فارسی
دوشنبه 03 تير 1398 - الاثنين 20 شوال 1440
  2286
  0
  0

ترجيح خدا بر همه چيز

 

در تفسير «روح البيان» آمده است:

در زمان‏هاى دور ستمگرى قصر با شكوهى بنا كرد، آن‏گاه از باب تكبّر و غرور فرمان داد كسى به آن قصر نزديك نشود و گفت: مجازات تخلّف از اين فرمان قتل است.

او تصوّر مى‏كرد، جز آشنايان، هر كس به آن قصر نزديك شود، قصد سويى دارد، از اين رو آن فرمان ظالمانه را صادر كرده بود.

يكى از مردان الهى با زحمت زياد به او راه يافت و او را نصيحت كرده از عقوبت آن همه ظلم ترساند، ولى نصايح آن سالك راه در او اثرى نكرد، آن مرد از آن شهر كه در آن، آن همه ظلم مى‏ديد و توان جلوگيرى از آن را نداشت هجرت كرد و در منطقه‏اى خارج از آن محدوده از نى و چوب اتاقى براى عبادت و خدمت بنا كرد.

روزى آن ستمگر با يارانش در قصر بود، فرشته مرگ به صورت جوانى در برابر ديدگان آنان ظاهر شد و دور قصر مى‏گشت و به آنان چشم مى‏دوخت، بعضى از نزديكان گفتند: ما جوانى را در حال گردش به دور كاخ مى‏بينيم، ستمگر جلوى پنجره آمد و او را ديد گفت:

اين راهگذر ديوانه و حتماً غريب است، يكى برود و او را از زندگى راحت كند.

يك نفر از آنان براى اجراى فرمانِ شاه حركت كرد، به محض حمله، قبض روح شد و مُرد. به آن ستمگر گفتند: نديم كشته شد، سخت برافروخته شد، فرمان داد يكى برود و او را بكشد، دوّمى هم قبض روح شد.

ستمگر سخت عصبانى شد و خودش رفت، فرياد زد: كيستى كه علاوه بر نزديك شدن به قصر من دو نفر از ياران ما را كشتى؟ گفت: مگر مرا نمى‏شناسى، گفت: نه، گفت: من فرشته مرگم.

سلطان از شنيدن نام او بر خود لرزيد و شمشير از كفش افتاد، خواست فرار كند فرشته مرگ گفت: كجا مى‏روى؟ من مأمور گرفتن جان توام، گفت: به من مهلت بده، براى وصيت و خداحافظى نزد اهل و عيالم بروم، ملك‏الموت گفت: چرا كارهاى نيكو را در زمانى كه مهلت داشتى انجام ندادى؟ اين را گفت و جان آن ظالم را گرفت.

از آنجا نزد آن مرد خدا رفت و گفت: بشارت كه من عزرائيل هستم شر آن ستمگر را از سر مردم بريدم! آن‏گاه خواست برگردد خطاب رسيد: اى ملك الموت! عمر بنده صالح من سر آمده است، او را نيز قبض روح كن. ملك الموت گفت: هم‏اكنون من مأمور قبض روح تو شدم، گفت: مرا مهلت مى‏دهى تا به شهر رفته با زن و فرزندانم عهدى تازه كنم و با آنان خداحافظى نمايم؟ خطاب رسيد: به او مهلت بده، فرمود: مهلت دارى، قدم اول را كه برداشت لحظه‏اى در فكر رفت و از رفتن پشيمان شد، گفت: اى ملك الموت! من مى‏ترسم با ديدن زن و بچه تغييرى در من حاصل شود و به خاطر آن تغيير از عنايت حق محروم شوم، من نمى‏خواهم ملاقات با زن و فرزند را به لقاى او ترجيح دهم؛ مرا قبض‏ روح كن كه خدا براى زن و فرزند من از من بهتر است‏ !

 

 


منبع : پایگاه عرفان
  2286
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

      اطلاع آیت‌الله بروجردی از بدهکاری طلبه
      پند گرفتن از راهزن
      اهالی قرآن!
      سه مرد گنهكار!
      اين سخن را بگذار
      رسم عاشقی مردان خدا
      عوارض دنیا
      برخورد امیرالمؤمنین(ع) با دشمن دردمند
      آشپزخانۀ عمرولیث صفار بر گردن سگ
      نجات طلبهٔ فقیر از مرگ به دست میرزای شیرازی

بیشترین بازدید این مجموعه

      طلبه ای که به لوستر های حرم امیر المومنین اعتراض داشت
      داستانى عجيب از برزخ مردگان‏
      داستانى شگفت از مبارزه با نفس‏
      داستان شگفت انگيز سعد بن معاذ
      شب قدر شب گناه نيست!‏
      حکایتی از تقوای یک عالم
      حکایت خدمت به پدر و مادر
      جوانی که در مسجد چرت می زد!
      اگر این مرد را پیدا کنم، به او پیشنهاد ازدواج می‌دهم!
      من دختر رئيس قبيله هستم

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز