فارسی
چهارشنبه 05 تير 1398 - الاربعاء 22 شوال 1440
  483
  0
  0

 مرحوم مدرس (ره)

يكى ديگر از اين بزرگان به شهر قمشه، در هفتاد كيلومترى اصفهان، تعلق دارد. پدر تهيدست وى، براى كمك به مخارج خانواده، اين بزرگوار را در دوران نوجوانى در مغازه بقالى به شاگردى گمارده بود.

روزى، مردى متمكن و موقّر كه براى خريد جنس به محل كار وى مراجعه كرده بود، با دقت به حركات بزرگ‏منشانه و لباس‏هاى كهنه اين شاگرد نگاه كرد. ايشان ابتدا صورت اقلام را خيلى تميز و مرتب آماده كرد و سپس به خريدار گفت: اجناس شما حاضر است. خودتان آن‏ها را به منزل مى‏بريد يا من بياورم خدمت شما؟

(گاهى پروردگار چه توفيقات خاصى نصيب انسان مى‏كند. البته، توفيق به معناى ارشاد و به معناى هدايت!)

مرد متمكن به صاحب مغازه رو كرد و گفت: من مى‏توانم با شاگردتان كمى حرف بزنم؟ مغازه‏دار گفت: اختيار با شماست. مرد ثروتمند رو به اين بچه ده دوازده ساله كرد و گفت: اسم شما چيست؟

- حسن.

- اهل كجاييد؟

- اصالتا اهل زواره، ولى به سبب فقر اقتصادى، به يكى از روستاهاى نزديك نقل مكان كرده‏ايم.

- اسم پدرتان چيست؟

- مير عبد الباقى.

مرد متمكن، پس از خداحافظى از او به ده آمد و به مير عبد الباقى گفت:

شما اجازه مى‏دهيد فرزندتان براى تحصيل علم برود؟

پدر گفت: من اجازه مى‏دهم، ولى خرجش را نمى‏توانم بدهم.

- شما فقط اجازه بفرماييد، خرجش را من مى‏دهم.

اين مرد اميدوار بود خرج تحصيل اين نوجوان باهوش و عاقل را بدهد، بلكه او به مقامات عالى برسد. به راستى، اگر اين پيشنهاد را نمى‏كرد يا از ظاهر ناآراسته بچه نااميد و دلسرد مى‏شد، كشور ما يك منبع فيض بسيار عظيم را تا ابد از دست مى‏داد. پدر به فرزندش اجازه تحصيل داد و اين پسر سه سال در قمشه تحصيل كرد، آن هم در مدارس قديم كه هيچ امكانات مادى‏اى نداشت: وضعيت بد معاش و حجره‏هاى تنگ و تاريك. يكى از طلبه‏هاى تهران درباره حجره‏هاى طلبگى گفته است:

حجره‏اى داده به من روزگار

 

كز سيهى طعنه به قنبر زند.

     

در گذشته، استقامت طالبان علم چقدر بالا بود كه در اين حجره‏ها به سر مى‏بردند و مرجع تقليد مى‏شدند.

مرد متمكن بيداردل و اميدوار به اين نوجوان گفت: شما قمشه را ترك كن و به حوزه علميه اصفهان برو!

در آن روزگار، اين حوزه سه محور بسيار باعظمت داشت: مرحوم آيت العظمى آقا سيد محمد باقر درچه‏اى، مرحوم آخوند ملا محمد كاشانى، و مرحوم جهانگير خان قشقايى. اين نوجوان نزد اين سه معلم‏ زانو زد و به تحصيل پرداخت. پس از چندى نيز به مرد متمكّن نوشت:

ديگر به جهت خرج تحصيل براى من پول نفرستيد. چون پنج‏شنبه و جمعه كارگرى مى‏كنم: خانه‏سازى و برداشت گندم و جو و ...

پس از 10 سال، او از اصفهان پياده به طرف نجف اشرف حركت كرد.

در نجف در محضر دو مرجع بسيار بزرگ آن روزگار، مرحوم آخوند خراسانى و ملا محمد كاظم يزدى، توانست به مقام اجتهاد برسد و به اصفهان بازگردد. بعد از مدت كوتاهى، مراجع بزرگ شيعه وى را به عنوان رئيس شوراى نگهبان قانون اساسى در زمان مجلس اول مشروطه انتخاب كردند. وقتى به تهران آمد، استعدادهاى خود را نشان داد و آيت اللّه سيد حسن مدرّس معروف شد.

 

 


منبع : پایگاه عرفان
  • مرحوم مدرس (ره)
  • شهر قمشه،
  •   483
      0
      0
    امتیاز شما به این مطلب ؟

    آخرین مطالب

          عاشقانه با خدا
          مخلوط اخلاق با زشتی ها
          رفتار زشت
          مخالفت با امر مولا
          مسیر اصلی
          شرط رسیدن به پروردگار
          صبوری در مشکلات
          ارزش خاک حرم ائمه بقیع (ع)
          عادلانه در راه خدا خرج کردن!
          امیر خواسته‌های نامشروعت باش!

    بیشترین بازدید این مجموعه

          داستانى عجيب از برزخ مردگان
          تقوا در روايات‏
          ماوراى هفت آسمان‏
          انواع صدقه‏
          نتيجه شوم مستى‏
          كيد عظيم‏
          قابل توجه زنان آزاردهنده به همسر
          حسادت
          دعا برای دختر دار شدن
          دنیا در کلام امام مجتبی (ع)

     
    نظرات کاربر
    پر بازدید ترین مطالب سال
    پر بازدید ترین مطالب ماه
    پر بازدید ترین مطالب روز