تخلف جستند:

1-     هنگامی که پیامبر به جد بن قیس، که مرد متنفذی بود پیشنهاد کرد که در نبرد با رومیان شرکت جوید؛ وی در پاسخ پیامبر چنین گفت: من مردی هستم که به زن علاقه شدیدی دارم، از آن می ترسم که دیده من به زنان رومیان بیفتد و نتوانم خویشتن داری نمایم. استماع این عذر کودکانه، پیامبر را بر آن داشت که او را رها کند و سراغ دیگران برود. وحی الهی در مذمت وی چنین نازل گردید: «برخی از آنان می گویند: به ما اجازه بده در مدینه بمانیم و در این جهاد، که سراپا مایه فتنه و فریفتگی یا تجربه و آزمون است، شرکت نکنیم. به آنان بگو: الان گرفتار فتنه بزرگتری شدید، و دوزخ، کافران را دربرگرفته است».

2-       منافقان: گروهی که به اسلام تظاهر کرده، ولی بهره ای از آن نداشتند. آنان به عناوین گوناگون، مردم را از شرکت در این جهاد، باز می داشتند. گاهی گرمی هوا را بهانه قرار می دادند، که وحی الهی به اعتراض آنها چنین پاسخ داد:

«بگو آتش دوزخ گرمتر از حرارت هوا است، اگر اهل تعقل باشند».

 

کشف شبکه جاسوسی در مدینه

گزارشی به پیامبر رسید که خانه «سویلم» یهودی، مرکزی برای جنبشهای ضداسلامی شده است؛ و منافقان در آنجا گرد آمده نقشه می کشند که مسلمانان را از شرکت در این جهاد مقدس بازدارند. پیامبر، برای ارعاب توطئه کنندگان «طلحه بن عبیدالله» را مامور ساخت که با گروهی از یاران دلاور خود، خانه را هنگام انعقاد جلسه، آتش زده، رعب و هراس شدیدی در دل آنان ایجاد کند. وی، توطئه کنندگان را در حالی که گرما گرم مشغول سخن گفتن و نقشه کشی بر ضد اسلام بودند، غافلگیر ساخت، و خانه را آتش زد. همه آنها از میان شعله های آتش فرار کردند، و یکی از آنان پایش شکست. این عمل آنچنان مفید و سودمند واقع شد که بعدها برای گروه منافق درس عبرتی گردید.

3-       گروه گریه کنندگان: عده ای از یاران پیامبر، که علاقه شدیدی به شرکت در این جهاد مقدس داشتند، شرفیاب حضور پیامبر شده از او وسیله سفر طلبیدند تا به وظیفه مقدس دینی خود عمل نمایند. آنان هنگامی که با پاسخ منفی پیامبر روبرو شدند و اینکه او مرکبی در اختیار ندارد که بر آن سوار شوند؛ سخت گریه کردند و اشک بر چهره هایشان سرازیر شد.

4-       برخی دیگر مانند «کعب»، «هلال» و «مراره»، در عین اینکه کاملاً به اسلام و جهاد علاقمند بودند؛ ولی از آنجا که محصول خود را گرد نیاورده بودند؛ تصمیم گرفتند، که پس از جمع محصول، از مدینه حرکت کنند، و به مجاهدان اسلام بپیوندند.

5-              گروه جانباز: که با فراهم ساختن وسیله مسافرت آماده حرکت بودند و در این راه سر از پا نمی شناختند.

 

علی«ع» در این غزوه شرکت نکرد

تبوک، دورترین نقطه ای بود که پیامبر در طی غزوات خود به آنجا مسافرت نمود. پیامبر کاملاً احساس کرد که در غیاب او ممکن است گروههای ضداسلامی، اوضاع را دگرگون سازند، و هم فکران خود را از نقاط مختلف حجاز گرد آورده؛ متشکل شوند. او با اینکه «محمد بن مسلمه» را جانشین خود در مدینه قرار داده بود؛ ولی به علی«ع» فرمود: تو سرپرست اهل بیت و خویشاوندان من و گروه مهاجر هستی، و برای این کار جز من و تو، کسی دیگر شایستگی ندارد.

اقامت امیرمومنان در مدینه توطئه گران را سخت ناراحت ساخت. زیرا فهمیدند که با وجود علی و مراقبتهای پیگیر او، دیگر نمی توانند نقشه های خود را پیاده کنند. از اینرو، برای بیرون رفتن علی از مدینه نقشه ای ریختند، و شایع کردند که با اینکه پیامبر با کمال میل علی را برای شرکت در جهاد دعوت کرد؛ ولی او از جهت دوری راه و شدت گرما، از شرکت در این نبرد مقدس امتناع کرد. علی، برای ابطال تهمت آنان به محضر پیامبر شرفیاب گردید و جریان را با آن حضرت درمیان نهاد. پیامبر، کلمه تاریخی خود را که از دلائل واضح و روشن امامت و جانشینی بلافصل او پس از ر است؛ درباره او فرمود. او چنین گفت: برادرم به مدینه بازگرد! زیرا برای حفظ شئون واوضاع مدینه جز من و تو کسی شایستگی ندارد. تو نماینده من در میان اهل بیت و خویشاوندان من هستی... آیا خشنود نمی شوی که بگویم مثل تو نسبت به من، مثل هارون است نسبت به موسی، جز اینکه پس از من پیامبری نیست. همان طوری که او وصی و جانشین بلافصل موسی بود، تو نیز جانشین و خلیفه پس از من هستی؟

 

ارتش اسلام بسوی تبوک پیش می رود

رسم و روش پیامبر اسلام این بود، که هنگام مسافرت برای سرکوبی گروهی که مانع پیشرفت آئین اسلام بودند، و یا قصد حمله و تخریب و سوء نیت داشتند؛ هدف و مقصود خود را برای سربازان و افسران خویش، آشکار نمی ساخت، و سپاه اسلام را از غیر راه معمولی، حرکت می داد، و دشمن را از عزیمت خود آگاه نمی نمود و کاملاً او را غافلگیر می کرد.

ولی در تارومار ساختن اجتماع رومیان که در مرزهای شام، برای حمله به خاک اسلام آماده شده بودند، از روزی که بسیج عمومی اعلام گردید؛ هدف و مقصد را روشن ساخت. نکته آن این بود که مجاهدان از اهمیت سفر و سختی راه آگاه شوند، و توشه کافی برای راه بردارند.

گذشته از این، پیامبر برای نیرومند ساختن ارتش اسلام، ناچار بود که از قبیله های «تمیم» و «غطفان» و «طی»، که در نقاط دور از مدینه زنگی می کردند، کمک بگیرد. پیامبر برای همین منظور نامه هائی به سران قبائل نامبرده نوشت، و نامه ای نیز برای «عتاب بن اسید»، فرماندار جوان مکه فرستاد. و افرا این قبائل و جوانان مکه را برای شرکت در این جهاد مقدس دعوت نمود. یک چنین دعوت عمومی هرگز با کتمان و چنهان سازی هدف، امکان پذیر نبود؛ زیرا لازم بود که جریان را با سران قبائل درمیان بگذارد و اهمیت مطلب را به آنان گوشزد کند، تا آنان زاد و راحله کافی در اختیار کسان خود بگذارند.

 

رژه سپاه در برابر پیامبر

روز حرکت سپاه اسلام فرا رسید. ر اسلام در آن روز از سپاه خویش در لشکرگاه مدینه سان دید. منظره باشکوه رژه رفتن گروهی باایمان و فداکار، که سختی و مرگ در راه هدف را بر سایه نشینی و استراحت طلبی و تجارت و ثروت اندوزی، ترجیح داده، و با سرهای پرشور و دلهای مالامال از ایمان به ااستقبال مرگ می رفتند؛ بسیار جالب بود و در روان تماشاگران اثرات خوبی می گذارد.

رهبر بزرگ مسلمانان در لحظه حرکت، برای تقویت روحیه مجاهدان، خطبه ای ایراد نمود؛ و هدف خود را از این بسیج عمومی برای آنها تشریح کرد. سپس فرمان حرکت صادر نمود، و سربازان از مسیری که پیامبر تعیین فرموده بود، رهسپار شام شدند.

 

سرگذشت مالک بن قیس

مالک بن قیس، پس از حرکت سپاه اسلام، در روزی که هوا به شدت گرم بود از سفر خود، به مدینه بازگشت، و مدینه را خلوت دید و از حرکت سربازان اسلام آگاه گردید. در این هنگام وارد باغ خود شد. دید همسر زیبای می، در میان باغ، سایبانی برای او آماده نموده است. نگاهی به چهره دل آرای همسر خود نمود، و لحظه ای در غذا و آبی که برای او آماده شده بود خیره شد، و مقداری در اوضاع رقت انگیز پیامبر و یاران فداکار وی که در این هوای گرم به سوی مرگ و جهاد در راه خدا می شتافتند؛ اندیشید. سپس تصمیم گرفت که از آب و غذائی که همسر وی برای او آماده نموده و سایبانی که ترتیب داده، استفاده نکند؛ و هرچه زودتر بر مرکب خود سوار شود، و به صفوف مجاهدان بپیوندد. از این جهت، رو به همسر خود نمود و گفت: انصاف نیست که من زیر سایبانی در کنار همسرم به استراحت بپردازم و غذای لذیذ بخورم و آب سرد و گوارا بنوشم، ولی سرور من زیر آفتاب گرم به سوی جهاد بشتابد. نه! این کار بسی دور از انصاف و آئین دوستی است، و ایمان و اخلاص به من اجازه ارتکاب چنین کاری را نمی دهد. این جمله را گفت، و با توشه مختصری به راه افتاد. در نیمه راه به عمر بن وهب که گویا از سپاه اسلام عقب مانده بود پیوست، و هر دو نفر در حالی که پیامبر وارد سرزمین تبوک شده بود و به حضور وی رسیدند.

این مرد فداکار در آغاز کار، سعات همراهی پیامبر را نیافته بود، ولی سرانجام با فداکاری شایسته تقدیری، خود را به آغوش خوشبختی افکند، و هرگز بسان گروهی نبود که سعدت تا آستانه خانه آنها می آید، اما بر اثر نداشتن لیلقت و شایستگی، خود را از آن دور کرده در نتیجه خود را در آغوش ضلالت و شقاوت می افکنند.

مثلاً عبدالله بن ابی، رئیس منافقان در لشکرگاه پیامبر خیمه زده بود که در رکاب پیامبر در این جهاد شرکت کند، ولی از آنجا که فردی ناپاک و دشمن جدی اسلام بود، در لحظه های حرکت سپاه تصمیم خود را عوض کرده، باهواداران خود برای ایجاد اغتشاش به مدینه بازگشت. و چون پیامبر اسلام از نفاق و دوروئی او آگاه بود، و شرکت او را در جهاد چندان مفید نمی دانست کوچکترین بی اعتنائی به وی نکرد.

 

سختیهای راه

سپاه اسلام در طی طریق مدینه و تبوک، با سختیهای زیادی روبرو شدند. به همین جهت، نام این سپاه را «جیش العسره» گفته اند. ولی ایمان و علاقه آنان، تمام این مشکلات را آسان کرده، با آغوش باز از مصائب استقبال می نمودند. وقتی سپاه اسلام به سرزمین «ثمودیان» رسیدند، بر اثر وزیدن بادهای داغ و سوزان، پیامبر صورت خود را با پارچه ای پوشانید؛ و از کنار خانه های آنان به سرعت عبور کرد، و به یاران خود گفت: درباره سرانجام زندگی اقوام ثمود که بر اثر سرکشی و نافرمانی گرفتار قهر الهی گردیدند، بیاندیشید و بدانید هیچ فرد باایمان نباید مطمئن شود که سرانجام زندگی او مانند قوم ثمود نخواهد بود. سکوت مرگبار این سرزمین، خانه های ویرانی که در خاموشی عمیقی فرو رفته اند، برای اقوام دیگر درس عبرت و پند واندرز است.

سپس دستور داد که سربازان اسلام از آب این سرزمین ننوشند، و از آن غذا و نانی درست نکنند، حتی وضو هم نگیرند و اگر احیاناً از آب آنجا غذائی پخته اند، و یا آرد خمیر کرده اند همه را به چهارپایان بدهند.

ارتش اسلام، پس از دریافت این دستورها به رهبری پیشوای بزرگ خود، به راه پیمائی خویش ادامه داد. پاسی از شب گذشته بود که برسر چاهی که ناقه صالح از آن آب می نوشید رسیدند. پیامبر دستور داد که همگی فرود آیند و به استراحت بپردازند.

 

دستورهای احتیاطی

پیامبر از بادهای مسموم و تند و طوفانهای شدید آن سرزمین، که گاهی انسان و شتر را درمیان می گرفت و زیر توده های ریگ و خاک، مدفون می ساخت؛ کاملاً آگاه بود. از این جهت، دستور داد که زانوهای شتران را ببندند و هیچ کس نیمه شب، تنها از استراحتگاه خود بیرون نرود. تجربه نشان داد که دستورهای احتیاطی آن حضرت بسیار مفید بود، زیرا دو نفر از قبیله «بنی ساعده»، بی انضباطی کرده و نیمه شب از استراحتگاه خود تنها بیرون رفتند؛ در نتیجه، شدت طوفان یکی را خفه کرد، و دیگری را به سینه کوهی پرتاب نمود. پیامبر از جریان آگاه شد و از قربانیان بی انضباطی سخت ناراحت شد و بار دیگر سربازان را به انضباط دعوت نمود.

عبا بن بشیر، که در راس گروهی حفاظت ارتش اسلام را برعهده داشت؛ به پیامبر گزارش داد که سربازان اسلام در مضیقه بی آبی قرار گرفته اند و نزدیک است که تمام ذخائر آبی به آخر برسد. از این جهت، گروهی با کشتن شتران گرانقیمت از آبهای داخل شکم آنها استفاده کرده، و برخی تن به قضا داده و با دل سوزان در انتظار فرج الهی نشسته بودند.

خدائی که نوید نصرت و پیروزی به پیامبر خود داده بود، بار دیگر به وی و یاران باوفای او کمک کرد. باران سیل آسائی بارید، و همه را سیراب کرد و ماموران ذخایر، و ارتش هرچه می خواستند آب برداشتند.

 

آگاهی پیامبر از پشت پرده

در نیمه راه شتر پیامبر گم شد و گروهی از یاران پیامبر به تعقیب آن پرداختند. یک نفر از همان منافقان برخاست و گفت: می گوید: من پیامبر خدا هستم و از عالم بالا خبر می دهم، ولی تعجب است که جای شتر خود را نمی داند. خبر به پیامبر رسید. او با بیانی شیوا، پره از روی حقیقت برداشت و چنین فرمود:

من فقط آنچه را خدا تعلیم نماید می دانم. هم اکنون هم خدا مرا به جای شتر دلالت نمود. شتر من در این بیابان در فلان دره است، و افسار آن به درختی پیچیده و آن را از راه رفتن بازداشته است. بروید آن را بیاورید. فوراً چندنفر به نقطه ای که پیامبر فرموده بود رفتند، و شتر را به همان حالت که پیامبر توصیف کرده بود، یافتند.

 

یک خبر دیگر از پشت پرده غیب

شتر «ابی ذر»، از راه رفتن بازماند، و سرانجام او از ارتش اسلام عقب افتاد. ابوذر، مقداری معطل شد تا شاید شتر برخیزد و راه برود ولی انتظار سودی نبخشید. از این جهت، شتر را رها کرد و اثاث سفر را برپشت خود نهاد، و به راه افتاد تا هرچه زودتر به مسلمانان برسد. ارتش اسلام در نقطه ای به دستور پیامبر منزل کرده و به استراحت پرداخته بودند. ناگهان سیمای شخصی که زیربار گران، طی مسافت  کرد، از دور نمایان شد. یک نفر از یاران، رسول خدا او را از جریان آگاه ساخت. پیامبر فرمود: وی ابوذر است، رحم الله اباذر یمشی وحده و یموت وحده؛ و یبعث وحده:

خدا ابوذر را بیامرزد تنها راه می رود، و تنها می میرد؛ و تنها زنده می شود. آینده نشان داد، که خبر پیامبر عین واقع بود، زیرا در بیابان «ربذه»، دور از اجتماع در کنار دختر خویش با وضع رقت باری جان سپرد.

این پیشگوئی پیامبر«ص»، در جنگ «تبوک» بعد از بیست و سه سال تحق یافت. رادمرد الهی که به جرم حق گوئی و دعوت به عدل و داد، به ربذه تبعید شده بود، کم کم قوای بدنی خود را از دست داد و در بستر بیماری افتاد. او واپسین دقایق عمر پرفراز و نشیب خود را سپری می کرد، همسرش به سیمای نورانی و تکیده او می نگریست و به تلخی می گریست و قطرات عرق پیشانی شوهر خود را پاک می کرد. ابوذر پرسید: چرا گریه می کنی؟

زن پاسخ داد: برای این گریه می کنم که تو اکنون می میری و من لباسی که با آن پیکر تو را کفن کنم، در اختیار ندارم!

لبخندی اندوهگین همچون خنده افق غروب، در میان لب های ابوذر نقش بست و گفت:

آرام باش! گریه نکن! من روزی با گروهی از یاران پیامبر«ص» در محضر او نشسته  بودم، پیامبر رو به ما کرد و فرمود:«یکی از شما در یکی از بیابانها، تنها و دور از جمعیت از دنیا می رود، و گروهی از مومنان او را به خاک می سپارند». همه کسانی که در آن مجلس بودند، در میان مردم و در آبادی از دنیا رفته اند. اکنون غیر از من کسی از آنان باقی نمانده است، و اینک یقین دارم شخصی که پیامبر از او خبر داده منم!

پس از مرگ من، سر راه حجاج عراق بنشین. طولی نمی کشد که گروهی از مومنان می آیند، آنان را ازمرگ من آگاه ساز.

همسرش رفت: اکنون هنگام عبور کاروان سپری شده است، ابوذر گفت تو مراقب راه باش. به خدا سوگند نه دروغ می گویم و نه دروغ شنیده ام. این را گفت و مرغ روحش به سوی فردوس برین بال و پر گشود.

ابوذر راست گفته بود. کاروانی از مسلمانان به سرعت پیش می آمدند که در میان آن، شخصیتهای  بزرگی مانند: «عبدالله بن مسعود»، «حجر بن عدی» و «مالک اشتر» بودند.

عبدالله از دور منظره عجیبی دید، منظره پیکر بی جانی در کنار راه دید، و نزدیک آن یک نفر زن و یک پسربچه هردو گریه می کردند.

«عبدالله»، لجام مرکب را به سوی آن دو نفر پیچید. کاروانیان هم به دنبال او روانه شدند. عبدالله تا به آن جسد نگاه کرد، چشمش به صورت دوست و برادرش در اسلام – ابوذر- افتاد!

چشمانش پر از اشک شد. بالای پیکر پاک ابوذر ایستاد و با یادآوری پیشگوئی پیامبر اسلام«ص» در جنگ تبوک، گفت: پیامبر اسلام راست فرمود که تو تنها می روی و تنها می میری و تنها از گور برانگیخته می شوی!

آنگاه عبدالله بن مسعود بر جسد او نماز گزارد. سپس او را به خاک سپردند. هنگامی که از دفن او فارغ شدند، مالک اشتر در کنار قبر او بپا ایستاد و چنین گفت:

پروردگارا! این ابوذر، یار پیامبر است که عمری تو را پرستش کرد و در راه تو با مشرکان جهاد نمود و هرگز در پیروی از آئین حق، تغییر روش و مسیر نداد. لکن چون با زبان و قلب خود به مبارزه با فساد و منکر پرداخت، مورد جفا و ستم و محرومیت و تحقیر واقع شد و تبعید گردید و سرانجام در سرزمین غربت، تنها جان سپرد.

 

ارتش اسلام در سرزمین تبوک

سپاه توحید در آغاز ماه شعبان سال نهم هجرت، به سرزمین تبوک گام نهاد. اما اثری از اجتماع و سپاه روم ندید. گویا سران روم، از افزونی سپاه اسلام و شهامت و فداکاری کم نظیر آنان، که نمونه کوچک آن را در نبرد «موته»، از نزدیک مشاهده کرده بودند، آگاهی یافته، و صلاح دیده بودند که سپاه خویش را به داخل کشور بازگردانند. و در عمل، خبر اجتماع برضد مسلمانان را تکذیب کرده، و چنین وانمود کنند که هرگز فکر حمله ای در مغز آنان نبوده، و این گزارش شایعه ای بیش نبوده است. و از این طریق، بی طرفی خودرا نسبت به جریانات و حوادثی که در عربستان رخ می دهد؛ ثابت کنند.

در این لحظه، پیامبر اسلام افسران عالیرتبه خود را گرد آورد، و روی اصل مسلم اسلامی:«وشاورهم فی الامر»، پیرامون پیشروی در خاک دشمن، و یا بازگشت به مدینه، با آنان مشاوهر نمود.

نتیجه شورای نظامی این شد که سپاه اسلام بر اثر سختیهای زیادی که در طی راه تبوک دیده اند؛ برای تجدید قوا، به مدینه بازگردد. علاوه براین، مسلمانان در این مسافرت به هدف عالی خود، که پراکنده ساختن سپاه روم بود، رسیده و رعب و هراس شدیدی در دل رومیان افکنده بودند. این ترس و واهمه، تا مدتی آنان را از فکر حمله و تشکیل سپاه، باز خواهد داشت و این اندازه نتیجه، که خود تا مدتی امنیت عربستان را از ناحیه شمال تضمین می کرد، برای ما مسلمانان کافی بود، تا خدا در آینده چه بخواهد.

سران شورا، برای حفظ موقعیت پیامبر و اینکه نظر آنان قابل رد وپس گرفتن است؛ این جمله را نیز افزودند:«با این شرائط اگر، از نحایه خدا مامور به ادامه پیشروی هستی، فرمان حرکت صادر بنما، و ما نیز به دنبال تو هستیم».

پیامبر  فرمو: دستوری از خدا نرسیده و اگر چنین فرمانی از خدا رسیده بود، هرگز از در مشاوره با شما وارد نمی شدم. بنابراین، من نظر شورا، را محترم شمرده از همین جا به مدینه بازمی گردم.

او با مرزداران و فرمانروایانی که در نزدیکی تبوک زندگی می کردند، شخصاً تماس گرفت، و تحت شرائطی با آنان پیمان عدم تعرض بست.دسته هایی را نیز، به نقاط دور ازتبوک اعزام نمود، تا از این راه تامین بیشتری برای مسلمانان به دست آورد.

پیامبر، شخصاً با فرمانروایان «ایله» و«اذرع» و«جرباء» تماس گرفت، و پیمان عدم تعرض میان طرفین بسته شد. «ایله»، شهری ساحلی است که در کنار دریای احمر بنا شده و چندان فاصله ای با شام ندارد. فرمانروای آنجا به نام «یحنا بن روبه»، در حالی که صلیب طلا به سینه انداخته بود؛ ازمقر فرمانروائی خود به سرزمین تبوک آمد، و استر سفیدی را تقدیم حضور پیامبر نمود و اطاعت خود را از پیامبر اسلام آشکار ساخت. پیامبر نیز مقدم او را گرامی شمرد و متقابلاً هدیه ای به او بخشید.

او حاضر شد که در آئین مسیح بماند، و هرسال سیصد دینار بعهنوان جزیه بپردازد و هر مسلمانی که از منطقه «ایله» بگذرد، از او پذیرائی نماید، تامین نامه ای، میان طرفین به امضاء رسید.

پیامبر با سائر مرزداران بسزائی مانند مردم «اذرع»، «جربا»، که سرزمین آنان از نظر سوق الجیشی اهمیت بسزائی داشت؛ پیمانهائی امضاء کرده و امنیت منطقه اسلامی را از ناحیه شمال تامین نمود.

 

اعزام خالد بن ولید به دومه الجندل

در طول راه منطقه آبادی را که دارای درختان سرسبز و آب جاری بود، و در آغوش دژ محکمی قرار گرفته و تقریباً پنجاه فرسخ با شام فاصله داشت؛ دومه الجندل می گفتند. اکیدر بن عبدالملک مسیحی، در آن روز بر آن نقطه حکومت می کرد. پیامبر بیم آن را داشت که در حمله مجدد سپاه روم، فرمانروای مسیحی «دومه»، به کمک و نصرت آنها شتافته؛ از این طریق امنیت عربستان را به خطر افکند. از این جهت، لازم دید که از نیروی موجود حداکثر استفاده را نموده، و با اعزام گروهی به سرپرستی خالد منطقه مزبور را مطیع خود سازد.

خالد بن ولید، با گروهی سواره نظام تا نزدیکی «دومه الجندل» شتافته، در بیرون دژ کمین کردند.

در آن شب مهتابی، «اکیدر» با برادر خود «حسان»، برای شکار از دژ بیرون آمد. چیزی از دژ دور نشده بودند که هر دو برادر با کسانی که همراه آنها بودند؛ با سپاه خالد روبرو شدند. زدو خورد کوتاهی که در میان آنان و سربازان اسلام رخ داد، منجر به قتل برادر «اکیدر» شد. همراهان وی، به داخل دژ پناهنده شده، در را بستند؛ ولی خود «اکیدر» دستگیر گردید. 

خالد با او پیمان بستکه اگر ساکنان دژ به دستور او درب را به روی ارتش اسلام بازکنند، و اسلحه خود را تحویل دهند؛ او از سر تقصیر وی درگذشته، او را به حضور رسول خدا خواهد برد.

ااکیدر، از راستگوئی و پای بند بودن مسلمانان به قول و پیمان آگاه بود، دستور داد که دربهای دژ را باز کنند؛ و اسلحه را تحویل دهند. اسلحه موجود در دژ عبارت بود از: 400 زره؛ 500 شمشیر؛ 400 نیزه. خالد با این غنائم در حالی که اکیدر نیز با آنان همراه بود، رهسپار مدینه گردید.

خالد پیش از ورود خود به مدینه، شنل زربفت اکیدر را برای پیامبر فرستاد. دیدگان گروهی از دنیاطلبان، از نگاه به این دیبای زربفت؛ خیره گردید. در حالی که پیامبر کمال بی اعتنائی به آن نشان می داد، گفت: لباسهای بهشتیان از این شگفت انگیزتر است.

«اکیدر»، حضور پیامبر رسید و از قبول اسلام امتناع ورزید ولی حاضر شد که باجگذار مسلمانان باشد و نامه ای نیز میان او و پیامبر نوشته شد. سپس پیامبر هدیه گرانبهائی را به او داد و عباد بن بشر را مامور نمود که او را به سلامت به دومه الجندل برساند.

 

منافقان نقشه قتل پیامبر را می کشند

پیامبر قریب ده روز در تبوک اقامت نمود، و پس از اعزام خالد به «دومه» راه مدینه را درپیش گرفت. 12 نفر از منافقان تصمیم گرفتند که شتر پیامبر را از فراز گردنه ای که در میان راه مدینه و شام قرار داشت، رم دهند و حضرت را در دل دره ای بیفکنند. وقتی سپاه اسلام به نخستین نقطه گردنه رسید، پیامبر فرمود: هرکس مایل است مسیر خود را از وسط بیابان قرار دهد، زیرا بیابان وسیع است. ولی خود پیامبر، در حالی که «حذیفه» شتر او را می راند، و «عمار» مهار آن را می کشید، از گردنه بالا رفت. هنوز پیامبر مقدار زیادی از گردنه بالا نرفته بود، که به پشت سر خود نگاه کرد. در نیمه شب مهتابی، سوارانی را دید که از پشت سر، او را تعقیب می کنند و برای اینکه شناخته نشوند صورت خود را پوشانده و آهسته آهسته مشغول سخن گفتن هستند. پیامبر عصبانی شد، نهیبی بر آنها زد، و به «حذیفه» دستور داد با عصای خود شتران آنها را برگرداند.

نهیب رسول خدا رغب شدیدی در دل آنها افکند و فهمیدند که پیامبر از نقشه آنها آگاه شده، فوراً از راهی که آمده بودند بازگشتند و به سپاهیان پیوستند.

حذیفه می گوید: من آنها را از نشانه های شترانشان شناخته و به پیامبر گفتم: من آنها را به شما معرفی می کنم؛ تا آنان را به سزای خویش برسانی. پیامبر با لحن عطوفت آمیزی به من دستور داد که از افشای راز آنها خودداری کنم. شاید آنها راه توبه را درپیش گیرند و نیز افزود که اگر من آنها را مجازات نمایم، بیگانگان می گویند محمد پس از آنکه به اوج قدرت رسید، شمشیر بر گردن یاران خود نهاد.

 

نیت جانشین عمل می گردد

ارتش فاتح اسلام، پس از طی مسافت میان «تبوک» و «مدینه»، باشکوه هرچه بیشتری، وارد مدینه گردید. سربازان اسلام از شوق و ضعف در پوست نمی گنجیدند. غرور سربازی، غرور غلبه بر دشمن، از خلال گفتار و رفتار آنان، روشن و نمایان بود. دلیل آن هم واضح بود، زیرا دولت زورمندی را که حریف نیرومند خود، «ایران» را به زانو درآورده بود؛ به عقب رانده و رعب و هراسی در دل رومیان پدید آورده و تمام مرزنشینان شام و حجاز را مطیع و فرمانبردار خود ساخته بودند.

به طور مسلم غلبه بر دشمن افتخاری بود که نصیب این گروه شده بود، و جا داشت بر دیگران که بدون عذر در مدینه مانده بودند؛ مباهات وافتخار ورزند. ولی از آنجا که امکان داشت این طرز تفکر، و این بازگشت مظفرانه؛ در افراد کم ظرفیت غرور بیش از حد ایجاد نماید، و به ساحت گروهی از متخلفان توهین و جسارت تلقی گردد؛ از این نظر، پیامبر درنزدیکی های مدینه، که ارتش اسلام برای مدت کوتاهی در آنجا توقف نموده بود، رو به مسلمانان کرده چنین گفت:

اقوام و گروهی در مدینه هستند که در این سفر با شما شریک بودند، و به هرجا که قدم نهادید آنان نیز گام گذارده اند. به حضرتش عرض کردند چطور متصور است که آنان در مدینه بمانند، و در این سفر همراه ما باشند؟ فرمود: آنان کسانی هستند، که با داشتن اشتیاق و علاقه به وظیفه بزرگ اسلامی «جهاد»، بر اثر عذر موجهی از شرکت در جهاد بازمانده اند.

اگر پیامبر با گفتار خود از غرور بی جای مجاهدان کاست، و مقام افراد معذور را حفظ کرد؛ ولی از آن لحظه تصمیم گرفت که متخلفان بدون عذر را سخت گوشمال دهد و عرصه را بر آنان تنگ کند. برای نمونه به سرگذشت سه تخلف توجه نمائید:

 

مبارزه منفی

روزی که در مدینه بسیج عمومی اعلا گردید، سه نفر از مسلمانان به نامهای «هلال»، «کعب» و «مراره»، حضور پیامبر شرفیاب شده و عذر خواستند که در این جهاد، شرکت نکنند. عذر آنان این بود که هنوز محصول آنان از صحرا و باغ گردآوری نشده، و به حالت نیمه تمام است، ولی به پیامبر قول دادند که به فاصله چند روز، پس از آنکه به وضع محصول سرو صورتی دادند، به ارتش اسلام در میدان تبوک بپیوندند.

افرادی، این چنین که به دین و دینار، به منافع مادی و استقلال سیاسی، به یک چشم می نگرند؛ افراد کوتاه نظری هستند که لذایذ زودگذر مادی را، بازنگی شرافتمندانه انسانی، که زیر لوای استقلال فکری و سیاسی و فرهنگی صورت می گیرد، معادل دانسته حتی گاهی اولی را بر دومی ترجیح می دهند.

پیامبر ناچار بود که پس از بازگشت، چنین افرادی را تنبیه کند، و در ضمن از سرایت این بیماری به افراد دیگر جلوگیری به عمل آورد.

آنان نه تنها در این جهاد شرکت نکردند، بلکه به پیمانی هم که با پیامبر بسته بودند عمل ننمودند. آنان همچنان سرگرم تجارت و مال اندوزی بودند، که ناگهان خبر بازگشت پیروزمندانه پیامبر در مدینه انتشار یافت. این سه نفر برای جبران جریان، به استقبال پیامبر شتافته و بسان دیگران به حضور او رسیده و سلام و تبریک عرض نمودند.

پیامبر روی از آنان برتافت و کوچکترین اعتنائی به آنها ننمود. وقتی به مدینه رسید، در آن اجتماع باشکوه، و میان غریو شادی و هلهله، پیامبر شروع به سخن گفتن نمود. نخستین سخنی که در آن مجمع بزرگ ایراد نمود این بود:

ای مردم! این سه نفر حکم اسلامی را سبک شمرده و به پیمانی که با من بسته بودند، عمل نکردند و سودپرستی را بر زندگی شرافتمندانه زیر لوای توحید مقدم داشتند؛ از این جهت، همه گونه روابط خود را با این افراد قطع نمائید.

 

سرگذشت مسجد ضرار

«ابوعامر»، پدر «حنظله»، شهید معروف غزوه «احد»، گویا در دوران جاهلیت تمایلاتی شدید به آئین مسیح پیدا کرده و در سلک راهبان در آمده بود. هنگامی که ستاره اسلام از افق مدینه طلوع نمود، و اقلیتهای مذهبی را در خود هضم کرد؛ «ابوعامر» سخت از این جریان ناراحت شد، و با منافقان «اوس» و «خزرج»، همکاری صمیمانه ای را آغاز نمود. پیامبر از نقشه های تخریبی وی آگاه گردید و خواست او را دستگیر کند. او از مدینه به مکه و از آنجا به طائف و پس از سقوط طائف به شام گریخت و از آنجا شبکه جاسوسی حزب منافقان را رهبری می نمود.

او در یکی از نامه های خود به دوستانش چنین نوشت: در دهکده قبا مسجدی در برابر مسجد مسلمانان بسازید و در مواقع نماز در آنجا گرد آئید. به بهانه اداء فریضه، پیرامون موضوعات مربوط به اسلام و مسلمانان و نحوه اجرا نقشه های حزبی به بحث و گفتگو بپردازید.

ابوعامر می انست که پیامبر به هیچ عنوانی به حزی منافق جازه نخواهد داد، مرکزی برای خود بسازند؛ مگر در صورتی که به آن مرکز رنگ مذهبی بدهند، و تحت عنوان مسجد و ساختن معبد، محفلی برای خود بسازند.

هنگامی که پیامبر عازم تبوک بود، نمایندگان حزب نفاق خدمت پیامبر رسیدند و به بهانه اینکه پیران و بیماران آنان در شبهای تارو بارانی، نمی توانند مسافت میان خانه ها و مسجد «قبا» را طی کنند؛ از او خواستند که اجازه دهد آنان در محله خود مسجدی بسازند. پیامبر در مورد پرسش آنان نفیاً و اثباتاً پاسخی نگفت، و تصمیم نهائی را به پس از مراجعت از سفر موکول نمود.

حزب نفاق در غیاب پیامبر، نقطه ای را درنظر گرفتند و با شتاب هرچه تمامتر، ساختمان محفل را به نام مسجد به پایان رسانیدند. روزی که پیامبر به مدینه بازگشت، از حضرتش خواستند که این پرستشگاه را با خواندن چند رکعت نماز بگشاید. در این لحظه، فرشته وحی نازل گردید، و پیامبر را از جریان آگاه ساخت، و آنجا را مسجد «ضرار»، که برای دسته بندیهای سیاسی و ایجاد تفرقه در میان مسلمانان ساخته شده است، خواند.

پیامبر دستور داد که ساختمان مسجد ضرار را با خاک یکسان کنند، و تیرهای آنجا را بسوزانند. و برای مدتی مرکز زباله باشد.

ویران کردن مسجد ضرار، ضربه شکننده ای بود که بر فرق حزب نفاق وارد شد. از آن به بعد، رشته حزب از هم گسست و یگانه حامی آنان، عبدالله بن ابی، دوماه پس از جنگ تبوک درگذشت.

تبوک، آخرین غزوه اسلامی بود که پیامبر در آن شرکت داشت. وی، پس از آن در هیچ نبردی شرکت نکرد.
 
پایگاه استاد حسین انصاریان

منبع: برگرفته از کتاب «فروغ ابدیت» تالیف آیت ا... جعفر سبحانی
 

  1146
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب


بیشترین بازدید این مجموعه


 
نظرات کاربر