فارسی
سه شنبه 19 فروردين 1399 - الثلاثاء 13 شعبان 1441

  432
  0
  0

ديگردوستى ابراهيم عليه السلام و نقد خداوند بر آن‏

 

تا اين جا بخشى از آثار ديندارى گفته شد. حالا به سراغ آياتى مى رويم كه حيات انبياى خدا را مطرح مى كند و بيان مى نمايد كه زندگى اين افراد تحت تأثير ديندارى جدى بوده است.

به طور خلاصه، ديندارى؛ يعنى دلبستگى به خدا؛ دلبستگى به قيامت؛ دلبستگى به فرهنگ خدا، و زندگى كردن بر اساس اين دلبستگى به خدا، قيامت و فرهنگ خدا.

در فضاى ديندارى، انسان موجودى ديگردوست و بسيار بسيار با ارزش مى شود. حالا بايد اين ديگردوستى را در زندگى حضرت ابراهيم عليه السلام ببينيم تا اوصاف ديگر ديندارى را هم بيان بكنم.

روزى كه در منطق مكه غير از بيابان، تپه، دره، كوه هاى سخت و ريگزار هيچ چيز نبود، به امر پروردگار، ابراهيم عليه السلام با فرزندش اين خانه كعبه را در آن جا بنا كرد. او كاملًا مى ديد كه آن جا در آينده مركز زندگى مى شود؛ او مى دانست كه دعايش مستجاب است؛ او مى دانست صدها سال ديگر، آن منطقه محلّ زندگى مى شود، هر چند كه ابراهيم عليه السلام بعد از مدتى از دنيا مى رفت و نمى توانست يك نفر از كسانى را كه در آينده مى خواستند در اين سرزمين بيايند زندگى كنند، ببيند.

ابراهيم عليه السلام در برابر اين دستور پروردگار نگفت به من چه؟ من مسوول خودم هستم؛ مسئول همسر و فرزندم هستم، و اصلًا آينده به من چه مربوط است؟

يكى از آثار ديندارى اين است كه ديندار با فرهنگ پر از بُخلِ سر و كارى ندارد. پس ابراهيم عليه السلام رو به پروردگار كرد و با توجّه به اين كه مى دانست دعايش مستجاب است، گفت: خدايا! من نسبت به كلّ افراد خانواده و جامعه اى كه در آينده به وجود مى آيد (كه حالا شايد صدها سال بعد از ابراهيمعليه السلام، مكه شهر شد)، دغدغه دارم و راحت نيستم. راحتى من در اين است كه از تو بخواهم و تو هم آن را قبول بكنى، و بعد او چنين درخواست كرد: وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ  خدايا! مردمى را كه در آينده به اين منطقه مى آيند؛ چون اگر مى خواست براى مناطق ديگر دعا كند، تحصيل حاصل بود. اگر مى خواست براى اهل نينوا دعا كند كه خودش هم متولّد آن جا بود، مى ديد آن جا منطق آبادى است؛ آب فراوانى دارد؛ زمين هاى مستعدى دارد؛ باغات فراوانى دارد. اگر مى خواست براى ايران دعا كند، در زمان او، نقاط انسان نشين ايران خيلى آباد بود. اگر مى خواست براى مصر دعا كند، اين سرزمين، كشور متمدّن قديمى بود. اگر مى خواست براى منطق فلسطينيان دعا كند، آن جا مركز بهترين مركبات بود؛ اما او داشت براى يك منطق كويرى دعا مى كرد؛ براى منطقه اى كه پيچده در دل كوه ها و ريگزار بود و گاهى درج حرارت هوايش به پنجاه درجه هم مى رسيد. براى همين، ابراهيم عليه السلام گفت: وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ :

خدايا! هر چه مؤمن به تو در آينده در اين منطقه خانه و زندگى پيدا مى كند، از هم ميوه ها نصيبش كن.

حالا اخلاق خود خدا را ببينيم. ابراهيم عليه السلام كه براى مؤمنان چند صد سال بعد دعا كرد، خداوند منتقدانه به او فرمود: وَ مَنْ كَفَرَ. تو كه براى دشمنان من دعا نكردى؛ تو كه براى اهلِ فسادى كه در آينده در اين مكه خيمه مى زنند، دعا نكردى، ولى من به تو بگويم كه من دعاى تو را در حقِ مردمِ مؤمن مستجاب مى كنم و از همه جاى كر زمين ميوه ها را به اين منطقه سرازير مى كنم، ولى از اين سفره، دشمنان خودم را هم محروم نمى كنم و به آن ها هم از اين ثمرات خواهم داد. اين اخلاقِ خود خداست. اين اخلاقِ ديندارى است كه خدا مى گويد، كافر هست و من را قبول ندارد، ولى من روزى ام را به او مى دهم و آن را قطع نمى كنم؛ امّا آن كافر به قيامت، به خاطر كفر خودش، جهنمى مى شود.

در آنچه ابراهيم عليه السلام گفت، مى ببينيم كه يك ديندار چه دلشوره اى براى مردم زمان آينده داشته، تا چه رسد به مردمِ زمان خودش. براى زمان خود ابراهيم عليه السلام، وجود او چه بركات و منافعى براى مردم داشت. اين رفتار بيان مى كند كه ديندار، يعنى ديگردوست؛ يعنى دغدغه دارِ براى غريبه ها؛ يعنى ناراحتِ براى غريبه ها كه مبادا زندگى بر آن ها سخت بگذرد و مبادا در زندگى مشكل پيدا كنند.

ابراهيم عليه السلام دعا كرد و مى دانست دعايش مستجاب است. مستجاب هم شد ما الان اگر به مكه مى رويم، آنچه از درخت و گل در خيابان ها مى بينيم، مى بينيم كه اين گياهان در خاك شهر مكه كاشته نشدند. در آن خاك، هيچ چيز قابل كشت نيست؛ بلكه خاك اين درخت و گل را از بيرون آوردند؛ جاهايى را گود كردند و آن خاك را در آن جا ريختند و بعد، اين گياهان را در آن جا كاشته اند. در طول دوازده ماه سال، در هر ماهى كه ما به مكه برويم، مى بينيم از اقسام ميوه هايى كه در عالم به ثمر مى آيند، سيل وار به آن جا سرازير هست. يعنى مكه امروز همان طورى شده كه ابراهيم در دعايش درخواست كرده بود.

اين معناى ديگردوستى است. حالا ابراهيم عليه السلام اين ديگردوستى را يك مقدار محدود كرد و گفت مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ. خداى متعال به ابراهيم عليه السلام گفت، اين حدود را بردار و بگذار كافران هم از اين سيب، گلابى، خيار، موز و پرتقال، و خلاصه، اين مركبات و اين ميوه هاى ديگر عالم، نصيب داشته باشند و بتوانند آن ها را بخورند و بگويند: عالم خدا ندارد. بگذار آن ها چنين بگويند، اما خودت اهل خوراندن اين روزى ها به آن ها هم باش.


منبع : پایگاه عرفان
  432
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

    مرگ و فرصتها - جلسه هفتم
    اوج عرفان و تعالیم دینی در کلام صدیقۀ طاهره(س)
    سرانجام تواضع و تکبر مقابل اوامر الهی
    چگونه محبوب خدا شویم- جلسۀ چهارم
    مرگ و عالم آخرت
    بعثت پیامبران برای درمان بیماری شرک
    احوالات و اهداف مومن و پاسخ به سوالات
    مبداء آفرینش موجودات
    مقام حضرت زينب (س)
    خودشناسی و قیمت‌شناسی انسان

بیشترین بازدید این مجموعه

      مرگ و فرصتها - جلسه هفتم
      چند روايت عجيب در مورد پدر و مادر
      حق الناس در قيامت‏
      مرگ و عالم آخرت
      رحمت آوردن به كوچكتر و احترام به بزرگتر
      رمز موفقيت ابن ‏سينا
      امام زمان عليه السلام فريادرس انسان‏ها
      داستان صبر رشید هجری
      تخلیه، تحلیه و تجلیه
      لامرد- حسینیه بیت­العباس دهه اول صفر 94، جلسه ششم

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز