فارسی
جمعه 16 خرداد 1399 - الجمعة 13 شوال 1441

خوانسار/ حسینیهٔ آیت‌الله ابن‌الرضا/ دههٔ اول ربیع‌الثانی/ زمستان1396ه‍.ق.سخنرانی چهارم


تقوی - روز چهارم جمعه (8-10-1396) - ربیع الثانی 1439 - حسینیه آیت الله ابن الرضا - 8.48 MB -

خوانسار/ حسینیهٔ آیت‌الله ابن‌الرضا/ دههٔ اول ربیع‌الثانی/ زمستان1396ه‍.ق.

سخنرانی چهارم

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین الصلاة والسلام علی سید الانبیاء والمرسلین حبیب الهنا وطبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه وعلی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین».

یک خواستهٔ جست‌وجوگران حقیقی و دنبال‌کنندگان واقعی و پی‌جویان جدی در رابطهٔ با امام دوازدهم این است: «أین صدر الخلائق ذو البر و التقوا»، سه مطلب مهم در این جست‌وجوگری و کاوش و پی‌گیری قرار دارد. کجاست یعنی ما به‌دنبال او هستیم و می‌خواهیم بفهمیم کجاست کسی که دارای این سه ویژگی است: «صدر الخلائق»، فوق همهٔ مخلوقات؛ «ذو البر»، منبع و صاحب و دارندهٔ نیکی عام است، هیچ خیری در او گم نیست و هرچه خیر و خوبی است، در او جمع است؛ «و التقوا»، کجاست آن‌کسی که حقیقت و روح و مجسمهٔ تقواست.

نالهٔ آنها ناله‌ای جدی و پرسش آنها که کجاست، پرسشی واقعی است. اینهایی که ناله‌شان جدی و پرسش‌شان واقعی است، در حدّ خودشان عین زمان ظهور او زندگی می‌کنند و اگر او را بیابند، تسلیم محض و یار او هستند، چون‌و‌چرایی نسبت به هیچ‌چیز ا ندارند؛ مثل 72 نفری که از مدینه و مکه و بصره و کوفه یک‌جا در کربلا جمع شدند. همهٔ اینها هم عاقل و هم عالم بودند، شهیدِ عالم و عاقل و دانا! تعداد نفراتشان را در شب عاشورا دیدند که حدود هفتاد نفر هستند و نفرات دشمن را هم می‌دانستند کمتر از سی‌هزار نفر نیستند؛ اگر یک سرباز دیروزی یا سرباز امروزی بود، به فرمانده‌اش می‌گفت: جنگ هفتاد نفر با سی‌هزار نفر کار عاقلانه‌ و درستی است؟ فرمانده می‌گفت: نه! هفتاد نفر با سی‌هزار نفر بجنگند، شکست‌ آنها قطعی است؛ پس بیایید یا فرار بکنیم یا با دشمن بسازیم! راه دیگری نداریم، اگر بخواهیم زنده بمانیم؛ اما آنهایی که از مدینه با حضرت آمدند، آنهایی که مکه به‌همراه حضرت شدند و آنهایی که از بصره و کوفه آمدند، جای صدتا سؤال داشتند؛ اولاً آنهایی که مدینه بودند، جا داشت که از حضرت بپرسند: اعتمادی که به مردم زمان نیست و حکومت هم که دست بنی‌امیه است، همه‌کاره هم یک مشروب‌خورِ بی‌دینِ هرزِ پست است، یابن‌رسول‌الله! به‌نظر شما رفتن ما کار درستی است؟ جای این سؤال بود، ولی سؤال نکردند. آنهایی که از مکه با حضرت در روز هشتم حرکت کردند که بعضی‌ها به اشتباه می‌گویند حج را بدل به عمره کرد، امام اصلاً مُحرم نشده بودند که روز هشتم روز مُحرم‌شدن نبود. احرام حج تمتع برای اذان ظهر روز نهم به بعد است و حضرت مُحرم نبودند که حج خودشان را به عمره تبدیل بکنند، بعد هم عمره‌ای به‌جا نیاوردند، الّا همان وقتی که وارد مکه شدند. اینها می‌شد بپرسند که یابن‌رسول‌الله! پشت‌کردن به حج کار درست، شرعی، اخلاقی و عاقلانه‌ای است؟ اما نپرسیدند. آنهایی هم که از بصره آمدند و به حضرت ملحق شدند، آنها هم سوالی نکردند. این نپرسیدن دلیل بر این بود که این هفتاد نفر یا 72 نفر امام را کاملاً به امامت شناخته بودند؛ چون نقص در ایمان، اندیشه، اعتقاد به نبی و امام، سؤال‌ساز است و گاهی هم سؤال‌های بی‌ربطی می‌سازد؛ اینکه خدا در سورهٔ احزاب می‌فرماید: «و سلموا تسلیما»، این 72 نفر جلوهٔ «سلموا تسلیما» بودند. امام را شناخته‌اند که او عاقل‌ترین، عالم‌ترین، حکیم‌ترین و با معرفت‌ترینِ روزگار است و کاری که می‌کند، بر امامتش، علمش عقلش و وراثتش از رسول خدا تکیه دارد و سؤال‌کردن از او کمال بی‌ادبی است. امام راه را درست می‌رود و جا ندارد که بپرسند باید این جنگ نابرابر را قبول بکنیم یا شبانه فرار کنیم یا با دشمن بسازیم؟ اصلاً برایشان جا نداشت که بپرسند. مثل اینکه انبیای خدا هیچ‌چیز را از خدا در جریاناتی که برایشان اتفاق افتاد، نپرسیدند. ابراهیم به پروردگار نگفت که بعد از هشتاد نودسال یک بچه به من دادی، حالا که چهارده‌ساله است، من او را قربانی بکنم، این ذبح‌کردن به چه درد این عالم، به چه درد من و به چه درد آیندگان می‌خورد؟ وقتی مأمور به ذبح شد، همین که مأمور شد، به فرزندش گفت: من به ذبح تو مأمور هستم و فرزندش هم هیچ چون‌وچرایی نکرد و گفت: «یا ابت افعل ما تومر»، به تو امر کرده‌اند، امر را اجرا کن. این عبودیت است و نه عبادت؛ عبادت یعنی حرکات بدنی و عبودیت یعنی روح تسلیم نسبت به پروردگار، انبیای الهی، ائمهٔ طاهرین و وحی.

چرا باید زکات بدهم؟ من جان می‌کَنم و گوسفندها را به صحرا می‌برم، مواظبشان هستم و شب در آغل برمی‌گردانم؛ یک‌سال عرق ریختم، در بیابان‌ها گشتم و پرسه زدم و مواظبت کردم، حالا برای چه از چندتا گوسفند، چندتای آن را جدا بکنم و بدهم؟ چون اینها نگاه قرآنی، هم به آیندهٔ خودشان و به قیامت ندارند و خود همین سؤال، حتی در درون خودشان تاریکی ایجاد می‌کند و از بندگی فرار می‌کنند. چرا باید خمس بدهم؟ در برف یک‌متری تا زانویم ماشین نبوده، از درِ خانه‌ام تا درِ مغازه یا اداره آمده‌ام، چقدر تابستان رنج کشیده‌ام، چقدر در بانک دویده‌ام، چندتا چک برگشتی‌ام را جان کَنده‌ام تا گرفته‌ام، حالا یک‌سال تمام شده و ده‌میلیون هم از مخارج سالم اضافه آمده است، دومیلیونش را به‌عنوان خمس بدهم؟ برای چه این کار را بکنم؟ یک توجیهی هم به آن گره می‌زنند، «چراغی که به خانه رواست، به مسجد روا نیست». اتفاقاً خدا و اوامر خودش را در قرآن بر همه‌چیز مقدّم معرفی کرده و این توجیهی شیطانی است! خیلی شیطانی است! چراغی که به خانه رواست، به مسجد روا نیست! من جان خودم برای خودم خیلی رواست، برای چه حالا پیغمبری می‌گوید که جنگ بدر است، به جنگ برویم؛ هم بی‌دست‌شدن دارد، بی‌چشم و بی‌پاشدن دارد، بی‌جان‌شدن دارد، برای چه؟

خیلی از این سؤالات، مردم را به عقب می‌نشاند و خیلی از این سؤالات، مردم را از اجرای فرمان حق متوقف می‌کند. خیلی از این سؤالات، آدم را از سعادت دنیا و آخرت عقب می‌اندازد. این 72 نفر، نه از مدینه‌ای‌ها، نه کوفی‌ها، نه بصره‌ای‌ها، نه آنهایی که از مکه با حضرت حرکت کردند، تا چهار بعدازظهر عاشورا که حضرت شهید شد، هیچ سؤالی نکردند و نگفتند زیرِ بار جنگ نابرابر برویم؟ خیلی راحت آمدند و جانشان را تقدیم خدا کردند، سؤال نکردند که حالا ما کشته بشویم، زن‌ها و دخترها را این اشرار اسیر می‌کنند، تا شام و برگشتن و چقدر باید کتک بخورند و چقدر باید گرسنگی بکشند و چقدر باید آزار روحی ببینند، یابن‌رسول‌الله! حالا که هنوز جنگ نشده، زن و بچه را سوار کنیم و با یکی بفرستیم؛ کوفه‌ای‌ها را به کوفه و مدینه‌ای‌ها را به مدینه و بعد که خودمان –مردها- تنها شدیم، می‌جنگیم. اصلاً چنین پیشنهادی هم به حضرت نکردند؛ این مقام عبودیت، امام‌شناسی و وحی‌شناسی است؛ اگر انسان به تمام مسائل معرفت داشته باشد، در ارتباط با قیامت اوست. این جملهٔ ابی‌عبدالله خیلی جملهٔ سنگینی است که فرمودند: وقتی از مکه یا از مدینه خارج شدم(دقیق یادم نیست)، هر کسی صدای من را بشنود و جواب من را ندهد، قیامت با رو به آتش جهنم خواهد افتاد؛ ولی اینهایی که با او بودند، کمال معرفت را به حضرت داشتند، یعنی یک امام‌شناس واقعی، یک خورشیدشناس واقعی بودند. عبدالله‌بن‌یعفور یکی از اصحاب حضرت صادق است؛ اگر کتاب «رجال کشی» در کتاب‌خانهٔ مدرسه باشد و ایشان را برادران روحانی در اصحاب امام صادق ببینند، متنی که امام صادق در تعریف عبدالله‌بن‌یعفور -که یک کاسب بود- فرموده‌اند، در بین یازده امام دربارهٔ یارانشان سابقه ندارد، مگر تعریف امیرالمؤمنین از مالک‌اشتر؛ البته تعریف حضرت از مالک یک خط است و تعریف امام صادق از عبدالله‌بن‌یعفور نزدیک شش خط است. حضرت یک‌خرده باز صحبت کرده‌اند، ولی امیرالمؤمنین عظمت مالک را در یک جمله نشان داده‌اند. مالک اهل یمن و از قبیلهٔ نخع بود، همین یمنی که بالای دوسال است گرفتار یزیدیان و امویان زمان و یهودی‌های در لباس وهابیت شده است؛ چون ما سه‌تا صهیونیست داریم: یک صهیونیست کاتولیک که مسیحیان فعلی اروپا هستند، یک صهیونیست یهودی که مرکزشان واشنگتن و نیویورک است، یک صهیونیست عربیِ وهابی که همین آل سعود هستند. مالک از آن منطقه بود، خبر شهادتش را که به امیرالمؤمنین دادند، بالای منبر درحالی‌که شدید گریه می‌کردند، می‌فرمودند: مادری را سراغ ندارم که یک‌دانهٔ دیگر مالک بزاید. از زمان شهادت مالک تا قیامت، چند مادر به‌وجود آمده‌اند و می‌آیند؟ چه زنان پاک‌دامن و متدینی! زنانی که مراجع، مفسرین و علمای بزرگ را زاییده‌اند، ولی امیرالمؤمنین فرمودند: من مادری را سراغ ندارم که هم‌وزن مالک را بزاید. آن‌وقت دربارهٔ عبدالله‌بن‌یعفور خواندنی است، حتماً بخوانید و یادداشت کنید، حفظ کنید و در منبرهایتان انتقال بدهید که مردم بدانند انسان می‌تواند در کنار نور نبوت و امامت تا چه مقاماتی سیر بکند؛ وگرنه عبدالله‌بن‌یعفور که از مادر به‌دنیا آمد، یک بچهٔ معمولی بود و بعد هم یک کاسب شد؛ اما امام صادق در یک جملهٔ آن متن می‌گویند: من امروز بهتر از او را در کرهٔ زمین سراغ ندارم. کرهٔ زمین در آن‌وقت چقدر جمعیت داشته؟ پنج قاره یک‌میلیارد داشته است، دیگر نمونه‌اش در کرهٔ زمین، «علی الارض» نیست. و به آنهایی که خبر مرگش را همان روز آوردند، با گریه‌کردن فرمودند: خداوند خانه‌ای به عبدالله داد که از یک‌طرف خانه(سندهای قدیم را که دیده‌اید؟ می‌نوشتند: شمالاً، غرباً، جنوباً و شرقاً) به خانهٔ پیغمبر می‌رسد، از یک‌طرف به خانهٔ امیرالمؤمنین، از یک‌طرف به خانهٔ امام مجتبی و از یک‌طرف به خانهٔ جدم سیدالشهدا.

 این مقام قیامتی اوست. چرا؟ چون امام‌شناس بود؛ اگر این عدد 313 درست باشد، من نمی‌دانم! یعنی در این هفتادمیلیون جمعیت ایران، چندمیلیون جمعیت عراق و جاهای دیگر، در این دومیلیون و سه‌میلیون ندبه‌خوانِ روزهای جمعه، 313 تا پیدا نمی‌شود که امام با تکیهٔ بر آنها ظهور و دنیا را پر از عدل‌وداد بکند؟ آنهایی که «أین صدر الخلائق ذوالبر و التقوی» می‌گویند و راست می‌گویند، جست‌وجوگر هستند و دلشان برای دیدن و یافتن او آب‌ شده است، چندنفر هستند؟ همان‌هایی هستند که می‌دانند اگر حضرت ظهور کند، هیچ ایرادی به زندگی‌شان نمی‌گیرد؛ نمی‌گوید ده‌تا آجر خانه‌ات نامشروع است، کلنگ بیاور و بیرون بکش، به صاحبش بده؛ نمی‌‌گوید این فرش زیر پایت خمس نداده است و بیست‌سال روی آن نماز خوانده‌ای، باطل است و باید خمسش را بدهی، آن بیست‌سال هم قضا بکن؛ نمی‌‌گوید حولهٔ احرامت خمس نداده بود، تازه به آخوندها فحش هم داده‌ای که این گردن‌کلفت‌ها می‌خواهند پول ما را بخورند، حج تو باطل بوده و همسرت به تو حرام بوده است؛ می‌دانند که اگر بیاید، هیچ ایرادی به آنها نمی‌گیرد. اینها دیگر بندگان خالص و صاف و پاک پروردگار هستند.

کسی به من گفت: شما چرا برای ظهور حضرت دعا نمی‌کنی؟ گفتم: برای اینکه زندگی‌ام با زن و بچه و نوه راحتِ راحت است، دعا کنم که بیاید و به همه‌چیزم ایراد بگیرد، زندگی‌ را به من تلخ بکند؟ حالا نیست که راحت‌تر هستیم! اینهایی که «أین صدر الخلائق» را راست می‌گویند، دارای روح عبودیت هستند. عبدالله‌بن‌یعفور به زیارت امام صادق آمد، تعدادی هم نشسته بودند و یک‌دانه انار در بشقاب گلی جلوی امام صادق بود. ظاهراً حضرت می‌خواست به آن چند تا درس بدهد که چرخ‌ شما در اطاعت از امام پنچر است، شما در امام‌شناسی لنگی دارید، شما کم دارید، شما مدام بی‌خودی نیایید و جلوی ما دست به سینه بزنید که نوکرت هستیم، چاکرت هستیم، فدایی‌تان هستیم، ما امام‌شناس واقعی می‌خواهیم!

به عبدالله‌بن‌یعفور فرمودند: عبدالله! تا کجا مطیع ما هستی؟ داشت به آنها درس می‌داد، داشت به منِ دروغگو درس می‌داد، عرض کرد: یابن‌رسول‌الله! این انار جلوی‌ شما برای چندتا باغ است؟ انار برای یک باغ است! برای چندتا درخت است؟ برای یک درخت است! از چند جا آب خورده است؟ از همین چاه‌های باغ‌های مدینه که چاه زیاد دارد. از یک باغ، از یک درخت، از یک آب و از یک صاحب؛ یابن‌رسول‌الله! اگر الآن به من بگویید که نصف این انار حلال و نصف دیگرش حرام است، من از شما نمی‌پرسم چرا و فقط قبول می‌کنم؛ من اهل چون‌وچرا نیستم، چون امام من عالم، دانا، حق، صدق و صدیق است. نظر امام من راجع‌به این انار نظری الهی است و چون‌وچرا و سؤال ندارد. نصفش حرام و نصفش حلال است، چشم! نماز را این‌جور بخوان، چشم! بچه‌ات را این‌جور تربیت کن، چشم! زکات بده، چشم! خمس بده، چشم! امام حسین، جد ما را وجه‌المصالحهٔ درگیری روز عاشورا قرار ندهید، من باید جلو بروم، تو باید عقب بروی، تو چه‌ کسی هستی؟ خیلی‌ها با امام حسین به جهنم می‌روند و خیلی‌ها هم با ابی عبدالله به بهشت می‌روند. حسین را ملاک جهنم‌رفتن خودتان قرار ندهید! بین مردم در عاشورا کینه ایجاد نکنید! دشمنی و دورویی نیندازید! دلها را نسوزانید و در سر مردمی نزنید که از شما ضعیف‌تر هستند! حالا تو آخر برو، تو اول برو، تو وسط برو، این بازیگری‌ها چیست که همه‌جای مملکت هم هست؟! اینجا را من خیلی دقیق خبر ندارم، ولی این را می‌دانم که عده‌ای هم در کنار ابی‌عبدالله به جهنم می‌روند. به عزاداری و تبلیغ دین آمده‌ای یا برای یقه‌گیری و به‌رخ‌کشیدن دسته‌ات‌ و عَلَم و کُتل و قاطر و شترت یا قدرت آمده‌ای؟ چه‌کار داری می‌کنی؟

مگر در عبادات ما خلوص لحاظ نشده است؟ مگر نباید عیار خلوص ما در مسئلهٔ ابی‌عبدالله از همه بیشتر باشد که عزاداری اثر تربیتی در مردم بگذارد؟ مگر نباید خلوص ما بالا باشد؟ آیت‌الله‌العظمی وحید برای خودم نقل کرده‌اند، من پنجاه‌سال است که با ایشان در ارتباط هستم. خیلی مطالب از ایشان دارم و از شرکت‌کنندگانشان درس خارج دورهٔ اولشان بوده‌ام. در مدرسهٔ خان اصول می‌گفتند. ایشان می‌گفتند: آیت‌الله‌العظمی آقا سیدعبدالهادی شیرازی که دیگر کسی در نجف تردیدی نداشت که از آن آدم‌های درست‌و حسابی‌ و از اولیای الهی است. هیچ‌کس تردید نداشت!

یک روضه‌خوانی بود که دههٔ عاشورا در خانه‌شان روضه می‌خواند. این مرد الهی و کم‌نظیر قبل از دههٔ عاشورا خواب می‌بیند که حضرت سیدالشهدا به قمربنی‌هاشم می‌فرمایند: مقبولین جلسات منبر امسال مرا یادداشت کن! چه کسی باید به منبر برود، چه کسی باید حرف بزند، چه کسی باید در این عزا شرکت بکند. فرمودند تا به آن واعظ خانهٔ ما رسیدند، پس فرمودند: امسال محرّم و صفر هیچ سهمی برای او قرار نده. این عالم گفتند: من دههٔ عاشورا بدون اینکه اسم آن آقا را ببرم و خوابم را برای کسی بگویم، او را دعوت نکردم. آقای وحید می‌فرمودند: ایشان خودشان تمام منبرهای خانه را رفتند، از روی «جلاء‌العیون» می‌خواندند و مثل مادر داغ‌دیده گریه می‌کردند. چه کسی را قبول می‌کنند؟ مگر دستگاه سیدالشهدا دستگاه من و تو یا دستگاه رستم و افراسیاب است که بگرد تا بگردیم و ببینیم کدام‌هایتان جرئت دارید جلوتر از ما بروید و کدام‌هایتان جرئت دارید که ما را پس بزنید تا مغزتان را با مشت در دماغتان بیاوریم. اینکه عزاداری نشد! اینکه عبودیت و خدمت نشد! این ستیز و نزاع شد که در قرآن مجید حرام کرده است: «و لا تنازعوا فتفشلوا و تذهب ریحکم»، دعوا ممنوع است، آن‌هم در ایام سال، چه برسد در کنار ابی‌عبدالله‌الحسین؛ این کمال بی‌ادبی نسبت به حضرت است. آنهایی که اهل دل هستند، من آنها را هم در تهران، هم در بروجرد، هم در قم، هم در مشهد و هم در اصفهان دیده بودم؛ حالا جای دیگر گذرم نیفتاده است که چنین افراد پرمایه‌ای را ببینم. الآن یکی‌ از آنها انگار صدایش در گوشم است! اولاً وقتی برای ابی‌عبدالله گریه می‌کرد، صدای گریه‌اش از دم در اتاق که می‌نشست تا کوچه می‌رفت؛ یعنی هر کسی رد می‌شد، نه دههٔ عاشورا، روزهای دوشنبه در طول سال روضه داشت، کاسب بازار هم بود و در روضه‌اش هم چهره‌های برجسته شرکت می‌کردند. آقای وحید در تابستان‌ها که به تهران می‌آمد، در روضهٔ ایشان می‌آمد؛ گریه که می‌کرد، هر کسی اینجا را نمی‌شناخت، انگار می‌کرد که حادثهٔ سختی اتفاق افتاده است. من ده‌سال به آن خانه می‌رفتم و سیاهپوش می‌کردم، پول قند و چای و روغن روضهٔ ده‌روز عاشورا را هم من می‌دادم و هیچ‌کس هم خبر نداشت، حالا شما خبر شدید و من هم انگار حرفم را پراندم. حالا آن‌وقت که گذشته و می‌گویند ریای بعد از عمل ریا نیست؛ ولی همین آدم(حالا آدم‌های دیگر هم که دیده بودم، همین بودند) وقتی می‌خواست اسم ابی‌عبدالله را در گریه ببرد، دو-سه بار روی لبش می‌زد و می‌گفت:

 هزارمرتبه شستم دهان به مشک و گلاب

 هنوز نام تو بردن کمال بی‌ادبی است

 فقط می‌زد و گریه می‌کرد می‌گفت من چه کسی هستم که این اسم را به زبانم بیاورم؟ استغفرالله! کسی به شیخ انصاری، بزرگ‌ترین مرجع این دو قرن قبل که هنوز نمونه‌اش نیامده است، گفت: آقا ورود به حرم ابی عبدالله، افتادن روی چهارچوب در و سجده‌کردن از نظر فقهی و شرعی چطور است؟ گفت: حرام است! گفتند: چرا حرام است؟ فرمود: برای شما حرام است، چون زهرا و علی و امام مجتبی که می‌آیند، باید کنار آن چهارچوب سجده کنند، نه شماها! شما بروید و سجدهٔ بر خدایتان را درست کنید. این داستان شناخت است، این داستان معرفت است، این داستان تقوا است، این داستان جست‌وجو و کاوش و دنبال‌کردن امام عصر است.

این نوع افراد می‌دانند که اگر حضرت بیاید، هیچ ایرادی به آنها نمی‌گیرد و از آن‌هایی هستند که اگر ظهور را درک بکنند، هیچ چون‌و‌چرایی با حضرت ندارند و اصلاً وارد پرسش نمی‌شوند! چرا این‌جوری شد؟ چرا این کار را کردی؟ چرا آنجا حمله کردی؟ اینها تسلیم هستند. خداجویان، خداخواهان، جست‌وجوگران حقیقت و دنبال‌کنندگان واقعیات، چهرهٔ دیگری دارند، ادب دیگری دارند، معرفت دیگری دارند.

یک جملهٔ دیگر هم برایتان بگویم که خیلی مهم است. این را در کتاب یکی از استادان دانشگاه بغداد دیدم. حالا نگویم کتاب برای ما آخوندهاست که بگویید خیلی قبول نداریم. او متجدد و استاد دانشگاه در بغداد، شش جلد کتاب خوب دربارهٔ اسلام نوشته که اسم عربی آن «التکامل فی الاسلام» است. در بخش مالیِ اسلامی که می‌رسد، ما باید با مال خودمان و مال مردم چگونه برخورد بکنیم، این قطعه را نقل می‌کند و می‌گوید: دو نفر از ایران که راهشان هم به مکه دور بود، بنا گذاشتند که امسال به هر شکلی هست، خودمان را تصفیهٔ تصفیه کنیم تا بلکه در مسجدالحرام خدمت امام دوازدهم برسیم. قضیه برای خیلی وقت پیش است و آن‌وقت ماشین نبوده است. خیلی برای تصفیه می‌کوشند و بعد راه می‌افتند. از یک مسیری، یا در ایران یا در عراق رد می‌شدند، کنار جاده گندم‌کاری بود و گندم‌ها زرد شده بود، یکی از این دوتا خم می‌شود و یک عدد گندم از خوشه می‌چیند تا ببیند گندم رسیده است یا نه و بعد هم در زمین می‌اندازد. مشغول اعمال حج می‌شوند و یک شب دستی در طواف روی شانهٔ یکی از این دوتا می‌خورد و به او می‌گوید: من همراه تو در طواف هستم و آن که به دنبالش می‌گردی، خودم هستم. به حضرت عرض کرد: رفیقم شما را نمی‌بیند؟ فرمودند: نه! گفت: نمی‌شود به او خبر بدهم که من خدمت شما هستم؟ فرمودند: نه! گفت: چرا؟ فرمودند: رفیق تو آدم درست، سالم و لایقی است، اما در این سفری که برای دیدن من می‌آمد، بی‌اجازه به یک‌دانهٔ گندم مردم تجاوز کرد و لیاقت دیدن من را ندارد.

 

کلیپ های منتخب این سخنرانی
مطالب مرتبط
سخنرانی های مرتبط
پربازدیدترین
سخنرانی چهارم خوانسار حسینیه آیت‌الله ابن‌الرضا ربیع الثانی1396 خوانسار/ حسینیهٔ آیت‌الله ابن‌الرضا/ دههٔ اول ربیع‌الثانی/ زمستان1396ه‍.ق.سخنرانی چهارم
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز