فارسی
يكشنبه 30 تير 1398 - الاحد 18 ذي القعدة 1440

  1816
  0
  0

حضور در جبهه های نبرد

 حضور در جبهه های نبرد

من در مشهد بودم که خبر حملۀ همه جانیۀ عراق را به میهن اسلامی شنیدم . داخل صحن حرم ، مردم دور هم جمع شده ، به رادیو گوش می دادند که اعلام شد : « عراق از دریا و هوا و زمین به کشور حمله کرده است . » سریع به منزل آمدم و به خانواده گفتم که اثاثیه را جمع کنید ، باید به تهران برگردیم .
اهل بیت را به تهران رساندم ، کارهایم را سرو سامان دادم و همراه حاج آقا ارسین و با ماشین او راهی جبهه شدم . مستقیما به منطقۀ آبادان و خرمشهر وارد شدیم . هدف اصلی عراق تصرف این دو شهر و جدا کردن مناطق نفت خیز از ایران بود . چند روزی از شروع جنگ نگذشته بود و آبادان 24 ساعته زیر آتش سنگین توپ خانۀ عراق بود .
ما غافلگیر شده بودیم . ارتش ، نظام و برنامه مشخصی نداشت . سپاه هم منسجم نبود و نیروهای مردمی برای جهاد ، حفظ دین و مملکت ؛ ولی ناهماهنگ و بی برنامه به جبهه آمده بودند . با این اوصاف کار ما خیلی دشوار و در هم پیچیده بود ، ولی عراق با آمادگی قبلی جنگ کلاسیکی را شروع کرده بود . وقتی وارد آبادان شدیم ، درگیری خیلی شدید بود . قسمتی از جبهه دست ارتش و قسمتی دست سپاه بود . نیروهای نامنظم مردمی نیز با عنوان فداییان اسلام و به سر پرستی مرحوم شهید سید مجتبی هاشمی ، در آبادان و خرمشهر مستقر بودند  .ما هم به این طرف و آن طرف می رفتیم و با رزمندگان صحبت کرده ، آنها را تشویق و تشجیع می کردیم . بعد از چند روزی که در آبادان به سر بردیم ، به خرمشهر آمدیم . آنجا جنگ شدیدتر بود . عراقی ها شهر را غارت کرده و نخل ها را سوزانده بودند . من و آقای ارسین زیر گلوله باران عراق  با ماشین به هر سو می رفتیم و به بچه ها دلگرمی می دادیم و آنها را به پایداری و مقاومت سفارش می کردیم . چندی بعد زمزمۀ سقوط خرمشهر به گوش می رسید  . شهر از دو طرف در محاصره بود ، مگر جادۀ خسرو آباد به آبادان . همان زمان بود که محمد حسین فهمیده خود را به زیر تانک عراقیها انداخت تا جلوی آمدن آنها را به شهر بگیرد . مردمی که در شهر بودند همه در حال فرار بودند . ما هم دیدیم دیگر جای ماندن نیست . با آقای ارسین سوار ماشین شدیم و با سرعت از جادۀ خسروآباد به طرف آبادان حرکت کردیم. جاده زیر آتش بود و دشمن در فاصلۀ 200 متری ما بود . زمانی گلوله باران چنان شدید شد که به ناچار از حرکت ایستادیم و زیر ماشین پناه گرفتیم . مرگ را جلوی چشمان خود می دیدیم . ساعت چهار بعداز ظهر مقداری وضعیت آرامتر شد و ما از بیابان و بیراهه ، وارد جادۀ اهواز شدیم و خود را به شهر رساندیم . 
من با بچه های سپاه و کمیته آشنا بودم . آنها جوانانی بودند که از سال 1355 به بعد پای منبرهای من می آمدند که از شلوغ ترین منبرهای تهران بود . در ادامۀ جنگ نیز من در کنار آنها و در جبهه های جنگ بودم . یعنی به طور مستمر و هر چند وقت یک بار ، به جبهه ها سرکشی کرده ، در پایگاههای مختلف برای رزمندگان اسلام سخنرانی می کردم . در ارتباط با جهاد و مرزداری ، آیات و روایات بسیاری را دسته بندی نموده بودم و گاهی در یک شبانه روز ده بار برای گردانهای مختلف سخنرانی می کردم . من همیشه مایل بودم که به خط مقدم بروم ؛ اما اغلب ممانعت می کردند و می گفتند امام فرموده اند به چهرهایی که وجودشان خیلی لازم است ، اجازه ندهید به جلو بروند . ولی ما توجیه می کردیم که پس قاعده شامل حال ما نمی شود ؛ چرا که ما چهرۀ با ارزشی نیستیم . بدین ترتیب خود را به خط مقدم می رساندیم . به سنگرهای بچه ها سرکشی و آنها را زیارت می کردیم و به آنها دلگرمی می بخشیدیم . در شبهای تاریک با « بلد » ، به سنگرهای تک تیراندازان ، بچه های شناسایی و بیسیم چی ها سر می زدیم و مقداری با آنها می نشستیم .
در دوران هشت سال دفاع مقدس ، من یک پایم تهران و یک پایم جبهه بود ، بخصوص در زمان فرماندهی حاج همت ، من همیشه جبهه بودم . آشنایی ما نیز برای اولین بار در جبهه و در عملیات والفجر اتفاق افتاد. او که دبیر آموزش و پرورش شهرضا بود ، در یک اعزام شرکت کرده و به کردستان آمده و در آنجا رشادت و دلاوری زیادی از خود نشان داده بود . سران سپاه او را جذب کرده و تکلیف کرده بودند در جبهه بماند و از دین و میهن پاسداری نماید ؛ از این روی پس از اتمام دورۀ مأموریتش باز هم در جبهه می ماند و برای کلاس بزرگتری معلمی می کند ؛ دشتهای پهناور و کوهها ی سر به فلک کشیده ، کلاس درس او ، و ایمان ، اخلاق ، تقوی ، شجاعت و دلاوری موضوعات تدریس او بودند .
حاج همت سراسر زندگی خود را وقف اسلام و میهن کرد و تا جان در بدن داشت از این مرز و بوم دفاع کرد . او با نیروهای بسیجی طوری برخورد کرده بود که همه به او عشق می ورزیدند . حاج همت زندگی ساده و به دور از تجملات داشت . زمانی که خانواده اش را به اهواز آورده بود ، گاهی با هم به خانه شان می رفتیم ، ناهاری می خوردیم و دوباره به جبهه بر می گشتیم  . او خیلی فعال ، زرنگ و اهل توسل و مناجات بود . ایامی که فرماندهی لشکر « محمد رسول الله » را برعهده داشت ، به نحو احسن از پس کارها برمی آمد  هرجا که نبرد سخت می شد ، حاج همت ، از پشت بی سیم حرکت می کرد و خود به وسط میدان می رفت . وی که با نیروی اندکی جزیرۀ مجنون را نگاه می داشت ، در همان مکان با گلولۀ توپی سرش را از بدن جدا شد . جنازه اش را به تهران منتقل کردند ، من با جنازۀ او به شهرضا رفتم و در  نماز و خاک سپاری اش شرکت کردم .
بعد از حاج همت ، حاج عباس کریمی – اهل کاشان – فرماندهی لشکر را برعهده گرفت . من در طول مدت فرماندهی او هم در جبهه بودم و کارهای مربوط به خودم را انجام می دادم ؛ در خط مقدم یا در گردانهای مستقر در بیابانها و شبها در پادگان دوکوهه برای رزمندگان اسلام سخنرانی می کردم .
ما در مناطق و موقعیتهای مختلف جبهه تردد می کردیم و گاهی با حملۀ عراقیها مواجه می شدیم . در مناطق عملیاتی چه بسا کار به ما سخت می شد و افراد زیادی جلوی چشم ما به زمین افتاده ، شهید می شدند . ما نیز از جان دست می شستیم و شهادتین را به زبان جاری می کردیم ؛ ولی از آنجا که خواست خدا نبود ، زنده ماندیم تا بلکه خدمت بیشتری به اسلام و مسلمین انجام دهیم .
یک بار در منطقۀ عملیاتی مجنون ، شیمیایی شدم و لکه هایی بر پوستم پدیدار شد ؛ ولی پس از چندی خوب شدم و آثارش از بین رفت . چند وقت هم در منطقۀ شلمچه ، که شاهد نبردهای سنگینی بوده ، حضور داشتم  و نیز در منطقۀ عملیاتی کربلای 5 ، که خیلی از دوستان ما آنجا شهید شدند . روزهایی بود که بچه های جهاد سازندگی برای خاکریز زدن در جا شهید می شدند و فورا دیگری پشت بلدوزر می نشست و کار را بی معطلی ادامه می داد. بعد از عباس کریمی ، رضا دستواره فرماندهی لشکر را بر عهده گرفت . با ایشان از قبل رفیق بودم . آن زمان اوج جنگ بود من در اغلب عملیاتها در کنار شهید دستواره بودم .
پادگان دوکوهه بسیار وسیع بود و هزاران نیروی رزمنده را در خود جای می داد. در پادگان حمام بزرگی وجود نداشت که جوابگوی آن همه نیرو باشد . ما از دوستانمان در تهران دعوت کردیم و چند نفر را به آنجا آوردیم . چند روزی مناطق جنگی را به آنها نشان دادیم . بدین ترتیب آنها جنگ را درک کردند و دشواری کار و رشادت فرزندان اسلام را از نزدیک حس کردند . در پایان از آنها خواستیم تا هزینۀ ساخت حمام پادگان را تقبل کنند . آنها استقبال کردند و این مهم خیلی زود به انجام رسید و بچه ها از مضیقه رهایی یافتند . از طرف هیئت  محبین نیز دو کارخانۀ یخ سازی در جبهه ساخته شد ، که شبانه روز 900 قالب یخ تولید می کرد .
من معمولا در سفرهایم به جبهه ، ابتدا به لشکر رسول الله می رفتم و مدتی در آنجا می ماندم ، سپس به لشکرهای دیگر مثل لشکر شیراز ، اصفهان ، کرمان و لشکر تبریز سر می زدم و برای آنها سخنرانی می کردم . به علاوه به نیروهای ارتشی هم سرکشی میکردم. یک بار سرهنگ صیاد شیرازی به من پیغام داد که در « جبهه به وجود شما خیلی نیاز است ، آماده شوید و به فرودگاه مهرآباد بیایید ، یک جت فانتوم شما را به اهواز می آورد ... » در اهواز که فرود آمدیم ، با یک ماشین راهی جبهه شدیم . خود سرهنگ نیز حضور داشت . ایشان همراه سران ارتش ، همه در یک سنگر زیرزمینی جمع شده بودند . ابتدا خودشان مقداری صحبت کردند ، سپس ما دعای کمیل را شروع کردیم .


منبع : منتشر شده توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی
  1816
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

      شیعه شدن استاد دانشگاه اهل کانادا توسط استاد انصاریان
      ولادت
      ثبت نام در مدرسه برهان
      درس خارج
      وسوسۀ شیطانی
      فضای باز سیاسی
      دستگیری و زندانی شدن
      انجمن حجتیۀ همدان
      تشییع جنازۀ آیت الله آخوند همدانی و تظاهرات مردم ...
      مسجد لاله زار تهران

بیشترین بازدید این مجموعه

      ثبت نام در مدرسه برهان
      وسوسۀ شیطانی
      دستگیری و زندانی شدن
      برکت دعای ندبه
      توسل به حضرت رضا (ع) برای آمدن میهمان
      توسل به حضرت حجت برای آمدن میهمان
      گزارش اداره اطلاعات شهربانی استان مرکز به شهربانی کل ...
      گزارش شهربانی چالوس به ریاست اداره اطلاعات شهربانی کل ...
      گزارش ساواک به اداره اطلاعات شهربانی ، درباره سخنرانی ...
      شیعه شدن استاد دانشگاه اهل کانادا توسط استاد انصاریان

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز