فارسی
پنجشنبه 08 خرداد 1399 - الخميس 5 شوال 1441
  482
  0
  0

حکایت مرد ژولیده و ژنده‏پوش

زُهرى که از علماى سنّى هاست و همه قبولش دارند، مى گوید: در مدینه قحطى شده بود و باران نمى آمد. مردم براى نماز باران رفتند. روز اول نماز خواندند، دعا کردند، ولى باران نیامد. روز دوم دعا کردند، نماز خواندند، باز هم باران نیامد. روز سوم دعا کردند و نماز خواندند، باران نیامد. همه در حال برگشتن بودند که کنار یک تپّه خاکى مرد ژولیده و ژنده پوشى را دیدم که صورتش روى خاک است و از حال خودش خارج است. پشت تپّه گوش دادم، دیدم که مى گوید : مولاى من! من که آبرو ندارم، اما این صورتم را هم از خاک برنمى دارم تا باران بفرستى.با خدا بسیار خودمانى شده بود. در عین ذلّت و تواضع، گریه مى کرد و مى گفت: تا باران نیاید، تا آسمان گریه نکند، من گریه ام را قطع نمى کنم. ابر شد و باران گرفت، خدا را شکر کرد و بلند شد که برود، به آرامى دنبالش رفتم، چراکه از اولیاى خدا بود. خانه اش را پیدا کنم تا نوکرش شوم.این علمى که ما داریم چه فایده اى دارد؟ آن گاه که عالِم نبودیم باز تواضعى داشتیم، باز سلامى به مردم مى کردیم، چند روزه که رفتیم علم آموختیم، این علم همه دردى براى ما آورد، درد ریا، تکبّر، دورویى، غرور، عُجب، این چه علمى بود؟دنبال او رفتم، متوجه شدم که به خانه زین العابدین آمده است، در زد و داخل شد. ده دقیقه ایستادم، بعد در زدم، به حضرت عرض کردم آقا جان! ما غلام نداریم، یکى از این غلامانتان را به ما ببخشید، فرمود: عیبى ندارد. دستور داد همه آمدند، فرمود: کدام یک را مى خواهى؟ گفتم: هیچ کدام را نمى خواهم آن کسى که من مى خواهم در بین اینها نیست، دیگر ندارید؟ فرمود: یک غلام هم داریم که از اول خودش کار تیمار اسب ها و حیوانات را قبول کرده است، به یکى از غلامان فرمود: به او هم بگو بیاید. تا بیرون آمد.زهرى دید که همان کسى است که زمین را به آسمان دوخت، همان کسى است که به خدا گفت تا آسمانت به زمین گریه نکند، من گریه ام بند نمى آید. گفت: این را مى خواهم. حضرت فرمود: مى خواهم تو را به این آقا ببخشم. روى دست و پاى زین العابدین افتاد و گفت : اگر مرا از این خانه بیرون کنید، مى میرم، آخر من هر چه یافته ام این جا یافته ام، به هر جا رسیده ام، از این جا رسیده ام، هر چه کاسبى کرده ام، این جا کاسبى کرده ام. فرمود: زهرى بگذر از او، گفت: به او گفتم غلام واللّه باللّه مى خواهم تو را ببرم آزادت کنم، بعد خودم بنده تو شوم، مى خواهم تو را به خانه ام، ببرم، همه چیز را به تو بدهم، لباس هاى تو را بگیرم، خودم بپوشم. گفت: برو آقا جان، برو.

 

  482
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب


بیشترین بازدید این مجموعه


 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز