فارسی
يكشنبه 29 ارديبهشت 1398 - الاحد 13 رمضان 1440

دين و علم

علم به معناى دانستن است و يكى از مراتب آن عبارت است از : درك واقعيات و حقايق .

آن كسى كه از معلومات و حقايق استفاده كند ، و آن را در راه به ثمر رساندن انسانيت به كار اندازد ، هم خود به سعادت نزديك شده و هم ديگران را به خوشبختى سوق داده است .

انسان از ابتدا دانشى ندارد ; ولى چون قوه درك علم و دانش در او هست در جستجوى حقايق و كسب معلومات مى كوشد .

انسان براى به دست آوردن و هماهنگ شدن با محيط ، محتاج به علم و دانش است ، علمى كه با استمداد آن ، انسان را به مسائل خلقت و نوع زندگى با بركت آشنا كند ، علمى كه ضامن سلامت جسم و روح او گردد ، و وى را بسوى هدف عالى خلقت رهنمون شود ، دانشى كه بر محور فضايل اخلاقى استوار باشد و در تمام برترى ها مانند نوع دوستى يارى نمايد ; نه دانشى كه راه بهتر كوبيدن و غارت كردن را به او بياموزد !

شما نيز قبول داريد كه تعليم يافتگان فرهنگ امروز و مهدهاى علمى ، دچار بلاها و خطاهاى خانمان سوزى هستند ; زيرا علم در جهان امروز ، از مهمترين عامل بهتر زيستن غافل است و در صورت توجه ، راه درستى را نمى تواند پيشنهاد كند تا در پرتو آن به گوهر ارزشمند حيات حقيقى دست يابد .

بنابراين در ميان تمام مكتب هاى عالم ، تنها مكتبى كه بشر را به وسيله دانش در راه بهتر زيستن تربيت مى كند اسلام است .

در قرآن مجيد كتاب آسمانى اسلام و اخبار و روايات رسيده از رهبران عالى مقام اسلام ، تأكيد فراوانى بر فراگيرى و كسب علم و دانش شده است ، آن هم نه دانش محدود و محصور ; بلكه مطلق علمى كه خدمتگذار راه انسانيت است .

اسلام آيين دانش ، عقل ، فطرت ، وجدان و فضيلت است . قرآن براى علم و عالم مقامى بس ارجمند قائل است ، تا جايى كه « دين » در كتاب آسمانى اسلام به محور عقل و دانش استوار است .

قرآن مجيد و روايات ، جمود بر عقايد و انديشه هاى غلط گذشتگان را ، جنايت بر فطرت بشر و سلب مزيت عقلانى از انسان دانسته و مى گويد :

« متابعت از گمان و آراء و افكار و معلومات بسيارى از گذشتگان منحرف ، تمسك به چيزى است كه نزد خدا ارزش ندارد »(1) .

هماهنگى دين و علم

كسانى كه ميان دين و دانش جدايى فرض مى كنند ، از نوع استدلالاتشان پيداست كه ، دين را درك نكرده و از مفهوم عالى آن بى خبرند .

مراجعه به آثار مهم اسلامى ، يعنى قرآن و كتب معتبر روايى از قبيل اصول كافى ، من لايحضره الفقيه ، الشافى ، الوافى ، محجة البيضاء ،بحارالانوار و . . . كه هر كدام ابواب مفصلى درباره علم و دانش ، از ديدگاه آيات و روايات دارند و همچنين مراجعه به تأليفات گرانبهاى دانشمندان اسلامى در طول 14 قرن گذشته ، اجازه چنين قضاوت غير منصفانه اى را به انسان نمى دهد .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 ـ ( وَإِن تُطِعْ أَكْثَرَ مَن فِى الاَْرْضِ يُضِلُّوكَ عَن سَبِيلِ اللهِ إِن يَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلاَّ يَخْرُصُونَ )] انعام (6) : 116 [ .

قضاوت بيگانگان

اگر بى خبران در دامن استعمار نبودند ، و اگر تقليد كوركورانه كوتاه نظران از مفاسد و شهوات غرب به ويژه اروپا و آمريكا در ميان نبود ، و اگر صنايع چشم گير آنان عده اى را از خود بى خود نمى كرد ، در حق اسلام نسبت به علم و دانش آنگونه رأى و نظر نمى دادند .

آنان در عالم مستى و بى خبرى و در دامن آلودگى ها بدون اين كه به اسلام مراجعه كرده باشند و از سرچشمه پاك آن جرعه اى نوشيده باشند ، با يك دنيا غرور و تكبر ، به نام تمدن و تجدد و به نام فيلسوف و دانشمند ، احمقانه در حق آيين پاك اسلام قضاوت مى كنند !

اى كاش اين از خود بى خبران و هرزه هاى ناتوان و هرزه علف هاى سبز شده در لجن زار تقليد از غرب ، و قضاوت كننده گان و فرزندان بى سواد تقليد از حيوانات آدم نماى اروپا و آمريكا ، آراء و نظرات خود مخالفان غربى و غرب زدگان مخالف را درباره رابطه اسلام با علم جويا مى شدند .

اى كاش مى فهميدند كه منبع تمام علوم امروزى و تمدن جهانى ، اسلام است .

اى كاش پيشرو بودن اسلام را در نهضت هاى حياتى و علمى از زبان آنان بشنوند ; باشد كه از اين خواب خرگوشى كه منشأش كپسول خواب آور هواى نفس و شهوت آنان است ، بيدار شده و به خود بيايند و بيش از اين در راه سقوط جوامع و ممالك اسلامى نكوشند .

او چه مى گويد ؟

« گوستاولبون » فرانسوى مى گويد :

«تمام جهان بايد رهين منّت اسلام باشد ; زيرا ملت اسلام خدمات ارزنده و شايان تقديرى به معارف دنيا نمودند . مراكز علمىِ اروپايى ها عبارت بود از جايى كه در آنجا پاپ ها و سردمداران كليساها به حالت نيمه وحشى زندگى كرده و به بى خطى و بى سوادى خود افتخار مى كردند . مدار علوم ما فقط مسلمانان بودند » .

و خلاصه در كتاب پربهاى « تمدن اسلام و عرب » مى نويسد :

« از نظر خصايص اخلاقى نيز همين اندازه بس كه آنها اروپا را تربيت كرده به شاهراه تمدن و ترقى راهنمايى نمودند . حالت بربريّت اروپاييان تا مدت طولانى ، در واقع بيش از اينها بود كه خود بتوانند آن را حس كنند . البته در قرن يازدهم و بيشتر در قرن دوازدهم احساسات مختصرى در مردم پيدا شده ; ولى از همان وقت فقط چند نفر از اشخاص حساس و روشن فكر ، ضرورت اين را حس كردند كه بايد كفن جهالت را دريد و بدون فاصله به طرف مسلمين كه از هر جهت برتر و استادترند متوجه شد و به آنها مراجعه نمود » .

ترجمه متون اسلامى

پس از اين مى نويسد :

« همانطور كه بارها در كتاب تذكر داده شده است علوم مسلمانان در اروپا به وسيله جنگ صليبى نبوده ; بلكه از «اندلس» و جزيره «صقليه» و ايتاليا بوده است ، چنان كه در سال 1130 ميلادى دارالترجمه اى در طليطله تحت رياست اسقف اعظم « رايمون » تأسيس شده و تمام كتب مشهور مسلمانان را به لاتينى ترجمه نمود » .

از اين ترجمه ها ، موفقيت كاملى حاصل گرديد ; يعنى چشم هاى اروپاييان از اين كتب باز شده و دنياى تازه اى به روى خود گشودند .

سلسله اين ترجمه ها تا قرن چهاردهم در جريان بود ، در اينجا نه فقط كتب رازى ، ابن سينا ، ابن رشد را به لاتينى ترجمه نمودند ; بلكه نوشته هاى جالينوس ، ذيمقراطيس ، افلاطون ، ارسطو ، ارشميدس ، بطلميوس را كه مسلمانان از يونانى ترجمه كرده بودند را به زبان لاتين نقل نمودند .

دكتر « لكلرك » در تاريخ طب خود زياده از 300 كتاب مشهور عربى را ذكر مى كند كه تمام آنها به لاتينى ترجمه شده اند .

گوستاولبون مى گويد :

« در قرون وسطى اطلاعاتى كه از علوم يونان براى ما حاصل شد ، به وسيله همين ترجمه هاى عرب بود كه از بركت همين تراجم توانستيم تصنيفات قديمه يونان را به دست بياوريم ، نه از راهب هايى كه نام زبان يونانى را هم نمى دانستند ، بدين جهت مى گويم كه ; تمام جهان بايد رهين منت مسلمين باشند كه اين ذخاير گرانبها را از دستبرد حوادث زمانه حفظ كردند »(1) .

متأسفانه بى خبرى ملت فعلى اسلام از اسلام ، راه قضاوت هاى جاهلانه را در حق اسلام براى آنان باز كرده است .

دين پايه گذار علوم گوناگون

نويسنده كتاب « تمدن اسلام و عرب » ، كه خود از بيگانگان است ، در كتاب خود فصول مختلفى را به معرفى علوم و برنامه هايى اختصاص داده ، كه پايه گذار تمام آنها مسلمين بودند و اروپاييان و آمريكاييان پس از زحمات هزار ساله مسلمين ، در مهدهاى علمى بر سر سفره حاضر شده ، قرار گرفتند و از بركت آن سفره به چنين ترقيات شگفت انگيزى دست يافتند .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 ـ تمدن اسلام و عرب : 732 .

اگر بى خبرى و غرور زمامداران اسلامى از چند قرن قبل نبود ، ملت اسلام از سفره آماده شده به دست پدرانشان ، در علم و دانش آنچنان بهره مى بردند كه امروز تمام عالم در سيطره آنان بود ; ولى دنياپرستى عده اى مغرور و متكبر ، باعث عقب رفتن مسلمين از كنار سفره علم و جاى گرفتن بيگانگان بر سر آن سفره شد .

مسلمانان پايه گذاران علوم مختلف

« گوستاولبون » ضمن تحقيقات بسيار ارزنده اى به تفصيل مى نويسد :

« مسلمين ، پايه گذاران نظامات عالى اجتماعى ، سياسى ، حقوقى ، قضايى ، جزايى ، تعليم و تحقيق ، فلسفه ، ادب ، تاريخ ، علم رجال ، رياضى ، هيئت ، جغرافى ، دائرة المعارف نويسى در فنون مختلف ، فيزيك ، شيمى ، فن اكتشاف ، اسلحه هاى آتشين ، اختراع كاغذ ، قطب نما ، طب ، نقاشى ، صنايع مستظرفه ، معمارى ، نويسندگى ، فنون مختلف پزشكى و پايه گذاران دانشگاه هاى مختلف در تمام نواحى اسلام ، به سبكى بسيار عالى و ارزنده ، بودند . امروز تمام علوم و فنون ، مرهون فداكارى و ايثار گذشته مسلمين است . براى اين كه به آثار و اختراعات و پايه گذارى علوم به وسيله مسلمين آگاهى حاصل كنيد ، بايد به دائرة المعارف هاى علمى و كتاب هايى كه بيگانگان در اين باره نوشته اند مراجعه نماييد .

مسلمين جدّيتى كه در فراگرفتن علوم از خود بروز دادند ، حيرت انگيز به نظر مى آيد . البته اقوامى در دنيا يافت مى شوند كه مى توانند در اين خصوص با مسلمانان هم دوشى نموده و در رديف آنان قرار گيرند ; ولى نمى توان قومى را در اين ميانه پيدا كرد كه در اين امر بر آنها تقدم حاصل كرده باشند .

آنها هرگاه شهرى را فتح مى كردند ، اولين اقدامى كه از خود نشان مى دادند ساخت « مسجد » و « آموزشگاه » بود .

در شهرهاى بزرگ ، آموزشگاه هاى زيادى وجود داشته چنان كه « بنجامن تودل » كه در سال 1173 ميلادى وفات كرده مى نويسد : من فقط در اسكندريه 20 آموزشگاه را ديدم كه داير بوده است .

علاوه بر آموزشگاه هاى عمومى در بغداد ، قاهره، طليطله و قرطبه ، دانشگاه هايى تأسيس كرده بودند كه در آنها لابراتوار ، رصدخانه ، كتابخانه ، و ساير آلات و اداوات تحقيق وجود داشت ، چنان كه در اندلس هفتاد كتابخانه عمومى موجود بوده است .

به موجب اقوال مورخين اسلام در « قرطبه » كتابخانه « الحاكم دوم » 600 هزار جلد كتاب وجود داشت كه 44 جلد آن مخصوص فهرست كتابخانه بوده است ، در اين مورد چه زيبا گفته اند كه : « شارل عاقل » در 400 سال بعد از تأسيس آن كتابخانه ، وقتى كتابخانه دولتى پاريس را تأسيس كرد ، بعد از زحمات زيادى ، فقط توانست 900 جلد كتاب جمع آورى كند ، كه يك ثلث آن كتاب هاى مذهبى بوده است »(1) .

آن روزها كه هنوز صنعت چاپ اختراع نشده بود و كاغذ به اين ارزانى و فراوانى در دسترس نبود ، بزرگان اسلام كتابخانه هاى معتبر و معظمى از نظر معارف خواهى و فرهنگ دوستى تأسيس كرده بودند ، كه شمار كتابخانه ها و كتاب هايشان از حد حساب خارج است ، فقط به چند نمونه از آن توجه كنيد :

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 ـ تمدن اسلام و عرب : 557 .

كتابخانه بيت الحكمه بغداد4 ميليون

كتابخانه شاپور10 هزار

كتابخانه الحكمه قرطبه400 هزار

كتابخانه سلطنتى قاهره1 ميليون

كتابخانه دارالحكمه قاهره100 هزار

كتابخانه طرابلس شام4 ميليون

كتابخانه مراغه پس از خرابى مغول چهارصد هزار كتاب را در خود جاى داده است(1)

آنان مديون اسلام هستند

« ديونپورت » در كتاب خود كه به نام « محمد و قرآن » منتشر شده است مى نويسد :

« علوم رياضى ، طبيعى ، هيئت و فلسفه ، كه در اروپا لانه گرفته است در قرن دهم از اسلام سرچشمه گرفته ، و از آنجاست كه اروپا بايد براى هميشه رهين منت اسلام باشد » .

« رودويل » انگليسى نويسنده بزرگ در مقدمه ترجمه اى كه بر قرآن نگاشته است مى نويسد :

« اروپا نبايد فراموش كند كه مديون قرآن محمدى است ; زيرا قرآن بود كه آفتاب علم و دانش را در اروپا طلوع داد » .

« گوته » فيلسوف بزرگ و مشهور آلمانى ، پس از بيان مفصلى درباره اسلام و قرآن مى گويد :

« اگر مكتب اسلام اين است پس ما خود مسلمانيم » .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 ـ تاريخ تمدن اسلام : 437 .

« وليز » نويسنده مشهور انگليسى مى گويد :

« هر دينى كه با تمدن سير نكند بايد او را به ديوار زد ; زيرا آن سهو و شر و اباطيل است ، دين نيست ، تنها دينى كه امروز با تمدن سير مى كند اسلام است ، هر كس مى خواهد بداند به قرآن مراجعه كند . قرآن كتابى است دينى ، علمى ، اخلاقى ، تاريخى ، و بسيارى از قوانين و احكامش در دنياى امروزى معمول و عملى است . اگر به من بگويند اسلام را تعريف كن مى گويم : تمدن »(1) .

اين بود نمونه اى از اعترافات و قضاوت هاى گروهى از فلاسفه و نويسندگان و استادان و دانشمندان بزرگ بيگانه كه در حق اسلام داشته اند ، و اين آيين را در ميان تمام مكاتب به زنده بودن و برازنده رهبرى انسان ها و جوامع ستوده اند . آرى ! علم و دانش در آيين اسلام ، قدر و منزلتى بس رفيع دارد و با كمربند ايمان به خداى متعال و روز جزا محصور است تا به انسان و جامعه خدمت كند ، نه اين كه مانند تربيت شدگان فرهنگ هاى جداى از دين ، همه حالات انسانى را دستخوش تمايلات و شهوات قرار دهند .

قضاوت هاى ناجوانمردانه

قضاوت هاى ناجوانمردانه درباره اسلام معلول علل زير است :

1 ـ عدم اطلاع و آگاهى بر احكام و قوانين اصيل اسلام .

2 ـ به خطر افتادن منافع شخصى و مادى عده اى قلدر و مستبد .

3 ـ نقص انديشه و كم خردى در اثر حكومت شهوت بر عقل .

4 ـ تيره بودن آسمان زندگى دينى بر اثر تراكم ابرهاى استعمار ، بويژه استعمار فكرى و فرهنگى .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 ـ اسلام در پرتو تشيع : 301 .

5 ـ گسترش افكار صهيونستى .

6 ـ پذيرفتن جدايى بين علم و دين در پرتو تقليد از مسيحيت .

7 ـ تبليغات سوء و اشاعه برنامه هاى ضد دينى از قبيل فيلم ها و مجلات مبتذل .

8 ـ حكومت هاى جاير و حفظ منافع آنان در سايه بى دينى و بى فكرى ملت ها.

9 ـ بى ميلى به معنويات و سستى ايمان پس از انقلاب صنعتى .

10 ـ عدم تبليغات صحيح براى شناساندن اسلام .

جهان قبل از اسلام

البته براى اين كه بتوان به جنبه سازندگى اسلام پى برد و دريافت كه اسلام عزيز چه منابع و منافع سرشارى از برنامه هاى مادى و معنوى عايد انسان مى كند ، بايد به طور اختصار دورنماى جهان قبل از بعثت نبى بزرگ اسلام (صلى الله عليه وآله) را ترسيم كرد و سپس درتعليماتى كه آن بزرگ مرد آسمانى براى نجات بشر در آن دنياى تاريك آورد ، تعمق و انديشه نمود .

اسلام در زمان ظهور و پيدايش ، با بدترين برنامه ها روبرو بود و در حقيقت با آدميانى مرده و پست در همه عالم مواجه گشت ، ولى به وسيله تعليمات آسمانى و ثمربخش خود از آن دنياى خراب و آلوده ، بهترين جهان و برترين ملت ها را ساخت .

آرى ! تاريخ ، عصرى در آفرينش ، روشن تر و نورانى تر از عصر اسلام به ياد ندارد . ظهور اسلام در تاريكترين نقطه جهان يعنى عربستان بود . اينك به توضيح و ترسيم اوضاع فيزيكى و سياسى اجتماعى « عربستان » كه اولين جايگاه نزول اين تحفه الهى ( اسلام ) بود توجه كنيد :

عربستان

كشور عربستان شبه جزيره بزرگى است كه قسمتى از آن ريگستان و سه طرف ديگرش درياست . از طرف مغرب به درياى احمر و از مشرق به درياى عمان و خليج فارس و از سمت جنوب به درياى هند منتهى مى شود .

گذشتگان ، عربستان را به سه ناحيه تقسيم كرده اند : قسمت شمالى را « حجاز » ، جنوبى را « يمن » و بخش مركزى را « صحراى عربستان » مى نامند .

حجاز سرزمينى است مشتمل بر ريگستان و اراضى كوهستانى كه « مكه » و « مدينه طيبه » جزو آن مى باشد كه قبل از طلوع خورشيد اسلام فاقد هرگونه تمدن و اخلاق بود .

« يمن » كه در جنوب حجاز واقع است از حاصل خيزترين نقاط آن سرزمين محسوب مى گردد . قسمت مركزى كه داراى صحراهاى بزرگ و شن زارهاى گرم است ، تقريباً غير قابل سكونت مى باشد . مردمان شمال و جنوب ، به خاطر حاصل خيزى سرزمينشان ، از خود تمدنى داشته اند و از ساير نواحى عربستان ممتاز بودند . سد « مآرب » كه هنوز نام آن بر سر زبان هاست ، از آثار تمدن آن قوم است كه آن را در قرن دوم پيش از ميلاد ساخته اند ، و مسلم است كه سازندگان آن سد بزرگ از علم هندسه اطلاع داشته اند و داراى همتى ممتاز بوده اند كه توانستند اثر بزرگى چون آن سد را به وجود بياورند .

قرآن مجيد در سوره « سبأ » درباره اين سد مى گويد :

« مردم سبا در اثر نعمت زياد و آسايش ، به زندگى تجملى و عياشى و شهوت رانى روى آورده بودند ، آنگاه به علت كبر و غرور و ناسپاسى و طغيان ، مستوجب عذاب الهى شدند . خداى مقتدر سيل « عرم » را بر « سد » ايشان مسلط كرد تا آن را ويران ساخت و مزارع و بوستان هاى خرم و سرسبزشان را به صحرايى سوزان تبديل كرد و از باغ هاى انبوهشان جز چند درخت سدر و شوره گر چيزى باقى نگذاشت »(1) .

علت آن كه مردم ناسپاس ، خطاكار و زيان كار « سبأ » از عهده بازسازى سد بزرگ مآرب بر نيامدند آن بود كه خداى توانا آنان را در برابر كردار ناپسندشان به فتنه هاى داخلى و اختلافات ملوك الطوايفى دچار كرد ، تا از فكر ترميم سد منصرف شدند .

مردمى كه در ناحيه يمن زندگى مى كردند ، مشهور به « بنى قحطان » بودند كه پس از واقعه تخريب سد، به عراق ، شام و حجاز كوچ كردند .

روش زندگى مردم حجاز

نسلى كه از يمن رهسپار حجاز شدند از نظر زندگى به دو طايفه « شهرنشين » و « بَدَوى » تقسيم شدند . شهرنشينان همان مردم مكه و مدينه و طايف بودند و بقيه پراكنده شدند و در صحراها سكونت گزيدند . اين مردم به خاطر دورى از يمن ، بويژه نسل هاى بعدى ، چه شهرى و چه بدوى ، از آثار تمدن و اخلاق كلى جدا گشتند .

مردم حجاز كه در وسط عربستان زندگى مى كردند ، به حال بدويت و وحشى گرى باقى ماندند ; زيرا سرزمين آنان خشك و بد آب و هوا بود و به خاطر سختى راه با مردمان متمدن آن روزگار مربوط نبودند ; به طورى كه جهانگشايان بزرگ دنيا مانند : « رامسيسر دوم » در قرن 14 قبل از ميلاد و « اسكندر مقدونى » در قرن 4 پيش از ميلاد و « ايليوس گالوس » در زمان « اوگوست » امپراطور دوم در قرن اول ميلاد از تسخير حجاز عاجز ماندند .

پادشاهان قلدر ، مستبد و پر قدرت ايران آن روز ، نيز موفق نشدند بر حجاز دست يابند ; از اين جهت مردم حجاز با خاطرى آسوده ، به زندگانى بدوى خويش ادامه مى دادند و اين يك مسئله طبيعى است كه تا انسان خود را در خطر نبيند به فكر چاره نمى افتد ، و از طرف ديگر چون انسان از نظر طبيعى خودخواه و طالب نام و جاه است ، و ناچار براى به دست آوردن اين برنامه به مبارزه برمى خيزد ، از اين رو عرب هاى حجاز ، چون با مردم ديگر مرتبت نبودند به جان يك ديگر مى افتادند و كارى جز قتل و غارت و خونريزى داخلى نداشتند(2) .

تعصب هاى جاهلى

اين جنگ هاى داخلى و تضادها و نزاع هاى قبيله اى ، در محو كردن اصول انسانى كمك به سزايى نمود ; به طورى كه در همان زمان كه عرب هاى حجاز ، در چنان حالاتى بسر مى بردند « دمتريوس » سردار بزرگ يونانى ، براى تصرف عربستان وارد « پترا » كه يكى از شهرهاى قديمى حجاز بود شد ، ساكنين آن ناحيه به او گفتند :

اى سردار بزرگ ! چرا با ما جنگ مى كنى ؟ ما در جايى زندگى مى كنيم و در سرزمينى سكونت گرفته ايم كه فاقد هر نوع وسائل زندگى است ، و اين برنامه در زندگى ما براى اين است كه سر به فرمان كسى ننهيم ، هداياى ما را بپذير و از تصرف اين سرزمين كه نفعى براى تو ندارد چشم بپوش ، و اگر بخواهى قصد خود را اجرا كنى ما به تو اعلام مى كنيم كه بعد از تصرف اينجا دچار مشكلات فراوانى خواهى شد ، علاوه بر اين كه ما از صورت زندگى فعلى دست بردار نيستيم ، اگر پس از جنگ هم عده اى را به اسارت بگيرى و با خود همراه ببرى نفعى از آنان عايد تو نخواهد شد ; زيرا آنان بعد از اسارت ، غلامانى بدانديش و بدكردار هستند و هرگز حاضر به تغيير دادن صورت معيشت خود نيستند . « دمتريوس » پيام آنان را قبول كرد و از تصرف عربستان منصرف شد(3) .

اميرمؤمنان (عليه السلام) درباره وضع اعراب قبل از اسلام مى فرمايد :

« خداى مهربان رهبر بزرگ اسلام را فرستاد تا مردم جهان را از روش هاى غلطى كه در پيش گرفته بودند بر حذر بدارد ، و او را امين فرامين آسمانى خود قرار داد . در آن زمان شما اى مردم عرب ! بدترين دين را داشتيد و در ناهنجارترين سرزمين زندگى مى كرديد ، در بين سنگ هاى سخت و مارهاى گزنده مى خوابيديد و از آب تيره رنگ مى نوشيديد ، غذاى خوب نداشتيد و خون يك ديگر را مى ريختيد ، رابطه خود را با نزديكان مى بريديد و با آنان جنگ مى كرديد ، بت پرستى در ميان شما برپا بود و گناهان و آلودگى ها دست و پاى شما را بسته بود »(4) .

عادات و رسوم جاهلى

« هردر » درباره اعراب مى نويسد :

« اعراب عادات و رسوم قديمه گذشتگان را محفوظ نگاه داشته و صفات متضاده را با هم جمع كرده بودند ، آنها بى نهايت سركش و خونخوار و بى نهايت هم فرمان بردار ، متكبر و مغرور ، به اساطير و افسانه هاى پوچ شوق وافر داشتند و گويى مقهور احساسات بودند ، هر گاه خيال تازه اى در دماغ آنان جاى مى گرفت ، مستعد كارهاى خيلى بزرگ مى شدند ، از طرفى آزاد ، بخشنده و جسور و از طرف ديگر اسير غضب و سرشار از بى باكى ، و در حقيقت تمام محاسن و قبايح خاندان « سامى » در عرب جمع بود » .

مهم ترين شهر حجاز

پيشتر اشاره كرديم كه اعراب عربستان ، به مرور زمان به دو قسمت باديه نشين و شهرنشين ، تقسيم شدند كه شهرنشينان همان مردم مكه و مدينه بودند . اين تقسيم در عادات و رسوم و اخلاق و كردار مردم عرب تأثيرى نداشت .

« مكه » از مهم ترين شهرهاى حجاز بود ; زيرا از دورترين نقاط عربستان و از مناطق اطراف براى زيارت مى آمدند . شهر مكه در عين اين كه زيارتگاه بود ، خود به خود مركز بازرگانى هم شده بود و به همين دليل قبايل بزرگ و نيرومند آن سرزمين براى تصرف و تسلط بر آن شهر به تكاپو افتادند .

ابتدا فرزندان « اسماعيل » يعنى خود حجازى ها پرده دار كعبه و فرمانرواى آن سامان بودند ; اما ديرى نپاييد كه طايفه « خزاعه » از يمن به مكه آمدند و در قرن دوم ميلادى فرمانروايى آن ناحيه را از فرزندان اسماعيل گرفتند ، پس از مدت كوتاهى طايفه « عدنان » كه حجازى بودند ، آنها را از پا درآورده و در نتيجه قبيله « كنانه » و « قريش » از طايفه عدنان به وجود آمدند و رياست مكه در دست قريش باقى ماند ، تا اين كه حكومت حجاز به دست مرد مقتدرى به نام « قصى بن كلاب » افتاد .

« قصى بن كلاب » اقوام خود را از اطراف به مكه آورد و زمين هاى بسيارى را به آنان واگذار كرد تا براى خود منزل و مأوى بسازند .

پس از قصى بن كلاب « عبد مناف » جانشين او شد ، وى فرزندانى داشت كه « عبد شمس » و « هاشم » از پسران او بودند ، عبد مناف هنگام مرگ ، هاشم را جانشين خود قرار داد . « اميّه » پسر عبد شمس بر عموى خود هاشم حسد ورزيد و اين نخستين دشمنى و اختلافى بود كه ميان خاندان هاشم و اُميّه رخ داد و تا مدت ها ادامه داشت .

پس از مرگ هاشم پسرش « عبدالمطلب » جانشين وى شد . در آن زمان طايفه قريش نسبت به ساير قبيله هاى حجاز مزيّت و برترى ويژه اى داشت ، اين بود صورتى از وضع شهرنشينى مردم عرب قبل از اسلام .

دشمنى هاى عجيب و غريب مردم مكه و آزارهاى خطرناكى كه از آنان نسبت به پيغمبر اسلام (صلى الله عليه وآله)صادر شد ، نشان مى دهد كه شهرنشينى در آداب و اخلاق آنان كمترين تأثيرى نكرده بود ; يعنى از شهرنشينى جز نام ، چيز ديگرى براى آنان نبود ، به عبارت ساده تر مى توان گفت : ظهور اسلام از شهرى بود كه شهروندان آن از هيچ كدام از برنامه هاى انسانيت و آدميت بهره اى نداشتند .

دين حجاز

در آن زمان كه قهرمان توحيد ; يعنى حضرت ابراهيم (عليه السلام) به فرمان خداى متعال فرزند عزيزش اسماعيل (عليه السلام) و مادرش هاجر (عليها السلام) را در نقطه اى بى آب و علف منزل داد ، آب زمزم از بركت وجود اسماعيل جوشيد و همين امر سبب شد تا جمعى از باديه نشينان به آن مركز كوچ كنند .

مدتى بعد حضرت ابراهيم (عليه السلام) مأموريت يافت تا با كمك فرزندش خانه كعبه را بنا كند . با ساخته شدن خانه حق ، شالوده شهر مكه ريخته شد ، آنگاه از نسل اسماعيل فرزندى به وجود آمد به نام « عدنان » كه جد اعلاى عرب هاى عدنانى است .

بت پرستى و پايه گذاران آن

طايفه عدنانى ابتدا پيرو آيين حنيف ابراهيم (عليه السلام) بودند ; ولى كم كم با پيش آمدن حوادث ناگوار ، وضع آنان تغيير كرد و زمينه بت پرستى براى آنان فراهم آمد . پس از پيش آمدن آن حوادث ، بت پرستى ، مذهب رسمى عربستان شد .

عده اى از تاريخ نويسان ، پايه گذار بت پرستى را در حجاز « عمر وبن لحى » دانسته و مى نويسند : وى سفرى به « شام » رفت و از آنجا به « مآب » و از آنجا به « لقاء » آمد . در آنجا جمعى از طايفه « عمالقه » را ديد كه بت مى پرستيدند ، وقتى از آنان در اطراف خاصيت بت سئوال كرد گفتند : اين بت ها ما را يارى مى كنند و براى ما باران مى آورند ، او نيز از آنان تقاضاى بتى كرد و آنان « هبل » را به وى دادند ، آن را به مكه آورد و مردم را به پرستش آن تشويق كرد(5) .

كم كم دامنه بت پرستى توسعه يافت ، تا حدى كه بُت هايى به شكل حيوانات ، گياهان ، انسان ، فرشته ، جن و ستارگان ساخته شد و حتى بعضى از جمادات هم مورد پرستش قرار گرفتند .

رواج بت پرستى در عربستان به جايى رسيد كه هر خانواده اى براى خود بت جداگانه اى انتخاب كرد، و هنگام سفر با آخرين كسى كه وداع مى كرد بت بود و در بازگشت از سفر قبل از ملاقات با اهل خانه به ديدن و زيارت بت خود مى شتافت(6) .

شرح مذاهب ساختگى عربستان احتياج به تأليف جداگانه اى دارد ; زيرا در آن سرزمين پس از رواج بت پرستى ، هر خانواده اى داراى مرام جداگانه اى بود .

تعدد خدايان در عربستان عجيب و غريب بود ، به همين سبب افكار و آراء مردم عرب نسبت به مفاهيم عالى معنوى ، در سطح بسيار پائينى قرار داشت .

در بهترين و پاك ترين مركز عالم يعنى « كعبه » هر قبيله اى به نام خود بت اختصاصى داشت كه جمعاً 360 بتى كه مورد پرستش قبائل بود قرار داشت .

مذاهبى نيز كه در عربستان رنگ خدايى داشتند ، مانند آيين يهود و مسيح ، در آن سرزمين به رسواترين وضع و آميخته با خرافات و اوهام تغيير شكل داده بودند .

در عربستان از خانه گرفته تا بيابان و از كعبه تا ساير اماكن ، انباشته از خدايان ساختگى بود . بر اثر اين وضع ناهنجار معلوم است كه مردم آن سرزمين از نظر آراء ، عقايد ،افكار و رسوم دچار چه بدبختى هايى بودند .

حكومت

در ممالك ديگر ، غير از عربستان قبل از اسلام ، اگر چه وضع حكومت ها بر پايه قدرت و استبداد و قلدرى يك شخص قرار داشت ; امّا تا اندازه اى « حكومت » با روش مخصوصى به دست افراد زير نظر حاكم مستبد اداره مى شد و بالاخره حكومت ، حكومت واحدى بود و روابط سياسى و اقتصادى بين حكومت ها به صورتى معين برقرار بود .

اما در عربستان حكومت واحدى وجود نداشت ، در قسمت باديه نشينان در هر قبيله يك نفر به نام امير انتخاب مى شد و او در آن قبيله در تمام زمينه ها داراى اختيار تام بود ، و اگر چند قبيله مى خواستند حكومت واحدى تشكيل دهند ، در صورتى بود كه بخواهند به عنوان تجاوز و قتل و غارت به گروه هاى ديگر حمله كنند كه از ميان چند طايفه به حكم قرعه يك نفر به امارت آن چند طايفه منصوب مى شد .

امّا شهر مكه و مراكز ديگر ، تابع يك امير بودند ، مثلاً در شهر مكه مردى به نام « تابع » فرماندار و پرده دار خانه كعبه بود و هر قبيله اى كه به منصب پرده دارى مى رسيد قهراً حكومت مكه از آن او بود .

بازرگانى و تجارت

مركز بازرگانى و تجارت اعراب شهر مكه بود ، از آن رو براى پيشرفت تجارت ، راه ها را براى توسعه كار از هر جهت هموار مى كردند ، تا مسافران بيشترى به سوى مكه جلب شوند و سود زيادترى عايد آنان گردد ، از اين گذشته چون معبودهاى ساختگى آنان در مكه قرار داشتند ، بهترين وسيله جلب مسافران زيارت خدايان قلابى بود .

در نزديكى شهر « طايف » نيز بازارى بنام « عكاظ » قرار داشت كه قبايل حجاز در ماه هاى حرام به آنجا مى آمدند و در نخلستان هاى عكاظ چادر مى زدند و مشغول داد و ستد مى شدند و طايفه قريش براى اين كه مشتريان بيشترى جلب كنند ، آنجا را نمايشگاه شعر و ادب و خطابه سرايى قرار داده بودند ; در نتيجه هر سال گروه زيادى براى اظهار فضل و كسب شهرت و تجارت به آنجا مى آمدند .

گروه زيادى از مردم عربستان هم از راه قمار ، ربا ، دزدى ، غارت ، ستمگرى و از راه هاى نامشروع امرار معاش مى كردند .

« دورژه » مى نويسد :

« اعراب قبل از اسلام ، موقع دستبرد به هر قافله ، چنين تصور مى كردند كه اموالى را كه به غارت مى برند يك قسمت از همان اموالى است كه هنگام تقسيم نعمت هاى دنيا از طرف طبيعت بايد به آنها تعلق مى گرفت . آنان كمين كردن و قافله زدن را با جنگ يكسان مى دانستند و اموالى را كه به زور شمشير غارت مى كردند در نظرشان غنيمت شمرده مى شد ، لخت كردن مسافران ، نزد اعراب بدوى همان قدر مردانگى و افتخار محسوب مى شد كه ما يك شهر را فتح و يا يك ايالت را به تصرف خود درآوريم »(7) .

اخلاق و رسوم

به طور كلى مردم هر جامعه اى اخلاق و مبانى اخلاقى را طبق آنچه خود مى انديشند و رسوم و عرف و محيطشان آن را تأييد مى كند تفسير مى نمايند .

در نظر مردم جزيرة العرب نيز اخلاق و مبانى آن به نوعى خاص تفسير مى شد ، به عنوان مثال: غيرت ، شجاعت و مروت را بسيار تمجيد مى كردند و آن را مى ستودند ; ولى مفهوم شجاعت در نظر آنها عبارت بود از سفاكى و زيادى كشته شدگان و غارت بيشتر ! ! و غيرت در نظر آنها طورى تفسير مى شد كه دختركشى از مراتب عالى و نهايى غيرتمندى بود ! وفا و يگانگى را در اين مى ديدند كه هم پيمان يا فرد قبيله خود را در بروز هر حادثه اى جانبدارى كنند خواه حق باشد يا نباشد .

« اوليرى » در كتاب « عرب قبل از پيغمبر اسلام » درباره روحيه مردم عرب مى نويسد :

« آنها نمونه طمع و ماديات بودند ، به هر چه مى نگريستند از لحاظ ماديات و منافع ، آن را بررسى مى كردند . هميشه براى خود يك نوع شرف و برترى نسبت به سايرين تصور مى نمودند . آزادى را بى نهايت دوست داشتند ; لذا از هر چيزى كه آنها را محدود مى كرد متنفر بودند» .

« ابن خلدون » درباره آنان مى نويسد :

« باالفطره وحشى و يغماگر و مفسد بودند ، از تمدن و علم به دور و به خرافات و موهومات معتقد و متمسك بودند . عقل اعراب جاهلى آنقدر جمود داشت كه روابط بسيارى از اشياء را درك نمى كردند ! به همين جهت خرافات بسيارى بين آنها رايج بود ، به عنوان مثال: براى رفع سردرد ، استخوان مرده به گردن مى آويختند ، تنها به همين دليل كه از دير زمان معمول شده بود . رسم قبيلگى ، منطق متبع آنها بود ; اما در صحت و سقم اين رسم انديشه نمى كردند »(8) .

اعراب جاهلى از نظر فردى و اجتماعى ، بويژه در تربيت خانوادگى ، فاقد كليه اصول و مبانى عالى انسانيت بودند و در قساوت و بى رحمى و خونريزى سرآمد مردم آن روزگار محسوب مى شدند .

وقتى يكى از افراد قبيله به قتل مى رسيد ، براى انتقام گرفتن ، خونريزى ، كشت و كشتارهاى زيادى در ميان آنان واقع مى شد . اين وضع ادامه داشت تا پس از اين كه طرفين ، قواى خود را از دست مى دادند ، به تنگ آمده و با هم آشتى مى كردند و به جاى قصاص به ديه دادن تن مى دادند .

زنده بگور كردن دختران و اولين قاتل دختران

دنياى عرب آن چنان فاقد اخلاق بود كه حتى ريشه محبت و عاطفه پدران نسبت به فرزندان در دل آنان خشك شده بود ، تا جايى كه دختران بى گناه خود را زنده به گور مى كردند ! اولين قبيله اى كه در زنده به گور كردن دختران اقدام كرد طايفه « بنى تميم » بود .

هنگامى كه آن طايفه با حكمران خود « نعمان بن منذر » بناى مخالفت گذاشتند ، نعمان با لشكرى انبوه بر سر آنان تاخت و شكست سختى بر آن قبيله وارد آورد ، اموالشان را مصادره و دخترانشان را به اسيرى گرفت .

بعد از مدتى نمايندگان قبيله بنى تميم به حضور او شتافتند و تقاضاى بازگرداندن دختران خود را نمودند ; ولى از آنجا كه برخى از آنان در زندان نعمان ازدواج كرده بودند ، حكومت نعمان بن منذر ، آنان را مخيّر كرد كه يا با شوهران خود بسر ببرند و روابط خود را با پدران قطع كنند و يا طلاق گرفته به وطن بازگردند .

دختر « قيس بن عاصم » محيط زندگى با همسرش را اختيار كرد ، قيس كه يكى از نمايندگان بنى تميم بود ، از اين پيش آمد آزرده خاطر شد و با خود پيمان بست كه پس از آن دختران خود را در آغاز زندگى نابود كند .

اين رسم به تدريج به قبايل ديگر سرايت كرد و در ميان آنان به شكل عقيده اى ريشه دار مرسوم شد .

پس از بعثت نبى بزرگ اسلام (صلى الله عليه وآله) روزى قيس به محضر آن حضرت آمد ، يكى از ياران رسول خدا (صلى الله عليه وآله) از دختران وى سؤال كرد وى در پاسخ گفت : تمام دختران خود را زنده به گور كردم و از اين عمل خود ، كوچك ترين ناراحتى احساس نكردم ! مگر يك بار و آن وقتى بود كه آماده سفر شدم ، ايام وضع حمل همسرم نزديك شده بود ، قبل از تولد فرزندم به سفر رفتم مسافرتم طول كشيد پس از بازگشت از سفر جوياى نوزاد جديد شدم همسرم گفت : بنا به عللى فرزندمان مرده به دنيا آمد ; ولى چون دختر زاييده بود از ترس اين كه مبادا او را نيز زنده به گور كنم او را به خواهرانش سپرده بود تا در دامن آنان بزرگ شود .

سال ها گذشت تا دخترم به سن نوجوانى رسيد من هنوز كوچك ترين اطلاعى نداشتم .

روزى در خانه بودم ناگهان دخترى وارد خانه شد و جوياى مادر خود شد ، پرسيدم اين دختر زيبا از كيست ؟ مادر در حالى كه اشك در ديدگانش حلقه زده بود گفت : اين دختر توست ، همان دخترى كه هنگام سفر طولانى تو به دنيا آمده بود و من او را از ترس ، پنهان كرده بودم . همسرم تصور كرد من از وضع فعلى دخترم خوشنودم ; ولى مطابق پيمان و عهدى كه داشتم ، دست دختر را گرفته به محل دوردستى بردم و در صدد حفر گودالى برآمدم ! هنگام كندن زمين ، دختر از من پرسيد : پدر ! منظورت از كندن زمين چيست ؟ جوابى ندادم و پس از اتمام كار دست او را گرفته كشان كشان ميان گودال قرار دادم و خاك به سر و صورت او ريختم و به ناله دلخراش وى توجهى نكردم ! ! او همچنان ناله و فرياد مى زد و مى گفت :

پدر جان! مرا زير اين همه خاك پنهان مى كنى و در اين گوشه تنها مى گذارى و بسوى مادرم برمى گردى ؟ اما من به ناله هاى جگر سوزش گوش نكردم ، آن مقدار خاك برويش ريختم تا اطمينان حاصل كردم كه از دنيا رفت ، اين تنها موردى بود كه دلم سوخت ! !

چون سخن قيس بدين جا رسيد ، در حالى كه ديده گان رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله) پر از اشك شده بود فرمود :

اِنَّ هذِهِ لَقَسْوَةٌ مَنْ لا يَرْحَمْ لا يُرْحَمْ(9) .

« اين عمل از سنگدلى است كسى كه رحم و عاطفه نداشته باشد مشمول رحمت قرار نمى گيرد » .

برخى از نويسندگان در ذيل اين داستان نوشته اند : قيس بن عاصم حدود 9 دختر خود را در جاهليت زنده بگور كرد(10) .

آشفتگى در زندگى

وضع اخلاقى عرب به جايى رسيده بود كه داراى يك زندگى آشفته بودند ، خونريزى و جنگ هاى پى درپى كه بيشتر بر سر عقايد خرافى و رسومات جاهلى صورت مى گرفت ، در ميان آنان ريشه دوانده بود و به خاطر سفارش پدران به فرزندان براى مقابله با قبايل ، زندگى آنان به صورت رسوا كننده اى درآمده بود .

آيين صحرانشينى كه بر اثر عدم وسايل زندگى و طمع و حرص به جمع آورى مال و كينه ها و بى اعتنايى به برنامه هاى اصيل ، تشكيل مى شد ، آن ملت را به قتل و غارت وادار مى كرد ، تا جايى كه سرزمين جزيرة العرب سرزمين صيد و جنگ و قتل و غارت بود و هيچ كس خود را از شبيخون و تهاجمِ ناگهانى در امان نمى ديد .

ازدواج

قبل از هر چيز بايد دانست كه عمل نامشروع زنا در نظر اعراب زمان جاهليت زشت نبود ، بسيارى از مردان براى خود چند رفيقه داشتند و زنان نيز داراى چند دوست بودند .

اعراب در زمان جاهليت گاهى زنان خود را مجبور به زنا مى كردند تا از آن طريق سودى عايدشان گردد .

ابن عباس مى گويد :

« اعراب كنيزان خود را مجبور به اين عمل مى كردند و درآمد آن را مى گرفتند »(11) .

مردم زمان جاهلى داراى نكاح هاى مختلفى بودند كه اقسامى از آن ، از نظر خوانندگان عزيز مى گذرد :

1 ـ ازدواج معمولى : در آن عصر مانند ساير دوران ، مردى دخترى را براى همسرى انتخاب مى كرد ، پدر دختر براى فرزندش مهريه قرار مى داد و او را به آن مرد تزويج مى كرد .

2 ـ ازدواج پرچمى : زن هايى بودند كه براى استفاده عموم ، خود را در معرض قرار مى دادند و براى راهنمايى و جلب توجه مردم بالاى منازل خود پرچم هايى نصب مى كردند تا هر كس بخواهد ، بدون مزاحمت به منزل آنان برود .

3 ـ ازدواج استبضاع : هنگامى كه زن از قاعده زنانگى پاك مى شد ، شوهرش او را نزد هر كس كه مى خواست مى فرستاد و دستور مى داد با او همبستر شود ، پس از آن ، شوهر با زن همبستر نمى شد تا آثار حمل زن از مرد بيگانه روشن شود ، سپس به خود اجازه همبستر شدن مى داد ، اين تأخير در ميان قوم براى آن شوهر دليل نجابت بود .

4 ـ ازدواج بدل : هر كس از اعراب جاهلى كه زن ديگرى را مى پسنديد حق داشت به آن مرد پيشنهاد معاوضه كند ; يعنى زن خود را به او بدهد و زن طرف مقابل را براى خود بردارد ، مدت معاوضه هم طبق تمايل طرفين بوده و زنان سيه بخت در اين ميان يك وظيفه بيشتر نداشتند و آن تسليم بدون قيد و شرط بود .

داستانى از جاهليت

« ابو مالك فزارى » كه يكى از بزرگان و رهبران قبايل عرب بود ، با شنيدن اوصاف پيامبر عاليقدر اسلام (صلى الله عليه وآله) مشتاق زيارت آن حضرت شد ، به همين منظور بسوى مدينه حركت كرد ، چون به در خانه پيامبر اسلام رسيد بدون اجازه و در كوفتن وارد خانه شد ، عايشه كه يكى از همسران پيغمبر بود نزديك حضرت نشسته بود ، حضرت با لحنى متغير به ابومالك فرمود : چرا بدون اجازه وارد شدى ؟ ابو مالك گفت: براى بزرگان قوم اجازه گرفتن ننگ است و من براى ورود به هيچ خانه اى اجازه نگرفته و نمى گيرم ! حضرت فرمود : اين اخلاق ناپسند از رسوم جاهليت است ، حكم اسلام غير از اين حكم است ; سپس اين آيه را تلاوت فرمود :

( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَدْخُلُوا بُيُوتاً غَيْرَ بُيُوتِكُمْ حَتَّى تَسْتَأْنِسُوا وَتُسَلِّمُوا عَلَى أَهْلِهَا ذلِكُمْ خَيْرٌ لَّكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ )(12) .

« اى اهل ايمان ! به خانه هايى غير از خانه هاى خودتان وارد نشويد تا آنكه اجازه بگيريد ، و بر اهل آنها سلام كنيد ، [ رعايت ] اين [ امور اخلاقى  ]براى شما بهتر است ، باشد كه متذكّر شويد » .

ابو مالك كه اين ناراحتى را براى پيغمبر بزرگ تصور نمى كرد ، براى تسكين آن حضرت عرض كرد: چرا ناراحت شديد ؟ آيا به خاطر آن بانويى بود كه نزديك شما نشسته بود ؟ اگر مى خواهيد به نفع شما از زيباترين زنان ( كنايه از زن خودش بود ) پياده شده تو نيز پياده شوى ( يعنى همسران خود را با يك ديگر عوض كنيم ) حضرت فرمود : اين روشِ زشتِ ايام جاهليت است و در اسلام ممنوع و حرام مى باشد ، هنگامى كه ابومالك بيرون رفت عايشه پرسيد : اين مرد كه بود ؟ فرمود : اين مرد با همه حماقتش فرمانرواى بزرگ قومش بود(13) .

5 ـ ازدواج اشتراكى : عده اى از جوانان عرب ، كه گاهى تعدادشان به ده نفر مى رسيد ، زنى را مشتركاً گرفته و با او همبستر مى شدند . پس از وضع حمل آنان را احضار مى كرد و مى گفت: مى دانيد چه كرده ايد ؟ از ميان آنان يك نفر را انتخاب مى كرد و فرزند را به او منتسب مى نمود و مى گفت : اين فرزند توست نام او را هر چه مى خواهى بگذار .

6 ـ ازدواج شغار(14) : اعراب جاهلى زنان و دختران خود را ، گاهى به عنوان مهريه زن ديگر قرار مى دادند ; به اين صورت كه شخصى دختر يا خواهرش را به ديگرى مى داد كه متقابلاً شخص ديگر خواهر يا عيالش را به ازدواج او درآورد مهريه در اين ازدواج زنان و دختران بودند .

ازدواج هاى ديگرى نيز در عربستان مرسوم بود كه در كتاب هاى تاريخى مفصل ذكر شده است(15) .

ايران و روم

در زمان ظهور اسلام نه تنها عربستان در همه زمينه ها گرفتار مفاسد و بدبختى بود ; بلكه تمام كشورهاى جهان ، دچار تيره بختى و سيه روزى بودند .

در آن زمان دو كشور پهناور « ايران » و « روم » كه از نظر قدرت سرآمد همه كشورهاى جهان بودند ، از نظر اوضاع روحى و اخلاقى ، مردم هر دو كشور ، كمتر از ملّت عربستان نبودند ، البته در يك بخش مختصر نمى توان برنامه هاى آنان را منعكس كرد ; ولى براى آگاهى شما خواننده عزيز به طور اختصار به برنامه هاى آنان اشاره مى شود :

لذت گرايى حاكمان

در آن زمان خوشگذرانى ، خودخواهى ، استعمار كردن و به استثمار درآوردن ملت هاى ضعيف ، دو دولت ايران و روم را فراگرفته بود .

درياى تمدن ساختگى ، ايرانيان و روميان را فريب داده و آنان را در تمام خود فرو برده بود . پادشاهان ايران ، قيصرهاى روم و فرماندهان ارتش هر دو كشور در غفلت بودند ، و مانند گرمازدگان در حال تحير بسر مى بردند و همّتى غير از رسيدن به لذت و خوشگذرانى و خودخواهى نداشتند .

روم و ايران از هر جهت غرق در لذت و خوشگذرانى بودند ، به عنوان نمونه: « پرويز » شاه ايران دوازده هزار زن ، براى انواع برنامه هاى شهوانى ، و پنجاه هزار اسب داشت ، و وسايل خوشگذرانى وى ، از كاخ هاى آسمان خراش و ساير وسايل ، هر بيننده اى را مبهوت و متحير مى نمود .

كتاب ارزشمند « اسلام و عقايد و آراء بشرى » مى نويسد :

« اختلاف طبقاتى بى رويّه و بى حساب ، كه سبب تشكيل جمعى كاخ نشين و گروهى بى شمار كوخ نشين شده بوده ، مى تواند معرف اخلاق و عواطف كشور روم باشد . ضعفا و بيچارگان ، اضافه بر زجر و تنگدستى و سربازى اجبارى ، ناگزير بودند خراج و ماليات هاى گزاف بپردازند ، خرج كلان سرداران لشكر ، نجبا ، اشراف و امپراطورى وسيع را بر دوش ناتوان خود به هر صورت و هر زحمت بگيرند ، چرا كه طبق فرمان مستبدانه امپراطورى ، اندك سرپيچى و تمرّد از دستورات ، مساوى با مرگ و نيستى بود »(16) .

« مكاريوس » كه يكى از نويسندگان مشهور است درباره ايران قديم مى نويسد :

« تاريخ ، نمونه خوشگذرانى شاهان ايران را كه از هديه ها و ماليات هاى سرزمين هاى مابين خاور نزديك و خاور دور استفاده مى كردند ، و در ناز و نعمت فرو رفته بودند ، به ياد ندارد » .

در كتاب « عقايد و آراء بشر » درباره اختلافات طبقاتى مردم ايران قبل از بعثت پيغمبر (صلى الله عليه وآله) آمده است :

« جامعه در ايران ، مانند ساير ممالك گذشته ، فقط از طبقات ممتاز تشكيل مى شد و بيشتر مردم كه از طبقه غير ممتاز بودند ، در شمار جامعه و ملت به حساب نمى آمدند . جامعه دوران ساسانى را نجبا ، مغان و اميران لشگر تشكيل مى داد ، و وزيران و دبيران هميشه از ميان نجبا انتخاب مى شدند . بقيّه ملت ، يعنى صنعتگران و كشاورزان و توده مردم ، تنها در مواقع پرداخت ماليات و سربازى و بيگارى به كار مى آمدند . كارگزاران حكومت ، نسبت به مردم اختيار تام داشتند و به ويژه بر طبقات زارعين و توده مردم تعدى روا مى داشتند ، اما آنان مردمى متحمل بودند و بر اين شيوه خو گرفته و هر نوع تعدى را از ترس جان و مال خود تحمّل مى كردند ! ماليات ديوانى و تحميلات نظامى و بيگارى وخدمات اجبارى در مؤسسات دولتى بيش از همه به دهقانان متوجه بود »(17) .

منصب ها و ماليات ها

در ايران منصب هاى دولتى در اختيار صاحبان ثروت و قدرت بود .

ماليات هاى جديدى كه وضع مى شد ملت ستمديده را ناتوان مى كرد ، به دنبال اين تعدى و تجاوز طبقه كشاورز از زراعت خود دست برمى داشت و به دِيْرها پناه مى برد تا از بار ماليات سنگين و خدمت به ارتشى كه فايده اى براى ملت نداشت راحت شود .

در آن دوران خوشگذرانى ، جنايت و كسب هاى نامشروع رواج داشت . نويسنده « ايران در عهد ساسانيان » در كتابش مى نويسد :

« كشاورزان ايران به مصيبت بزرگى گرفتار شده بودند و هميشه در زمين هاى كشاورزان خود بسر مى بردند و بدون مزد استخدام مى شدند و به هر عملى وادار مى گرديدند » .

كشورهاى ديگر

كشورهاى ديگر عالم مانند يونان ، چين ، هندوستان و تمام مراكز ديگر نيز در جهالت و تاريكىِ پستى بسر مى بردند و قبل از ظهور اسلام ، از نظر اوضاع كلى ، همانند جزيرة العرب و ايران و روم بودند .

يهوديان در عراق و شام دست به كشتار وحشيانه اى مى زدند ، و يعقوبى ها در مصر بساط خونريزى به پا مى كردند .

حكومت هاى جهان در حكمرانى خود ، روش استبدادى عجيبى داشتند ; به دنباله اين گونه حكومت ها ، مردم شهرها در حفظ جان ، عرض ، ناموس و خون خود سرگردان بودند !

دستگاه قضاوت در همه دنيا ، در برابر مردم و شكايت آنان ، كر شده بود و اين ناشنوايى بر حيرانى و سرگردانى مردم مى افزود .

كشاورزان فكر مى كردند كه استبداد حكام ، و ناشنوايى دستگاهِ دادرسى را نمى توان تغيير داد ، بنابراين بايد خودكشى كرد ; از اين جهت مرگ را بر زندگى ترجيح مى دادند ! !

كشور شام

« شام » نيز همانند ديگر مستعمرات ايران و روم ، به دنبال رهبران خود بسوى خوشگذرانى و خودخواهى سرعت مى گرفت . برنامه رهبران خوشگذران شام و معاونين آنان و مجالس درباريان ، با تمام وسايل عيش و نوش مجهز بود .

خلاصه جهان قبل از اسلام ، جهانى پر از اضطراب و جنايت ، محيطى غرق در گناه و فساد ، جامعه اى افتاده در ورطه هلاكت بود كه راهى به سوى شقاوت و جهنم داشت .

وضع عمومى جهان قبل از اسلام

هنگامى كه رسول گرامى اسلام مبعوث به رسالت شد ; عالم گرفتار زلزله اقتصادى بود ، كه اركان آن را به سختى مى لرزاند ، و به طورى كه اگر در دنياى آن روز سرمايه اى بود قابل بهره بردارى نبود .

آن مرد الهى از همان دريچه نگاه انبيا ; يعنى بدون توجه به مال و حب جاه و شهوت به جهان نگريست ، و انسانيت را در بستر مرگ ديد . آن رادمرد آسمانى مى ديد آدميزاد بر اثر ضعف فرهنگ عقلى بر سنگ ، آب ، درخت ، چوب ، ماه و ستاره ، خورشيد ، و چيزهاى ديگرى كه نمى تواند نفع و ضرر خود را كنترل كند سجده مى نمايد .

آن بيداركننده يگانه ديد انسان انديشه خود را از دست داده و بديهيات را درك نمى كند و مسائلى را كه احتياج به انديشه و تفكر دارد ، در اثر تغيير برنامه هاى فكرى ، محتاج به تفكر نمى داند ، جايى كه بايد يقين كند شك و جايى كه بايد شك كند يقين مى نمايد .

ذائقه روح بشر عوض شده بود ; به طورى كه تلخ را شيرين و بد را خوب و غذاى غير قابل هضم را قابل هضم مى دانست ، و چون حس معنوى خود را از دست داده بود نسبت به دشمن ستمگر بدبين نبود و دوست اندرزگو را دوست نمى انگاشت .

در آن دنياى عجيب گرگان ، چوپانِ گوسپندان ، و دشمن هاى خونخوار قاضى و مجرمان و خيانتكاران آبرومند و اهل ثروت ; اما افراد شايسته اجتماع از دنيا محروم و به ستمگرى معرفى شده بودند.

در جهان قبل از اسلام ، منكرات ، معروف جلوه مى كرد و عادت هاى زشت گريبان بشر را گرفته و نزديك بود انسانيت سقوط كند .

آن حضرت مى ديد شراب خوارى سرتاسر جامعه هاى آن روز را فرا گرفته ، تجاوز به ناموس و قماربازى علنى شده ، رباخوارى و غصب اموال ديگران و طمع به مال و ناموس مردم از قباحت و زشتى افتاده است .

رسول خدا (صلى الله عليه وآله) ديد شاهان و اميرانى بر ملت ها حكومت مى كنند كه زمين و طبيعت را ملك خود دانسته ، و مردم ستمديده را بنده گان خود مى دانند ، و به جاى خداى جهان آفرين ، ديرنشين ها پرستش مى شوند .

آن حضرت مى ديد اربابان كليسا اموال مردم را بى جهت تصاحب مى كنند و انسان ها را از صراط مستقيم باز مى دارند .

در آن دوران شجاعت به خونريزى و كشته شدن ، سخاوت به اسراف و تبذير ، و مناعت طبع جاى خود را به غرور و تكبّر داده بود . قدرت فكرى بشر كه بايد معطوف مسائل معنوى مى شد صرف تردستى و خدعه شده و عقل وسيله ابتكار و اختراع جنايات و ايجاد وسايل شهوت رانى شده بود(18) .

در چنين دنياى عجيبى ، رسول بزرگ اسلام مأموريت يافت تا براى نجات نوع بشر به پا خيزد ، و يك تنه كشتى طوفان زده بشريت را به ساحل نجات باز گرداند .

او مأموريت يافت تا روح آدميان را از آن همه آلودگى برهاند ، و عقول انسان ها را از پس پرده اوهام ظاهر كند ، و آدميان را از خواب سنگين غفلت بيدار كرده و با دميدن نسيم وحى ، همه را از مستى به هشيارى بازگرداند .

نبى بزرگ اسلام (صلى الله عليه وآله) به فرمان خداى متعال به وسيله مقررات عالى اسلامى ، سازنده زندگى برتر و بهتر انسان بود ، روح انسانيت را از آلودگى ها نجات داد ، و تمام دشمنى ها و كينه توزى ها و قتل و غارتگرى ها را مبدل به دوستى ، صلح و صفا نمود .

بنيان اسلام بر پايه برنامه هايى استوار بود كه توانست ، عالم تاريك را به جهانى نورانى مبدل كند و بشر مرده را زنده نمايد . بديهى است كه اين سازندگى مخصوص به زمان معين و مكان مشخصى نيست ; بلكه در تمام ادوار و اعصار ، اسلام روشنگر محيط و سازنده انسان هاست .

غفلت ، خسارت و مرگ معنوى

محيط اسلامى و مردم مسلمان ، هميشه هم آغوش نيك بختى و سعادتند و دور افتادگان از اسلام ، هميشه دچار انحرافات روحى ،اخلاقى و قرين بدبختى و مفاسدند .

با اين حساب ، اگر خوانندگان عزيز با دقت به دنياى كنونى نظرى بيندازند ، وضع موجود را ، از نظر روحى ، اخلاقى ، اقتصادى ، حكومتى ، تربيتى ، نظامى و مفاسدى مانند حكومت ، تربيت ، خونريزى ، دورى از حقايق اصيل معنوى ، اوضاع تأسف بار ناموسى و آلودگى به گناه و فساد ، كمتر از روزگار قبل از بعثت نمى يابند .

توجه به تمدن ماشينى ، و غفلت از تربيت الهى و انسانى ، مايه نجات و سعادت نيست . انسانى كه فاقد دين و تربيت صحيح دينى است ، هميشه سازنده دنيايى مشابه دنياى جاهليت است ، جاهليتى كه تمام حقوق بشر را پايمال و اساس انسانيت را ويران مى نمود .

در اينجا بايد گفت : براى نجات از اين برگشت به جاهليت ، كه در قرون اخير در تمام برنامه هاى زندگى سايه انداخته و گسترش روزافزون دارد ، بايد به اجراى فرامين اسلام روى آورد ، و به وسيله نورانيت آن به زندگى بشريت نور بخشيد .

ممكن است عده اى با انگيزه تقليد از برخى مغروران جهان بگويند : جهان امروز ، جهان علم و دانش است و ديگر دوران دين سپرى شده و نمى توان به وسيله آيين الهى به شاهراه ترقى و تعالى رسيد ، و چون راه دين راهى است جداى از علم ; چگونه مى توان در جهان دانش و علم ، زير سايه دين قرار گرفت ؟ !.

در جواب اينان كه خوشبختانه قضاوتشان محصول بى خبرى و معلول نفهمى و يا كج فهمى است ، بايد گفت : چند قرن است علم با پيشرفت حيرت انگيزش بر سر ملت ها سايه انداخته و فرهنگ جديد و موجود جهان وسايل دانش اندوزى مردمان را ، از هر طريق ، آماده كرده است ; حال پرسش ما اين است كه : علم امروز با تمام گستردگى و پيشرفتى كه دارد ، در راه تربيت و درمان دردهاى لاعلاج روحى انسان ها ، كدام موفقيّت را كسب كرده است ؟ آيا چند قرن بس نبود كه علم مردم را تربيت كرده و به سوى خوشبختى رهنمون نمايد ؟ پس چرا خوشبخت نكرده و روز به روز بر بدبختى و اضطراب ، ناامنى و فساد در جهان افزوده مى گردد ؟

ديگر اين كه تمام بزرگان و دانشمندان غرب و شرق به نقص علمى خود معترفند و همه يك صدا مى گويند : مجهولات ما در برابر شگفتى هاى عالم و دانش كلى ، مانند عدد بى نهايتى است در مقابل صفر ; يعنى پديده هاى علمى ، معلومات بشرى و دانستنى هاى انسانى را ، از روزگار پيدايش بشر تا به امروز معادل صفر ; يعنى هيچ مى دانند ، و مجهولات و دست نايافته هاى خود را عدد بى نهايت ; پس چگونه با كمى اطلاعات و معلومات و وجود اين همه مجهولات ، مى توان ادعا كرد كه راز و رمز سعادت در دنيا ، به طور كامل علم است و احتياج به دين نيست ، آن هم دينى كه از هر جهت كامل و در هر عصرى از اعصار و قرون ، جواب گوى تمام احتياجات بشرى ، در تمام زمينه هاى مادى و معنوى است ، چنانچه در سطور قبل ملاحظه كرديد .

بايد به اين بى خبران گفت : اين گفتار شما ، حاصلى است از محصولاتِ مبارزاتِ پى گير كليسا با علم و دانش ، در قرون وسطى تا اوايل قرن هفدهم ، كه ضررش دامنگير آيين اسلام نيز شده است .

تفتيش عقايد

آن زمان كه كليسا با تمام قدرت، با پيشرفت علم و دانش و عالمان و دانشمندان ، در محاكم تفتيش عقايد ، مبارزه مى كرد ; تا جايى كه نزديك به پنج ميليون نفر را به جرم فهم و علم محكوم به اعدام ، سوختن ، تبعيد ، زجرهاى غير انسانى ، زندانى شدن در سياه چال هاى نمناك كرد و خرافات نگفتنىِ تورات و انجيلِ تحريف شده را به پشتيبانى اين محاكم به خورد مردم داد ، جمعيت هاى بزرگ مسيحى آن روزگار ، حق داشتند به پيروى از دانشمندان ستمديده و زجر كشيده بگويند : دوران دين سپرى شده و زمان ، زمان علم است ؟ حق داشتند بگويند: دين ديگر نجات دهنده نيست ; بلكه توجه به دين انسان را از ترقى باز مى دارد و بايد در سايه دانش حركت كرد و هماى سعادت را در آغوش گرفت ؟

آثار عقايد باطل

متأسفانه آيين مقدس اسلام نيز ، از مفاسد ننگين آن مبارزات ، مانند ساير اديان ، در امان نماند .

انسانِ عجول ، قضاوت خود را درباره دين به طور فراگير و وسيع پياده كرد ، تا جايى كه اصولاً به انكار دين برخاست و راه آن را با علم جدا دانست ; ولى پس از چند قرن ، به اشتباه عظيم خود پى برد ، در شرق ، كتاب هاى زيادى در رفع اين تهمت از دامن اسلام نوشته شد ، در غرب اعترافات و اقرارهاى عجيبى در حق اسلام كردند ( چنانچه در صفحات قبل ملاحظه كرديد ) ولى دير شده بود و از اين توبه و برگشت كمتر توانستند نتيجه بگيرند ; زيرا مردم جهان به سوى بى دينى و لامذهبى گرائيده و اصولاً دين را مخالف زندگى و مانع ترقى و خوشبختى خود مى دانستند ; به طورى كه گويى اراده برگشت به حق را براى ابد ندارند ! !

آرى ! آنان كه مى گويند : دين مانع ترقى است ، گفتارشان محصول مبارزات كليسا عليه علم و دانش در قرون وسطى است .

اين عقيده نسبت به اديان تحريف شده اى چون « يهوديت » و « مسيحيت » كاملاً به جا و صحيح است ; اما چه ربطى به آيين اسلام ، كه ترقى دهنده بشر به روى تمام كمالات است ، دارد .




پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز