فارسی
يكشنبه 18 خرداد 1399 - الاحد 15 شوال 1441
  271
  0
  0

در قلّه عشق به فضایل

دارمیه زنى با شعور و با معرفت و آگاه و عامل به اسلام و در قله عشق به امیرالمومنین على (علیه السلام) که داراى همه فضایل است ، قرار داشت .او منزلش در جحون بود ، زنى بود دلیر و نترس ، مهر و محبت به على (علیه السلام) در دلش ریشه دوانده بود و همواره دم از عدالت و ولایت على (علیه السلام) مى زد ، در جنگ صفینسربازان را بر ضد معاویه که از هر جهت دشمن حق بود، مى شورانید و سخنرانى هاى حماسى و شورانگیزى مى کرد.چرخ روزگار به مرام معاویه مى گردد ، بر کرسى حکومت و شاهى تکیه مى زند ، سالى با مراقبان و محافظان مخصوص خود به مکه مى رود و آنجا از آن زن سراغ مى گیرد که آیا مرده است یا هنوز زنده مى باشد ، گفتند : زنده و سالم است ، گفت : او را احضار کنید ، همین که او را آوردند و معاویه چشمش به او افتاد ، گفت :اى دختر حام ! اینجا به چه کار آمده اى ؟ !دارمیه گفت : تو مى خواهى مرا تحقیر کنى و سرزنش نمایى ، من از بنى کنانه مى باشم نه از حام و نام من دارمیه جحونیه است ،معاویه گفت : راست مى گویى ، آیا مى دانى به چه منظور تو را احضار کرده ام ؟دارمیه گفت : سبحان الله من که غیب نمى دانم !معاویه گفت : تو را احضار کرده ام بپرسم چرا على را دوست دارى و مرا دشمن مى دارى ؟ چرا او محبوب و من مورد نفرت و بغض تو هستم ؟دارمیه گفت : از این پرسش صرف نظر کن !معاویه گفت : نه ، نمى شود حتماً باید پاسخ دهى !دارمیه گفت: حالا که مجبورم، گوشه اى از سبب آن را برایت مى گویم:من على (علیه السلام) را به این خاطر دوست دارم که در میان مردم به عدل و داد ، رفتار مى کرد .من على (علیه السلام) را به این جهت دوست دارم که حق مردم را به مردم مى داد و در توزیع آن مساوات و برابرى را رعایت مى کرد .اما با تو از آن رو دشمنم که تو با کسى جنگیدى که از تو به مراتب برتر و والاتر بود ، او به خلافت و حکومت از تو شایسته تر بود ، تو با او به ناحق از در ستیز و دشمنى درآمدى و با وى مخالفت کردى و خلافت را به ناحق تصاحب نمودى .على (علیه السلام) را به آن جهت دوست دارم که پیامبر (صلى الله علیه وآله) او را به ولایت نصب کرد و همه او را دوست داشتند و همه پیروان راستین اسلام براى بزرگداشت او و پیامبر (صلى الله علیه وآله)به او احترام مى گذاشتند .با تو هم از آن جهت دشمنم که به ناحق ، خون ها ریختى و در داورى هایت به جور و ستم داورى کردى ، قضاوتت نه از روى عقل بود و نه منطبق با مبانى اسلام و نه به طریقه رسول الله (صلى الله علیه وآله) بلکه با هوا و هوس خودت توام بود .من از این رو على (علیه السلام) را دوست دارم و تا پاى جان هم با او هستم ، ولى از تو و کارهاى تو خشم و نفرت داشته و تا همیشه هم خواهم داشت ،معاویه گفت : ها ! از این جهت شکمت بزرگ و پستان هایت بالا آمده و نشیمن گاهت چاق شده است ! !این صفات که گفتى به مادر خودت سزاوارتر است تا به من زیرا من خودم شنیدم که مادرت هند را با همین صفات براى مردان اجنبى معرفى مى کردند !معاویه چون دید این زن از بیان حقایق ترس و ابایى ندارد ، مجبور شد برخورد سیاسى خود را عوض کند لذا براى جلب توجه او زبان به عذرخواهى گشوده ، گفت :

من از گفتن این کلمات قصد توهین و جسارتى نداشتم بلکه منظورم تعریف و تمجید بود و مى خواستم تو را ستایش کنم .پس از آنکه پوزش طلبید پرسید آیا خودت على را دیده اى ؟آرى ; به خدا سوگند او را با دو چشم خود دیده ام .معاویه گفت : چگونه او را دیدى ؟او را چنان دیدم که نه ریاست فریبش داده بود و نه این نعمت ها و تجملاتى که تو را سرگرم کرده ، از خدا بى خبر و غافلش کرده بود .معاویه اشاره کرد که بس است !او مى ترسید اگر این زن شیردل چند جمله دیگر از فضائل و مناقب على (علیه السلام) را بگوید ، مانده آبرویش نیز برباد رود و او را در انظار دیگران بى ارزش کند ، از این جهت لب گزید ! ! یعنى که بس .آنگاه که معاویه او را دستور به سکوت داد ، دارمیه گفت : بلى ; به خدا سوگند این کلمات دل هاى مرده را زنده مى کند و گرد و غبار تبلیغات مسموم کننده را از آنها مى زداید ، این سخنان چنان دل ها را روشن مى کند که روغن زیتون ظرف ها را با زدودن زنگ و تیرگى روشن مى سازد .معاویه گفت : تو راست مى گویى و من نیز سخنان تو را تصدیق مى کنم ، اکنون بگو ببینم به من نیاز دارى ؟ !دارمیه گفت : اگر از تو چیزى بخواهم جواب مثبت مى دهى ؟معاویه گفت : آرى !دارمیه گفت : من صد شتر قرمز موى از تو مى خواهم که شتران نر و ساربانشان نیز با آنها باشد .معاویه گفت : براى چه مى خواهى ؟دارمیه گفت : مى خواهم با شیر آنها ، خردسالان را سرپرستى کنم و با خود آنها بزرگسالان را احیا نمایم .معاویه گفت : اگر اینها که خواستى به تو بدهم مرا مانند على بن ابى طالب دوست مى دارى ؟دارمیه گفت : نه ، به خدا سوگند ! بلکه کمتر از او هم دوست نخواهم داشت .معاویه شعرى خوانده ، گفت : هان ! ببین ، این از بزرگوارى ماست که گناهان شما را ندیده مى گیریم و به شما بخشش مى کنیم ، اگر على بن ابى طالب بود پشیزى هم به تو نمى پرداخت .دارمیه گفت : بى تردید على (علیه السلام) این کار را نمى کرد ، حتى یک مو از این شتران را هم به من نمى داد زیرا او مال مسلمانان را چون تو تلف نمى کرد.عشق این زن را به انسان والایى که جامع همه کمالات و فضایل بود با عشق زن غربى که به هر هرزه اى به عنوان ستاره سینما و . . . و عشق زنان دست پرورده هاى تمدن ماشینى که به هر معشوق پوک و پوچى است ، مقایسه کنید تا ببینید تفاوت دین دارى و هماهنگى با قرآن و بى دینى و هماهنگى با هوا و هوس از کجا تا به کجاست .

 

 

  271
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب


بیشترین بازدید این مجموعه


 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز