فارسی
چهارشنبه 29 اسفند 1397 - الاربعاء 13 رجب 1440

لقمان حكيم

مقدمه

بسم الله الرحمن الرحيم

بزرگ پروردگارا!از ثناگوييت ناتوانم، مهربان خداوندا! از آوردن سپاس به پيشگاه باعظمتت عاجزم، به ربوبيتت اقرار دارم، و چرا نداشته باشم كه تمام اجزاء آفرينش بر وجودت بهترين دليل و راهنمايند . خداوندا، به وجودت به همان صورت كه در قرآن فرموده اى اقرار مى كنم:
قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَد * اَللّهُ الصَمَدُ * لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ * وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً اَحَدٌ.(1) هُوَ اللّهُ الذَّى لا اِلهَ إِلاّ هُوَ عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحيمُ * هُوَ اللّهُ الَّذى لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الْمَلِكُ القُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزيزُ الْجَبّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحانَ اللّهِ عَمّا يُشرِكُونَ * هُوَ اللّهُ الْخالِقُ الْبارِىُء الْمُصَوِّرُ لَهُ الاَْسْماءُ الْحُسْنى يُسَبِّحُ لَهُ ما فِى الْسَمواتِ وُ هُوَ الْعَزيزُ الْحَكيمُ.(2)

و درود بى پايان به روان تابناك انسان كامل حضرت محمّد بن عبدالله(صلى الله عليه وآله وسلم)، و دوازده جانشين او كه اول آنان اميرالمؤمنين(عليه السلام) و آخرينشان مهدى (عج) منجى انسان هاست. براى انديشمندان و صاحبان خرد در اين مسئله ترديدى نيست كه مقصد واقعىو اصلى از آفرينش انسان و زندگى او در اين عالم جز به كمال رسيدن ماده ــــــــــــــــــــــــــــ

(1) سوره توحيد.

(2) الحشر: 22 تا 24

وجود او و بدست آوردن درجات عالى چيز ديگرى نيست.

انسان به اراده عالى حق با همكارى و شركت عوامل متعددى در جهان خلقت، قدم به هستى گذاشته و در پيرو همين قاعده نمى تواند به تنهايى زندگى كند.

ادامه حيات انسان، در پرتو آميختگى او و بهره بردنش از عوامل خلقت و كمك گرفتن از انسان هاى ديگر است، و اين آميختگى بايد بر پايه اصول صحيحى استوار باشد تا انسان را به سوى يك آراستگى همه جانبه سوق دهد، و در اين مسير موقعيتش محفوظ بماند.

« زمين »    

خداى بزرگ در قرآن مجيد از همكارى و شركت عوامل متعدد در پديد آوردن نظم جهان و بالخصوص وجود انسان ياد فرموده و بشر را به تدبير و تفكر در تمام زواياى هستى و وجود پر از اسرار خودش دعوت نموده است.ترجمه آياتى در اين زمينه شما را به اين مسئله نزديك تر مى كند.

در آفرينش آسمان ها( ستارگان، خورشيد، قمرها، سحابى ها و كهكشان ها، توده هاى عظيم نور و...) و زمين و توالى شب و روز براى اهل خرد نشانه هايى است، آنان كه ايستاده يا نشسته يا بر پهلو دراز كشيده، از خدا ياد مى كنند و در آفرينش آسمان ها و زمين مى انديشند مى گويند: پروردگارا! اين برنامه ها را بيهوده نيافريده اى.(1) بگو در زمين گردش كنيد و بنگريد و دقّت نماييد كه خداوند چگونه آفرينش را آغاز كرد؟ و مى آفريند آفرينش ديگرى.(2) آيا نمى بينيد خداوند آنچه را در آسمان و زمين است به فرمان شما قرار داد، و نعمت هاى آشكار و نهان خود را به شما ارزانى داشت.(3)

ــــــــــــــــــــــــــــ
(1) آل عمران: 190 و 191.
(2) العنكبوت: 20.
(3) لقمان: 20.

شب و روز، خورشيد و ماه و ستارگان به فرمان حق در اختيار شما هستند در اين برنامه براى كسانى كه خرد خود را بكار بندند نشانه هايى است مهم.(1)

در هر صورت آيات زيادى در قرآن مجيد شركت عوامل گوناگونى را در عالم براى بوجود آمدن انسان گوشزد مى كند وبه آدمى هشدار مى دهد كه همانند ساير موجودات جهان وجودى است هدف دار.

مى دانيد كه انسان در اصل نطفه اى بيش نبود، براى به ثمر رسيدن اين ذره بى مقدار ميلياردها عوامل مختلف با هم همكارى كردند تا از تعاون آنان ميوه اى بنام بشر پديد آمد، و براى اينكه خوانندگان گرامى بهره بيشتر از اين مسئله برگيرند به پاره اى از عوامل اشاره كرده و برنامه را با ديد وسيعترى تجزيه و تحليل مى كنيم:

 

«زمين»

قرآن عظيم زمين را با تمام عواملش كه براى آسايش بشر و زندگى او مقرر شده يكى از نشانه هاى بزرگ حق مى داند.

كره زمين كه حقيقت بشر زاييده اوست، از نظر وضع وجوديش بسيار دقيق و منظم است، و اگر غير از اين بود زندگى در آن از براى موجودات زنده بسى دشوار ومشكل مى نمود.

مساحت زمين   509 ميليون كيلومتر مربع

حجم   1083 ميليارد كيلومتر مكعب

وزن   5980 ميليارد تن

فاصله از خورشيد   150 ميليون كيلومتر تقريباً

عمر   درحدودچهارميلياردوپانصد ميليون سال

ــــــــــــــــــــــــــــ
(1) النحل: 12.

قسمت بيشترى از سطح زمين را درياها فرا گرفته و به وسيله همين درياها تمام نقاط زمين به يكديگر وصل مى شود.

علاوه بر اين، موجوداتى در آبهاى زمين زندگى مى كنند كه وجود آنها از هر جهت براى بشر سودمند است.

مقدار زيادى از آبهاى دريا به وسيله حرارت خورشيد بخار شده و سپس به صورت ابر درآمده، آنگاه بر زمين مى بارد تا دانه هاى نباتى براى ادامه حياتِ موجودات زنده به ثمر برسد.

فاصله زمين تا خورشيد به قدرى دقيق و حساب شده است كه ادامه حيات بر روى اين گاهواره پرنعمت كارى ساده و آسان است، بطور حتم اگر اين فاصله بيشتر بود كليه موجودات زمين از حيات بى بهره بودند و اگر كمتر بود نيز سخنى از حيات و زندگى به ميان نبود.

زمين كروى شكل است و كروى بودن و حركت به دور محورش باعث پديد آمدن شب و روز است، زيرا هميشه نيم آن روبروى خورشيد است روشن، و نيم ديگرش تاريك است، و اگر غير از اين بود يك طرفش هميشه روز و طرف ديگرش شب بود، آن گاه بااين وضع زندگى درآن جز با ملالت و خستگى چيزى ديگر نبود، يا زندگى امكان نداشت.

گردش زمين به دور خورشيد پديد آورنده چهار فصل است، و نبايد منافع چهار فصل از احدى پوشيده باشد.

كوهها چون ميخهايى محكم بر پشت زمين استوار شده، و اگر وجود كوهها نبود زمين در حال گردش به دور خود و خورشيد هميشه دچار حركتهاى عجيب و غريب بود، و زندگى بر روى آن امرى محال مى شد، پستيها و بلنديها داراى منافع فوق العاده ايى است و برنامه اى در زمين عبث و بيهوده نيست.

 

« خورشيد »    

حجم   1 ميليون و سيصد هزار برابر زمين تقريباً

درجه حرارت خارج آن   6 هزار درجه

درجه حرارت مركزى   17 ميليون درجه

حيات و زندگى موجودات زنده مديون نور خورشيد است، خورشيد تقريباً سرچشمه تمام انرژى ها است، بى نور خورشيد گياه رشد نمى كند و مواد غذايى فراهم نمى شود، و چون زندگى جانداران بستگى به گياه دارد پس بى نور خورشيد جاندارى ادامه حيات نمى دهد.

چوب، زغال، و نفتى كه هر روز مصرف مى كنيم كار مايه را در اعصار قديم از خورشيد گرفته و در خود نهفته اند.

 

«هوا»

اگر به شما بگويند كه ما هم از بعضى جهات مانند ماهيهاى اعماق دريا هستيم شايد اين مقايسه به نظر شما عجيب باشد، ولى حقيقت همين است كه ما در عمق يك اقيانوس بزرگ، اقيانوسى از هوا كه چند بار از دريا عميق تر است زندگى مى كنيم.

در اين اقيانوس بزرگ و عميق كه آن را هوا مى گويند، بسيارى از گياهان و جانداران زندگى مى كنند كه بدون هوا زندگى برايشان امكان ندارد، زيرا هوا شامل موادى است كه براى حيات موجودات زنده ضرورى است، و مهم ترين اين مواد اكسيژن است كه براى تمام موجودات لازم است.

 

« آب »

انسان مانند ساير موجودات زنده به آب احتياج دارد، شبانه روز بايد مقدار شش تا هفت ليوان آب بياشامد تا جانشين آب از دست رفته در بدن گردد، انسان مرتباً از بدن خود آب دفع مى كند و با هر يك نفس مقدارى بخار آب به هوا مى فرستد، از اين رو از آشاميدن آب براى ادامه حيات نياز شديد دارد.

آب همراه سبزيها و ساير غذاها به بدن ما مى رسد، آب ماده حيات است و بدون آن زندگى امرى محال است.

علاوه بر اينها عوامل گوناگون ديگرى در عالم خلقت به كمك يديگر وسائل زندگى را فراهم مى آورد تا از مواد بى جان نطفه جاندار ساخته شود و آن نطفه به صورت انسانى زنده قدم به سفره هستى گذارد انسانى سراسر پر از عجايب و اسرار كه در خطوط زير به برخى از تشكيلات وجوديش آشنا مى شويد.

 

« تشكيلات بدن »

پا    2 عدد   تنه   1عدد ساق   2 عدد   سر   1 عدد
ران   2 عدد   اسكلت   243 عدد
دست   2 عدد   روابط اسكلت   150 عدد
بازو   2 عدد   عضلات   450 جفت
آرنج   2 عدد   قلب   داراى 4 حفره
باز و بسته شدن در شبانه روز   110 هزار مرتبه
تحويل خون به بدن در 24 ساعت   معادل 10520ليتر
قدرت فعاليت قلب   به اندازه آسانسورى كه 3 سرنشين را    به ارتفاع صدمتر بالا ببرد.
باز و بسته شدنش در70 سال   3 ميليارد مرتبه
شبكه لوله كشى بدن بهوسيله رگها   560 ميليون متر
گلبول خون   25 ترليون
مجموع گلبولهاروى هم به صورت يك ستون   37ميليونو500هزار متر.
كليه   داراى 200 ميليون حفره
هر حفره   5 سانتى متر
طول مجموع حفره ها   100 كيلومتر
تصفيه خون بهوسيله كليه در شبانه روز   معادل 500 ليتر
ريه   داراى 350 ميليون حفره
عمل اكسيژن گيرى شبانه روز   700 ليتر
پوست   5/1 متر مربع
در هر سانتى متر مربع پوست   5000 دگمه عصبى
مجموع مراكز عصبى   4 ميليون
روده كوچك   8 متر
در هر سانتى متر مربع   4000 غده
هر غده   داراى 3000 سلول
هر سلول   داراى 100 لوله تنفس
مغز   14 ميليارد سلول
شبكه سيم كشى ومخابرات   480 ميليون مترمعادل12مرتبه دور كره زمين
گوش   24 هزار عامل عصبى

و... و..

خداى بزرگ در قرآن مجيد مى فرمايد: اگر بخواهيد نعمتهاى مرا كه به شما ارزانى داشته ام بشماريد از عهده شما خارج است.

راستى نعمتهايى كه در بوجود آوردن انسان و ادامه حياتش در كارند، قابل شمارش نيست، اينجاست كه بايد توجه خوانندگان عزيز را به چند سؤال معطوف داشته و بپرسم با تمام اين مراتبى كه در سطور گذشته خوانديد، آيا انسان كه در تمام برنامه هاى حياتيش در سيطره قانون و اراده حق است، مى تواند در زندگى خانوادگى و اجتماعى بى نياز از قانون الهى باشد؟

آيا آزاد است هر چه دلش بخواهد انجام دهد، و هر عملى خواسته باشد پياده كند، گر چه به نظام زندگى ديگران ضرر وارد كند؟

آيا عوامل عالى حياتى و آنچه در كارند بى هدف و بى نتيجه در كارند؟

آيا انسان جز خوردن و آشاميدن و اعمال شهوت تكليف ديگرى ندارد؟

آيا زندگى مفهوم واقعيش همين است كه گروهى بى بند و بار پنداشته اند؟

آيا صلح و صفا، و اخلاق پسنديده در سايه هر مكتبى پديد مى آيد؟

آيا بشر در پيروى از برنامه هاى مناسب با حياتش محتاج به خداوند نيست؟

آيا جز آفريدگار جهان كسى عالم و آگاه به تمام مصالح و مفاسد است؟

آيا روش پيامبران عالى قدر و انسان دوست نبايد مورد عمل قرار بگيرد؟

آيا در سايه قوانين غير حق زندگى آرامى بدست مى آيد؟

آيا برنامه اى منظم و حساب شده عالم دليل بر آفريدگار جهان نيست؟

و آيا...

اگر از طرف انسانها اقدام به زنده كردن معارف در وجودشان نشود، و ثروت درونى خود را آشكار نسازند، و فشارى كه زندگى فعلى در درون آدمى مى آورد احساسس نكنند، روح در درون آنان همچون سنگ مى شود و انسان به صورت

ماده بى جانى درمى آيد.

زندگى انسان و حيات جاودانى رو به پيش او بسته به اين است كه با واقعيتى كه روبروى اوست ارتباط برقرار سازد، و آنچه اين ارتباط را برقرار مى سازد معرفت است،و معرفت همان ادراك حسى است كه به وسيله فهم حالت كمال و پختگى پيدا كرده باشد. ميوه معرفت يك زندگى به تمام معنى سالم و صحيح است كه در پرتو انسان به تمام حقوق انسانيتش دست پيدا كرده و ديگران هم در سايه زندگى آدمى به حقوق خود مى رسند.

البته در ميان تمام مكتب هايى كه براى نگه داشتن انسان در اصول انسانى پديد آمده مكتبى زنده تر و اصولى تر همانند مكتب انبياء نيست، زيرا تمام افكار و نتيجه افكار آن بزرگ مردان از وحى سرچشمه گرفته و با فطرت و طبيعت بشر هماهنگ است. آنان انسان را به پاسخ دادن به نداى فطرت و طبيعت دعوت كردند، و در اين راه تربيت شدگانى بوجود آوردند كه نظير آنان را در هيچ مدرسه اى نمى يابيم.

***

 

« اسلام يگانه راه نجات »    

پيامبران پيشروان به سوى ايمان و عمل صالحند، و تربيت شدگان آنان نيز همين طور، و جز اينكه بشر را به سوى اين اصول دعوت كنند برنامه اى ديگر ندارند.

آنانكه از ايشان به حق پيروى كنند به مقام ايمان و عمل صالح برسند و مردمى كه دعوت انبياء را بشنوند و قدرت تحقيق داشته باشند و كوتاهى در تربيت خود كنند چون از دواعى نفسانى و تقليد نرسته اند، رستگار نخواهند شد.

نظام اسلام كه شاهدى زنده و گويا و چهره اى روشن و تابناك از قوانين وضع شده خداوند در تمام ادوار حيات بشرى بوده جامع و كامل آن به وسيله خاتم پيامبران در سرزمينى خشك و بى آب و علف همانند نقشه اى منظم براى نجات تمام بشر پياده شد.

ساختمان هايى عظيم از فضائل انسانى بر سطح خاك بنا كرد كه تا ابد از تندباد حوادث در امان خواهد بود.

براى سر و سامان بخشيدن به پراكندگى ها قوانينى آورد كه امواج خروشان زمان هرگز آن را از دفتر زندگى محو نخواهد كرد.

براى درهم كوبيدن شرك و نفاق و رذائل اخلاقى حقايقى بيان كرده كه مانندش آورده نشده بود و نظيرش نخواهد آمد.

اسلام آيينى است ساده و بى آلايش، و همين سادگى و هماهنگى آن با اصول زندگى بود كه در اندك زمانى بر همه مكتب ها فائق آمد و شؤون اجتماعى ملل مختلف جهان را زير سلطه و نفوذ خود قرار داد.

اسلام كه اساس آن بر توحيد و يكتاپرستى است، بشر را به پاكى درون و برون و درستكارى، امانت، راستگويى، صداقت و يگانگى و برادرى، دستگيرى و مساوات، دعوت مى نمايد، و اين همان اصولى است كه توده بشر را از نادانى به شاهراه هدايت و دانايى و تكامل در همه زواياى حيات رهنمون است.

عمل كردن به اسلام نه تنها مفيد و آسان است، بلكه هيچ ناسازگارى با سير تمدن به معناى واقعى ندارد، بلكه وسيله سرعت و پيشرفت واقعى به سوى تمدن حقيقى است.

مسلم آن دينى كه دوش به دوش تمدن در حركت نباشد و آبادى واقعى دنيا را از پى نداشته باشد براى پيروان خود جز لهو و لعب ثمرى ندارد و تابعين و فرمانبردارانش را به سوى هلاكت مى كشد.

با مراجعه به قرآن و فرمايشات پيشوايان دين اين نكته روشن مى شود كه يگانه دين حقى كه با سير تمدن پيش مى رود و خود مثل اعلاى تمدن است دين مبين اسلام است و منكر اين معنى يا دور از خرد است، يا دست نشانده استعمار است، يا با اسلام به خاطر عقده هاى روانى دشمنى دارد.

اين مسئله هم ناگفته نماند كه بسيارى از مردم مغرب زمين روى خوشى با برنامه هاى دين ندارند، و دين را عامل انحطاط و دور شدن از تمدن مى دانند، البته بايد به آنان حق داد، زيرا آيين تحريف شده عهد عتيق و جديد استعداد جوابگويى به نيازمندى هاى بشر را نداشت و در آن قوانينى يافت نمى شد كه انسان براى تحصيل سعادت بتواند به آن عمل كند.

با پيشرفت علوم مادى در مغرب زمين حكومت كليسا خود در خطر اضمحلال مى ديد، كليسايى كه به جان و مال و ناموس مردم در سايه دينى كه داشت مسلط بود، و البته در هم كوبيده شدن اين تسلط براى اربابان كليسا آسان نبود، از اين رو با دانشمندان به مبارزه برخاسته و سخت در مقابل آنان ايستادند تا جايى كه نزديك به چند ميليون عالم و دانشمند را براى براى نگاهدارى مقاصد غلط خود از بين بردند، دانشمندان و مردم كه از دست مظالم كليسا به جان آمده بودند مبارزه جانانه اى را تا سر حد پيروزى با كليسا و پيروانش پايه گذارى كردند و بالاخره دراين جنگ كه جنگ با دين بود پيروز شدند و كليسا و برنامه هايش را از تمام برنامه هاى زندگى جدا كردند، و به راه خود كشف برنامه هاى طبيعى ادامه دادند، و براى خالى نبودن جاى دين در زندگى يكى دو ساعت از روز يكشنبه را اختصاص به برنامه هاى مذهبى داده، آن هم برنامه هايى كه هيچ مشكلى از بشر حل نمى كند، بلكه آن برنامه ها بشر را به جانب گناه تشويق مى كند.

آزاد شدن از آيين خرافى يهود و نصرانيت يك عامل پيشرفت براى مغرب زمين بود عامل ديگرى كه نقش مقمى در پيشرفت اروپا به سوى تمدن داشت آشنايى

مسيحيان در طول جنگ هاى صليبى با علوم مسلمين بود، كتب علمى اسلامى پس از برخورد اروپا با مسلمين به ممالك مغرب منتقل شد و سالها مدار بحث و تحقيق مغربيان بود، در سايه اين برنامه بيگانگان به پيشرفت هاى مهمى نائل شدند، در حالى كه مسلمين به خاطر ثروت هاى مادى و آبادى سرزمينشان با سرعت هر چه تمامتر به سوى ارضاء شهوات پيشروى مى كردند.

مغربيان در سايه كوشش و فعاليت هاى علمى به ترقيات شگفت انگيز رسيدند و در ازدياد قوا وقدرت مادى و نظامى خود كوشيدند، با به دست آوردن قدرت چشم طمع به ثروت هاى مشرق زمين دوختند، بدست آوردن ثروت بى كران مسلمين براى آنان جز از راه بريدن مسلمين از اسلام و جاهل نگاه- -داشتن دولتها و ملتهاى اسلامى ميسر نبود، براى اين دو موضوع به كوشش هاى سخت برخواستند، تا توانستند بر عليه اسلام و قرآن از طرق مختلفه تبليغات سوء كردند، وسائل بيشترى از براى شهوت رانى مشرقيان تهيه ديدند، نور علم را از آنان گرفتند، علماء و دانشمندان اسلامى را منفور ملت كردند، راه نفوذ استعمار را در ممالك اسلامى باز نمودند.

روزگار عجيبى بود مغرب به سرعت بيدار مى شد، مشرق به سرعت به خواب خرگوشى فرو مى رفت، گلادستون در مجلس عوام انگلستان به پاخواست و با يك دست اشاره به قرآن و با دست ديگر اشاره به كعبه كرد و گفت كه:

تا اين دو قدرت معنوى در ميان مسلمين است حكومت ما بر آنان محال است، و نيز در خلال همين زمان زمامدار روسيه تزارى برنامه اى را به اين صورت پيشنهاد كرد.

هر چه بيشتر بايد به اسلامبول نزديك شد، كسى كه در آنجا حكومت كند سلطان حقيقى جهان خواهد بود.

بنابراين بايستى جنگ هاى مداوم گاهى بر ضد عثمانى و گاهى بر ضد ايرانى ها

ايجاد كرد، لازم است مؤسسات كشتى سازى در ساحل درياى سياه ايجاد نمود و به تدريج اين دريا و درياى بالتيك را كه دو نقطه لازم و ضرورى است براى پيشرفت و انجام نقشه ها به تصرف آورد.

در اضمحلال ايران بايد تسريع كرد وبر خليج فارس دست يافت در صورت امكان راه تجارتى قديم مشرق رااز طريق سوريه تا هندوستان كه به منزله انبار دنياست داير كرد، وقتى به آنجا رسيديم مى توانيم از طلاى انگلستان صرف نظر كنيم.

خوانندگان عزيز نادانى زمامداران آن روز، و بيدار نبودن مردم بيشتر به برنامه هاى استعمارى كمك كرد تا استعمارگران كه خود فاقد اخلاق و فضيلت بودند توانستند چراغ انسانيت را نيز در ممالك اسلامى خاموش كنند.

جامعه مغرب حياتش تبديل به حيات مادى محض، و جامعه مشرق هم زير يوغ استعمار، فضايل روانى را باخت در نتيجه جهان يك پارچه تبديل به جهنمى سوزان شده امنيت و آسايش از زندگى رخت بست، امروز كم و بيش جهان دريافته كه مبارزه با اسلام و با اخلاق و فضيلت كار احمقانه اى بوده.

جهان مى بيند كه نسل جديد در گردابى مهلك از رذائل و جاده اى پرخطر از معاصى افتاده، فساد از هر طرف چون باران مى بارد، نسل براى نجات تشنه يك متر مكتب اصيل و ريشه دار است.

جهان دريافته كه هسته مركزى براى نگهدارى وجود انسان از آفت ها و بلاهاى خانمانسوز شهوات، عقيده به خداوند و عمل به مقررات كامل اوست.

امروز بر عقلاى جهان بنابر اعترافات خودشان ثابت شده كه اسلام با تمام برنامه هايش در رأس تمام برنامه هاست و تنها راه نجات بشر از بدبختى ها اسلام است.

در اين كتاب سعى شده يك دوره اصول اخلاقى و مبانى محكم آن در پرتو شمع

وجود لقمان حكيم كه خود از مصلحين بزرگ بشرى بوده نگاشته شود، و اميد است با مطالعه اين كتاب چهره اخلاقى و شخصيت روحى انسان براى شما روشن شود. و آنان كه مى خواهند به نعمت اخلاق آراسته شوند، و كسب سعادت دو جهان كنند از سرمايه هاى تربيتى اسلام بهره مند گردند.

اين نكته را ناگفته نگذارم كه نوشتن اين كتاب انگيزه اش سوره مباركه «لقمان» كه سوره 31 قرآن و در جزءبيست و يكم است بود، تا آنجا كه در حد و توانايى من بوده در معرفى لقمان بزرگوار و شرح حكمت هايش از قرآن و روايات كوشيده ام.

« حسين انصاريان »

 

بخش اول

* انسان غربى

* انسان اسلامى


انسان غربى

قوانين و قواعد بى مايه كليسا، و قدرت مطلقه اربابان آيين تحريف شده انجيل، به تدريج مردم مغرب زمين را در جدا شدن از همه امور معنوى، و بدبين شدن به خط دين، و گرايش به مسائل مادى در تمام زمينه هاى حيات، و ميدان دادن به شهوات و آمال، و آزادى بى قيد و شرط، و در يك كلمه خود فراموشى كه ميوه، بسيار تلخ خدافراموشى است، آماده كرد.

برنامه هاى كليسا كه هيچ گونه هماهنگى با فطرت و نيازهاى معنوى انسان نداشت و جنايات اربابان كليسا به جان و مال و ناموس انسان، باعث گرايش انسان به فراورده هاى عقل تنها، و تكيه كردنش به علوم تجربى شد.

انسان در مغرب زمين دريافت هاى خود را ملاك حق و باطل قرار داد، و خود بت خود گشت.

فكر مى كرد علوم تجربى و امور حسّى، و محصولات عقل جزئى مى تواند ته تمام نيازهاى مادى و معنوى او پاسخ دهد، ولى گذشت زمان به او ثابت كرد كه اين مجموعه، ظاهرى غذاى كاملى براى او نيست.

به خيال اينكه شكستن قيود و شروط اخلاقى، و دست برداشتن از حالات انسانى، و آزاد گذاشتن شهوات و اميال، و باز گذاشتن دست غرائز، او را سير و سيراب خواهد كرد، وارد اين ميدان وحشتناك شد، و در نتيجه خود را با آفات و

بلاهايى دچار ساخت كه امروزه از دست خودش بجان آمده، و پوچى و بى هدفى، خلأ سنگين باطنى او را آزار مى دهد.

احساس پوچى و پوكى در سنين بالا در مرد و زن غربى بيش از سنين پايين حس مى شود.

پيرمردان و پيرزنان مغرب زمين اگر دست به خودكشى نزنند، و اگر دچار جنون نشوند، در كمال افسردگى بسر مى برند، و هر لحظه در انتظار مرگ هستند، تا سايه شوم حيات را از سر خود باز كرده، و با تبديل شدن به خاك گور به خيال خودشان براى هميشه راحت شوند، ولى نسل جوان غرب به خاطر شور و هيجان جوانى كمتر احساس پوچى و پوكى كرده، و دراين سنين دلخوش به انواع لذات و شهواتند آنان هم پس از فروكش كردن هيجانات جوانى، و از كار افتادن ابزار شهوات، ورشكسته شدن بدن، به همان كاروانى كه احساس پوچى و بى هدفى آنان را در رنجى جانكاه فرو برده وارد مى كند و به افسردگى يا جنون، يا خودكشى دچار مى سازد.

محصول خدا فراموشى غربى ها خودفراموشى، و محصول خودفراموشى روى آوردن به عقل جزئى و علوم تجربى، و نتيجه روى آوردن به عقل جزئى و علوم تجربى غرق شدن در منجلاب لذات حيوانى، و شهوات غريزى و پس از آن دچار شدن به پوكى و پوچى، و افتادن در بند افسردگى شديد، يا بيمارى روانى و يا خودكشى است.

من تمام اين مسائل رادر طول سفرهاى مكررى كه به اروپا داشته ام از نزديك لمس كرده، وبا صحبت هاى مفصلى كه با مرد و زن غربى داشته ام دريافت نموده ام.

تعدادى انگشت شمار از دانشمندان غربى امثال كارل فرانسوى، و دى لانزاد فاستو، كه برقى كم سو از بيدارى و بينايى در وجودشان جلوه كرده، به اوضاع

وحشتناك حيات در غرب پى برده و فريادشان از فاجعه و بلايى كه بر انسان غربى آمده بلند شده، و غرب را نسبت به خود فراموشى هشدار داده، و عاقبت بسيار خطرناكى را براى تمدن غرب و بندگان و بردگان آن تمدن پيش بينى كرده اند.

آنان مى گويند:

1ـ تمدن جديد كه واقعيات و حقايق و نصوص اصيل و محكم قديم را لغو كرده، ناچار است مجموع بلاهايى كه به سرش آمده با خوديت خود اندازه گيرى كند، كه اين اندازه گيرى بدون ترديد نمى تواند مقياس شناخت حق از باطل گردد، از اين جهت بشر غربى چاره اى براى علاج دردهاى خطرناك فردى و اجتماعى، و ظاهرى و باطنى خود نمى بيند، و خود را در اين زمينه دچار بن بست مشاهده مى كند!

2ـ انسان غربى امكانات و مواهب مادى و زمينى را مالك است، ولى از يك چيز با تمام وجود عاجز مى باشد، و آن خودشناسى و تأمّل در باطن خويش است، و تنها همين موضوع براى اثبات پوچى درخشندگى كاذب تمدن جديد كافى است.

3ـ بدون ترديد غربى ها از هوش و درك قابل قبولى برخوردارند، ولى شك نيست كه از حيث آشنايى با حكمت عملى، و حيات معنوى فقيرترين مردم روى زمين اند!

4ـ تمدن غربى اگر غربى ها را مبتلا به خوردن مشروبات الكلى و گوشت خوك و انواع مواد حرام نموده، و به اعمال جنسى و شهوات بى قيد و شرط مبتلا كرده، به خاطر اين است كه غربى بجاى خويشتن جويى در پى فراموشى و هدر ساختن خويشتن خويش است، اغلب كارهاى بزرگ و قهرمانى و حتى اعمال نيك غربى و چيزى جز محصول فراموشى و بيهودگى نيست، قدرت عملى او بر اكتشاف و

اختراع، و تهيه وسايل جنگى ناشى از فرار غربى از خويشتن است نه قدرت و تسلّط استثنائى بر خود.

5 ـ ترس از تنهايى و سكوت، وحشت از خلأ باطن و درون و توسل به پول، غربى را از شنيدن نداى باطن عاجز ساخته، و انگيزه فعاليت مداوم او همين امور است.

6 ـ محرك وى در جهانگشايى، ناتوانى او در حكومت به خويشتن است، به همين علت غربى پديد آورنده آشوب و فساد در سراسر دنياست.(1)

ذلّت و زبونى انسان در غرب، و در هم شكستن شخصيت او ناشى از آن است كه نتوانسته حقيقت وجود خود، و ارزش گوهر شخصيت خويش را دريابد، انسان در مدرسه غرب به خيال خودش حيوانى مانند ساير حيوانات است، و ارزش او مانند و برابر ارزش موجودات زنده ديگر روى زمين است.

به نظر غربيان از آنجا كه ميزان و مقياس ارزش هر موجود در نظام تطور و شبكه نشو و ارتقاء، پايدارى و بقاء است، بنابراين همگى موجودات زنده كه غربال انتخاب طبيعى باقى مانده، و در مبارزه حيات ياراى مقاومت آورده اند، از نظر ارزش برابرند.

معناى اين ارزيابى اين است كه گاو و مورچه، پلنگ و روباه، الاغ و خرگوش، « انسان اسلامى »    

مار و عقرب، گرگ و سگ، كلاغ و خوك و انسان و شتر در يك ارزش و مقياسند!!

انسان غربى كه با تمام وجود مغرور فراورده هاى علمى و تمدن شده، در تشخيص ارزش و موقعيت خود دستخوش خبط و اشتباه گشته، و در شناخت حقيقت راه خطا رفته، تا آنجا كه خود را به سطحى برابر با مورچه و موش فرو كاسته!! انسان غربى بااثر گرفتن از افكار دانشمندان ملحد خود از دايره نفوذ و ــــــــــــــــــــــــــــ

(1) مذهب من به نقل اقوال الأئمه، ج 7،ص 48.

حمايت حضرت حق و ولايت و حاكميت پروردگار بيرون رفت، و تصورش اين بود كه با خروج از مدار توحيد به خوشبختى موهومى كه فرض كرده بود مى رسد، در حالى كه پس از بيرون رفتن از حوزه نفوذ ربوبيت حق به چنگ شياطين و خدايان مجعول و موهوم گرفتار شد، و دامن به انواع مفاسد و معاصى آلوده كرد.

فشار اربابان كليسا به مردم، و قانع نبودن روح انسان در برابر آيين كليسا، و فعاليت هاى مرئى و نامرئى يهوديان اروپا به خصوص سردمداران صهيونيست در اوضاعى كه امروز غربيان گرفتار آن هستند تأثير به سزا داشت.

امروز درصد بالاى از مردان و زنان غربى به خاطر خدا فراموشى دچار خود فراموشى سختى هستند، و اين خودفراموشى اگر علاج نشود، به فاجعه اى عظيم در جهت نابودى انسان و تمدن او خواهد انجاميد.

 

انسان اسلامى

انسان در فرهنگ اسلام يعنى احسن تقويم، خليفه خدا، ظرف علم اسماء، عرصه گاه هدايت، منبع كرامت، سزاوار رشد و كمال، مسجود فرشتگان، و بالقوّه يعنى: متقى، طاهر، شاكر، صابر، ذاكر، عادل، محسن، مجاهد، مهاجر، مؤمن، زاهد، تائب، سليم، اصيل، شريف، كريم.

انسان اسلامى موجودى است كه براى شكوفايى اصول انسانيت، و حقايق وجودى او انبياء الهى مبعوث به رسالت شدند، و وظيفه باغبانى اين نهال بى نظير هستى بر عهده آنان قرار گرفت.

انسان اسلامى وجود باعظمتى است كه كتب آسمانى، براى رساندن او به كمال مطلوب، از جانب حق براى او فرستاده شد.

انسان اسلامى انسانى لايق حريم قرب، و شايسته اى براى مقام لقاءاللّه

و وجودى سزاوار بهشت ابد و رضوان الهى است.

انسان اسلامى، انسانى است داراى چراغ فطرت، نور و وجدان، عقل نظرى، و مستعد بدست آوردن بزرگى و عظمت بى نهايت.

انسان هايى كه در پرتو اسلام خود را يافتند، و به خويشتن خويش آگاه شدند، و از بركت برنامه هاى اسلامى در جهت عقايد و اخلاق و عمل به مقامات ملكوتى رسيدند كم نيستند.

شماره كردن اين منابع فضيلت، و نشان دادن چهره همه آنان براى اين اوراق محدود ميسّر نيست، در اين زمينه تنها به چند نمونه مى توان اشاره كرد، تا دورنمايى از شخصيت انسان و تأثير اسلام و هدايت الهى در او روشن شود.

سلمان ايرانى روح انسانى و فطرت الهى اش با آيين زردشتى سيراب نشد، به اشاره كسى به كليسا روى آورد، آنجا هم خبرى از حقيقت و شكوفايى مايه هاى انسانيت نديد، با هدايت و راهنمايى كسى به مدينه آمد، و محضر نورانى آخرين فرستاده حق را درك كرد، خود را لب چشمه آب حيوان ديد، و كنار گنجى بى پايان يافت، از آن چشمه عشق وضو گرفت و از آن گنج بى پايان كسب بهره كرد، قلبش از پرتو اتصال به حق و قيامت روشن شد، نفسش به مقام تزكيه رسيد، اعضاء و جوارحش در مدار عمل صالح قرار گرفت، درخت شخصيت او ميوه داد، تبديل به كلمه طيبه شد، به مراحل عالى ايمان رسيد، خورشيد حقيقت از افق وجودش طلوع كرد، بجايى رسيد كه پيامبر اسلام درباره او فرمود:     سَلْمانُ مِنّا أَهْلَ الْبَيْتِ، يَمْنَحُ الْحِكْمَةَوَيُؤْتِى الْبُرْهانَ.

سلمان از ما اهل بيت است، حكمت مى بخشد، و برهان مى نماياند.

و درباره او فرمود: بَحْرٌ لا يُنْزَفُ وَ كَنْزٌ لا يَنْفَدُ.

سلمان دريايى است كه كشيده نمى شود،وگنجى است كه پايان نمى پذيرد.

و فرمود: ايمان را ده مقام است، و سلمان داراى آن ده مقام مى باشد.

خداوند پيامبر را به محبت چهار نفر دستور داد، يكى از آن ها سلمان بود.

او در دنيا از تحفه هاى بهشتى بر اثر يكى شدن با اهل بيت تناول كرد، و بهشت عاشق او بود.

منصور بن برزخ مى گويد به حضرت صادق(عليه السلام) عرضه داشتم از سلمان فراوان ياد مى كنيد، فرمود: آرى به سه علت:

اختيار خواسته اميرالمؤمنين برخواسته خودش در تمام شؤون حيات، دوستى با تهيدستان، عشقش به علم و دانش و دانشمندان.

زمانى كه عبداللّه بن يعفور از دنيا رفت حضرت صادق(عليه السلام) درباره عظمت و شخصيت آن انسان رشد يافته به مفضل بن عمر كوفى نوشت:

عبد اللّه بن يعفور كه صلوات خدا بر او باد از دنيا رفت، در حالى كه به عهدى كه از خدا و پيامبر و امام خود بر عهده داشت وفا كرد، از دنيا رفت، صلوات خدا بر روح او، اثرش نيكو بود، سعى و كوشش او مشكور شد، غفران الهى او را دريافت، از بركت رضاى خداوند و پيامبر و امام واجب الاطاعه اش به رحمت حق پيوست. به حق فرزنديم در رابطه به رسول خدا، در زمان ما احدى نسبت به خداوند و رسول حق و امامش مطيع تر از او نبود، اين پيروى را در برنامه زندگى خود داشت، تا خداوند او را به جانب رحمتش سوق داد، و وى را با رسول خدا و اميرالمؤمنين در بهشت ساكن نمود، منزلش را بين منزل پيامبر و اميرالمؤمنين قرار داد، گر چه آن منازل و درجات در آن جايگاه رفيع يكى است خداوند به رضايتى كه از او دارم رضايت و مغفرتش را بر او بيفزايد.(1)

عبد اللّه بن مسعود مى گويد، تنها يك آرزو دارم كه رسيدن به آن آرزو بر من محال شده:

ــــــــــــــــــــــــــــ
(1) رجال كشى،ص 215.

ــ[32]ــ

در جنگ تبوك در دل شب از خواب بيدار شدم، شعله آتشى در گوشه اردوگاه ديدم پيش رفتم ببينم چه خبر است، ديدم عبد اللّه مزنى جان سپرده، پيامبر و دو نفر از مسلمانان براى دفن او آتش افروخته اند، من وقتى كه اين منظره را ديدم ايستادم تا ببينم چه مى شود؟ قبر آماده شد پيامبر ميان قبر رفت و فرمود: برادرتان را نزديك بياوريد، آن دو نفر عبداللّه را بدست رسول خدا دادند، حضرت او را در ميان قبر گذاشت و گفت: خداوندا من از او راضى هستم، تو هم از او راضى باش آرزو دارم اى كاش صاحب آن قبر من بودم، ولى پيامبر از دنيا رفته و من از عاقبتم بى خبرم، و آن آرزو بر دلم مانده، و رسيدن به آن برايم غير ممكن است!

مدرسه هاى جهان، و مكتب هاى شرق و غرب از تعاليم لازم براى انسان سازى خالى است، انسان ها در آن مدارس و مكتب ها تغذيه روحى و فكرى و اخلاقى نمى شوند، به ناچار پس از مدتى از آن منابع بى خير روى گردانده، به آزادى بى قيد و شرط، روى مى آورند و يك پارچه بنده و برده شهوات و اميال مى شوند، و چون حيوانات و بلكه بى بند و بارتراز آنان اسير شكم و شهوت مى شوند و فرهنگ و تمدن و علم و صنعت و همه مواهب و نعمتها را در خدمت شكم و غريزه جنسى مى گيرند.

جوامع غربى در اين روزگار حيات و زندگى را در كار مادى، و شكم چرانى و شهوت رانى معنا مى كنند. و جز اين سه برنامه براى بشر برنامه اى ديگر نمى شناسند.

و با كمال تأسف چنانكه از گفتگوهايم با آنان در اروپا شنيده ام مرگ را پايان همه چيز و خاموش شدن چراغ حيات و فرو رفتن در عدم مطلق مى دانند، به اين خاطر توجهى به عقايد حقه، و اخلاق حسنه، و اعمال صالحه، و امور مثبته، و حالات انسانى، و فضايل روحى، و كمالات نفسى ندارند، زيرا براى پياده كردن

اين امور، در وجود خويش انگيزه اى حس نمى كنند.

آنان از اهداف مثبته و انگيزه هاى حقيقى، به تمام معنى خالى هستند، از اين جهت براى ادامه حيات و رسيدن به لذّات چاره اى جز كار و كوشش و خوردن و آشاميدن و ارضاى غريزه جنسى به هر شكلى كه ممكن باشد براى خود نمى بينند.

آنچه من در اروپا ديده ام و در رابطه با ملّت آمريكا شنيده ام از نوشتن و بيانش شرم دارم، تنها چيزى كه مى توانم در رابطه با غربيان اظهار كنم، اين است كه غربيان با تمام وجود از هويت انسانى خالى شده، و تبديل به حيواناتى غير از حيوانات صحرا و دريا و هوا شده اند، حيواناتى كه در ميان تمام حيوانات اعم از وحشى و اهلى نمونه ندارند.

اين حقيقت را هم ناگفته نگذارم كه از نظر علمى و حاكميت قوانين مربوط به امور مادى، و رعايت نظم و انضباط كارى براى زنده ماندن و شكم چرانى و شهوت رانى بى قيد و شرط در سطح بالايى قرار دارند.

شما نمونه مسائل تربيتى و اخلاقى اسلام را در جهت رشد و تكامل انسان، در هيچ مكتبى از مكاتب موجود جهان حتى اديانى كه در ادعاى آسمانى بودن آن را دارند نمى يابند.

دراين زمينه به گوشه اى از واقعيات و حقايق اسلامى كه براى شكوفا كردن شخصيت انسان و رسانيدن او به اوج كمال و عظمت است اشاره كرده، باشد كه دل مشتاقان بيش از پيش متوجه اين مدرسه الهى گردد، و اين هديه حق را غنيمت دانسته وجود خود را به آن حقايق بيارايند.

معاذ مى گويد از جانب رسول خدا مأمور به برنامه اى در يمن شدم، به وقت وداع مرا نصيحت كرد، و به آراسته شدن به مسائلى دعوت نمود، در قسمتى از آن سفارشات آمده:

أُوصيكَ بِتَقْوَى اللّهِ، وَصِدْقِ الْحَديثِ، وَالْوَفاءِ بِالْعَهْدِ، وَاَداءِاْلاَمانَةِ، وَتَرْكِ الْخِيانَةِ، وَحِفْظِ الجار،ورحمة اليتيم،ولين الكلام،وبذل السلام،وحسن العمل،وقصرالامل، ولزوم الايمان،والفقه فى القرآن،وحب الاخرة،والجزع من الحساب،وخفض الجناح، واياك ان تسب حكيماً،اوتكذب صادقاً،اوتطيع آثماً،اوتعصى اماماًعادلا:(1)

توراسفارش مى كنم به تقواى الهى يعنى خوددارى ازهمه گناهان،وراستى درگفتار،ووفاى به پيمان،واداى امانت،وترك خيانت،حفظ حقوق همسايه،ومهربانى بايتيم،ونرمى گفتار،وسلام به مردم،ونيكى عمل،وكوتاهى آرزو،وپاى بندى به ايمان،وفهم قرآن،وعشق،به آخرت،ووحشت ازحساب روزقيامت،وفروتنىوخاكسارى ازاين كه حكيمى راناسزاگويى،وراستگويى راتكذيب كنى،وزشت كارى راپيروى نمايى،وازامام عادل سرپيچى كنى بپرهيز.

در معارف اسلامى براساس آيات قرآن و روايات انسان تشبيه به درخت شده،كه دانه اوليه و مايه اصلى آن درخت لطف حق،وباغبان وبرزگر آن نبى و امام،ومالك درخت خداوند،وسرزمين آن روح انسان است.

براى آن درخت عروقى در هفت مقام،و شاخى در هفت مرحله،و هفت برگ و هفت ميوه،شمرده اند كه از هفت آب و از هفت بر سيراب مى شود، وچون به لقاء حق رسد هفت جايزه نصيب او مى گردد:

1 - عروق: يقين،توكل،رضا،صبر،خوف از مقام حق،رجا،تسليم.

2 ـ شاخه:طهارت،نماز،صدقات،روزه، جهاد، حسن خلق،امر به معروف.

3 ـ برگ:صفا،حمد،ثناءالهى،اخلاص،خضوع،حرمت،وفا.

4 ـ ميوه:انابت، حيا، تجريد،قلب از ماسوى اللّه، تفريد، زهد، محبت - شوق.

5 ـ باران:كفايت، ولايت، هدايت، رعايت، قرب، نعمت، عنايت.

6 ـ ابر:رحمت، كرامت، جود، لطافت، احسان، امتنان، مغفرت.

7 ـ تعهد بر:فقر، مسكنت، زهد، جوع، ذلّت، انكسار، افتقار.

ــــــــــــــــــــــــــــ
(1) بحار، ج 74.

8 ـ جايزه:جزاء، عطا، نعماء، خلد، بقاء، رضا، لقا.

(1)

اين امور كه همه و همه در ظرفيت انسان است،وهر مرد و زنى از نظر اسلام لياقت آراسته شدن به آنها را دارند، اگر بخواهد تفسير شود، بدون ترديد كتاب مفصّلى خواهد شد.

انسان غربى دچار حجاب هاى سنگينى است كه آن حجاب ها مانع از تابيدن نور حق در وجود آنها شده، حجاب جسم، حجاب شهوات، حجاب غرائز، حجاب مال و منال، حجاب دانش و صنعت، حجاب منيت و غرور، ولى انسان اسلامى با اتصال به اسلام مهاجر از همه حجاب هاست.

انسان اسلامى هر حجابى را كه از پيش روح جان برمى دارد، نورى در دلش مى تابد، و آن نور با رفتن هر حجابى هوى تر مى شود،تا جايى كه تمام فضاى جان و دل را فرا مى گيرد، و براى او شرح صدر حاصل مى شود، پس از شرح صدر حقايق براى او كشف مى گردد، و براى او يقين حاصل مى شود، كه هر چه را خداوند و انبيا و امامان به آن دعوت كرده اند نظام اتمّ تشريعى و باعث خير دنيا و آخرت انسان است، و نتيجه اين انشراح پاك شدن دل و جان از لوث صفات ضميمه است، صفاتى كه هر كدامشان مى تواند علت خذلان انسان در دنيا و آخرت گردد.

اين ذمائم عبارتند از: شرك، كفر، نفاق، عجب، ريا، غرور، حسد، حرص، طمع، تكبر، كينه، خودبينى، خودپسندى و...

وقتى قلب و جان به نور حق روشن شود، نتيجه آن اطاعت از تمام اوامر حق و انبياء و امامان، و اجتناب از محرمات و معاصى و آلودگى ها است.

امام على (عليه السلام) در رابطه با اينگونه انسان ها مى فرمايد: قد خلع سرابيل الشهوات، و تخلى من الهموم الا واحداً، انفرد به، فخرج من صفة ــــــــــــــــــــــــــــ

(1) روح الأرواح، 123.

العمى، و مشاركة اهل الهوى، و صار من مفاتيح ابواب الهدى، و مغاليق ابواب الردى قد ابصر طريقه، و سلك سبيله، و عرف مناره، و قطع غماره، واستمسك من العرى باوثقها و من الجبال بامتنها، فهو من اليقين على مثل ضوء الشمس.(1) جامه شهوات را از وجودش بدر آورد، و از تمام انديشه ها جز انديشه رسيدن به مقامات ملكوتى جالى شد، از گردونه كوردلى در آمد، و از مشاركت در شكل زندگى اهل هوا دورى گزيد، ابواب هدايت را كليد بازگشايى شد، و ابواب ضلالت و گمراهى را قفل بستن شد، راهش را شناخت، مسيرش را پيمود، نشانه هدايت را يافت، سختى ها را پشت سر گذاشت، از دستگيره ها به محكم ترينش چنگ زد، از ريسمان ها به قوى ترينش متصل شد، او در يقين بهحقايق همانند نور آفتاب است.

اگر چه من در اين نوشتار قصد نشان دادن گوشه اى از حيات حضرت لقمان حكيم را كه از چهره هاى برجسته مكتب الهى است دارم، ولى بيان و تفسيراين واقعيت را لازم مى بينم كه انسان داراى مايه ها و استعدادهاى شگرفى است كه اگر اين مايه ها در سايه آفتاب هدايت حق قرار بگيرد، از انسان موجودى برتر از تمام موجودات و حتى بالاتر از فرشته مقرب مى سازد، و اگر دور از خورشيد هدايت بماند، گر چه در عمل و صنعت و تمدن و مدنيت پيشرفت چشمگيرى كند از او موجودى پست تر از تمام حيوانات بوجود مى آيد!

دليل بر وجود آن مايه ها و استعدادهاى اعجاب انگيز و رشد و كمالش در سايه هدايت حق وجود انسان هاى باعظمتى است كه در گردونه نبوت و امامت و ايمان و عمل صالح ظهور كردند و صفحات تاريخ حيات را به نور خود روشن نموده و به انسانيت و تمدن آبرو دادند.

 

ــــــــــــــــــــــــــــ
(1) نهج البلاغه: خطبه 86 .




پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز