فارسی
دوشنبه 24 خرداد 1400 - الاثنين 3 ذي القعدة 1442
قرآن کریم مفاتیح الجنان نهج البلاغه صحیفه سجادیه

ایلام/ مسجد جامع/ دههٔ اول صفر/ پاییز 1396هـ.ش./ سخنرانی هشتم


حرکت در مسیر الهی - شب هشتم شنبه (6-8-1396) - صفر 1439 - ایلام - مسجد جامع - 13.87 MB -

ایلام/ مسجد جامع/ دههٔ اول صفر/ پاییز 1396هـ.ش./ سخنرانی هشتم

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین الصلاة والسلام علی سید الانبیاء والمرسلین حبیب الهنا وطبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه وعلی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین».

پروردگار عالم داستان زندگی چهار زن را برای درس‌دادن به بندگانش در قرآن مجید نقل کرده است. حتماً بیان داستان زندگی این چهار زن خیلی مهم بوده که در قرآن مجید مطرح کرده و اهمیتش هم برای این بوده است که سه زن در انسانیت و اخلاق متوقف کامل بودند و جالب اینکه به عذاب سخت هر سه زن هم اشاره کرده است؛ این‌طور نیست که چون زن(البته قابل‌تغییر است) ذاتاً کانون مهر و محبت و مادری و لطافت است، اگر منبعی از پلیدی‌ها و رذائل و بدخُلقی‌ها بود، ترحمی به او بشود و به عذابی محکوم نشود. قبلاً هم از قول پیغمبر برایتان بگویم که این سه زن شوهر داشتند، ولی اهل بدکاری و به‌ عبارت خود پیغمبر، رابطهٔ نامشروع با نامحرم نبودند.

چرا این دفاع را پیغمبر از اینها کرده است؟ چون پروردگار عالم دربارهٔ دوتای آنها کلمهٔ خیانت را به‌کار گرفته است: «فَخانتاهما»، دوتای آنها خائن به شوهرانشان بودند و یکی‌شان هم اصلاً هم‌وزن شوهرش در بدی و پستی و پلیدی و آلودگی و تکبر در مقابل حق بود. این تکبری که این‌قدر خدا در قرآن می‌فرماید زشت است و عاقبت بدی برایتان دارد، این تکبر معمولی با مردم نیست. حالا من ممکن است پولدار شده باشم یا دو کلمه درس خوانده باشم یا یک موقعیت اجتماعی مثل وکالتی، وزارتی یا مقام دولتی نصیبم شده باشد و برای خودم پیش خودم برتریِ برای دیگران قائل هستم و حالا متواضعانه جواب سلام مردم را نمی‌دهم، به مردم محل نمی‌گذارم که البته این خودش گناه و معصیت است؛ ولی حالا این‌جور نیست که اگر به‌خاطر تکبرم دوتا سلام را جواب ندهم یا احترامی نکنم، جهنم بروم. جهنم جریمهٔ این نیست و این کِبری که قرآن مجید می‌گوید، کبر در برابر خواسته‌های پروردگار است. خواسته‌های پروردگار از ما واجبات عبادتی است: واجبات بدنی مثل نماز و روزه؛ واجبات مالی مثل زکات و خمس؛ واجبات حقوقی مثل حقّ زن به شوهر، حقّ شوهر به زن که بخشی از آن واجب است. این خواسته‌ها را که ارائه کرده، درحقیقت اراده پروردگار این بوده که من با عمل‌کردن به این خواسته‌ها در قیامت به جهنم نروم و هیچ هدف دیگری نداشته است. با پروردگار هم نمی‌شود درگیر شد که بگویم خدایا! من از خلقت خودم ناراضی هستم، من را به پیش از خلقت خودم برگردان بشوم که خودت می‌گویی هیچ بوده‌ام. «هل اَتی علی الانسان -این در قرآن مجید است- حین من الدهر لم یکن شیئاً مذکورا»، روزگاری برای تو نگذشته که قابل‌ذکر نبودی، چون هیچ بودی؛ به همه‌مان هم گذشته است! خب صدسال پیش هیچ‌کدام از ما نبوده‌ایم و ذکری نداشته‌ایم، اسمی نداشته‌ایم، وجودی نداشته‌ایم. حالا بیایم و به پروردگار بگویم اوقاتم از خلقت خودم تلخ است، مشکل دارم، ناراحتی دارم، من را به آن روزگار هیچ‌بودن برگردان! این دعایی است که ارادهٔ مستجاب‌کردن آن را پروردگار ندارد. مالک است، خالق است و در عین مالک و خالق‌بودن نیز حکیم است، رحمان است، رحیم است، ربّ است و من نمی‌توانم با او درگیر بشوم؛ چون در وجود مقدس او هیچ عیب‌ونقصی را نمی‌توانم پیدا بکنم که بگویم آفرینش من عیبِ کار تو بوده، نقص کار تو بوده و حالا از این عیب‌ونقص چشم بپوش و من را به روزگار هیچ‌بودن برگردان. می‌گوید: من این کار را نمی‌کنم، چون من تو را عالمانه، حکیمانه و رحیمانه خلق کرده‌ام و مشکلاتی هم که داری، هیچ ربطی به من ندارد. این هم از حرف‌های جالبش در قرآن است که می‌گوید: هرچه خوبی داری، برای من است، «مٰا أَصٰابَک مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اَللّٰهِ»، به تو وجود داده‌ام، بچه داده‌ام، خانه داده‌ام، مغازه داده‌ام، صندلی داده‌ام، زندگی داده‌ام، روزی‌ات را دارم می‌دهم، اینها برای من است. این ثابت در تاریخ بشر شده است، کدام؟ این دومی: «وَ مٰا أَصٰابَک مِنْ سَیئَةٍ فَمِنْ نَفْسِک»﴿النساء، 79﴾، هرچه مشکل هست، پدیدهٔ خودت است.

چرا زندگی را این‌قدر پهن کردی که نتوانی جمع بکنی و بعد رشتهٔ زندگی پاره بشود؟ خودت کردی! من در قرآن گفته‌ام در خوردن و آشامیدن اسراف نکن، چرا هی نشستی و پر خوردی، پر خوردی و حالا کلسترول و تری‌گلیسیرید گرفته‌ای و دوتا رگ قلبت هم گرفته است؟ این کار من نیست و کار خودت است! چرا عصبانی شدی؟ من که در قرآن گفته‌ام آرامش از اوصاف اهل تقواست. حالا مادرت یک کاری کرد، اشتباه کرد، تو برای چه عصبانی شدی و سر مادر داد کشیدی؟ من در علمم گذشته که دادکشیدن بر سر مادر در زندگی‌ات گره می‌اندازد و کار خودت است! چرا سرِ پدر فریاد کشیدی؟ بعد چرا از دست کسی در خیابان، حالا سرِ رانندگی عصبانی شدی، پایین پریدی و درگیر شدی و در گوشش زدی و پردهٔ گوشش پاره شد، دادگاه بردند و می‌گویند مثلاً ده‌میلیون باید برای پاره‌شدن پردهٔ گوش بدهی؟ اینها که به من ربطی ندارد و کار خودت است! پرخوری کار خودت است، عصبانیت کار خودت است، زدن کار خودت است و اینها به من ربطی ندارد. من به تو دست داده‌ام، نه برای زدن در گوش مردم؛ بلکه دست داده‌ام تا دَرسَت را خوب بخوانی، خوب بنویسی، شاعر شدی، شعرهایت را یادداشت کنی؛ دست داده‌ام که به سر یتیم دست بکشی تا هر یک‌دانه مو که از زیر دستت رد می‌شود، یک ثواب به تو بدهم؛ به تو دست داده‌ام که زن و بچه‌ات را با دستت نوازش کنی، محبت کنی؛ دست داده‌ام که یک نامه -چون آبرو داری- به یک پولدار بنویسی تا مشکل یکی حل شود؛ اما من به تو دست نداده‌ام که در سر مردم بزنی، در گوش مردم بزنی، در اداره هم از یکی خوشت نیامد که کارمندت است، علیه او یک نامه بنویسی تا ده‌سال در حراست، در اطلاعات، در دادگاه ببرند و بیاورند؛ درحالی‌که مقصر هم نبوده و تو از او خوشت نمی‌آمده، به او حسود بوده‌ایو من دست نداده‌ام که چنین نامه‌هایی را امضا کنی؛ من به تو دست نداده‌ام از هر کجا تلفن کردند، علیه مردم کتبی کنی و بعد هم در سر مردم بزنی. این کارهایی که با دستت کرده‌ای، کار من است؟ مگر من دست تو را گرفتم که این کارها را بکنی؟ دست را به تو برای خیرات داده‌ام و تو بُرده‌ای در شرّ مصرف کرده‌ای، چاقو کشیده‌ای، شکم پاره کرده‌ای و طرف مُرده است؛ حالا به اعدامت محکوم کرده‌اند و باید قصاص بشوی، این چه ربطی به من دارد؟ چه ربطی به قضاوقدر من دارد؟

قضای من یکی‌اش همین قرآن است؛ قضا یعنی حکم و جمع آن احکام است. قضای من یکی‌اش قرآن است و قَدَر من هم این است که درخت زردآلو را به‌حدی که می‌رسد، دیگر نمی‌گذارند بالاتر برود و اندازهٔ معیّن به آن می‌دهم؛ درخت سیب را همین‌طور، گردو را همین‌طور، اگر اندازهٔ معیّن ندهم، قَدَر یعنی اندازه و قد خودت، این قَدَر من است؛ اگر به تو اندازه نمی‌دادم و رهایت می‌کردم، در هفتاد-هشتاد‌سالگی هشتادمتر بودی! کجا می‌خواستی بخوابی؟ روی کدام تشک؟ در چه ماشینی می‌خواستی سوار شوی؟ باغت هم اگر درخت‌هایت را اندازه حاکم نکرده بودم، مثل اینکه از ریشه درآمده، بالا آمد، بالا آمد، شش‌متر شد، ششصدمتر می‌شود، چطوری می‌خواستی این میوه‌ها را بچینی؟ بعد هم در ششصدمتری، یا هوا خیلی سرد بود و میوه درست نمی‌شد یا گرم بود و میوه نرسیده، می‌پخت و می‌گندید. به قضاوقدر من چه ربطی دارد؟ اصلاً معنی قضاوقدر من را دنبال کرده‌ای؟

کلمهٔ قضا: هرچه می‌شود، بعضی‌ها می‌گویند قضاوقدر الهی بوده است. تو خودت خودت را می‌شناسی که آدمی خواب‌آلود هستی، برای چه پشت ماشین نشستی و پلک‌هایت روی هم افتاد و هرچه ماشین روبه‌رویی چراغ داد، بوق زد، راست رفت، چپ رفت، دید تو اصلاً توجهی نمی‌کنی؛ نتوانست خودداری کند، نتوانست ماشین را نگه دارد، چون در دره می‌افتاد و به کوه می‌خورد، به تو خورد و استخوان‌های لگنت را شکست، دستت را شکست، جمجمه‌ات را شکست، یک چشمت را کور کرد، این قضای من است؟ یعنی من نشسته‌ام و رقم زده‌ام که این بندهٔ خوب من از خانه بیرون بیاید، سوار ماشین بشود و به صالح‌آباد و زیارت امام‌زاده برود، من رقم زده‌ام که یک ماشین به ا بکوبد و تکه‌پاره‌اش بکند، این قضای من است؟ من اصلاً چنین قضایی در پروندهٔ علمم ندارم.

من یک آیه برایتان بخوانم که لغت قضا در این آیه است و یک توضیح زیبایی هم از خود پروردگار دربارهٔ این قضا بدهم: «وَ قَضیٰ رَبُّک أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاّٰ إِیٰاهُ»﴿الإسراء، 23﴾، من حکم کرده‌ام که غیر از من را عبادت نکنید. این حکم من هم اجباری نیست و خیلی‌هایتان هم بت‌پرست هستید، پول‌پرست هستید، شهوت‌پرست هستید، مثل خیلی از دولت‌های عربی آمریکاپرست هستید؛ ولی حکم من این است که غیر از من را نپرستید، ضررمی‌کنید! بعد از من(بعد از خدا)، حکمم روی دو نفر است و این دونفر هم اینها هستند؛ بعد از من، یعنی بغل من: «وَ بِالْوٰالِدَینِ إِحْسٰاناً»، با پدر و مادر نیک‌رفتار باشید. خب برای من سؤال پیش می‌آید، عیبی ندارد! سؤال پیش بیاید، سؤال بکنید و عالم سؤالتان را جواب می‌دهد. سؤال پیش می‌آید: خدایا! بابای من توده‌ای است، مادر من لائیک است، پدرم یهودی است، مادرم یهودی است، پدر و مادرم مسیحی هستند، پدر و مادرم مشرک هستند، پدر و مادرم بت‌پرست هستند، پدر و مادرم تو را قبول ندارند، به اینها هم باید احسان بکنم؟ یعنی به دشمنان تو؟ به مخالفان تو؟ در سورهٔ لقمان جواب می‌دهد که با همین دوتا آلودهٔ مشرکِ یهودیِ زرتشتیِ مسیحیِ لائیکِ توده‌ای، «صاحبهما فی الدنیا معروفا»، حق نداری رفت‌وآمدت را قطع کنی، حق نداری معاشرتت را قطع کنی، حق نداری پدر و مادرت را دور بیندازی و رفتار پسندیده با آنها داشته باش. بی‌دین است که بندهٔ من است و من می‌دانم و این بندهٔ بی‌دینم؛ به تو چه؟ این قضای الهی است.

حالا یک توضیحی از خودش بدهم، چه خدایی داریم! من همیشه غصه می‌خورم که چرا خدا را بیشتر مردم نمی‌شناسند؟ مردم ممکن است بگویند از کجا بشناسیم؟ شناسنامهٔ خدا دوهزار آیهٔ قرآن است، شناسنامهٔ خدا دعای جوشن‌کبیر است، شناسنامهٔ خدا بخشی از کمیل امیرالمؤمنین است، شناسنامهٔ خدا بخشی از دعای عرفهٔ ابی‌عبدالله و ابوحمزهٔ ثمالی است. اصلاً آدم خدا را در این منابع که تماشا می‌کند، مست می‌کند و آن‌وقت با این معرفت به جایی می‌رسد که سعدی می‌گوید:

موحد چو در پای ریزی زَرَش

«اگر یک تپهٔ طلا جلوی پای آن‌کسی بریزی که خدا را شناخته است».

 وگر تیغ هِندی نهی بر سرش

«اگر برّنده‌ترین شمشیر را روی فرقش بگذاری؛ یا یک تپه طلا یا یک شمشیر برّنده».

 نباشد امید و هراسش ز کس

«نه به آن طلاها نگاه می‌کند و نه از آن شمشیر هندی می‌ترسد».

 بر این است آیین توحید و بس

اگر ما خدا را بشناسیم، همه‌چیز زندگی‌مان تغییر می‌کند و دیگر مشکلاتمان را نمی‌گوییم که قضاوقدر الهی است. نه! خدا این قضا و قدرها را ندارد: «الذی خلق فسوی و الذین قدر»، من خدای اندازه‌گیری هستم. یک دماغ به تو روی صورتت داده‌ام؛ زیبا، خوشگل، قلمی و علم داشته‌ام که این دماغ را به تو داده‌ام. خرطوم فیل را در صورتت نصب نکرده‌ام! این اندازه و قَدَر من است. اگر خرطوم فیل به تو داده بودم، می‌خواستی چه‌کار بکنی؟ اگر دوتا چشم‌هایت را پشت کله‌ات می‌گذاشتم، این اندازه‌گیری سرت را بنشین و دقت کن، ببین چشم کجاست؟ پلکش چیست؟ ابرویت کجاست؟ پیشانی‌ات چه استخوانی دارد؟ کله‌ات چه استخوانی دارد؟ یک استخوان در بدنت است؟ نه! چندجور استخوان ساخته‌ام؛ کله‌ات را از محکم‌ترین استخوان ساخته‌ام، چون از وقتی بچه بودی و می‌خواستی بلند شوی و راه‌رفتن یاد بگیری، هی زمین می‌خوردی؛ اگر استخوان‌های کله‌ات شل بود که تق‌تق با دوتا زمین‌خوردن می‌شکست و به آن‌ور می‌آمدی؛ اما من در اندازه‌گیری‌ام حکیمانه اندازه‌گیری کرده‌ام. خربزه پنج‌کیلو است، هندوانه ده‌کیلو است و اینها را درختی نکردم، اندازهٔ بوته به آنها داده‌ام که با این بار سنگین روی زمین بخوابند؛ اگر با این بار سنگین درخت بودند که هندوانه و خربزه به تو نمی‌رسید و بار هندوانه و خربزه درخت را می‌شکست و فاتحهٔ خربزه هندوانه برای همیشه خوانده می‌شد.

من خوشگل هستم یا بدگل هستم؟ خود سازنده‌ام می‌گوید: «احسن کل شیء خلقه»، همهٔ موجودات را زیبا آفریده‌ام. سوسک به‌نظر تو بی‌ریخت است، سیاه‌چهره به‌نظر تو بی‌ریخت است، ولی من وقتی موجوداتم را که نگاه می‌کنم، همه زیبا هستند؛ پس وقتی خودت را در آینه می‌بینی، نگو الهی چرا ما را این‌قدر بی‌ریخت آفریده‌ای! کجای تو بی‌ریخت است؟ از سازنده که نقاشی‌ات کرده است، بپرس که بی‌ریخت هستی؟ اگر او گفت که بی‌ریخت هستی، بگو بی‌ریختم و از خدا ناراضی شو.

توحید داستانی دارد، معرفت حق و پدر مادر داستانی دارد؛ حالا این لطیفه را گوش بدهید! از قرآن هم برایتان می‌گویم، به خدا! انسان شگفت‌زده می‌شود. این آیه را من بدون ترجمه و از سورهٔ قصص می‌خوانم، اوائل سوره است: «إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلاٰ فِی اَلْأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَهٰا شِیعاً یسْتَضْعِفُ طٰائِفَةً مِنْهُمْ یذَبِّحُ أَبْنٰاءَهُمْ وَ یسْتَحْیی نِسٰاءَهُمْ إِنَّهُ کٰانَ مِنَ اَلْمُفْسِدِینَ»﴿القصص، 4﴾. یعنی قرآن می‌گوید یک موجود بسیار تبهکاری بود، راحت سر بچه‌های مردم را می‌برید، راحت خانم‌ها را داغدار می‌کرد، راحت مردم را قطعه‌قطعه می‌کرد، راحت مردم را می‌زد و شکنجه می‌کرد. حالا موسی‌بن‌عمران را در کوه طور به رسالت مبعوث کرده و به درخواست خود موسی، هارون را هم شریک در کارش قرار داده است، به موسی و هارون می‌گوید: «اِذْهَبٰا إِلیٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغیٰ»﴿طه، 43﴾، دوتایی پیش فرعون بروید که در همه‌چیز طغیان کرده است، «فَقُولاٰ لَهُ قَوْلاً لَیناً»﴿طه، 44﴾، موسی! با فرعون روبه‌رو شدی، بلندبلند با او حرف نزن، تلخ حرف نزن، تحکمی حرف نزن، «قولا لینا»؛ اولاً آرام حرف بزن و ثانیاً حرف‌هایت را روی موج عاطفه بریز؛ همین‌جوری که یک پدر خوب با بچه‌هایش روی موج عاطفه حرف می‌زند: پسرم، بابا، فدایت بشوم، قربانت بروم، عزیزدلم! روی موج عاطفه! خب خدا به ما بندگانش حق پرسش داده و موسی گفت: الهی! خودت که می‌گویی «طغی»، در همهٔ امور طغیان کرده است، من برای چه باید نرم، با عاطفه، با محبت و با صدای پایین با او حرف بزنم؟ خطاب رسید: این بود که تو را از آن جعبه‌ای که مادرت در آن جعبه گذاشته بود و در رود نیل انداخته بود، از رود نیل گرفت؛ پیدایتان هم نکرد و من هم پدر و مادرت را پنهان گذاشتم. این فرعون بیست‌سال قربان‌صدقه‌ات رفته، بیست‌سال صبحانه و ناهار و شام تو را داده، لباست را داده، در آغوش کشیده و چون بوی حق پدری به تو می‌دهد، حق نداری بلندبلند با او حرف بزنی؛ این خدای ماست!

اگر خوب خدایی است، با او بسازیم؛ عیب‌ونقصی هم که نمی‌توانیم برای او ثابت بکنیم. خب اگر بگوییم: خدایا! ما را به روزگاری برگردان که پوچ و هیچ بودیم، می‌گوید: نه! من این کار را نمی‌کنم و اگر به او بگوییم: رهایمان کن و بگذار ربا بخوریم، زنا بکنیم، ملت را بزنیم، مردم را در مشکلات قرار بدهیم و هر گناهی که دلمان می‌خواهد بکنیم، ولی جهنم نبر و ما را جریمه نکن! می‌گوید: نه! این هم بر ارادهٔ من نگذشته است که هر کاری بکنی، کاری به کار تو نداشته باشم. مسئلهٔ سوم می‌ماند که با او بسازیم و خواسته‌هایش را عمل بکنیم، رضایتش را جلب بکنیم، خودمان هم از نظر اخلاق و انسانیت چاق‌وچله بشویم، از قبر هم که درآمدیم، به ما بگوید: حسابت «یسیر» است و نمی‌خواهم پرونده‌ات را باز کنم، آدم خوبی بودی؛ این راه بهشت، به بهشت برو. همین سومی می‌ماند؛ این قضای الهی و آن‌هم قدر الهی است.

خب حالا به سراغ آیات قرآن راجع به این چهار تا زن برویم. پیغمبر می‌فرمایند: یک وقت فکر نکنید که معنی «فخانتاهما» در سورهٔ تحریم این است که این دوتا زن به شوهرشان خیانت ناموسی کرده‌اند، حضرت می‌فرمایند: اینها ابداً خائن ناموسی نبودند، بلکه اینها خائن دینی بودند، اینها خائن فرهنگی بودند، اینها خائن اخلاقی بودند؛ شوهرهایشان هم یکی‌شان پیغمبر اولواالعزم بود: حضرت نوح؛ یکی‌شان هم پیغمبر مرسل و بسیار دلسوز بود: حضرت لوط؛ ولی این دوتا زن متوقف بودند. زن نوح با بَدان غرق شد و زن لوط هم با کافران زمان لوط، سَحر در سنگ‌باران الهی سنگ‌باران شد؛ هم زن نوح و هم زن لوط، دوتایی با دوزخیان به دوزخ رفتند. ما هم شوهرهایشان را لحاظ نکردیم و نگفتیم حالا چون این زن نوح پیغمبر ماست، 950سال جان کَند، کاری به کارشان نداشته باشیم! من خدای رودربایستی‌کننده نیستم و ملاک من در قبول و رد بندگانم، حرکت و توقف است. هرکسی متوقف است، خودش خودش را جهنمی کرده و هرکسی متحرک است، خودش خودش را اهل نجات است. این دوتا زن، چه شوهرانی داشتند! شوهران در حرکت عالیِ ایمانی و اخلاقی و زنان هم متعفنِ پوسیده‌شده در چهارچوب جهل و غفلت و نادانی و کِبر! کبر در برابر خواسته‌های او!

یک خواسته‌اش این است که ما به بهشت برویم: «وَ لاٰ یرْضیٰ لِعِبٰادِهِ اَلْکفْرَ»﴿الزمر، 7﴾، من جهنم‌رفتن یکی‌ از شما را رضایت ندارم؛ پس اینهایی که در هفت طبقهٔ جهنم می‌روند، به رضایت چه‌کسی می‌روند؟ به رضایت خودشان! مادرِ یک کاسب پولداری به من پیغام داد که پسر من با خانمش در طبقهٔ پایین خانه می‌نشیند و من هم طبقهٔ بالا می‌نشینم. سه‌سال است که یکبار از پله‌ها بالا نیامده تا من فقط او را ببینم؛ نه پول می‌خواهم، نه نان می‌خواهم، هیچ‌چیزی نمی‌خواهم! بچه‌ام است و می‌خواهم او را ببینم. گفتم: من یک‌روز صبح به خانه‌تان می‌آیم. رفتم، پسرش خیلی هم از ما استقبال کرد و با کمال تأسف، پسرش هم رئیس یک هیئت مذهبی بود! این هم از عجایب است که آدم رئیس هیئت و جلسه‌گردان باشد و با پروردگار عالم در جنگ باشد! با «بالوالدین احسانا» در جنگ! یک‌ساعت از آیات و روایات راجع‌به پدر و مادر برای او گفتم، گوش داد و اصلاً حرف نزد. تمام که شد، گفت: آقا، حرفتان تمام شد؟ گفتم: بله! گفت: شما از این پله‌ها بالا برو، طبقهٔ دوم و به مادر من بگو که پول دوسال شیرت چقدر می‌شود، نقد به تو بدهم، ولم کن! گفتم: آقا مخالفت این‌جوری آدم را جهنمی می‌کند! گفت: من می‌خواهم به جهنم بروم، تو چرا دلت می‌سوزد؟ این همانی است که قرآن می‌گوید من راضی نیستم به جهنم بروید، خودتان می‌روید. من این را با گوش خودم شنیدم! گفت: من می‌خواهم به جهنم بروم، به تو چه؟ گفتم: من جلوی تو را نمی‌گیرم؛ می‌خواهی بروی، برو به سلامت! جهنم هم راهش باز است، هفت طبقه هم دارد و جایت می‌شود!

اما یک زن متوقفی را می‌گوید که شوهرش هم بدترین توقف را داشت و دوتایی خبیث و متعفن بودند: «تَبَّتْ یدٰا أَبِی لَهَبٍ وَ تَبَّ × مٰا أَغْنیٰ عَنْهُ مٰالُهُ وَ مٰا کسَبَ × وَ اِمْرَأَتُهُ حَمّٰالَةَ اَلْحَطَبِ»﴿المسد،1-4 ﴾. مفسرین می‌گویند: این زن در روز قیامت در جهنم بارکش هیزم‌های عذاب است: «فِی جِیدِهٰا حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ»﴿المسد، 5﴾.

 اما خانم چهارم، خانمی است که سال‌ها در توقف در جا می‌زده و بعد با شنیدن صدای حق به حرکت آمد و در حرکتش چه‌کار کرد! امشب دیگر نمی‌رسم که زندگی‌اش را توضیح بدهم. زنده باشم و خدا لطف بکند، فردا شب برای شما می‌گویم که خدا دربارهٔ این زن چه گفته است. به خود خدا قسم، آدم از این یک زن ماتش می‌برد، یعنی آدم شگفت‌زده می‌شود. من تا آیه را نخوانم و کلمات آیه را برایتان توضیح ندهم، نمی‌توانید عمق آیه را ببینید.

×××××××××××××××××××××

از شما هم یک سؤالی بکنم، چون شما زیاد به کربلا رفته‌اید. دوتا رودخانهٔ عظیم در عراق است: دجله و فرات و شعبه‌هایی از این دوتا در شهرها و در مناطق کشاورزی است. آب خیلی زیادی است! سؤالم این است: شما آن‌وقتی که دخترتان یا پسرتان شش‌ماهه نشده بود، دکتر به شما گفت به این بچه آب ندهید؟ شش‌ماهش که شد، دکتر گفت چقدر آب بدهید؟ گفت: یک شیشه از دواخانه بگیر! درجه دارد، ده سی‌سی آب به این بچه بده و بیشتر نیاز ندارد. من که بچه بودم، عمه‌هایم و خاله‌هایم را می‌دیدم که وقتی بچه‌شان شش‌ماهه می‌شد، شیشه در آن‌وقت نبود، می‌آمدند و یک قاشق چای‌خوری آب در نعلبکی می‌ریختند، یک پنبهٔ تمیز می‌آوردند و در این آب نم می‌دادند، روی لب بچه می‌کشیدند، یک‌خرده نمِ آب در دهان بچه می‌رفت.

 سؤالم از شما این است: ابی‌عبدالله برای این بچه‌اش از رودخانهٔ فرات و دجله چقدر آب می‌خواست؟ یعنی این بچه در بغلش با چقدر آب سیراب می‌شد؟ با استکان می‌شد به این بچه آب بدهد؟ نه! با قاشق هم نمی‌توانست آب در حلقش بریزد و اگر ابی‌عبدالله آب را می‌گرفت، با یک پارچهٔ سفید در آب می‌زد و روی لب بچه می‌چکاند. بیشتر که نمی‌خواست!

 

0% ( نفر 0 )
نظر شما در مورد این مطلب ؟
 
امتیاز شما به این مطلب ؟
مطالب مرتبط
سخنرانی های مرتبط
پربازدیدترین
ایلام سخنرانی هشتم مسجد جامع دهه اول صفر96 ایلام/ مسجد جامع/ دههٔ اول صفر/ پاییز 1396هـ.ش./ سخنرانی هشتم
امتیاز شما به این مطلب ؟
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز

گزارش خطا