فارسی
پنجشنبه 03 مهر 1399 - الخميس 6 صفر 1442
  12
  0
  0

حکایتى شگفت از حضرت سجاد (علیه السلام)

ابوبصیر از حضرت باقر (علیه السلام) روایت مى کند که آن حضرت فرمود : پدرم غلامى داشت که او را دنبال کارى فرستاد و او نسبت به انجام آن کار تاخیر کرد ، حضرت با تازیانه یک ضربه به او زد ، غلام گریست و گفت : خدا را اى على بن الحسین (علیه السلام) ، مرا دنبال کارى مى فرستى و سپس تازیانه ام مى زنى ؟ ! امام باقر (علیه السلام)فرمود : پدرم گریست و به من گفت : به حرم رسول خدا برو و دو رکعت نماز بخوان ، آن گاه بگو : خدایا على بن الحسین را از خطایش در قیامت بیامرز ، سپس به غلام فرمود : برو تو در راه خدا آزادى . ابوبصیر مى گوید به حضرت باقر (علیه السلام)گفتم : فدایت شوم ، آزادى کفاره ى یک ضربت تازیانه است ; ولى امام سکوت کرد(2) .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ مجموعه ورام : 1 / 57 ، باب العتاب ; بحار الانوار : 71 / 141 ، باب 4 ، حدیث 11 .

2 ـ الزهد : 43 ، باب 7 ، حدیث 116 ; بحار الانوار : 71 / 142 ، باب 4 ، حدیث 12 .

 

  12
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب


 
نظرات کاربر