فارسی
شنبه 16 فروردين 1399 - السبت 10 شعبان 1441

اهمیتِ حفظ آبروی مؤمن


پاسخگیری پرسش ها - جلسه سوم جمعه (11-11-1398) - جمادی الثانی 1441 - حسینیه شهدا - 20.7 MB -

حضور مسیح در خانه‌ی زن بدکاره-اهمیت اعتبار و آبروی افرادبزرگترین گناهان اندام‌های بدنحسادت و رنجیدن از خدااصول کفرحرص دلیل رانده‌شدن آدم وحواحسد دلیل کشته‌شدن هابیلبیشترین مراقبت از زبان حسد و کنترل نکردن زبانشدیدترین عذاب‌الهی برای زبانمراقبت از کلمات جاری بر زبان-دلیل حضور مسیح در خانه زن بدکارهشناخت خود بالاترین مرحله عالَممظلومیت سه‌ساله‌ی کربلادعای پایانی

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیا و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین و المعصومین المکرمین».

 

حدود هشتاد سال پیش شخص دانشمندی که اهل خراسان بود ولی سال­ها در تهران زندگی می­کرد یک جلد کتاب به نام حکمت عملی نوشت. من همان وقت که این کتاب چاپ شد به راهنمایی یکی از دوستانم خریدم، بس‌که این کتاب با بنیان است؛ پانصد صفحه است، شاید من ده بار این کتاب را مرور کردم. دو داستان در این کتاب است که منظور من برای ادامه­ی بحث جلسات قبل یک داستانش است، ولی هر دویش را برایتان عرض می­کنم چون مفید است.

 

حضور مسیح در خانه‌ی زن بدکاره

اما داستان اول که ربطی به بحث ندارد این است که حضرت مسیح(ع) در بین همه­ی انبیاء تنها زندگی می­کرد، همسر نداشت و ازدواج نکرد، علتش را هم من نمی­دانم. س‌و‌سه  سال‌اش هم بود که پروردگار عالم برای محافظت از شر یهود که می­خواستند او را بکشند، به سوی خودش برد «بَلْ رَفَعَهُ اَللّٰهُ إِلَيْهِ» ﴿النساء، 158﴾ این «رَفَعَهُ اَللّٰهُ إِلَيْهِ» هم یک داستانی است و پیچیدگی هم دارد. ایشان که ازدواج نکرده بود و از نظر خلقت ظاهری هم خلقت نیکویی داشت، یک روز از خانه­ی یک زن بدکاره بیرون آمد. 

حالا شما حساب کنید یک انسان بزرگی که همه می­دانند همسر ندارد و اندام نیکو هم دارد، این از خانه­ی زن بدکاره‌ای بیرون بیاید، فکر بیننده کجا می­رود؟ که نه پروردگار، نه انبیا(علیهم‌السلام)، نه پیغمبر اکرم(ص) و نه ائمه­ی طاهرین(علیهم‌السلام) در این‌گونه موارد اجازه ندادند فکر انسان انحرافی عمل کند، ولی خب همه که نمی­دانند نظر پروردگار در این موارد چیست، همه هم که پای منبرها نمی­روند، منبر گوش نمی­دهند و روایت نمی­خوانند، ولی خداوند اجازه­ی سوء ظن حتی در این موارد واضح و روشن که من ببینم یک آدم محترم و جوانی از خانه­ی یک زن بدکاره بیرون بیاید، این اجازه را خداوند نداده که من نسبت به بنده­اش خطا و خلاف فکر کنم، انبیا و ائمه(علیهم‌السلام) هم اجازه ندادند، چرا؟ چه عیبی دارد من یک چنین جریان روشنی را ببینم و در درون خودم، حالا به هیچ کس هم نگویم، داوری کنم که این آدم جوان در این خانه که یک زن هم بیشتر نیست، این رفته و بیرون آمده و برنامه­ای داشته، چرا من این فکر را نکنم؟ چون پروردگار عالم برای آبروی بندگانش خیلی ارزش قائل است و من حق ندارم در درون خودم آبروی یک بنده­اش را با فکر انحرافی بریزم که از چشم من بیفتد. چهل یا پنجاه سال است شخصی پیش من آبرو دارد و محترم است، به چه اجازه­ای من، ولو به هیچ کس هم نگویم، در باطن خودم آبروی او را لگدمال کنم و پیش خودم غصه بخورم: حیف ما نمی­دانستیم این شخص با این ظاهر و صلاحی اهل زنا هم هست!

 این خیلی فکر خطرناک و فکر بدی است. حالا اگر بروم به کسی بگویم در حالی که این اتفاق هم نیفتاده، این یک پرونده­ است که اتفاق نیفتاده و من پیش خودم دو دوتا چهارتا می­کنم و مسأله را می­بینم، ظاهرش را می­بینم می­روم به شخص دیگری می­گویم، پروردگار پیغام داده و پیغامش را ائمه­ی ما(علیهم‌السلام) برای ما بیان کردند: اگر کسی آبروی بنده­ی من را ببرد، در قیامت کل آبرویش را می­برم و به ما دستور دادند اگر لغزشی را هم دیدی دنبال نکن، یعنی به طرف مقابل که لغزش داشته اصلاً به رخش نکش و نگو! مردم که معصوم نیستند، آن مقداری که ما خبر داریم که با کتاب­ها و قرآن سر و کار داریم معصوم صد و بیست و چهار هزار پیغمبر، دوازده امام، حضرت مریم مادر مسیح، فاطمه زهرا(س)، زینب کبری(س)، قمر بنی هاشم(ع) و علی اکبر(ع) است، آنها لغزش ندارند؛ یعنی پایی که به طرف لغزش بروند ندارند یا به قول قرآن نیرویی که به طرف لغزش بروند ندارند، هر چه نیرو دارند اینها را به طرف درستی­ها می­برد، اما بقیه لغزش دارند، هیچ وقت هم اصالت، خانواده و لباس عامل حفظ انسان از لغزش نیست. 

 

-اهمیت اعتبار و آبروی افراد

شما شنیدید آدم بزرگی گفته باشد و یا یک جا نوشته باشند که لباس، عامل مصونیت است؟ نه! ما هم مثل بقیه­ی مردم احتمال لغزش­مان هست؛ لغزش مالی، بدنی، غریزه­ای و...، حالا این لغزش را پنهان انجام دادم و یک نفر خبر شد، این شخص حق دارد برود به مردم بگوید، حق دارد برود به دادگستری و قاضی بگوید؟ نه، چنین حقی ندارد! قرآن به قاضی دستور داده است که اگر کسی پیش تو آمد و گفت: من خودم با دو چشم خودم دیدم فلانی زنا کرده است، قرآن می­گوید: خبرآور را بخوابان و شلاقش بزن؛ یعنی اینکه خواسته کسی را بی­آبرو کند، بگذار آبروی خودش برود، چون حق نداشت این کار را بکند. 

 

خیلی از گنهکاران خودشان بر اثرِ (به قول امروزی­ها) عذاب وجدان که چرا این گناه را مرتکب شدم پیش پیغمبر(ص) یا امیرالمومنین(ع) آمدند و (روایاتش در مهم­ترین کتاب­هایمان است) اقرار کردند که پیغمبر(ص) یا امیرالمومنین(ع) به آنها حد جاری کنند تا پاک شوند و دیگر در قیامت گیر نباشند، نه پیغمبر(ص) و نه امیرالمومنین(ع) اجازه اقرار نداده است، فرمودند: اشتباه می­کنی، خیال می­کنی! اقرار خود گنهکار را قبول نمی­کردند. 

 

الان هم که در کشور ما زبان­ها خیلی بلند شده است. اول زبان­ها تا داخل دهان و تا روی دوتا لب بود، الان به زبان مردم یک تلفن همراه هم وصل است، آن زبان جدای از بدن است، این زبان زبان وصل به بدن است با این زبان می­آیند روی یک دانه تلفن همراه ریختن آبروی یکی را می­نویسند پنج دقیقه­ی بعد نه فقط تهران، از سمت شمال تا بندر انزلی، از سمت جنوب بندر عباس، از سمت شرق تا سرخس و از سمت غرب هم تا مهران می‌فهمند و در پنج دقیقه آبروی یک مرد و زن می­رود.

 

بزرگترین گناهان اندام‌های بدن

من روایتی را قبلاً می­دیدم که نمی­دانستم چگونه آن را باور کنم، ولی می­دانستم روایت پیغمبر اسلام(ص) است و کتابی هم که آن را نقل کرده مهم و روایت هم درست است. در روز قیامت بعضی­ها را به محشر می­آورند که زبان­شان از دهان­شان درآمده است، این‌قدر این زبان دراز است که مردم محشر از روی این زبان راه می­روند! حالا می­فهمم پیغمبر(ص) چه گفته است، الان زبان مردم با موبایل خیلی دراز است، یعنی به پهنای یک کشور، دو کشور یا کره­ی زمین است! برادران و خواهران، اگر با مواظبت زندگی نکنیم خیلی ضرر می­کنیم، اگر با مراقبت زندگی نکنیم خیلی خسارت می­بینیم؛ برای زبان­مان، چشم­مان و دست­مان. دست ما هم گناهانی دارد، لمس نامحرم یا خدایی نکرده این اتفاق هم زیاد افتاده و زیاد هم می­افتد که من کمی مقامم بلندتر است و با فرد پایین­تر از خودم در اداره درگیر می­شوم، حق هم با اوست ولی قدرت دارم پس می­آیم یک چیزی علیه او تنظیم می­کنم که یا بیرونش می­کنند، یا حقوقش را قطع می­کنند یا کم می­کنند و یا او را از تهران برمی­دارند و می­گویند برو میناب، این کارها هم زیاد شده است، این دست چیزی می­نویسد و زندگی یک خانواده را بهم می­ریزد، این قلم به خاطر بلایی که سر این مرد آورده قلب یک زن با دو بچه­اش را به آتش می­کشد، بعد هم خدا بنای جهان را به گونه­ای ساخته که هر عملی در همین جهان عکس العمل بی­برو و برگرد دارد. 

 

حسادت و رنجیدن از خدا

چند روز پیش یک آیه­ی قرآن را می­خواندم (این آیات تحلیل­های خیلی جالبی دارد یا علمای بزرگ شیعه، یا روایت و یا تاریخ آن‌ها را تحلیل کرده‌اند) آیه این است، این یک قانون جهانی است، یعنی قانون عالم هستی است «اِن اَحسَنتُم اَحسَنتُم لِاَنفُسِکُم» هر چه خوبی کنید خوبی به خودتان برمی­گردد، جای دیگری نمی­رود و شما را هم گم نمی­کند، «وَ اِن اَسَأتُم» اگر بدی کنید «فَلَهَا» آن بدی هم به خودتان برمی­گردد. آن وقت کنار این آیه در تفاسیر قرآن که یادداشت کردم، دیدم که نوشتند خانم یهودی‌ای همسایه­ی مرد مسلمانی بود و به این مسلمان حسادت داشت.

 

 حالا ننوشتند چرا حسودیش هم شدید بود. خدا در قرآن درباره­ی حسادت می­فرماید: «وَ مِنْ شَرِّ حٰاسِدٍ إِذٰا حَسَدَ»  ﴿الفلق‏، 5﴾ اگر حسود بخواهد شر بریزد به منِ خدا پناه ببرید، چون ضربه­اش سخت و سنگین است. خدا یک سوال هم در قرآن از حسودها می­کند: «أَمْ يَحْسُدُونَ اَلنّٰاسَ عَلىٰ مٰا آتٰاهُمُ اَللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ» ﴿النساء، 54﴾ اگر من به یک بنده­ام احسان کردم؛ حالا قیافه­ی خوب، علم، مقام، قلم، ثروت یا خانه­ی خوبی به او دادم، همه زیر لغت فضل است، وقتی حسادت می­کنید در حقیقت در دلتان از من رنجیده­اید، نه از آن فرد، یعنی ایرادتان به من است که خدایا برای چه به این قیافه دادی، ارزش، اعتبار و آبرو دادی، خانه و بچه­ی خوب دادی؟ 

 

اصول کفر

این ایراد به من مساوی با کفر است، چرا؟ چون حضرت مجتبی(ع) (بنا به جلد دوم عربی اصول کافی) می­فرماید: «اُصُولُ الکُفرِ ثَلَاثَهٌ» ریشه­ی کفر سه چیز است: کبر، حرص و حسد، این‌ها ریشه­های کفر هستند. امام حسن‌مجتبی(ع) توضیح جالبی می­دهند و می­گویند: حرص یعنی وقتی به تو گفتند کل این باغ، حالا چند هزار متر بوده را نمی­دانیم اما یقیناً بهشتِ قیامت نبوده، چون بهشتِ قیامت باغی است که هر کس داخل آن برود «خَالِدینَ فِیهَا» دیگر از آن‌جا درنمی­آید، بیرونش نمی­کنند و نعمت­ها را قطع و منع نمی­کنند «لاٰ مَقْطُوعَةٍ وَ لاٰ مَمْنُوعَةٍ» ﴿الواقعة، 33﴾.

 

حرص دلیل رانده‌شدن آدم وحوا

 در داستان آدم و حوا هم معلوم است این جنتی که خدا در سوره­ی بقره، طه و سوره­های دیگر می­گوید، باغ بسیار آبادی در این دنیا در حدود­های ساحل مدیترانه بود. به آدم و حوا گفتند: «كُلاٰ مِنْهٰا رَغَداً حَيْثُ شِئْتُمٰا» ﴿البقرة، 35﴾ هر چه درخت و میوه در این باغ است آزاد هستید بخورید، حالا خدا جالب است به آنها گفته «رَغَداً» برایتان گوارا هم باشد و نوش جانتان، «وَ لاٰ تَقْرَبٰا هٰذِهِ اَلشَّجَرَةَ» ﴿البقرة، 35﴾ این یک درخت را کاری نداشته باشید، مانند این‌که بیست هزار درخت با انواع میوه­ها برای شماست پس شکم­تان نیازی به این یک درخت ندارد.

 

 امام مجتبی(ع) می­فرماید: حرص آدم و حوا را وادار کرد آن درختی را هم که منع­شان کرده بودند سراغش رفتند و باعث شد که آنها از بهشت بیرون بیایند، حالا چه کسی آنها را بیرون کرد؟ نباید گفت خدا، اگر کسی بگوید خدا دو نفر آن‌ها را بیرون کرد تهمت به پروردگار است. انسان اول باید داستان انبیا را در قرآن ببیند، خدا می­فرماید: «فَأَزَلَّهُمَا اَلشَّيْطٰانُ عَنْهٰا فَأَخْرَجَهُمٰا مِمّٰا كٰانٰا فِيهِ» ﴿البقرة، 36﴾ حالا بعضی از منبری­های قدیم می­گفتند زنش باعث شد! من نمی­دانم برای چه اینقدر در زمان قدیم زن­ها را می­کوبیدند دلیلی هم نداشتند، یک منبری هم حاضر نبود به آیه دقت کند که خداوند تقصیر بیرون افتادن آدم از بهشت را گردن حوا نینداخته، به پیر و به پیغمبر(ص) قسم مادرِ اولِ ما (حضرت حوّا) خیلی آدم خوب و درست و اهل خدا بود. 

 

ببینید قرآن می­گوید: «فَأَزَلَّهُمَا اَلشَّيْطٰانُ» ﴿البقرة، 36﴾ هما ضمیر مونث است، هما یعنی دو نفر، لهما یعنی برای دو نفر،  قرآن می­گوید: «فَأَزَلَّهُمَا اَلشَّيْطٰانُ» زن و شوهر، هر دو را شیطان لغزاند. حالا چه شد که لغزش پیدا کردند؟ ما باید آیات سوره­ی طه را تحلیل کنیم، خدا در آنجا خیلی جالب بیان کرده است. این حرص باعث شد آدم و همسرش از بهشت به وسیله­ی ابلیس رانده شوند. حرص ریشه­ی کفر است، کفر در اینجا نسبت به حضرت آدم یعنی ناسپاسی کامل و نه انکار خدا؛ چون کفر در قرآن پنج­ مورد دارد، همه جا کفر به معنی انکار خدا نیست، مثلاً در آیه­ی حج پروردگار می­فرماید: «لِلّٰهِ عَلَى اَلنّٰاسِ حِجُّ اَلْبَيْتِ مَنِ اِسْتَطٰاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً» ﴿آل‏عمران‏، 97﴾ یعنی این حکم الهی است که هر کس استطاعتِ پولی و بدنی دارد در کل دوره­ی عمرش یک بار به حج واجب برود، بعد می­فرماید: «وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اَللّٰهَ غَنِيٌّ عَنِ اَلْعٰالَمِينَ»  ﴿آل‏عمران‏، 97﴾ اگر کسی کفر ورزید و نرفت، بداند خدا بی­نیاز از جهان است؛ این کفر یعنی چه؟ یعنی کسی که خدا را قبول ندارد؟ نه! به معنی کسی است که پشت به مکه کند و نرود. 

 

اینها را خیلی باید دقت کرد که زمانی اگر ما وارد به قرآن نباشیم یک آیه را در غیر مورد خودش عَلَم نکنیم و در سر مردم بکوبیم! این موردشناسی در قرآن خیلی مهم است. من در ترجمه­ی قرآنم که شاید چهار سال رویش کار می­کردم کاری که کردم این موردشناسی بود که کفر در همه­ی آیات به معنی انکار خدا و انکار نبوت نیست.

 

 امام مجتبی(ع) درباره‌ی حرص می­گوید: آدم و حوا را از بهشت بیرون کرد. چه کسی بیرون کرد؟ قرآن می­گوید: شیطان، کبر از ریشه­های کفر است، اینجا هم به معنای انکار خدا نیست، چون امام مجتبی(ع) می­گوید: این کبر باعث شد ابلیس از همه­ی مقاماتش سلب شود «وَ كٰانَ مِنَ اَلْكٰافِرِينَ»  ﴿ص‏، 74﴾ یعنی نسبت به شش هزار سال عبادتش ناسپاسی و اشتباه کرد.

 

حسد دلیل کشته‌شدن هابیل

 یک ریشه­ی کفر هم حسد است که امام می­گوید: به خاطر حسد؛ قابیل، هابیل را کشت که کشته شدن هابیل را خدا در پنج، شش آیه در سوره­ی مائده بیان می­کند. حسود یعنی ایرادگیر به خدا و چون و چرا­کننده­ی با پروردگار، خیلی باید مواظبت کرد.

 حالا من با چشم خودم یک خانه را می­شناسم که یک زن بدکاره زندگی می­کند، دارم رد می­شوم و یکدفعه دیدم حاج محمدعلی از آن خانه بیرون آمد. این اینجا چه کار دارد؟ اینکه مسجدی، هیئتی و سینه­زن است! خدا، پیغمبر(ص) و ائمه(علیهم‌السلام) اجازه­ی این داوری را نداده‌اند.

 

عیسی از خانه­ی این بدکاره که بیرون آمد یکی او را دید، معلوم است دیگر الان آن شخص داخل بازار، داخل خیابان و داخل بیت المقدس می­رود و هر کس را می­بیند می­گوید: دیدید این می­گفت من پیغمبر اولوالعزم هستم، این می­گفت من زاهد، عابد و شب بیدارم! آقا با چشم خودم دیدم از خانه­ی فلان زنی که در منطقه معروف است و زنا می­کند و پول می­گیرد، از داخل خانه­ی او درآمد، راست هم می­گویم. اما حضرت مسیح صدایش کرد، واجب هم بود صدایش کند چون اگر ولش می­کرد می­رفت کلی آبروریزی می­کرد. 

 

بیشترین مراقبت از زبان 

پیغمبر(ص) خیلی از زبان­های رها رنج می­کشید. ما بیشترین بارِ مواظبت­مان را باید روی زبان بگذاریم، بیشترین بار این چشم که این عظمت را دارد یک گناه دارد که آن‌هم نگاه کردن به نامحرم است، دیگر بیشتر گناه ندارد. اما وجود مبارک فیض کاشانی که یک بخش مستقل پر صفحه برای زبان دارد برای دست ندارد، چون دست یکی دوتا گناه دارد؛ یکی لمس و یکی نوشتن است. انحراف‌های پا یکی است؛ ما را در مجالس معصیت ببرد. شکم یک گناه دارد؛ حرام­خواری است. شهوت هم نهایتاً سه­ گناه دارد یکی زنا، یکی بالاتر و یکی میان زنا و بالاتر، بیشتر که ندارد. اما این نوشته­ی فیض را که آدم می­بیند چقدر زیبا از طریق آیات و روایات زبان را مورد بحث قرار داده است. برای این زبان که حرف زدن هم برای نوک آن است، برای همه­اش نیست؛ یعنی این یک تکه گوشت تکلم­کننده را ببرند آدم دیگر نمی­تواند حرف بزند. می­گوید زبان دارای بیست گناه است، شمرده و آیه و روایت آورده است. یک روایتش را بخوانم برایتان که مجلس به آیات قرآن و به روایات نورانی شود. اینهایی که زبان­شان رهاست هر چه دلشان می­خواهد می­گویند، برای مال مردم، جان مردم و آبروی مردم می­گویند.

 

حسد و کنترل نکردن زبان

یک شیعه­ی خیلی خوب (که اگر به این برادر محترمم، آقای دکتر طلوعی جایش را بگویم او را می­شناسد و یا در مقام شناختش برمی­آید) البته شیعه نبود، تابع مکتب دیگری بود و با نوارهای همین مجالس شما و مجالس دهه­ی عاشورا و احیاهای ماه رمضان شیعه شده است. باسواد، دکتر و مورد اعتماد در منطقه­ی خودشان است. ایشان چند شب پیش که من در جایی منبر می­رفتم، با دوستانش به آنجا آمد، دوستانش هم شیعه نبودند و الان شیعه­ی ناب هستند و من حسرت­ ناب بودن آن‌ها را می­خورم. امسال هم یکی از همین­ها چهل­ نفر را مجانی اربعین به کربلا برد. 

 

از اول صفر تا آخر این آمد به من گفت: همه­ی مردم شهر من را می­شناسند، اینها هم من را تأیید می­کنند و خود شما هم که از من خبر دارید، گاهی از شهرم برای جلسه­ی صبح دهه­ی عاشورا می­آیم، من هم گفتم برای منطقه­ی خودم می­توانم خدمت کنم. راست می­گوید توانایی بالایی دارد. گفت: من هم همه چیز را از شما یاد گرفتم که درست کار کنم، من هم آمدم کاندیدا شدم و آن کسی که قبلاً وکیل بوده چنان برای من زده که هم عوامل شورای نگهبان استانم و شهرم و بعد هم تهران فقط مهر کفر به پروردگار و دین را به من نزدند! مگر آقا وکالت بت است که برای رسیدن به آن باید یک آبروداری را نابود کنی؟ حالا آن هم بیاید کاندید بشود، شاید نیاورد و تو بیاوری، حالا تو نیاوردی چه کسی گفته تو تا آخر عمرت روی این صندلی بنشینی؟زبان!

 

شدیدترین عذاب‌الهی برای زبان

حالا این روایت را برایتان بگویم، الله اکبر! این را پیغمبر(ص) از قول خدا نقل می­کند: پروردگار در قیامت به زبان می­گوید: به عزتم قسم! تو را در این محشر به عذابی عذاب کنم که «لَا یُعَذِّب عَذابَهُ اَحَد» که در اولین و آخرین چنین عذابی را کسی نچشد! حالا ممکن است شما بگویید آدم وقتی به جهنم می­رود زبان هم با بقیه یک جور می­سوزد، نه! آنجا با اینکه همه­ی اعضا برای یک بدن است اما هر کدام عذاب مخصوص خودشان را دارند، آنجا غیر از دنیاست. بعد خدا دلیل می­آورد و می­گوید: حرفی از تو درآمد و مال محترمی را به باد داد، حرفی از تو درآمد و جانی را به باد داد، حرفی از تو درآمد و آبروی بنده­ی من را به باد داد. عزیزانم! این یک عضو را خیلی مواظب باشید. 

 

مراقبت از کلمات جاری بر زبان

من رفیقی داشتم که بی­سواد بود، به اندازه­ای که قم درس خواندم از او چیز یاد گرفتم؛ چون از اولیاء خدا بود و اصلاً فیوضات الهی به او وصل بود. من آن وقت هجده نوزده سالم بود با وجود یک انسان بزرگواری با ایشان آشنا شدم تا از دنیا رفت هم با او بودم، چند بار هم با خودم او را سفر مشهد و قم بردم. 

آن وقت من یک جلسه­ی دعای عرفه داشتم کلاً دوازده نفر بودیم و یکی هم ایشان بود. بعد این دعای عرفه­ی ما رو شد و در مشهد اولین بار از من خواستند عرفه بخوانم، عرفه دیگر کل کشور را گرفت، آن وقت اصلاً عرفه نبود، در تهران من می­خواندم با ده دوازده نفر و یک شیخی که اهل تربت بود او هم با سه نفر در بیابان روی تپه می­خواند و آن دو نفر کنارش می­نشستند که در هنگام دعا دیوانه نشود و خودش را از بلندی پایین پرت کند و از بین برود! اصلاً طاقت نداشت، مواظبش بودند. 

 

این مرد هر وقت می­خواست با من حرف بزند، خیلی هم کم حرف می­زد، اول به من می­گفت: حسین، من می­خواهم دو کلمه به تو بگویم اما قبل از اینکه این دو کلمه را بگویم با چشم دارم می­بینم که دوتا فرشته­ی نویسنده­ی پروردگار هر حرفی که از دهان من می­خواهد دربیاید را می­نویسند، پس یک چیزی به تو بگویم که آن نوشته نور باشد و این نوشته روز قیامت جلویم را نگیرد! مواظبت بر زبان خیلی خوب است. 

 

-دلیل حضور مسیح در خانه زن بدکاره

مسیح وقتی از خانه­ی آن زن بیرون آمد یکی او را دید و مسیح هم می­دانست الان این فکرش انحرافی داوری می­کند و می­گوید این مسیح که جوان و خوش تیپ هست، زن هم که ندارد، در این منزلی که یک زن بدکاره خودفروشی می­کند آنجا برای چه رفته است؟ غیر از اینکه رفته یک لذتی ببرد! نباید این فکر را کرد. مسیح صدایش زد و نگذاشت برود. مسیح فرمود: تو دیدی من از اینجا درآمدم؟ گفت: بله، مسیح به او فرمود: مریض دو جور است، یکی مریضی است که دارد درد می­کشد و با پای خودش می­رود تا دکتر به او نسخه ­دهد و دوایش را می­خورد و خوب می­شود و یکی هم مریضی است که آنقدر بیماریش سنگین است که نمی­تواند نزد دکتر برود، برای این مریض باید دکتر بالای سرش بیاورند، این خانم از همان مریض­هایی است که نمی­توانست به دکتر برود، من به خانه او رفتم و او را هم ندیدم، پشت در اتاق نشستم و برایش از قیامت گفتم، از خدا و حلال و حرام گفتم، کلی گریه کرد و توبه کرد! می­خواهی برو امتحان کن ببین راه می­دهد، می­خواهی راه بیفتی بین مردم بگویی مسیح زناکار است؟

کمی خودت را نگهدار، به خاطر خدا دندان روی جگر بگذار و چهارتا محمل مثبت درست کن و بگو، بگو این پیغمبر رفته این گنهکار را توبه بدهد، چرا آنطوری فکر می­کنی؟ خب این یک مسأله در این کتاب بود.

 

شناخت خود بالاترین مرحله عالَم

مسأله­ی دوم که در این کتاب خیلی زیبا بود، این را گذری بگویم و به خواست خدا فردا شب توضیح مفصلی بدهم، اینکه نوشته بود دو هزار سال قبل از میلاد مسیح مردم یکی از شهرهای یونان معبدی را برای عبادت درست کردند. پیشانی این معبد را صاف درست نکردند، یک مقدار مایل به جلو درست کردند و سنگ تمیزی را کنده­کاری کندند و آنجا نصب کردند، کج به طرف زمین نصب کردند تا که هر کس می­خواهد وارد معبد شود این نوشته­ی روی سنگ را بخواند. آن که رویش نوشته بودند این بود: «خود را بشناس» یکی از بالاترین حرف­های عالم است! حالا یعنی چه؟ انشاءالله فردا شب می‌گویم.

 

 

مظلومیت سه‌ساله‌ی کربلا

شب سوم جلسه است، نه؟ بالاخره ما شب­ها و روزهای سوم در همه جا باید دست گدایی­مان را به طرف این دختر دراز کنیم و بگوییم نظری به ما بکن. نظر ایشان همان نظر پدرش است. به این حرف­ها هم گوش ندهیم که امام حسین(ع) دختری به نام رقیه(س) نداشت. ما کتابی به نام ارشاد داریم که برای بزرگترین مرجع تقلید شیعه، شیخ مفید، در اوایل قرن سوم نوشته شده است، اسم این دختر و رحلتش را در خرابه در آنجا دیدم. حالا هر کس هر چه گفت زود نگو بله درست است و درست می­گوید، داوری فوری درست نیست. من در چند کتاب دیدم؛ در کتاب­های سید بن طاووس، کتاب آیت الله بهاری آقا شیخ محمد باقر که از علمای بسیار بزرگ است، به نام دعوت الحسینیه هم هست و هم بیشتر شماها و من هم مثل شما یا دختر داریم، حالا دیگر ازدواج کرده است یا قبلاً دختری در خانه داشتیم، یادتان است که وقتی بچه بود چه حالی با بابا داشت، چه نازی برای بابا داشت؟ در روانشناسی هم ثابت شده میل باطنی دختر بیشتر طرف پدر است ولی میل پسر طرف مادر است.

 

 طبق روایات­مان روز عاشورا می­گویند: این بچه خواب بود، ندید که بابا رفت، بعد هم که بیدار شد (من طاقت ندارم بگویم چه حوادثی را دید) اولین حادثه آتش گرفتن خیمه­ها را دید که زن­ها و دخترها پابرهنه در این بیابان فرار می­کنند. این بچه را هم زینب کبری(س) و زین العابدین(ع) مواظبش بودند و تا روز یازدهم نگذاشتند این بچه بیاید گودال را ببیند، خیلی سخت بود. من در چند سفری که به کربلا رفتم اصلاً دوستان نگذاشتند من گودال را ببینم، همین یک دفعه از دور دیدم که مردم می­گویند آنجا گودال است، آمدم از کنارش رد شوم داشتم می­مردم! یعنی من را گرفتند و به زور از حرم بیرون بردند. حسین جان! ما طاقت نداشتیم گودالت را ببینیم، این بچه در سن سه سالگی طاقت داشت بدن قطعه قطعه­ی تو را ببیند؟ از کربلا تا شام همه­اش از این و آن می­پرسید، از رباب، از سکینه(س)، زین العابدین(ع) و زینب کبری(س) می‌پرسید که بابایم کجاست؟ چاره­ای نداشتند جز اینکه جواب بدهند به سفر رفته، معلوم است بابا سفر به سوی خدا رفته است. تا این‌که به خرابه رسیدند، اینها در مدینه خانه و احترام داشتند اما حالا اینها را آوردند خرابه­نشین کردند! شب اول یا شب دوم است نمی­دانم، این بچه هر وقت می­خواست بخوابد ابی عبدالله(ع) سرش را روی دامن می­گذاشت و خوابش می­کرد، حالا باید صورتش را روی خاک بگذارد و بخوابد.

 

 اگر دست پدر بودی به دستم// چرا اندر خرابه می­نشستم؟

اگر دردم یکی بودی چه بودی؟// اگر غم اندکی بودی چه بودی؟

به بالینم طبیبی یا حبیبی؟// از این هر دو یکی بودی چه بودی؟ 

 

به نظر من دشمن سر ابی عبدالله(ع) را به خرابه نیاورد، این فرزند سر را به خرابه کشیده نه دشمن؛ یعنی انگار ابی عبدالله(ع) از گریه­ی فرزندش بی­طاقت شده که سر مجذوب خرابه شد. تا چشمش به سر بریده افتاد با این دو دست کوچکش سر را بغل گرفت و گفت: بابا به من بگو چه کسی من را یتیم کرد؟ بابا به من بگو رگ­های گلویت را چه کسی برید؟ بابا به من بگو چه کسی محاسنت را به خون سرت خضاب کرد؟

 

دعای پایانی

شهدای این دهه­ی فجر را که سال پنجاه و هفت در خیابان­ها به شهادت رسیدند با شهدای دین از زمان آدم تا الان را غریق رحمت و خواسته­ات بفرما.

خدایا حاج قاسم را مورد عنایت و لطف خاصت قرار بده.

امام غریق رحمت فرما.

خدایا دین ما، کشور و ملت ما، رهبری، مرجعیت، منبر، محراب، ماه رمضان، محرم و صفر و فاطمیه را برای ما حفظ کن.

عاقبت همه­ی ما را ختم به خیر بگردان. 

 

تهران حسینیه شهدا جمادی الثانی 1441 جلسه­ی سوم

سخنرانی های مرتبط
پربازدیدترین
- تهران_ حسینیه همدانیها رمضان94 سخنرانی پنجم - شهادت امام جواد بیت آیت الله وحید خراسانی - تهران_ دهه دوم شعبان 1395 - حسینیه دبیرستان رستگاران -  سخنرانی پنجم - تهران حسینیهٔ همدانی‌ها - رمضان 1396 – سخنرانی بیستم و ششم - مشهد/ حسینیهٔ همدانی‌ها/ تابستان1396هـ.ش./ دههٔ دوم شوال/ سخنرانی دوم - مشهد/ حسینیهٔ همدانی‌ها/ تابستان 1396 هـ. ش./ دههٔ سوم شوال/ سخنرانی پنجم - اصفهان/ بیت‌الأحزان/ دههٔ دوم ذی‌القعده/ تابستان1396هـ.ش./ سخنرانی دهم - شیراز/ شاه‌چراغ/ دههٔ دوم ذی‌القعده/ تابستان1396هـ.ش./ سخنرانی اول - شیراز/ شاه‌چراغ/ دههٔ دوم ذی‌القعده/ تابستان1396هـ.ش./ سخنرانی چهارم - شیراز/ شاه‌چراغ/ دههٔ سوم ذی‌القعده/ تابستان1396هـ.ش./ سخنرانی هشتم - تهران/ حسینیه هدایت/ دهه اول محرم/ پاییز 1396هـ.ش.سخنرانی اول - تهران/ حسینیهٔ حضرت ابوالفضل(ع)/ دههٔ اول محرّم/ پاییز1396هـ.ش./ سخنرانی سوم - گلپایگان/ مسجد آقامسیح/ دههٔ دوم ربیع‌الثانی/ زمستان1396ه‍.ش.سخنرانی پنجم
کبر آبرو حسد کفر آبروی مومن اهمیت آبروی مومن
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز