فارسی
دوشنبه 12 خرداد 1399 - الاثنين 9 شوال 1441
  511
  0
  0

نافع بن هلال

نافع سید و سرور و آقا ، از اشراف ، شجاع ، قارى قرآن ، نویسنده معارف ، از حَمَله حدیث محمد و آل محمد ، از اصحاب امیرالمومنین (علیه السلام) ، و در جنگ هاى سه گانه حضرت حاضر در معرکه و در اوج جهاد فى سبیل اللّه بود .پیش از کشته شدن مسلم بن عقیل ، از کوفه رو به حسین (علیه السلام) آورد . سفارش کرده بود که اسبش را به نام کامل غلامش از دنبال او بیاورد . آن عاشق وارسته با پاى پیاده چندین فرسخ راه به استقبال امام آمد تا به امام رسید ، و به همراه حضرت برگشته به کربلا آمد .

ابن شهر آشوب مى گوید : وقتى که حرّ بن یزید کار را بر حضرت حسین سخت گرفت ، آن حضرت در برابر یارانش به سخن ایستاد و فرمود :امّا بعد ، پیش آمد کار این شد که مى بینید ، با آن که باور کردنى نبود ، دنیا خود را به ناشناسایى زده ، روى گرداند و این روش ناستوده ، خود را ادامه خواهد داد ، از عمر ما هم چیزى باقى نمانده ، زندگانى جز پشیزى نمى ماند ، یا جز چراگاهى پر وزر و وبال و زهرآگین نیست .آیا نمى بینید حقّ را که به آن عمل نمى شود ، و باطل را که از آن جلوگیرى نمى گردد ; پس مومن باید به دیدار خدا رغبت داشته باشد . من مرگ را سعادت مى دانم و بس ! و زندگى با ستمگران را خستگى مى دانم و بس .اِنّى لا اَرى الْمَوْتَ اِلاّ سَعادَهً وَلا الْحَیاهَ مَعَ الظّالِمینَ اِلاّ بَرَماً.نافع ، در برابر سخنان امام سخنى مى پردازد که شعاعى مانند برق از آن مى جهد . تیره گى ها و کدورت هایى را که در آن هامون هولناک زندگى ، همراهان را احاطه نموده از بین مى برد ، راه و روش بزرگان جهان و خط سیر آزاد مردان را مى نماید و مى گوید : باید این راه را بى دغدغه پیش گرفت و رفت . چون معنى و معنویّت در بنیان آن شخص شریف کامل بود ، در ابراز و پرداخت سخن ، او را در ردیف اوّل قرار مى داد .براى تسلیت دل سردار ، از ناحیه یک تن فداکار ، تنها این گونه گفتار مى باید که کدورت ها را از خاطر محو کند و اطمینان بدهد ، و در عین آن که رشادت و شجاعت به درجه خلاّقیت در آن یافت شود ، لطافت نیز از آن ، قطره قطره بچکد و مهر و عاطفه در آن موج زند .

نافع بدینگونه داد سخن داد :اى فرزند رسول خدا ! تو خود آگاهى و مى دانى که جدّ تو رسول خداى مقدورش نشد شهد محبّتش را به این مردم بنوشاند ، و به آن پایه که دوست داشت به امر و فرمان او برگشت کنند . تحقیقاً کسانى از این مردم دو دل و منافق بودند که به یارى ، وعده اش مى دادند ، و در دل خیال غدر و مکر مى داشتند ، پیش رو مى آمدند با سخنانى و قیافه اى شیرین تر از عسل ، و در پشت سر به رفتارى مى پرداختند تلخ تر از حنظل ، تا این که خداى او را از میان ما براى خویشتن برگرفت و برد . و باز میدانى و آگاهى که پدر تو على که ما در رکابش بودیم ، تا بود ، در گرفتارى هایى بمانند این گرفتارى ها بود ، به همان تفصیل که مردمانى جدّاً به یاریش برخاسته به اتّفاق ، یک دل و یک جهت شدند ، و به همراهش با پیمان شکنان جمل « ناکثین » و کجروان صفّین « قاسطین » و از بیرون شدگان نهروان « مارقین » جنگیدند ، و مردم دیگر خلاف ورزیدند تا این که اجل به سراغش آمد و به سوى رحمت و رضوان خدا رفت و تو امروز نزد ما ، به چنان وضع گرفتارى ، لکن هر کس پیمان خود را شکست و نیّت و اراده را که لباس مردانگى است از خود دور کرده و از قامت خود بدر آورده ، با جان خود دشمنى کرده و جز به نفس خود ضرر نمى زند ، و خدا ما را از او بى نیاز مى کند « تو با چنین کس کارى ندارى و بمانند او نیازمند نیستى » . اینک ما را بردار و با رشد و سربلندى بى درد سر و منّت ، بى سنگینى و زحمت ببر اگر خواستى به مشرق و اگر هم خواستى به مغرب ; زیرا به خداوندى خدا ما از مقدّرات خدا هراسى نداریم ، و از دیدار خدا روگردان نیستیم ، بد نکرده ایم که روى دیدار نداشته باشیم ; بنابراین بر سر نیّات خود ایستاده و به پاى بینش خود استواریم . طرح دوستى مى ریزیم با هر که با تو سر دوستى داشته باشد ، دشمنى مى کنیم با هر که با تو دشمنى کند .نافع در روز عاشورا با شور و شوقى خاص به دشمن حمله برد ، علاوه بر تعدادى زخمى دوازده تن از مردان عمر سعد را کشته و بر زمین انداخت و به خاک مذلّت کشید .لشگر به قصد جان او از جا کنده شدند ، بر سرش ریختند ، به دورش چرخیدند ، سنگ اندازها سنگباران و تیراندازها تیر بارانش کردند ، تا آن که دو بازوى او را شکستند ، پس از آن او را دستگیر کرده به اسارت گرفتند ، شمر او را نگاه داشت و با همراهى یاران آلوده اش او را خواهى نخواهى بردند تا نزد عمر سعد رساندند .عمر به او گفت : اى نافع ! خدایت بفریاد رسد چه وادارت کرده که با خود چنین کردى ؟ به چه خیال و براى چه این وضع را به روزگار خود آوردى ؟نافع با رشادت گفت : پروردگار مى داند که چه مراد و مقصودى داشتم .مرد دیگرى از همراهان عمر سعد چون نگاه کرد به خون هایى که سیل آسا بر صورت و موى نافع روان بود ، به طور دلسوزى گفت : آیا خودت را نمى بینى که چه به سرت آمده ؟نافع ، آن مرد رشید ، گویى عجز را نمى فهمید و رقّت دشمن را به خود نمى دید ، غیرتمندانه به پاسخ او گفت : به خدایم قسم کوشش خودم را کرده ام ، دوازده مرد از شما کشته ام به جز آنان که زخمى کرده ام ، خودم را در کوشش ملامت نمى کنم ، اگر بازو و دست برایم باقى مانده بود اسیرم نمى گرفتید .شمر به عمر سعد گفت : اصلحک اللّه او را به قتل برسان .عمر گفت : تو او را آورده اى اگر مى خواهى تو بکش .شمر شمشیر از غلاف کشید . نافع به او گفت : هان به خدا قسم اگر تو از مسلمانان بودى البته بر تو بزرگ مى آمد که نزد خدا قاتل ما باشى ، خداوند را سپاس مى گویم که مرگ ما را به دست اشرار خلقش قرار داد . سپس به دست شمر آن رو سیاه ازل و ابد شهید شد !

 

 

  511
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟
 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز