فارسی
پنجشنبه 08 آبان 1399 - الخميس 12 ربيع الاول 1442

عشق پروردگار به تقواپیشگان


نماز - شب دهم دوشنبه (30-11-1396) - جمادی الاول 1439 - حسینیه سید الشهدا(ع) - 9.74 MB -

عیار اخلاص عبادات صدیقهٔ کبریاقسام تقوا از منظر علماحکایتی از تقواپیشگانپروردگار عاشق اهل تقوامسیر بهشت در قیامتاثرناپذیری آتش جهنم بر اهل تقواتقوا حصار الهی

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین».

 

عیار اخلاص عبادات صدیقهٔ کبری

فرصت اندک بود و بحثِ ارزش و جایگاه و معنویت نماز به پایان نرسید. همهٔ ما شنیدیم که صدیقهٔ کبری به نمازهای مستحبی هم خیلی پای‌بند وابسته بود و بخشی از شب، نه همهٔ شب را مانند پدر بزرگوارش نماز می‌خواند؛ چون پروردگار بیداری همهٔ شب را حتی به پیغمبر اجازه نداده بود. بی‌خوابی به‌تدریج عوارض سنگینی را ایجاد می‌کند و امر خداوند این بود: «قم اللیل الا قلیلا نصفه او انقصه»، اندکی از شب را به عبادت اختصاص بده؛ یا یک‌سوم شب یا نهایتاً نیمی از شب، دوازده ساعت را نصف کن و شش ساعت آن را استراحت کن. پیغمبر هم امر خدا را اجرا می‌کردند و اهل افراط و تفریط نبودند.

نمازهای واجب یومیه که برای حضرت یعنی صدیقهٔ کبری جای خود داشت، نمازهای مستحب را هم نمی‌گذاشتند قضا بشود و از دست برود. معرفت ایشان به نماز همانی بوده که گوشه‌ای از آن را در نه شب شنیدید و به خاطر همین معرفتشان هم شوق داشتند و عاشق نماز بودند. می‌دانستند نماز از یک‌طرف با پروردگار و از یک‌طرف با قیامت پیوند دارد؛ می‌دانستند نماز رشتهٔ ارتباط خاصی بین عبد و رب است؛ می‌دانستند که نماز قوی‌ترین مانع است که نگذارد عبد در قیامت با عذاب الهی درگیر بشود؛ می‌دانستند نمازگزاری که نماز درست و با شرایطی می‌خواند، در کنار او حق همه رعایت می‌شود. این معرفت گستردهٔ به نماز، ایشان را عاشق نماز کرده بود و یقین هم بدانید که عیار اخلاص نمازهایشان برخاسته از مقام عصمتشان بود، یعنی یک نماز هم‌وزن نماز پیغمبر و امیرالمؤمنین(علیهم‌السلام).

چهار بچه‌شان هم ناظر این نمازهایشان بودند، یعنی انگار دختر پیغمبر این نماز را به چهار فرزندشان انتقال می‌دادند و جای پای نماز را استوار و محکم می‌کردند. صدای نماز مستحبِ نیمه‌شب او در هر شب و زمزمهٔ عبادتش در کنار گوش بچه‌هایش بود؛ می‌دانستند که این نماز علاوه‌براین که به پروردگار، قیامت و رعایت حقوق مردم اتصال دارد؛ می‌دانستند که به یک سلسله حقایق هم مرتبط است که یکی آنها را در شب گذشته برایتان عرض کردم و امشب هم اگر فرصت باشد، هر چندتا را برایتان می‌گویم.

 

اقسام تقوا از منظر علما

نماز با تقوای الهی در ارتباط است، تقوا یعنی چه؟ تقوا را محققین از علمای ما به سه بخش تقسیم کرده‌اند:

الف) تقوای عام: یکی تقوای عام است، این‌طور که خودشان طرح ریخته و از آیات و روایات استفاده کرده‌اند. تقوای عام به‌معنی اجتناب از محرّمات.

ب) تقوای خاص: تقوای خاص به‌معنای حفظ قلب از واردات شیطانی.

ج) تقوای خاص‌الخاص: چشم‌پوشی از ماسوی‌الله در عین قاتی‌بودن با ماسوی‌الله. خب که می‌خواهد نماز بخواند، خیلی از گناهان را باید ترک بکند و به تقوا وصل بشود؛ گناهان مالی، گناهان کبیرهٔ بدنی را که باعث ترک و قدرت بر ترک خود نماز است. در قرآن مجید می‌خوانیم: «ان اقم الصلاة ان الصلاة تنهی عن الفحشاء و المنکر»، یعنی خود نماز این کار را می‌کند و بازدارندگی برای نمازِ نمازگزار از فحشا و منکرات خدا نیست. فاعلِ فعل «تنهی» که فعل مؤنث است، «صلاة» است؛ اگر بازدارنده خدا بود که می‌فرمود وارد نماز بشو که من به‌خاطر نمازت به تو کمک می‌کنم تا فحشا و منکرات در زندگی‌ات رخ نشان ندهد. این خیلی مهم است که فاعل در آیه، خود نماز است و نه پروردگار؛ «اقم الصلاة ان الصلاة خود نماز تنهی عن الفحشاء و المنکر».

 

حکایتی از تقواپیشگان

چندسال به مسجدی برای منبر می‌رفتم که مسجد بزرگی هم بود، شاید هشت-نه‌هزار متر بود و خیلی مسجد با معنویتی بود. همیشه هم می‌گفتند که امام‌جماعت‌های آن از قدیم از امام‌جماعت‌های خیلی نخبه‌ای یودند؛‌ یا در حد اعلمیت در مراجع یا مساوی با مراجع و یا کمی پایین‌تر بودند. خود مردم آن مسجد هم جز این را قبول نمی‌کردند. یک‌روز یکی از قدیمی‌های مسجد برای من تعریف کرد و گفت: شما تاریخچهٔ این مسجد را می‌دانید؟ گفتم: نه، من چندسال است که شما دعوت می‌کنید، می‌آیم و به منبر می‌روم. گفت: این مسجد قبلاً زمین بایر و خیلی خوبی بوده که الآن کل مسجد روی این زمین است؛ حیاط، شبستان، شبستان دیگر آن. در کنار این مسجد یک مغازهٔ عطاری بوده که این عطار بخشی از جنس‌های عطاری را با مشهد معامله می‌کرد. سال‌ها یک طرف در مشهد داشته و ایشان صورت می‌نوشته، به پستچی‌هایی می‌داده که 26-27 روز طول می‌کشید که به مشهد بروند که این جنس‌ها را برای او بفرستند. یک‌بار یک صورت برای او می‌فرستد که در این صورت، چون خط‌ها شکسته بود و اعداد هم به سیاق نوشته می‌شد، مثل الآن یک و دو چهار و پنج نبود و شکل‌های جالبی بود که تا پنجاه‌سال پیش هم می‌نوشتند. بازاری‌های قدیم خیلی وارد بودند و می‌گفتند حساب سیاقی، ما نمی‌توانستیم بخوانیم، مگر کلاس می‌دیدیم.

ایشان صد مثقال زعفران می‌نویسد، چون عمده‌فروش و پخش‌کن هم بوده، طرف مشهدی دقت نمی‌کند و ده کیلو زعفران به جای صد مثقال می‌فرستد. بعد فروش زعفران در بازار تهران مثقالی دو ریال بوده، این زعفران که به تهران می‌رسد، بازار زعفران گران می‌شود؛ کمبود بوده، هرچه بوده، این نوسانات معمولاً در بازار هست و گاهی مثقالی دو ریال مثقالی چهار ریال می‌شد. ایشان پول زعفران را باید از دو ریال مثلاً ده شاهی، پنج شاهی، سه شاهی کمتر برای صاحب زعفران می‌فرستاد که خودش هم می‌خواهد بفروشد، سی شاهی، ده شاهی برای او سود بماند؛ اما الآن می‌بیند زعفران دو ریال و ده شاهی سود می‌کند، نمی‌فروشد. نامه‌ای به آن عطار مشهدی می‌نویسد که من صد مثقال زعفران می‌خواستم، صد مثقال را برمی‌دارم، شما ده کیلو برای من فرستاده‌ای، اجازه بده این را برگردانم یا در تهران به هر کسی حواله بدهی، به او بدهم؛ بعد می‌نویسد که زعفران هم گران شده، مثقالی چهار ریال شده، من مثقالی سه ریال و خرده‌ای، پول این صد مثقال را برای تو می‌فرستم. ایشان هم از مشهد در جواب می‌نویسد که من این زعفران را به نیت یقینی به تو فروختم و پس نمی‌گیرم، الآن که قیمتش دو برابر شده، شما خرده‌خرده به قیمتی بفروش که من به تو قبل از گران‌شدن فروخته‌ام و برایم بفرست، من آن اضافه را نمی‌خواهم. دو-سه بار نامه رد و بدل می‌شود و زور این تاجر تهرانی به آن تاجر مشهدی نمی‌رسد؛ به‌ناچار زعفران را به قیمت قبل از گران‌شدن می‌فروشد؛ حالا مثقالی دو ریال بود، آن صد مثقال را مثقالی دو ریال برمی‌دارد و دو ریال و مثلاً ده شاهی سود می‌کند و کنار می‌گذارد. اتفاقاً بازار زعفران خیلی داغ می‌شود و ده کیلو را می‌فروشد. او گفته بود من پول گران‌شده را نمی‌خواهم و همان پول طبیعی را بفرست، این وسط یک پول می‌ماند؛ آن مشهدی سودش را گرفته، این تهرانی هم سی شاهی، ده شاهی سودش را کرده و حالا این وسط یک پول حسابی مانده است. تاجر تهرانی شبهه می‌کند که با این پول به این سنگینی زمینی می‌خرد و مسجد سید عزیزالله را می‌سازد که اسم این زعفران‌فروش سید عزیزالله بوده است.

نماز می‌خواستند بخوانند، پول حلال را هم برنمی‌داشتند و شبهه داشتند، برای آنها سخت بود. شبهه‌ای هم نداشت، ولی مسیر زندگی‌شان این‌طور بود. حالا با این اندیشهٔ پاک است که دویست‌سال در این مسجد عبادت خدا می‌شود، قرائت قرآن می‌شود، مجالس علم برگزار می‌شود، به جای آن پولی که مانده بود و مسجد ساخت، حالا در عالم برزخ این‌همه بهره می‌برد. «تنهی عن الفحشاء و المنکر»، خودِ نماز بازدارندهٔ از گناهان کبیره آشکار و گناهان پنهان خلوت است.

 

پروردگار عاشق اهل تقوا

پس درحقیقت، آدم نمازگزار که می‌خواهد نماز واقعی بخواند، با تقوا وصل می‌شود و وقتی به‌خاطر نمازش به تقوا وصل می‌شودٔ پروردگار عالم به او سردوشی می‌دهد. سردوشی نمازگزاری که به تقوا وصل‌ شده، چیست؟ در سورهٔ آل‌عمران است: «والله یحب المتقین»، من عاشق اهل تقوا هستم. یک جمله موسی‌بن‌جعفر دارند که در اصول کافی نقل شده است و حضرت می‌فرمایند: فکر بکنید اگر خدا عاشق کسی باشد، عاشقش را در قیامت در فشار قرار می‌دهد؟ معشوقش را به عذاب می‌برد؟ دچار فزع اکبر می‌کند؟ عاشق با معشوق چه رفتاری خواهد داشت؟ معلوم است رفتار عاشق با معشوق رفتار در اوج محبت است؛ رفتار به این‌صورت است که به معشوق می‌گوید از من چه می‌خواهی؟ همین جمله هم برای اهل تقوا در قیامت هست؛ پروردگاری که عاشق اهل تقواست، به اهل تقوا می‌گوید: راه ورود به بهشت من هشت راه است، «من ای باب شئت»، خودت از هر راهی که دلت می‌خواهد، به بهشت برو، من تعیین راه نمی‌کنم؛ شدت محبت است، شدت عشق است، شدت لطف است، شدت احسان است، شدت کرامت است.

 

مسیر بهشت در قیامت

یک آیهٔ دیگر داریم که یا در سورهٔ کهف یا احتمالاً در سورهٔ مریم باشد که مسیر بهشت از جهنم می‌گذرد، یعنی انگار نقشهٔ قیامت این‌گونه است که بهشت در سدرة‌المنتهی و جلوست، مردم هم در محشر ایستاده‌اند و در مسیر بهشت هم هفت طبقهٔ جهنم است. در روایات امیرالمؤمنین دیدم که حضرت می‌فرمایند: هفت جهنم روی همدیگر است و هشت بهشت در سطح صاف بر روی همدیگر است؛ یعنی خدا نمی‌خواهد بهشتی‌ها از یک پله بالا بروند. هشت بهشت در سطح صاف و جهنم هم روی همدیگر است و طبقهٔ اول هم با سطح زمین محشر روبه‌روست و اگر کسی را در طبقهٔ اول آن بیندازند، به او اجازه بدهند که از ته طبقهٔ اول تا بالا بیاید، به هزارسال قیامتی طول می‌کشد. قرآن می‌گوید: هر روز قیامت مطابق با نسبت‌گیری روزهای دنیای شما پنجاه‌هزار سال دنیای شماست. سقوط این‌قدر است!

حالا مردم باید به‌طرف بهشت حرکت کنند و هیچ راهی ندارد جز اینکه از جهنم عبور کنند و جاده داخل جهنم است؛ این‌طور که کتاب خدا طرح می‌دهد: «ان منکم الا واردها»، ببینید در آیه پل ندارد، صراط و راه می‌گوید: «ان منکم الا واردها»، هیچ‌کدام شما در قیامت نیستید، مگر اینکه باید وارد جهنم بشوید، «کان علی ربک حتما مقضیا»، من ورود به جهنم همه را حکم کردم و حکم هم حتمی است. «مقضیا» یعنی حکم‌شده و «حتما» یعنی قطعی، برو برگرد ندارد. مردم هم هیچ راه فرار و چاره‌ای ندارند و باید در دوزخ وارد بشوند، «ثم»، ثم را ادیبان عرب می‌گویند برای تراخی است، یعنی ورود که کامل شد و همه در جهنم ریختند، «ثم» یعنی حالا، چقدر این آیه زیباست! فاعلِ فعل این آیه خود پروردگار است؛ مثل اینکه فاعل فعل «تنهی» کلمهٔ صلاة است. «تنهی» یعنی بازدارنده و اینجا فاعل خود پروردگار است. حالا همه در جهنم آمده‌اند، بعد چه می‌شود؟ «ثم» یعنی بعد چنین اتفاقی می‌افتد: «ننجی الذین التقوا»، اهل تقوا را خودم از دوزخ بیرون می‌آورم.

 

اثرناپذیری آتش جهنم بر اهل تقوا

محبوب ما! اهل تقوا را در جهنم می‌ریزی، آتش جهنم را که ولیّ تو امیرالمؤمنین در دعای کمیل می‌گوید: «هذا ما لا تقوم له السماوات و الارض»، همهٔ آسمان‌ها و زمین تحملش را ندارند، اهل تقوا با هفتاد-هشتاد کیلو بدن و پوست و گوشت، رگ و پی را در این آتش می‌اندازی و بعد درمی‌آوری، اینها تحمل آن آتش را دارند؟ نمی‌سوزند؟ نه، خدا یک‌مشت بندهٔ نسوز دارد که یکی از آنها را در دنیا نشان داده است. در جلسهٔ مشورتی دربار نمرود مشورت شد، با ابراهیم(آن‌وقت جوان بود) که حالا روشن شده بت‌های ما را در هم‌ریخته و خدایان ما را چپ کرده و همه را با تبر خرد کرده است، جریمه‌اش چیست؟ یک‌نفر نگفت تبعیدش کنید، یکی نگفت در زندان بیندازید، کل تمام دعوت‌شدگان در جلسهٔ مشورتی رأی دادند؛ یعنی یک مخالف و حتی ممتنع نداشت که این جوانی که «یقال له ابراهیم فتن یقال له ابراهیم» است و 22-23ساله بود، آن‌وقت ابراهیم در مجلس شورای ملی نمرود متفق‌علیه و بدون رأی ممتنع و مخالف با رأی بالا بنا شد که ابراهیم را زنده‌زنده بسوزانند. من خیلی دوست داشتم که ببینم این آتش را کجا روشن کردند! آخر باد هم می‌آمده و منطقه هم همین منطقهٔ بابل عراق بوده است. می‌دانید که کویرهای عراق بادهای بدی دارد و گرد و غبارهای خیلی زیادی بلند می‌کند و تا خوزستان و ایلام و گاهی تا کهکیلویه‌و‌بویراحمد گرد و غبار می‌آورد. باد خیلی سخت است و اینها برای اینکه باد را در محاصره قرار بدهند، هزار متر زمین را دیوار خیلی بلند کشیدند و در هم برای آن نگذاشتند که این دیوارها جلوی پخش‌و‌پلاشدن آتش را به‌وسیلهٔ باد بگیرد؛ بعد هم در شهر بابل اعلام کردند که هر کسی خدایانش را دوست دارد، به‌اندازهٔ قدرتش مواد آتش‌زا بیاورد. هیزم خالی که نبوده است؛ اگر هیزم بود که دو ساعت می‌سوخت و فروکش می‌کرد. زغال‌ سنگ بوده، مواد آتش‌زا بوده، از آنهایی که در آن روزگار بوده، در این هزار متر زمین ریختند که چهارتا دیوار سه-چهار متری هم کشیدند و شعله زدند که گرفت؛ نوشته‌اند: پرندگان نمی‌توانستند از دو-سه کیلومتری پرواز بکنند و کباب می‌شدند؛ قبلاً هم منجنیق آماده کرده بودند که این مخالف خدایان قلابیِ پوک و رفیق خدای واقعی را در این آتش بیندازند.

این مرد جوان چه روحیه‌ای داشته، چه توحیدی داشته است! نوشته‌اند: خروش فرشتگان بلند شد که خدایا! در این منطقه یک موحد هست، آن‌هم ابراهیم است که زنده‌زنده می‌سوزانند، خطاب رسید: اگر دلتان می‌خواهد به او کمک بدهید، بروید و پیشنهاد کمک بدهید. جبرئیل، بزرگ‌ترین فرشتهٔ حق آمد، هنوز در آتش نینداخته بودند، گفت: ابراهیم حاجتی داری؟ گفت: اما به تو نه، هیچ حاجتی ندارم؛ این همان تقوای سوم، یعنی ما سوی‌الله است که بین من و او حجاب نشود. گفت: آخر تو را در آتش می‌اندازند! گفت: آن که مرا به‌خاطر او در آتش می‌اندازند، «علمه حسبی» آگاهی‌اش برای من کفایت می‌کند؛ اگر می‌خواهد من بسوزم، من تسلیم او هستم و اگر می‌خواهد نسوزم، باز هم تسلیمش هستم. جبرئیل هم کنار آمد، منجنیق به حرکت درآمدو ابراهیم را پرت کرد، ابراهیم از بالا با کله در آتش می‌آید و هنوز به آتش نرسیده که پروردگار رو به آتش کرد: «بردا و سلاما علی ابراهیم»، خنک شو و امنیت ابراهیم را حفظ کن. «سلام» یعنی امنیت؛ ابراهیم را در آتش انداختند و دیگر نمی‌دیدند، دیوارها خیلی بلند بود؛ رفتند که فردا بیایند و یک‌تکه دیوار را خراب بکنند و ببینند ابراهیم هم با بقیهٔ هیزم‌ها و مواد سوخته و خاکستر شده است. آمدند، دیوار را خراب کردند و دیدند مثل سلطانی که روی صندلی خیلی آرام و راحت در کناری نشسته است.

 

تقوا حصار الهی

قرآن این را به ما نشان داده که من بندهٔ نسوز هم دارم، مثل شماها که آجر نسوز دارید؛ مگر آتش هر چیزی را می‌سوزاند؟! اهل تقوا وارد جهنم می‌شوند، اما نخ لباسشان هم نمی‌سوزد. تقوا حصار الهی است، حصن الهی است. «ثم ننجی الذین التقوا و نذر الظالمین فیها جثیا»، اهل تقوا را که بیرون آوردم، ستمکارانِ به انبیا، معارف، قرآن، عبادات و مردم در دوزخ می‌مانند و حالت «جثی» پیدا می‌کنند؛ یعنی هر کدام که وارد دوزخ می‌شوند، پشت ساق پا با برگشت پا به رانشان می‌چسبد و تا ابد به همین حالت در جهنم می‌مانند.

هیچ گناهی صرف نمی‌کند و حیف است! جوان‌های عزیزم برای شما بیشتر حیف است که برای پنجاه-شصت‌سال، هفتاد-هشتادسال به‌گونه‌ای رفتار بکنید که در قیامت به این بلای عظیم گرفتار بشوید، یعنی ساق پا به پشت ران بچسبد و دیگر باز نشود و بمانید. ان‌شاءالله نمی‌مانید! شما اهل دوزخ نیستید، چون شما قدرت بزرگی مثل نماز پشتوانه‌تان است و نماز که یقیناً به رب و قیامت اتصال دارد، نمی‌گذارد شما وارد آتشی بشوید که ماندگار بشوید؛ وارد می‌شوید، سالم سالم و خارج هم می‌شوید، سالم سالم.

 

سخنرانی های مرتبط
تهران سخنرانی دهم حسینیه سیدالشهدا جمادی الاول 96 عشق پروردگار به تقواپیشگان
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز