فارسی
يكشنبه 04 آبان 1399 - الاحد 8 ربيع الاول 1442

اهمیت پرسش و یافتن پاسخ آن در دین


قرآن از دیدگاه حضرت زهرا(س) - جلسه پنجم سه شنبه (8-11-1398) - جمادی الاول 1441 - حسینیه سید الشهدا (ع) - 16.31 MB -

پرسش و یافتن پاسخحضور ادیان دیگر در مساجد-پرسش و پاسخ عالم با پروفسور فرانسویعلم قرآنی ابوریحان بیرونی-علم‌آموزی ابوریحان در لحظات مرگ‌اشکتابی برای یافتن پاسخ سوالاتپاسخ جالب ابی‌عبدالله(ع) به احوال‌پرسیشکایت عالم به‌خاطر نپرسیدنلحظات از دنیا رفتن و وصیت حضرت‌زهرا(س)

 بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیا و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین و المعصومین المکرمین».

 

پرسش و یافتن پاسخ

مردم الهی مَسلَک در باطن­شان همیشه سوالات بسیار مهمی طلوع می­کند، این سوالات یقیناً نعمت خاص پروردگار عالم به آن‌هاست، چون قرآن مجید طلوع پرسش را اعلام کرده و بعد هم راهنمایی فرموده: این سوالات و این پرسش­ها را حبس نکنید، چون همه­اش جواب دارد، جواب­های حکیمانه و پاسخ­های با دلیل و برهان دارد، امر واجب هم می­کند که این پرسش­ها را به اهلش ارائه بدهید و آن‌ها به شما جواب می­دهند، چون در این زمینه­ها ائمه­ی ما(علیهم‌السلام) سکوت را حرام دانستند که مردم یک سلسله پرسش­های با ارزش که شعاع همان الهی مسلک­شان است در باطن­شان ظهور می­کند و آن‌هایی که اهلش هستند باید پاسخ بدهند، حرام است اگر سکوت کنند.

 حتی در روایات­مان دارد که امام صادق(ع) به امثال زراره بن اعین، حسن بن فضال، مومن الطاق می­فرمودند: شما اگر لب فرو ببندید بر شما روزها حرام است! وقت­هایی را بیایید در مسجد النبی که مردم بتوانند شما را راحت ببینند و با شما تماس بگیرند و سوالات­شان را مطرح کنند و شما جواب بدهید.

 

حضور ادیان دیگر در مساجد

من خبر ندارم از چه وقتی در ایران رسم شد که در مساجد یهودی، مسیحی، زرتشتی و بی­دین را راه نمی­دادند در حالی که پیغمبراکرم(ص) کمی از وقت­شان را در مسجد خودشان برای مراجعه­ی همین گروه­ها گذاشته بودند؛ یهودی، مسیحی، بی­دین و سابعی داخل مسجد آمده و روبه­روی پیغمبر(ص) نشسته، حرفش را زده، سوالش را مطرح کرده و حضرت جواب دادند.

تمامش را مرحوم طبرسی که اهل ایران، از همین منطقه­ی طبرستانِ قدیم، یعنی گرگان تا ساری بود، در کتابش جمع کرده و اسم کتابش هم احتجاج است؛ گفتگوی منطقی و با دلیل. امام صادق(ع) هر سفری که به مکه آمدند، داخل مسجدالحرام یا نزدیک مقام ابراهیم یا حجر اسماعیل نشستند و بی­دین­های مکه، مسیحی­ها و یهودی­هایی که می­آمدند سفر تجارتی و خبر داشتند که عالم اهل بیت(علیهم‌السلام) در مسجدالحرام است به مقام ابراهیم می­آمدند، امام صادق(ع) هم منع­شان نمی­کرد که اینجا مقام ابراهیم است، شما نجس، مشرک و بی­دین هستید؛ یعنی امام صادق(ع) یک جلسه­ی بحث و گفتگوی آزاد داشتند. 

چه انسان­هایی که در این پرسش­ها که پاسخ گرفتند مومن واقعی شدند! 

این هم یک راه برای مومن شدن یهود یا مسیحیت یا سابعی­ها یا افراد بی­دین است.

 

-پرسش و پاسخ عالم با پروفسور فرانسوی

مرحوم علامه­ی طباطبایی آن وقت که من طلبه­ی قم بودم سالی یک بار، فکر کنم یک ماه به تهران می­آمدند، یک پروفسور فرانسوی بود به نام کُربُن سوالات بسیار مهم منطقی و عقلی و قلبی و مذهبی از علامه­ی طباطبایی کرده و ایشان هم با روی باز و با وقت اضافه زیاد و بدون اظهار کسالت پاسخ دادند، که سوالات این پروفسور فرانسوی و پاسخ­های علامه را در همان زمان در کتاب کاملی به نام مکتب تشیع چاپ کردند و احتمال قوی می­دهم _حالا آن وقت من که لیاقت رفتن در خدمت علامه را نداشتم، طلبه­ی اول کار بودم ولی اینطور که در ذهنم است_ کربن وقتی که پاسخ­هایش را گرفت و دید این پاسخ­ها هم علمی است، هم محکم و مستدل و برهانی است، شیعه شد. 

چقدر این آیه زیباست! «فَسْئَلُوا» بپرسید، لازم است بپرسید، چرا؟ چون طبع شما به گونه­ای آفریده شده که زیاد برایتان پرسش می­آید، اگر نروید بپرسید خب جهل می­ماند، اگر بروید بپرسید علم به شما انتقال پیدا می­کند و در حد خودتان عالم می­شوید و بعد هم حق را که در سوالات­تان پیدا کردید چون اهلش هستید پایبند به حق می­شوید و به عنایات و فیوضات پروردگار عالم متصل می­شوید.

 

یک وقتی به مرحوم آیت الله العظمی بروجردی عرض کردند که دانشمندی از سازمان ملل به ایران آمده و مسیحی هم هست، راجع به شراب­خواری سوالاتی از شما دارد، شما اجازه می­دهید بیاید قم و به خانه شما بیاید؟ فرمودند: خدا کمی علم را به ما برای چه داده؟ داده تا ما در شهر قم حبسش کنیم؟ بله، بگویید بیاید. آمد، بعد که از اتاق بیرون آمد گفت من برای سوالاتم خیلی از بزرگان علمی دانشگاهی و کلیسایی جهان را دیدم، نه مثل این مرد را تا حالا با این معنویت دیدم و نه پاسخی قوی­تر از ایشان را از کسی شنیدم.

این طبع انسان است که می­خواهد بداند و می­خواهد بپرسد، هزار جور سوال تا آخر عمر برایش پیش می­آید. 

 

علم قرآنی ابوریحان بیرونی

همین چند روز پیش می­خواندم که ابوریحان بیرونی که خیلی آدم دانشمندی بوده، من در فنلاند منبر می­رفتم. روزی در یکی از کتابخانه­های فنلاند کتاب قطوری را دیدم که خوشبختانه عربی بود و به زبان فنلاندی نبود، می­شد بخوانم، کتاب را برداشتم آوردم و از اولش شروع به ورق زدن کردم. ابوریحان اینطور که در ذهنم است برای قرن چهارم است، کتاب­های خیلی مهمی دارد و یک کتابش همین بود که من در فنلاند دیدم به نام التنجیم.

 خیلی برایم جالب بود! سیصد سال پیش کریستف کلمب به نیم­کره­ی جنوبی رسید و می­گوید آمریکا را او کشف کرد، من در این کتاب التنجیم ابوریحان خواندم که نوشته بود من رُبع مَسکون را قبول ندارم. تمام دانشمندان روزگار ابوریحان و قبل از ابوریحان می­گفتند: کره­ی زمین، یک چهارم خاک است، همین سه قاره و چهار قاره، یک چهارم آسیا، افریقا و اروپاست و سه قسمت دیگر هم آب است، او می­گفت: من این را قبول ندارم، علنی نوشته بود این زمین کروی است و در حرکت است، در حالی که در زمان ابوریحان می­گفتند: زمین ساکن است و خورشید و ستارگان دور زمین می­چرخند، این را هم ابوریحان قبول نداشت، از کجا فهمیده بود زمین کروی است و وسط عالم نیست و سیارات و خورشید دورش می­گردد؟ از چند آیه­ی قرآن، آن‌جایی که پروردگار می­فرماید: «كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ»  ﴿الأنبياء، 33﴾ آن‌جایی که می­گوید: «لاَ اَلشَّمْسُ يَنْبَغِي لَهٰا أَنْ تُدْرِكَ اَلْقَمَرَ وَ لاَ اَللَّيْلُ سٰابِقُ اَلنَّهٰارِ» ﴿يس‏، 40﴾ آن‌جایی که قرآن می­گفت: «أَ لَمْ نَجْعَلِ اَلْأَرْضَ مِهٰاداً»  ﴿النبإ، 6﴾ مخصوصاً آن‌جایی که قرآن فرموده بود: «أَ لَمْ نَجْعَلِ اَلْأَرْضَ كِفٰاتاً»  ﴿المرسلات‏، 25﴾ کفات از کَفَتَ می‌آید نه کَفَیَ، که کاش بعضی از این افرادی که تخصص ندارند سراغ ترجمه­ی قرآن و آیات و روایات نمی­رفتند. من ترجمه­ی آقایی را دیدم زیر این آیه نوشته بود: «أَ لَمْ نَجْعَلِ اَلْأَرْضَ كِفٰاتاً»  ﴿المرسلات‏، 25﴾ آیا زمین را برای شما یک محل کفایت­کننده قرار ندادم، اصلاً این لغت کَفَیَ نیست، این کَفَتَ است، بین کَفَیَ و کَفَتَ خیلی تفاوت است، اصلاً بهم نمی­خوانند. کفات در کتاب­های مهم لغت عرب معنیش این است: پرنده­ی پرقدرتی که به اندازه­ی وزن خودش می­تواند از روی زمین وزن بلند کند و با خودش بپرد، خب شما می­بینید زمین این همه کوه روی گُرده­اش است، این همه تپه، چند اقیانوس که کسی توناژش را نمی­داند ولی شبانه روز دارد در این فضا می­گردد و دور خودش هم می­چرخد؛ دوتا کار می­کند، یکی دور خودش می­چرخد تا شب و روز پیدا شود و یکی هم مسیر طولانی را می­رود و هر سیصدوشصت‌وپنج شبانه روز یک بار دور خورشید یک دور می­زند که چهار فصل پیدا شود.

 ابوریحان خیلی حرف­های دانشمندان زمان خودش را قبول نداشت و به آن‌ها می­خندید، چون با قواعد و آیات قرآن آشنا بود و می­گوید: من ربع مسکون قبول ندارم که یک چهارم خشکی و سه چهارم آب است. می­گوید: کره­ی زمین هر چه که در بالای خودش دارد، یعنی نیم­کره­ی شمالی، همان­ها را در نیم­کره­ی جنوبی هم دارد، یعنی اولین کسی بود که گفت آن طرف زمین هم محل زندگی است، آنجا هم آدم هست، آنجا هم افراد هستند، راست هم می­گوید، آن وقت که آن‌جا کشف نشده بود سرخپوستان زندگی می­کردند و در نیم­کره­ی جنوبی پخش بودند.

 

-علم‌آموزی ابوریحان در لحظات مرگ‌اش

این آدمِ قوی و عالم به چند زبان، مخصوصاً زبان سانسسکریت، در حال احتضار بود؛ یعنی وقتش داشت تمام می­شد و داشت می­مرد. همسایه‌ای داشت که عالم بود، این همسایه وقتی شنید ابوریحان در حال احتضار است طبق اخلاق اسلامی سریع به دیدنش آمد. تا کنار بستر ابوریحان نشست، ابوریحان گفت: آقا پاسخ این مسأله چیست؟ این عالم هم خیلی تعجب کرد، به او گفت: ابوریحان، تو چند نفس دیگر بیشتر از عمرت نمانده، پاسخ این مسأله را برای چه می­خواهی؟ جواب را ببینید، این جواب طلای بیست و چهار عیار است! به او گفت: جناب من عالم به این مسأله وارد جهان بعد بشوم بهتر است یا جاهل به این مسأله؟ اصلاً من جاهل بمیرم خوب است؟ گفت: نه، گفت: بگو. ایشان می­گوید من جواب مسأله را که دادم و آخرین کلمه را که گفتم بلند شدم و از در اتاق بیرون آمدم، صدای گریه­ی اهل بیت ابوریحان بلند شد، فهمیدم از دنیا رفت.

ائمه(علیهم‌السلام)، انبیا و عالمان ربانی شیعه همیشه به انتظار مردم بودند که بیایند و بپرسند، گاهی فقط یک سوال از یک عالم شیعه شده و همین سوال و جواب چه موجی در این دنیا ایجاد کرده است.

 

کتابی برای یافتن پاسخ سوالات

وجود مبارک مرحوم کلینی در مقدمه­ی اصولش می­نویسد _اصول فوق العاده است؛ یعنی واقعاً یک شیعه برای فهم دانش ائمه(علیهم‌السلام) باید این کتاب را بخواند. عرض کردم من در پنج جلد ترجمه کردم، ترجمه­ی دقیق و عالمانه، چون حوزه­ی علمیه به من پیشنهاد کردند، چند ترجمه را به من دادند تا روش­شان را ببینم، بعضی از ترجمه­ها نزدیک چهار هزار غلط بیان آشکار داشت_ در مقدمه­ی کتاب می­نویسد: شیعه‌ای اسمش را هم نمی­برد و نمی­دانیم چه کسی بوده است. می­گوید شیعه‌ای روزی پیش من آمد و به من گفت: ما برای یافتن جواب مسائل دینی باید چه کار کنیم؟ می­شود شما چیزی بنویسی که ما در دین­مان به آن نوشته مراجعه کنیم و جواب سوالات­مان را از این نوشته­ی شما دربیاوریم؟ گفتم: بله می­شود. پاسخِ پرسش آن مرد بیست سال طول کشید، هنوز هم آن سوال­کننده زنده بود، آمد این کتاب با عظمت ده جلدی را نوشت؛ دو جلد اصول، هفت جلد فروع، یک جلد هم روضه، نه ذکر مصیبت نیست، روضه به فارسی یعنی گلستان، شانزده هزار روایت از اهل بیت(علیهم‌السلام) را در این کتاب جمع کرد و در مقدمه می­نویسد: من این را برای شیعیان نوشتم، برای مردم که اگر پرسشی دارند به این کتاب مراجعه کنند، و می­نویسد من به این کتاب امید دارم که روز قیامت به عنوان ذخیره­ی قیامت من قرار بگیرد و من یک راه نجاتی داشته باشم.

 گاهی یک سوال را آمدند در پنج هزار صفحه جواب دادند، کافی عربی‌اش پنج هزار صفحه است، حالا اگر همه­اش را فارسی کنند بیست هزار صفحه می­شود.

 واقعاً انسان هر چه وسوسه، سوال، شک و تردید نسبت به حقایق عالم دارد، اول قرآن جواب می­دهد و بعد هم روایات اهل بیت(علیهم‌السلام).

 

پاسخ جالب ابی‌عبدالله(ع) به احوال‌پرسی

این خیلی جالب است، من هم درباره­ی حضرت سیدالشهدا(ع) و هم درباره­ی حضرت زین العابدین(ع) دیدم. شخصی داخل کوچه به ابی عبدالله(ع) رسید، به حضرت سلام کرد و گفت: حالتان چطور است؟ یک سوال بوده دیگر که حالتان چطور است، این شخص دلش می­خواست ببیند ابی عبدالله(ع) در چه حالی است، وقتی این سوال ایجاد می­شود نباید حبسش کرد. امام نزدیک ده­ جواب به این سوال داده که حالِ من این است. هم مرحوم مجلسی و هم مرحوم حسن بن شعبه­ی حرانی هزار سال پیش نقل کرده‌اند. به قدری پاسخ­های این سوال زیباست که اگر آدم واقعاً بخواهد عمل کند از اولیا خاص پروردگار می­شود. یکی از جواب­هایی که حضرت دادند این بود، جواب هم قرآنی بود، فرمود: می­خواهی حال من چطور باشد که پیش روی من جهنم قرار دارد؟ یعنی نقشه­ی قیامت را حضرت در این جواب فرمودند. نقشه در قرآن این است که تمام اموات زنده می­شوند «وَ اِلَیهِ یُحشَرون» همه را در سرزمین محشر جمع می­کنند، روبه­رویشان دوزخ است و بعد از دوزخ محلی است که قرآن مجید اسم می­برد: «عِنْدَ سِدْرَةِ اَلْمُنْتَهىٰ»  ﴿النجم‏، 14﴾ یک سیاره­ای در قیامت است که بهشت در این سیاره است، حالا سطح این سیاره چقدر بزرگ است؟ سطح این سیاره از پهنای تمام آسمان­ها و زمین بزرگتر است و بهشت آنجاست، که خدا در سوره­ی نجم می­گوید: پیغمبر(ص) در شب معراج بهشت را دید، کجا بود؟ «عِنْدَ سِدْرَةِ اَلْمُنْتَهىٰ»  ﴿النجم‏، 14﴾ همه­ی مردم را در محشر جمع­ کردند و روبه­رویشان دوزخ است، بهشت بعد از دوزخ است؛ معنیش این است که جهانیان برای رفتن به بهشت باید از داخل جهنم رد شوند و آیه­اش هم این است «وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلاّٰ وٰارِدُهٰا كٰانَ عَلىٰ رَبِّكَ حَتْماً مَقْضِيًّا»  ﴿مريم‏، 71﴾ «ثُمَّ نُنَجِّي اَلَّذِينَ اِتَّقَوْا وَ نَذَرُ اَلظّٰالِمِينَ فِيهٰا جِثِيًّا»  ﴿مريم‏، 72﴾  فرمود: می­خواهی حال من چطور باشد که پیش روی من دوزخ است؟ اگر بنا باشد من به بهشت بروم باید از طریق جهنم رد بشوم، تمام مردم قیامت هم در جهنم دو دسته می­شوند؛ یک دسته که ارتباطی با خدا نداشتند و اصلاً کاری با خدا نداشتند، یا قبولش نداشتند و یا قبولش داشتند ولی مثل ابلیس حرفش را گوش نمی­دادند. هیچ کس نمی­تواند انگ کفر به ابلیس بزند به معنای اصطلاحیش که خدا را قبول نداشت، نه خدا را قبول داشت و حتی بعد از رَجم شدن هم خدا را قبول داشت، بعد از رَجم شدن و بعد از لعنت شدن برگشت به پروردگار گفت: رَبِّ! رَبِّ یعنی مالک و همه کاره­ی من «فَأَنْظِرْنِي إِلىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ»  ﴿الحجر، 36﴾ به من تا قیامت مهلت بده، عزرائیل را دنبال من نفرست. پروردگار هم به او جواب داد، اینجا یک نکته دارد، زین العابدین(ع) به پروردگار می­فرماید: ای خدایی که دعای ابلیس را مستجاب کردی، دعای من را هم مستجاب کن، او ابلیس بود دعایش را رد نکردی، درخواست کرد تا قیامت به من مهلت بده و تو هم گفتی تا قیامت «مِنَ اَلْمُنْظَرِينَ»  ﴿الأعراف‏، 15﴾ از مهلت­یافتگانی، پس خدا در این آیه نشان می­دهد ابلیس بعد از ملعون و مطرود شدن خدا را قبول داشت، قیامت را هم قبول داشت. بعد به پروردگار عرض کرد: «فَبِعِزَّتِكَ» ﴿ص‏، 82﴾ قسم به خیال که نخورده، قبول داشته «لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ»  ﴿ص‏، 82﴾ «إِلاّٰ عِبٰادَكَ مِنْهُمُ اَلْمُخْلَصِينَ»  ﴿ص‏، 83﴾ اصلاً عباد مخلصی وجود نداشته، در آن زمان فقط حضرت آدم(ع) و همسرش بود، او خبر داشت که بعداً خداوند از نسل آدم و حوا عباد مخلصین یعنی انبیا و ائمه(علیهم‌السلام) را به وجود می­آورد، گفت: من زورم به این‌ها نمی­رسد، پس اینکه در سوره­ی بقره می­فرماید: «كٰانَ مِنَ اَلْكٰافِرِينَ»  ﴿البقرة، 34﴾ این یعنی چه؟ یعنی خیلی موجود ناسپاسی بود، کفر پنج­ معنی دارد که یک معنیش انکار است، شیطان منکر نبود، ناسپاس بود. 

امام چند مطلب دیگر در برابر یک پرسش فرمود که یکی این بود که می­خواهی حال من چگونه باشد (یعنی آن کسی که سوال کرد را دارد با پاسخ­هایش بیدارش می­کند) کسی که جهنم پیش رویش است چه کار کند؟ کسی که مرگ چهار چشمی دائم دارد او را می­پاید تا به او خبر بدهند گریبان این آدم زنده را بگیر، چه کار کند؟ کسی که مأموری دارد که هر عمل او را ثبت می­کند چه کار کند؟ 

آخر این روایت خیلی عجیب است که آدم دردش می­آید، یعنی یک مقدار تحملش را ندارد که ابی عبدالله(ع) اینطوری حرف بزند ولی امام است چه کار باید کرد! روایت را هم بزرگترین بزرگان ما نقل کردند، به پرسش­کننده فرمود: «وَ أَنَا» من را می­بینی؟ «أَفْقَرُ الْفُقَرَاءِ إِلَيْك‏» از همه­ی تهیدستان در پیشگاه خدا تهیدست­ترم، می­بینی من را حسین جان جا برای ما نگذاشتی که ما در حق خودمان چه بگوییم چه بگوییم.

 

 یک کسی داخل کوچه به زین العابدین رسید او هم احوالپرسی کرد: «كَيْفَ أَصْبَح‏» آقا حالتان چطور است؟ برای این سوال که آن شخص هم برای خودش سوال نکرد فقط می­خواست حال زین العابدین(ع) را بفهمد، امام هشت­ جواب به او داد.

 

شکایت عالم به‌خاطر نپرسیدن

می­گوید پرسش را حبس نکنید، عالِم را غریب نگذارید، بگذارید علمش هزینه و مصرف شود، اگر عالِم واجد شرایط را تنها بگذارید و سراغش نروید و سوالات اعتقادی، اخلاقی، فقهی و عملی از او نداشته باشید، اگر در قیامت از اهل محل یا اهل شهر شکایت کند، خدا به شکایتش جواب می­دهد. 

این چهره­ی با عظمت اسلام است. از اهل ذکر بپرس تا جهلت برطرف شود، جهل که برطرف شد در حد خودت عالِم می­شویف عالم که شدی درهای فیوضات الهی به رویت باز می­شود و این دین ما دین عجیبی است! پیغمبر(ص) می­فرماید: اگر کسی چهل­تا مسأله بلد باشد، چهل­تا راجع به خدا، دین، حلال و حرام، امامت، نبوت، دنیا، در روز قیامت «فقیهاً» مبعوث می­شود؛ یعنی به عنوان دانا و عالم از قبر بیرون می­آید.

 

این یک مقدمه بود، من این را عرض کردم که الهیون به خاطر آن شعاع توحیدی حضرت حق صد جور سوال مثبت در درون­شان طلوع می­کند، گفتند این سوالات را نگه ندار، برو بپرس.

 مطلبی را می­خواستم امشب در نه قسمت بگویم که دیگر فرصتی نمانده است، فقط سوال را می­گویم. الهیون در باطن­شان این مسأله مطرح می­شود که با بودن قیامت اوضاع قیامت برای انسان­ها، بی­دین­ها، مومنان و برای من چگونه خواهد بود؟ به این سوال بخشی از قرآن نه­ جواب داده است که خیلی هم جواب­ها عالی است؛ یعنی اگر کسی به این نه­‌تا اعتماد پیدا کند، قدمش به طرف گناه کبیره که هیچ، به طرف گناهان صغیره هم حرکت نمی­کند. اصلاً این نه­تا را آدم از طریق قرآن بلد نباشد زانویش شل می­شود و نمی­تواند به طرف گناه صغیره هم برود.

 به ناچار برای این‌که نوارهای صدا و سیما هم تکمیل شود، در یک جلسه این نه­ مسأله­ی قرآنیه را که سوال الهی مسلکان در باطن­شان است که وضع مومنین، بی­دین­ها و خودم در قیامت چگونه است عرض می­کنم. 

 

لحظات از دنیا رفتن و وصیت حضرت‌زهرا(س)

سخت­ترین شب امیرالمومنین(ع) در دوره­ی عمرشان بود. امروز بعدازظهر حضرت مجتبی(ع) و ابی عبدالله(ع) از بیرون وارد خانه شدند و به خانمی که داخل خانه بود گفتند: مادر ما کجاست؟ گفت: داخل اتاق خوابیده، داخل اتاق نروید، گفتند: نه ما باید برویم. آرام در را باز کردند، خواهرها هم دنبال­شان وارد اتاق شدند، دیدند مادر در بستر است و یک پارچه هم رویش کشیده شده است، خدا می­داند بچه­ها چه شدند! من متن روایت را برایتان بگویم، گرچه بیانش برایم خیلی سخت است. سلام کردند دیدند مادر جواب نمی­دهد، صدایش کردند دیدند جواب نمی­دهد، امام مجتبی(ع) که آن روز هفت سالش بود بالای سر مادر نشست، ابی عبدالله(ع) پایین پای مادر آمد و صورتش را کف پای مادر گذاشت و هی می­گفت: مادر اما جواب نمی­داد، زینب(س) و کلثوم(س) هم دو طرف بدن بودند و صورت­ها را روی سینه­ی مادر گذاشتند، دیدند هیچ جوری جواب نمی­دهد. ابی عبدالله(ع) بلند شد و گفت: برادر و خواهرها، من الان می­روم بابایم را خبر می­کنم، پابرهنه داخل مسجد آمد و گفت: بابا بیا، فکر نمی­کنم مادرمان را زنده ببینی! می­گویند: امیرالمومنین(ع) از جا بلند شد، عبایش افتاد ولی برنداشت، کفش پا نکرد و به طرف خانه دوید و اینطوری زمزمه می­کرد: لِکُلِّ، لا اله الا الله به خانه رسید، در اتاق را باز کرد و بالای سر صدیقه کبری(س) آمد، سر زهرا(س) را در دامنش گذاشت و گفت: يَا بِنْتَ رَسُولِ اللَّه‏! جواب نداد، فرمود: يَا بِنْتَ خَیر خَلقَ الله! جواب نداد، فرمود: یا بِنتَ مَلهَمَ الزکاه بالطراف الرَدَّا! جواب نداد، نوشتند چنان گریه کرد که اشکش روی صورت زهرا(س) ریخت، در حالی که اشک می­ریخت می­گفت: دختر پیغمبر(ص)، علی دارد صدایت می­کند! حضرت چشمش را باز کرد و با آن دست آزرده­اش شروع کرد اشک چشم علی را پاک کردن و فرمود: علی جان، من را شب غسل بده، من را شب کفن کن، علی جان هیچ کس را خبر نکن. شب شد، هیچ کس را خبر نکرد، بنا به وصیت بدن را داخل حیاط آورد، این چهار بچه هم دور بدن ایستادند، به امام مجتبی(ع) و ابی عبدالله(ع) گفت: شما بروید آب بیاورید تا من بدن مادرتان را غسل بدهم. وصیت کرده بود بدن من را از زیر لباس غسل بده، نمی­خواست کبودی­های بدنش را علی و بچه­هایش ببینند، نمی­خواست جای غلاف شمشیر را ببینند. بدن را کفن کرد، صدا زد: بچه­های من، این آخرین بار است که مادر را می­بینید. بچه­ها آمدند روی بدن مادر ریختند، امیرالمومنین(ع) بی­طاقت شد و آمد که بچه­ها را بردارد، حسن(ع) را برمی­داشت می­برد کنار تا می­آمد حسین(ع) را بردارد دوباره امام حسن(ع) می­دوید. چقدر با محبت این بچه­ها را جدا کردی! اما علی جان، دختر سیزده ساله­ی ابی عبدالله(ع) داخل گودال بدن را بغل گرفته بود، دیدند بلند نمی­شود «واجتمعت عده الی الاعراب» هفت، هشت نفر با تازیانه داخل گودال ریختند!

 

تهران حسینیه سیدالشهدا (ع) جمادی الثانی 1441 جلسه­ی پنجم

سخنرانی های مرتبط
پرسش دینی یافتن پاسخ پرسش و پاسخ پرسیدن سوال از عالم
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز