فارسی
چهارشنبه 07 اسفند 1398 - الاربعاء 2 رجب 1441
  444
  0
  0

اعتراف به ناتوانى و بيچارگى در برابر خداوند

 

 منابع مقاله:

کتاب  : تفسير و شرح صحيفه سجاديه، جلد نهم

نوشته: حضرت استاد حسین انصاریان

  

ريشه كمبودها از نبود عشق است اگر عشق باشد هر كار نشدنى، ممكن مى شود.

مؤمن بيشترين حب را به خداوند دارد و عشق به خداوند است كه انسان را در بلاها و حوادث و اعتراف و شكايت ها شكيبا مى سازد. اگر عشق نبود انبيا و اولياى الهى نمى توانستند در فشارها تاب بياورند.

اگر عشق پيدا شود، آدمى به غير از ذكر و طاعت معشوق، چيز ديگرى نمى تواند داشته باشد؛ چرا كه عاشق از معشوق جز حب نمى خواهد، اگر محبت بيايد خير دنيا و آخرت آمده است؛ بر اين پايه بدون حب، عشق حقيقى و كمال عارفانه پديد نمى آيد.

طبيعت انسان در برابر عظمت كمالات و ابهت خيره كننده حق، بسيار فروتن و مطيع است. آنگاه كه نفس، خود را در محضر پرشكوه قدرت شكست ناپذير و مطلق مى يابد، بقاى هستى خويش را در پناه وصل به او و بالاتر در فنا و محو در وجود او مى بيند، تا شخصيتى همانند او براى خود بسازد.

ريشه تقليدهاى نادرست و خودمحورى هاى سلطه گرانه در طول تاريخ بشر، در حب كمال خواهى و برترطلبى مطلق است. اگر الگوى قدرت و كمال، مجازى و ساختگى و زود زوال باشد؛ خضوع در برابر او به محدوديت و نابودى پايان مى يابد.

اكنون تاريخ گواه است كه گروهى از مردم در برابر ستمگران تسليم بوده اند و همه هستى وجود و شخصيت و مال و ناموس خود را در برابر آنان فروخته اند. و اين فروتنى دروغين سبب جلوه باطل و ضعيف شدن حق مى گردد و خداى منّان هرگز به دولت باطل فرصت ماندگارى نمى دهد و آنهم در مقطعى فرو مى پاشد.

ابوصباح كنانى مى گويد: خدمت امام صادق عليه السلام بودم كه پيرمردى بر آن حضرت وارد شد و عرض كرد: يا اباعبداللّه! من از فرزندانم و برادرانم و جفاكاريشان با اين سالخوردگى ام نزد شما شكايت مى كنم. حضرت صادق عليه السلام به او فرمود:

اى پيرمرد! براى حق دولتى و براى باطل هم دولتى است. و هر يك از اين دو دولت، رفيقش خوار است و همانا كمترين مصيبتى كه در دولت باطل به مؤمن مى رسد آزار كشيدن از فرزندان و ستم برادران اوست. و هيچ مؤمنى نباشد كه در دولت باطل آسايش ببيند مگر آن كه پيش از مرگش گرفتار ضرر در بدنش يا فرزندانش يا مالش شود تا خداوند او را از آنچه در دوران حكومت باطل به دست آورده رها سازد و بهره اش را در دولت حق بسيار گرداند، پس صبر كن و مژده بر تو باد. «1» و چنانچه الگوى كامل، بى نهايت و قدرت حقيقى باشد و انسان بداند كه سود و زيان، عزت و ذلت، فقر و ثروت و مرگ در زندگى در دست آن قادر مطلق است. در برابر حق مطلق، زبان تضرّع و اعتراف مى گشايد و در عمل هم به منبع قدرت و كمال نامحدود متصل مى گردد.

همان گونه در باب عصمت ائمه اطهار عليهم السلام آمده است:

هرگز اظهار عجز و ناتوانى يا اعتراف به خطايى و هر آنچه نشانه تواضعى كه از معصومان عليهم السلام در قالب دعا و مناجات و اندرز به ما رسيده است، جهت آموزش و تمرين بندگى براى انسان است. پس ابراز هر گونه اندوه يا شكايت يا درد اشتياق به حق تعالى نه از روى نياز و كمبود جسمى است، بلكه وسيله راز و نياز و ارتباط با خداوند است تا پيوند بين خالق و مخلوق برقرار باشد.

آنگاه كه سيّد الساجدين در مناجات خويش عرضه مى دارد:

إِلهى طالَ حُزْنى وَ رَقَّ عَظْمى وَ بَلِىَ جِسْمى وَ بَقِيَتِ الذُّنُوبُ عَلَى ظَهْرى فَإِلَيْكَ أَشْكُو سَيِّدى فَقْرى وَ فاقَتى وَ ضَعْفى وَ قِلَّةِ حِيلَتى . «2»

خدايا! اندوهم دراز گشته و استخوانم نازك شده و بدنم پوسيده شده و گناهان بر پشتم انباشته است. پس آقايم به سوى تو از تهيدستيم و نيازم و سستيم و كمى چاره ام، شكايت مى كنم.

هر چه امام معصوم خود را كوچك تر و ناتوان تر در محضر دوست ببيند، دليل بر عظمت معرفت و وسعت بيشتر دامنه علم او به صفات حضرت حق است.

زمينه ساز تربيتى اين گونه دعاها و مناجات هاى عارفانه، به قدرى مؤثّر بوده كه حضرت سجّاد عليه السلام پس از شهادت پدر بزگوارش، چنان كوبنده و پرصلابت؛ دستگاه پليد اموى را متزلزل نمود و حكومت آنان را برچيد.

 

سرنگونى دشمن در تحمل رنج و اندوه

 

يك نمونه از كرامت هاى حضرت سجّاد عليه السلام كه دشمنان را سركوب مى نمود اينكه:

«ابن شهاب زُهْرى مى گويد:

روزى كه امام سجّاد عليه السلام را به فرمان عبدالملك بن مروان در غلّ و زنجير كرده بودند و با گروهى از مأموران به عنوان تبعيد به طرف شام حركت مى دادند، من از مأموران حكومتى براى خداحافظى با امام سجّاد عليه السلام اجازه ملاقات گرفتم. چون به خدمت حضرت شرفياب شدم و آن حضرت را ديدم كه پاهايش در بند و دستانش در غل و زنجير است به گريه افتادم و گفتم: اى كاش! غل و زنجير به گردن من بود و شما آزاد و سالم و آسوده مى بوديد.

امام عليه السلام فرمود:

اى زُهرى! نگران مباش، اگر بخواهم، اين رنج ها از من برداشته مى شود، ولى آن را از اين جهت كه مرا به ياد عذاب الهى در قيامت مى اندازد دوست دارم و شما نيز هر گاه چنين احوالى را ديديد، عذاب خدا را به خاطر آوريد و از آن انديشه نماييد.

آنگاه فرمود: اين وضع تا مسافت دو منزلى مدينه بيشتر ادامه نخواهد يافت.

زهرى مى گويد: من با امام عليه السلام خداحافظى كردم، پس از چهار روز ديدم كه مأموران حكومتى و گماشتگان آن حضرت سراسيمه و مضطربانه به مدينه بازگشته و در جستجوى امام عليه السلام هستند.

چون علت را پرسيدم گفتند: هنگامى كه به دو منزلى مدينه رسيديم شب فرا رسيد. ما آن حضرت را در حالى كه در غل و زنجير بسته بوديم در خيمه اى جا داديم. صبح كه فرا رسيد و داخل آن خيمه شديم اثرى از حضرت نديديم و باكمال تعجّب غل و زنجير را بر زمين افتاده ديديم و تا اين لحظه آن حضرت را نيافته ايم.

زهرى مى گويد: پس از آن حادثه حيرت انگيز به شام رفتم و عبدالملك مروان را ديدم و او از من، احوال و قضايا را پرسيد و من آنچه را ديده و شنيده بودم، نقل كردم، عبدالملك ديوانه وار گفت:

به خدا سوگند! در همان روزى كه نگهبانان به دنبال ابوالحسن مى گشتند، آن حضرت نزد من آمد و فرمود: چرا با من چنين مى كنى؟

مرا با تو و تو را با من چه كار است؟ گفتم: دوست دارم نزد من باشيد.

حضرت فرمود: ولى من دوست ندارم كه نزد تو باشم. اين را فرمود و بيرون رفت، ولى به خدا سوگند چنان هيبتى از او به من رسيد كه لباسم را آلوده كردم.» «3» اين قبيل حكايات؛ نشانگر احاطه فيضى و قهرى بر امور تكوينى بشر است، ولى از آن جا كه حكومت و مصلحت خداوند بر آن است كه ولايت حق بر نظام طبيعت آفرينش، همراه با آزمايش و عبرت و مدارا باشد؛ پس از انتقام و كيفر و نابودى مطلق موجودات، چشم پوشى مى شود.

دلم از ديده تو را طالب ديدار ترست

 

عكس در آينه از آب پديدارترست

گرچه از عقل و جنون نيز هنرها ديدم

 

بهر من عاشقى از هر دو سزاوارترست

هر كه هشيار تو شد از همه سرمست ترست

 

وانكه سرمست تو شد از همه هشيارترست

يافتم تا به در ميكده عشق تو بار

 

بار من از همه باده كشان بارترست

مى ندانم زكه جويم خبرت را كه به دهر

 

هر كه شد بى خبر از خويش خبردارترست

هر كه بسيار به خودديد كم از كم باشد

 

وانكه كم ديد به خوداز همه بسيارترست

زال شد مشترى يوسف مصرى بكلاف

 

تا فروشنده بداند كه خريدار ترست

     

آشنايان غم دوست ندادند زدست

 

دامن دولت يارى كه وفادار ترست

آن كه اندر دو جهان قابل ياريست يكى است

 

آن يكى نيز به مفتون زهمه يارترست

     

(عبدالرزاق بيگ دنبلى)

 [ «8» اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ اجْعَلْ ثَنَائِي عَلَيْكَ وَ مَدْحِي إِيَّاكَ وَ حَمْدِي لَكَ فِي كُلِّ حَالاتِي حَتَّى لَا أَفْرَحَ بِمَا آتَيْتَنِي مِنَ الدُّنْيَا وَ لَا أَحْزَنَ عَلَى مَا مَنَعْتَنِي فِيهَا وَ أَشْعِرْ قَلْبِي تَقْوَاكَ وَ اسْتَعْمِلْ بَدَنِي فِيمَا تَقْبَلُهُ مِنِّي وَ اشْغَلْ بِطَاعَتِكَ نَفْسِي عَنْ كُلِّ مَا يَرِدُ عَلَيَّ حَتَّى لَا أُحِبَّ شَيْئًا مِنْ سُخْطِكَ وَ لَا أَسْخَطَ شَيْئًا مِنْ رِضَاكَ ]

خدايا! بر محمد و آلش درود فرست و ثنايم را براى خودت، و ستودنم را محض حضرتت، و سپاسم را در تمام حالاتم به خاطر وجود مباركت قرار ده، تا به آنچه از دنيايم عطايم مى كنى، خوشحال نشوم، و بر آنچه در دنيا محرومم مى كنى اندوهگين نگردم، و تقوايت را به قلبم بچسبان، و بدنم را در اعمالى كه از من قبول مى كنى به كارگير و وجودم را، براى دور ماندن از هر خلافى كه به جانب من مى آيد، به طاعت و بندگيت مشغول دار، تا ذره اى از خشمت را دوست نداشته باشم، و نسبت به ذرّه اى از خشنوديت خشم نورزم.

 

اخلاق قارونى

انسان به اراده حضرت حق، محض قرار گرفتن در ميدان عبادت و بندگى كه باعث شكوفائى گل وجود اوست، و از اين طريق تبديل به منبع خير و بركت، و تأمين كننده سعادت دنيا و آخرت مى شود آفريده شده است.

او اگر با نيتّى پاك، و قلبى صاف تمام برنامه هاى ظاهرى و باطنيش را هماهنگ با دستورهاى حضرت حق كند بدون ترديد تمام لحظات عمرش حتى لذّت برى هاى جسميش تبديل به عبادت مى شود، و به خاطر آن مستحق اجر و مزد و بهشت عنبر سرشت مى گردد.

او بايد خود را در اين چند روزه عمر مسافر بداند، مسافرى كه بايد براى عيش ابد دنياى ديگر زاد و توشه بردارد، زاد و توشه اى كه جز طاعت و عبادت و ايمان و اخلاق و خدمت به خلق خدا چيزى نيست.

او نبايد آن چنان به دنيا دل ببندد كه اين دلبستگى حجاب بين او و حضرت حق و عبادات و طاعات گردد، و از اين رهگذر به شقاوت ابدى دچار شود.

او بايد كسب و كار و خانه و مسكن و لباس و غذا و درآمد و ثروت را به عنوان وسيله عبادت و بندگى نظر كند، و از اين طريق بر ارزش و عظمت و كرامت خود بيفزايد.

او بايد آن چنان روحيه ملكوتى و حالتى عرشى پيدا كند كه روى آوردن دنيا وى را خوشحال و مغرور و متكبر و خودبين نسازد، و روى گرداندن دنيا او را دچار تأسف و غصه و بدبينى و جدائى از حق نكند كه اگر چنين شود دچار اخلاق قارونى شده و به عذاب خسف و غضب و سخط حق و آتش جهنم دچار گردد.

با كمك آيات قرآن، و قلب صاف، و روانى پاك، و بصيرتى نافذ به نظام هستى بنگريد، تا هر چيزى را بر وفق حكمت و مصلحت و عدالت خداوندى سرجايش ببينيد، و حالتان حالى شود كه جلوات امور مادى خوشحالتان نكند و در اين صورت دچار خودباختگى و غرور شويد، و پشت كردن دنيا گرفتار اندوه و غصه و رنجتان ننمايد، تا دست روى دست گذاريد و از حركت به سوى قرب حق و لقاى حضرت دوست، باز بمانيد.

لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى ما فَاتَكُمْ وَ لاتَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ وَ اللّهُ لايُحِبُّ كُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ» «4»

تا [با يقين به اين كه هر گزند و آسيبى و هر عطا و منعى فقط به اراده خداست و شما را در آن اختيارى نيست ] بر آنچه از دست شما رفت، تأسف نخوريد، و بر آنچه به شما عطا كرده است، شادمان و دلخوش نشويد، و خدا هيچ گردنكش خودستا را [كه به نعمت ها مغرور شده است ] دوست ندارد.

انَّ قارُونَ كانَ مِنْ قَومِ مُوسى فَبَغى عَلَيْهِمْ وَ آتَيْناهُ مِنَ الْكُنُوزِ ما انَّ مَفاتِحَهُ لَتَنُوءُ بِالْعُصْبَةِ اولِى الْقُوَّةِ اذْ قالَ لَهُ قَوْمُهُ لاتَفْرَحْ انَّ اللّهَ لايُحِبُّ الْفَرِحينَ» «5»

همانا قارون از قوم موسى بود كه بر آنان تعدى و تجاوز كرد، و از گنجينه هاى مال و ثروت آن اندازه به او داديم كه حمل كليدهايش بر گروهى نيرومند گران و دشوار مى آمد. [ياد كن ] هنگامى كه قومش به او گفتند: [متكبرانه و مغرورانه ] شادى مكن، قطعاً خدا شادمانان [متكبر و مغرور] را دوست ندارد.

 

حكايت قارون

«قارون از خاندان موسى، و از افرادى بود كه نسبت نزديكى با وى داشت.

خداوند به قارون زندگى سعادتمندى داده بود، او رزق فراوان و اموال زيادى در اختيار داشت، اسباب سعادت براى وى جمع شده بود، و از دنيا بهره اى برده بود كه فقط براى افراد انگشت شمارى ممكن است به اين وضع برسند.

او ثروت سرشارى بهم زد، خزائن او از اموال انباشته بود، صندوق هايش آن قدر مملو از پول بود كه حفظ كليدهاى آن براى انبار داران مشكل بود، و حمل و نقل آن برايشان سنگين مى نمود، و افراد تنومند و صاحب نيرو از جابه جا كردن آن رنج مى بردند!!

قارون در ميان بنى اسرائيل زندگى خوشى داشت، لباس هاى فاخر مى پوشيد، و بدون زينت از منزل خود خارج نمى گرديد. براى خود كاخ ساخته بود و در آن جا به عيش و عشرت مى گذرانيد، نوكرانى براى خود برگزيده بود، غلامان و حيواناتش فراوان بودند.

آن قدر ثروتش زياد شد كه حالت روحى او صددرصد مادى گشت، به هر چه علاقه پيدا مى كرد نسبت به آن حريص مى شد و درصدد مهيا كردنش برمى آمد! او مى خواست اگر خوش گذرانى را پايانى است به پايان آن برسد.

فراموش نگردد، ثروت دنيا از ابتداى جهان تا كنون زينت زندگى و شادابى آن بوده است، اساس و ركن زندگى ظاهرى بر پايه مال است ولى اين ثروت و مال به هر كس حاكم شد خود خواه وياغى گرديد.

انسان بى تقوا به ثروت مغرور مى شود و خودسر مى گردد، و گمان مى نمايد كسى بر او قدرت ندارد، خيال مى كند مردم از نژاد او نيستند و يا اين كه فقط براى نوكرى او خلق شده اند، لذا هرگاه سخن گفت بايد سرهاى مردم در اثر شنيدن صدايش پائين بيايد، و هر وقت اشاره كرد بايد برايش آماده شوند يا آماده كنند تا موقعى كه كسى را احضار كرد بايد فوراً حاضر شود، واجب است به او ارادتمند باشند و اگر ارادتى ندارند، بايد اظهار ارادت نمايند، و اگر چنين نكردند مرگ براى آنان حتمى است.

قارون فرد نوخاسته اجتماعى نبود، بلكه مانند ديگر مردم خلق شده بود، امتيازى بر سايرين نداشت، ولى خود را نوخاسته خواند، و براى خويش امتيازات زيادى در حالى كه حقش نبود، قائل شد.

قارون نسبت به زيردستان ستمگرى روا داشت، و آنان را تحت نفوذ خود درآورد، و غضب و ستم خود را به آنان چشاند!

اى كاش اين ثروتمندان، از خودخواهى خويش مى كاستند، و زندگى را همان طورى كه هست درك مى كردند، و راه صحيح را به دست مى آوردند، اينان درك مى نمودند كه تنها مال و ثروت، مردم را نسبت به انسان متواضع نمى سازد و آنان را بنده انسان نمى كند. بلكه مردم خودباخته احسان وخوبى و فضيلتند.

هرگاه ثروتمندان به قانون الهى گردن نهند، و حق سائل و محروم را بپردازند، و با مال و اندوخته خويش خلأهاى اجتماعى را پر كنند محبوب خدا و خلق مى گردند.

اما چه بايد كرد كه مال و ثروت بعضى از قلب ها را كور مى كند، و غرور و خودخواهى مى آورد، و تنها جمعيتى را جلب مى كند كه فريب كار و متملّق اند!

بنى اسرائيل ديدند، قارون در طغيانگرى و ستمگرى خود سرعت مى گيرد و دائم راه وروش عوض مى كند، غم او افزايش ثروت است گرچه به قيمت گرسنگى ديگران باشد، اين روش را با غرور و تكبر و خودخواهى انجام مى داد و به ياغى گرى خود مى افزود.

مردم عليه وى بپاخاستند و تصميم گرفتند كه روح نيكوكارى را در وى به وجود آورند، و مطالبى را كه درك نمى كند به اواطلاع دهند و او را پند و اندرز گويند كه ثروت بيش از اين او را گول نزند، و به گمراهى نبرد، و بين او و نيكى ها جدائى نيندازد، و نگذارد بى نوايان بى نواتر شوند، و اشك مستمندان بيش از اين بر چهره مظلومشان جارى شود، مقصود مردم اين بود كه قارون در دنيا محترم باشد، و در آخرت به پاداش نيك برسد، و اين گونه زندگى سالم از ثروت براى ثروتمند بهتر ومحفوظتر است.

ملت به قارون گفتند: ما نمى خواهيم دستت از مال و زينت دنيا تهى گردد، و از نشاط جهان بى بهره بمانى، نه ما چنين برنامه اى را اراده نكرده ايم و آن را نيز نمى پسنديم، بلكه ما عقيده اى درباره تو داريم كه براى ما و تو خوب است.

عقيده ما اين است كه از خوراك هاى حلال و لباس هاى مباح ومنزل و مسكن پاك به اندازه اى كه لازم است استفاده كنى، و روش تو نبايد توأم با بى اعتنائى به محرومان باشد، و راه تو نبايد راهى باشد كه بينوايان درآن راه نداشته باشند، همان طور كه خداوند به تو احسان كرده، تو هم به ضعيفان و دردمندان و مستمندان احسان كن، تا خداوند نعمتش را بر تو حفظ كند و اموالت را فراوان سازد، و خير و بركت خود را بر تو جارى گرداند.

اى قارون! مگر نمى دانى كه ثروت دنيا مانند سايه اى است كه برطرف مى گردد، و وديعه اى است كه بايد به صاحبش برگردد، به ثروت خود خرسند مباش، به اين مالى كه دارى مغرور نگرد، بلكه اين ثروت را وسيله سعادت روز بازپسين خود قرار ده، و بدان ما كه تورا نصيحت مى كنيم از باب خير خواهى و علاقه به تو است، ما مى ترسيم خداوند اين ثروت را از تو بگيرد و از عنايت و لطف او محروم گردى و بهشت بر تو حرام شود!!

اما افسوس كه گوش ياغيان وطاغيان براى پذيرفتن و گوش دادن به پند و اندرز آماده نيست، قلب قارون فقط به عشق ثروت مى تپيد، خودخواهى او افزوده گشت، و كلمات قوم در روحش اثر نگذاشت.

او به مخالفت با مردم برخاست و گفت: من نيازى به پند و اندرز شما ندارم، عقلم از شما بهتر و رأى و فرمانم از شما قاطع تر است. من اين ثروت و مال را به خاطر اين كه شايسته و سزاوارم به دست آورده ام، اين نصيحت ها را براى خود ذخيره كنيد، و با اين پندها به اصلاح امور خود اقدام نماييد، من از جهت مقام و دانش از شما برتر و بهترم.

قارون تصميم گرفت بر ناراحتى آنان بيفزايد، لذا با لباس هاى زيباى خود در ميان مردم عبور مى كرد، و ثروت فراوان و مال زياد خويش را كه خدا به او داده بود، با ناز و خودخواهى به رخ مردم مى كشيد.

ضعفاى بنى اسرائيل مى ديدند كه قارون با لباس هاى زيبا و بلند، با كمال خودخواهى روى حيوان هاى قوى هيكل سوار مى شود، و غلامان و نوكران اطراف او را مى گيرند، چشم هاى آنان به او خيره مى شد و در باطن خود رنج مى بردند و به يكديگر مى گفتند: اى كاش! ما هم ثروت قارون را داشتيم كه وى داراى ثروت فراوان و نصيب عظيمى از جهان است!

وقتى پند و اندرز براى امثال قارون ثمر بخش نيست، و خويشاوندى با موسى براى توجه قلب وى كافى نيست، ديدن دردمندان افكار او را متوجه نمى سازد، و فقير پاسخى براى اصلاح كار خود نمى يابد، بايد شمشير قانون بيرون آيد و پرده هاى ضخيم را پاره كند، و حجاب ها را بشكافد و تاريكى هاى متراكم را برطرف سازد، تا براى كار خير آماده گردد، و متوجه كارهاى شايسته شود.

موسى با كمال شدت و اصرار بايد به قارون اعلام نمايد كه بايد زكات مال خويش را بپردازد، و به فقرا و مستمندان احسان نمايد؛ زيرا در ثروت او، حق معينى براى فقير ومحروم موجود است.

قارون در جهل فرو رفته، و راه درك حقيقت به رويش بسته شده و بخل بر او حاكم گشته، لذا ديگر گوش به حرف موسى نمى دهد، او را مسخره مى كند و به او مى خندد، به موسى تهمت مى زند، و با غرور خاصى حرف را رد مى نمايد.

به موسى مى گويد: از تو رنج ها ديديم تا اين كه دين جديدى براى ما آوردى و ما با تو همكارى كرديم، امر به برنامه هاى زيادى دادى، به اوامرت گردن نهاديم، اين اطاعت ما از تو و فرمانبرى از دستورهايت تو را طمع كار ساخت و به تو جرأت داد كه بر ما بتازى، فقط ما و ثروت باقى مانده كه نگرفته اى، اكنون قصددارى بر ثروت ما غلبه كنى، ما قلب ها را در اختيارت گذاشتيم، سر تسليم برابرت فرود آورديم ولى افسوس كه خون دل و تخم چشم خود را در اختيار تو بگذاريم، با درخواست زكات دروغ گوئى خود را ثابت كردى و مقصود خود را كه پنهان كرده بودى آشكار ساختى، تو جادوگر دروغگوئى!!

قارون به بحث و جدل با موسى پرداخت، موسى هم مقاومت و اصرار ورزيد؛ زيرا زكات گرفتن از قارون و از هر ثروتمندى امر و دستور خداست و قابل مناقشه و جدال نيست، در خور چانه زدن و كم و زياد نمودن نمى باشد.

قارون تصميم گرفت با ثروت خود مردم را عليه موسى بشوراند، وملت را از او منصرف سازد، و عقائدشان را متزلزل گرداند ولى خداوند نيّت او را آشكار ساخت و نقشه او را ظاهر گردانيد، و موسى از اين آزمايش با روح پاك و مقامى ارجمند بيرون آمد.

زمانى كه موسى از اصلاح قارون مأيوس گرديد، از خدا خواست تا عذاب خويش را بر قارون وارد سازد، و مردم را از آشوب و گول زدن او راحت گرداند، خدا دعاى موسى را به اجابت رسانيد و قارون و كاخ و ثروتش در زمين فرو رفت!!

زمين قارون را بلعيد، اموال و خانه هاى او به كام خاك رفت، و داستان ذلت و خوارى او عبرتى براى قوم موسى و پيروان او گرديد، زمانى كه مردم مصيبت سنگين قارون و ناكامى آن بدبخت را ديدند، به خود آمدند، و از خواسته هاى غلط خويش پشيمان گشته، خدا را حمد كردند كه مثل قارون نشدند، يكدل و يك جهت فرياد زدند: اگر خداوند بر ما منّت نگذاشته بود ما نيز به زمين فرو رفته بوديم، واى كه كافران رستگار نمى شوند، اين جهان آخرت است كه ما براى كسانى قرار داده ايم كه در زمين اراده خودخواهى و اخلالگرى ندارند، پيروزى از آن پرهيزكاران است.» «6»

تابه كى اى نفس علّت زاى من

 

اى شده درد از تو درمانهاى من

تابع خوى تو بايدبودنم

 

روى دل سوى تو بايدبودنم

     

روزگارى شد هوايت جسته ام

 

هرچه جزيادت زخاطر شسته ام

بر هواى خويشتن بگزيدمت

 

بر خداى خويشتن بگزيدمت

بى هواى تو دمى نغنوده ام

 

بى رضاى تو بگو كى بوده ام

هم به تصديق خود و انصاف خود

 

يك زمان بشنو ز من اوصاف خود

دامن مقصود از كف داده اى

 

پشت بر مقصد به راه افتاده اى

جز تو كس از يار خود دورى نكرد

 

از ديار خويش مهجورى نكرد

نام مردن زندگى بگذاشتى

 

نيستى پايندگى پنداشتى

شاديى گريافتى گفتى غم است

 

زخمى ارديدى بگفتى مرهم است

خودزشادى روى دل بر تافتى

 

سوى غم شادى كنان بشتافتى

     

(نشاط اصفهانى)

 

 

پی نوشت ها:

 

______________________________

 

(1)- الكافى: 2/ 447، حديث 12؛ بحار الأنوار: 52/ 365، باب 27، حديث 143.

(2)- بحار الأنوار: 91/ 140، باب 32، حديث 21.

(3)- بحار الأنوار: 46/ 123، باب 8، حديث 15؛ كشف الغمة: 2/ 76.

(4)- حديد (57): 23.

(5)- قصص (28): 76.

 

(6)- قصه هاى قرآن: 210.


منبع : پایگاه عرفان
  444
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

    اهمیت و جایگاه دعا
    آخرت در كلام امام باقر (ع‏)
    جلوه‏اىی از اخلاق امام محمّد باقر (ع)
    اهمیت دعا
    حضرت زهرا(س) زنی که بهشت مشتاق اوست
    حماسه وجود اخلاقى حضرت زهرا عليها السلام‏ در تاريخ
    فضیلت سوره یس و منزلت فاطمه زهرا(س)
    روز بخشیدن فدک به حضرت زهرا(س) به امر خدا
    زندگینامه حضرت ام البنین(سلام الله علیها)
    عواملی که باعث ترس از مرگ می شوند!

بیشترین بازدید این مجموعه

      امانتداری
      «ادخال سرور» در قلب مومن
      اهمیت و جایگاه دعا
      اقسام طمع در قرآن‏
      جلوه‏اىی از اخلاق امام محمّد باقر (ع)
      اسم اعظمی که خضر نبی به علی(ع) آموخت
      تحليلي از شخصيت و قيام امام حسين (ع) (1)
      حضور امام حسین(ع) بر بالین شیعیان هنگام مرگ و عالم برزخ
      افزایش رزق و روزی با نسخه‌ امام جواد (ع)
      تأثیرات عجیب لقمه در زندگی

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز