فارسی
پنجشنبه 08 خرداد 1399 - الخميس 5 شوال 1441
  271
  0
  0

مردى که مى‏خواست اسم اعظم را بیاموزد

پیش استاد آمده بود تا اسم اعظم را بیاموزد : «عَلِّمْنى اِسْمَ الاعظَمْ»9. استاد این همه ما پیش تو درس خواندیم، اسم اعظم را به ما یاد بده، هیچ چیزى نگفت. مدتى گذشت دو مرتبه به استاد التماس کرد، استاد اسم اعظم را یاد بده، هیچ چیز نگفت.روزى استاد جعبه دربسته اى را به شاگردش داد و گفت : بیست سال است پیش من درس مى خوانى، خیلى هم به تو علاقه دارم، بسیار هم آدم خوبى هستى، این یک کار را براى من انجام بده، من اسم اعظم را به تو مى آموزم. گفت: جانم را مى دهم.

گفت: این جعبه را به فلان ده ببر، مرد بزرگوارى که قیافه اى نورانى دارد، مودب و متخلّق است، اهل حال است به او بده و بیا.مسیر روستا از رودخانه مى گذشت. لب رودخانه رسید، خسته شده بود، به خود گفت: بنشینم خستگى درکنم، اما بعد وسوسه شد که درِ جعبه را باز کند تا ببیند چه چیزى داخل آن است؟ درِ جعبه را باز کرد، موشى داخل آن بود، پرید داخل رودخانه و آب او را برد. با خود گفت که دیگر براى چه به آن ده بروم، برگشت.استاد پرسید : چه شد، رساندى؟گفت: نه، لب رودخانه نشستم تا خستگى در کنم، در جعبه را باز کردم، موشى که داخل آن بود، پرید و رفت.استاد گفت: تو الان چهل ساله هستى، بیست سال هم هست که پیش من درس مى خوانى، هنوز نَفْس تو قدرت حفظ سرّ یک جعبه را ندارد، چه طور انتظار دارى اسم اعظم را به تو بگویم، تویى که هنوز نامحرمى.براى من هم گفتن برخى مسائل سخت است، زیرا بدبختى اش سرِ خود من هم هست. از کلمه به کلمه این حرف ها هر شب خجالت مى کشم، گاهى به پروردگار مى گویم: اگر این مقدارى را که الان مى فهمم، قبلاً مى فهمیدم، سراغ پوشیدن این لباس انبیا نمى رفتم. گفت: چرا قاصر باید چنین کارى را انجام دهد؟ از چهره یکایک شما هم خجالت مى کشم. پیغمبر فرمود: قیامت کسى را مى آورند تا دهنه بند به دهانش بزنند، مى گوید: خدایا من چه کار کردم؟ مى گویند: حرف هاى خوب را براى مردم زدى، آنها خوب شدند، اما خودت هیچ چیزى نشدى.براى چه مى آیید؟ آدم را خجالت زده و ناراحت مى کنید. شما کسانى که ساعت پنج بعدازظهر در آن گرما مى آیید، فرش پهن مى کنید، سماور روشن مى کنید، شما چطور؟ شما مافوق مستمعین جلسه هستید یا هنوز در جا مى زنید، مثل سى سال پیش، شما قیامت چه کار مى کنید شما هم با من یک جا به جهنّم مى روید؟! به خدا دیگر وضعم به جایى رسیده که دلم مى خواهد در این شب دهم اعلام کنم که مجلس را تعطیل کنید! چه بگویم؟ انسان از شما عباد صالح خدا شرمنده مى شود، از این خانم ها و زن ها که مى آیند داخل کوچه ها روى زمین مى نشینند شرمنده ام.

 

--------------------------------------------------------------------------------
1 . انعام (6) : 4 ؛ یس ( 36 ) : 46.
2 . بحار الانوار: 58/129.
3 . دیوان اشعار حافظ شیرازى
4 . بقره (2) : 60 .
5 . بقره (2) : 60 .
6 . روم (30) : 7.
7 . روم (30) : 7.
8 . حجر (15) : 34.
9 . بحار الانوار: 90/225.

  271
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب


بیشترین بازدید این مجموعه


 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز