فارسی
سه شنبه 21 آبان 1398 - الثلاثاء 15 ربيع الاول 1441

سخنرانی های استاد حسین انصاریان


ارزیابی خودمان با میزان های درست

میزان 3 - شب ششم دوشنبه (22-7-1398) - صفر 1441 - مهدیه اعظم - 20.21 MB -

بشر و خلق معیارقرآن نشان دهنده درستی راهآیاتی در سوره آل عمران که معیار استپانزده مساله در یک آیهشباهت انسان هایی که دنیا ندارند با حیواناتانبیا هم دنیا داشتند.کار کردن امامان برای گذراندن زندگیمومنان و سختی معیشتقصابی که نمازمان را به او اقتدا می کردیم!وقتی روزی آدم قفل بشوددیگر نیازی به کمک ندارم!فیوضات الهیفیوضات الهی میزان هستندآدم های ناقص چه کسانی اند؟اعتقادات بت پرستانصلح حدیبیهوفا به عهد نشانه ایمان است!حب الحسین یجمعناخداحافظی حضرت سکینه(س) با پدردعای پایانی

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین صلاة و السلام علی سید الانبیا و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین و المعصومین المکرمین.

 

بشر و خلق معیار

در تمام کرهٔ زمین و در همهٔ دوران‌های زندگی، انسان برای ارزیابی اجناس، عناصر و ملک‌ها، ترازو و معیار به کار می‌گرفت؛ متر، میلیمتر، دسی متر، کیلومتر، یارد، ذرع و… این‌ها ترازوی سنجش اشیاء بود. کم کم بشر ترازوهای دقیق دیگری را اختراع کرد مثل میزان الحراره، مثل تب‌سنج، مثل گوشی قلب. در همهٔ رشته‌ها بشر خود را نیازمند به معیار و ترازو برای سنجش اموری دانست که با آنها سر و کار دارد، چرا؟ چون یقین داشت با علمِ تنها، با چشمِ تنها، با وجب تنها، با قدم تنها و با لمس تنها چیزی صحیح و درست از آب درنمی‌آید، انحراف غلط بودن و ناصحیح بودن اغلب صددرصد است.

یک طبیب نمی‌تواند با انگشتش که می‌گذارد روی بدن بیمار، با این ابزار لمس بفهمد که حرارت این بدن در چه حد است؟ تب دارد؟ تبش کم است؟ تبش زیاد است؟ تا ترازو به کار نگیرد دقیق مسأله را نمی‌تواند بدست بیاورد، این مطلب روشن است.

 

قرآن نشان دهنده درستی راه

قرآن مجید دوتا آیه پشت سر هم دارد که در آیهٔ اول پروردگار مهربان عالم ترازو، معیار و شاقولی معرفی می‌کند به اسم قرآن «إِنْ هُوَ إِلاّٰ ذِکرٌ لِلْعٰالَمِینَ» ﴿التکویر، 27﴾ برای چه معرفی می‌کند این ترازو را؟ در آیهٔ بعد می‌فرماید: «لِمَنْ شٰاءَ مِنْکمْ أَنْ یسْتَقِیمَ» ﴿التکویر، 28﴾ این خیلی آیهٔ فوق العاده‌ای است برای کسی که بخواهد بفهمد یک انسان مستقیمی است، یک فکر درستی دارد، یک نیت درستی دارد، یک باطن درستی دارد یا یک ظاهر درستی دارد خودش را با قرآن کریم میزان‌گیری کند، قرآن نشان می‌دهد که این فکر مستقیم است یا منحرف است.

 

آیاتی در سوره آل عمران که معیار است

 در رابطهٔ با این مسأله حدوداً قرآن کریم بیش از هزار آیه دارد که حالا بعضی‌هایش را من در ادامهٔ بحث در جلسات دیگر خداوند لطف کند برایتان می‌خوانم، به خصوص دو بخش آیه در سورهٔ آل عمران است که غیر از آیاتی است که سال گذشته خواندم، یک بخشش سه یا چهار آیه است در ابتدای آل عمران، یک بخشش پنج یا شش آیه است در پایان آل عمران، که هر کسی خیلی آسان و ساده و راحت می‌تواند اندیشه‌اش، نیت‌هایش، اخلاق و اعمالش را با این آیات سورهٔ مبارکهٔ آل عمران، اوایل سوره و با آیات تقریباً پایانی آل عمران خودش را میزان‌گیری کند. آیات پیچیده‌ای نیست، آیات علمی نیست، آیات میزانی، معیاری و شاقولی است، یعنی من بدون مشکل، اگر سواد زیادی هم نداشته باشم با یک ترجمهٔ خوب قرآن می‌توانم خودم را با این آیات اوایل آل عمران و اواخر آل عمران میزان‌گیری کنم.

 

پانزده مساله در یک آیه

 حالا چرا من از سورهٔ بقره برایتان آیه نمی‌گویم؟ آیات سورهٔ بقره برای میزان‌گیری یک مقدار مفصل است، اگر واردش می‌شدم تمام نمی‌شد، یعنی بحث در این شهر محترم و در بین شما مردم بزرگوار ناقص می‌ماند، حالا یک آیه‌اش را برای نمونه آدرس می‌دهم خودتان امشب بعد از منبر ببینید، آیهٔ صد و هفتاد و هفت سورهٔ بقره یک آیه است پروردگار عالم پانزده مسألهٔ اعتقادی، اخلاقی و عملی را در این آیهٔ شریفه مطرح کرده است، حالا من خودم را با این آیه که میزان‌گیری کنم می‌فهمم، نشان می‌دهد خودم را به خودم، نشان می‌دهد من این پانزده‌تا را دارم یا هیچ چیزش را ندارم یا پنج‌تایش را دارم یا ده‌تایش را دارم، اگر هیچ چیزش را نداشته باشم که خب بین من و پروردگار رابطه صددرصد قطع است، صددرصد، وقتی هم رابطه قطع باشد تمام درهای فیوضات الهیه در قیامت به روی من بسته است، نمونه‌اش هم بیشتر مردم دنیا هستند و یک عده‌ای از مردم ایران، یک عده‌ای که از وجود مبارک حضرت حق فیضی نصیب آنها نیست.

فیوضات الهیه یکیش رابطهٔ با انبیاء الهی است، رابطهٔ با ائمهٔ طاهرین است، رابطهٔ با قرآن است، رابطهٔ با روایات است، تجلی اخلاق در وجود انسان است، تجلی مهر و محبت و عشق‌ورزی مثبت در وجود انسان است، دویدن دنبال کار خیر با شوق از فیوضات پروردگار است، آن کسی که این پانزده‌تا واقعیت را ندارد قطع از فیوضات حق است، نه دنیا دارد نه آخرت!

 

شباهت انسان هایی که دنیا ندارند با حیوانات

 شما بفرمایید دنیا که دارد، یک خانه دارد پنج میلیارد، یک ماشین دارد یک میلیارد، یک درآمد دارد ماهی پنجاه میلیون، چطور دنیا ندارد؟ همین خانه و همین درآمد و همین زندگی را به یک شکل ظاهری دیگر، حیوانات هم دارند، آن‌ها هم خانه دارند ولی اهل خرید و فروش نیستند ولی انسان اهل خرید و فروش است، آن‌ها هم غذا دارند در حد خودشان خیلی هم خوشمزه است اهل پخت و پز نیستند ولی انسان مواد خام را می‌پزد و می‌خورد، قرآن دربارهٔ اینها می‌گوید: «اَلَّذِینَ کفَرُوا یتَمَتَّعُونَ وَ یأْکلُونَ کمٰا تَأْکلُ اَلْأَنْعٰامُ» ﴿محمد، 12﴾ خوشگذرانان شکمو که در خوشگذرانی و شکمو بودن مانند چهارپایان هستند الا اینکه چهارپایان خانه‌اش داخل جنگل است اینها در شهر است، خانهٔ آنها را بنا و معمار و مهندس نساخته غار است، سوراخی زیر زمین است، داخل کوه است، برای اینها را معمار و بنا ساخته، خانه خانه است دیگر، هم اینها خانه دارند هم آنها، هم اینها خوراک دارند هم آنها، هم اینها لباس دارند و هر پنج ماهی یا یک سالی باید عوض کنند، آن‌ها هم لباس ثابت دارند هیچ وقت هم خراب نمی‌شود از اولی که از مادرشان به دنیا می‌آیند همین پوست و پشم را دارند تا روزی که می‌میرند، خرجی ندارند.

 

انبیا هم دنیا داشتند.

خب آن دنیایی که پروردگار مطرح کرده در قرآن «رَبَّنٰا آتِنٰا فِی اَلدُّنْیٰا حَسَنَةً» ﴿البقرة، 201﴾ خب این دنیا را که ندارند «وَ فِی اَلْآخِرَةِ حَسَنَةً» ﴿البقرة، 201﴾ در آخرت هم هیچ چیز ندارند. به پیغمبر (ص) می‌فرماید: چشم به این زندگی ظاهر بی‌دینان، کافران و مشرکان ندوز، وضع ظاهر اینها چشمت را پر نکند، این‌ها هیچ چیز ندارند، هیچ چیز نه دنیا نه آخرت. خب انبیاء الهی هم دنیا داشتند، خب انبیاء که در غار زندگی نمی‌کردند، انبیاء که لباس‌شان پوست دباغی نشدهٔ حیوانات نبود، انبیاء که گیاه شیرین بیابان را نمی‌خوردند، انبیاء هم خانه داشتند، زن و بچه داشتند، زندگی داشتند، دامداری داشتند، کشاورزی، هنر، صنعت و طب داشتند، همهٔ اینها در قرآن مطرح است، صریحاً هم در قرآن مطرح است تمام انبیاء شغل پاک داشتند، خانهٔ مناسب داشتند، زندگی مناسب داشتند، زن و بچهٔ خوب داشتند الا یکی دوتایشان که قرآن می‌گوید: زن نوح با غرق شدگان غرق، شد زن لوط هم با فرو رفتگان در زلزلهٔ شدید زمین به عنوان عذاب فرو رفت ولی بقیهٔ انبیاء یک زندگی آرام و راحت و با سلامت داشتند «وَ إِنَّهُ فِی اَلْآخِرَةِ لَمِنَ اَلصّٰالِحِینَ» ﴿البقرة، 130﴾ در قیامت هم از شایستگان عباد پروردگارند، هم دنیا داشتند و هم آخرت داشتند.

 

کار کردن امامان برای گذراندن زندگی

امام باقر (ع) در تابستان مدینه و پنجاه درجه گرما، داشتند در زمین کشاورزی‌شان کار می‌کردند.

امیرالمؤمنین (ع) هم زمین داشت، امام مجتبی (ع) هم داشت، ابی عبدالله (ع) هم مزرعه داشت درو می‌کرد و جمع می‌کرد و می‌فروخت و زندگیش را اداره می‌کرد.

یک نفر به امام باقر (ع) گفت: شما مرد خدایی، شما مرد علمی، شما مرد کرامتی، شما نبیرهٔ پیغمبری، برای چه اینطور به خودت رنج دادی آمدی سر زمین داری کار می‌کنی؟ اینطور داری عرق می‌ریزی؟ امام باقر (ع) فرمود: برای اینکه برای خرج خودم و زن و بچه‌ام دستم را پیش تو فضول دراز نکنم.

همه کافران پولدار نیستند!

شما فکر نکنید کافران جهان تمام‌شان یک دنیای آباد ظاهری دارند، من بیست و چند کشور اروپا را دیدم فقط دوتا قاره امریکا و اقیانوسیه را ندیدم، سه‌تا قاره را البته دعوت برای سخنرانی یا دیدارهای علمی یا کنفرانس‌های علمی داشتم. امریکا همین الان بیش از ده میلیون نفر طبق آمار خودشان شب‌ها داخل سطل‌های زباله می‌گردند تا یک چیزی گیر بیاورند بخورند، داخل سطل‌های آشغال! فکر نکنید حالا هر کس کافر است کاخ دارد، باغ دارد و میلیاردی ثروت دارد. من در انگلستان تمام لندن را برای یادداشت‌برداری گشتم، خیلی از مردم لندن با داشتن زن و بچه، شهرداری خانه به آنها واگذار کرده سی متر! فکر می‌کنید هر کس مخالف با خدا باشد خیلی کار و بارش خوب است؟ نه! آن‌ها هم آدم‌هایی دارند که زندگی سختی دارند.

 

مومنان و سختی معیشت

 در مردم مؤمن هم آدم‌هایی هستند زندگی سختی دارند و مثل ابوذر اینقدر زندگی مادیش سخت بود که از گرسنگی جان داد و مرد، اما یک بار نفس گلایه‌آمیز نسبت به پروردگار عالم نکشید به خاطر ایمانش، به خاطر اینکه قیامت را می‌دید، به خاطر اینکه خدا را حکیم می‌دانست، به خاطر اینکه این سختی معیشت را آزمایش الهی می‌دانست، یعنی آدم اگر فکر درستی داشته باشد اصلاً گلایه‌مند نمی‌شود، اگر فکر درستی داشته باشد در ثروتمندی مست نمی‌کند، اگر فکر درستی داشته باشد در تنگی زندگی پست نمی‌شود و نه به طرف پستی می‌رود، در سختی زندگی نه به طرف مستی می‌رود، در گشایش زندگی یک آدم معتدل، با اخلاق، ایمان و درستکاری است، این‌ها را من دیدم، این چیزی که می‌گویم خیلی از گفته‌های من با دیده‌هایم منطبق است یعنی دیدم حالا می‌آیم برای مردم می‌گویم.

 

قصابی که نمازمان را به او اقتدا می کردیم!

در محل ما تهران حدود پنجاه سال پیش من آن وقت طلبهٔ قم، بودم بیست و چهار یا پنج سالم بود، یک قصابی بود هنوز هم زنده است حدود نود سالش می‌شود. چندتا رفقا یک وقتی که می‌خواستیم یک نماز دلچسب الهی ملکوتی بخوانیم می‌آمدیم به این قصاب اقتدا می‌کردیم، یعنی اگر ظهر بود و یک جا بودیم و مهمان بودیم و هفت هشت نفر که بودیم این قصاب هم بود نماز را به او اقتدا می‌کردیم، یک گوهر گرانبهایی بود و هست، یک فکر درست، یک نیت درست، یک اخلاق درست، یک عمل درست و یک بندگی درست، الان نود سالش است، همسرش هم زنده است حدود سی سال است همسرش لمس است یعنی چند کیلو گوشت روی تشک افتاده، اما فکر همسرش کار می‌کند، می‌شناسد افراد را، حرف خوب می‌زند، سی سال است این آدم از یک پرستار دلسوز و حقوق بگیر دلسوزانه‌تر و عاشقانه‌تر کارهای همسرش را کلش را انجام می‌دهد، این‌ها عباد خدا هستند! الان که یک تقی به توقی می‌خورد، پوک یعنی هیچ دلیلی و بنیانی و تکیه‌گاهی ندارد، برویم دادگاه طلاق بده! آن‌ها عبدالله هستند، نیامده به برادرهای زن بگوید: من نمی‌توانم خواهرتان را نگه دارم بیایید او را بردارید ببرید، به قوم و خویش‌های زن نمی‌گوید بیایید او را بردارید ببرید، می‌گوید: این چهل سال کنار من بوده، چهارتا بچه برای من آورده حق به گردن من دارد، من هم حق به گردن او دارم، الان او نمی‌تواند حقوق من را ادا کند اما من می‌توانم، خب انجام می‌دهم. این قصاب آن وقت که در مغازه بود به من گفت که: یک کسی در این محل است تو را هم می‌شناسد، این چهارتا دختر دارد از دو ساله تا ده ساله، در درآمد به رویش قفل شده است. خب پیش می‌آید، وقتی قفل می‌شود قفل می‌شود...

 

وقتی روزی آدم قفل بشود

 یک پیش‌نمازی داشتیم ما در محل‌مان از اولیاء خدا بود، می‌گفت: به همسرم گفتم صبح عید قربان بروم گوشت بگیرم نهار یک آبگوشت درست کنیم بخوریم، گفت: حاج آقا شما عالم محل هستی، بروی گوشت برای چه بخری، اهل محل صدتا گوسفند قربانی می‌کنند بالاخره ده‌تایشان گوشت برای ما می‌آورند، گفتم: باشد،. نشستم تا ظهر هیچ کس گوشت نیاورد، بالاخره با زن‌مان نشستیم نان و پنیر خوردیم، به من گفت: چرا هیچ کس گوشت نیاورد؟ گفتم: امروز خدا خوردن گوشت روزی ما نکرده بود نیاورد، گفت: چطور می‌شود؟ گفت: هیچ چیز، هر کسی یک مقدار گوشت درست کرد در سینی گذاشت این برای داییم، این برای پسرداییم، این برای اخویم، بعد گفت آقایمان را هم که همه برایش می‌برند همه همین فکر را کردند دیگر در خانهٔ آقا نبریم، آقا را همه برایش می‌برند. وقتی قفل می‌کند این می‌شود، وقتی باز می‌کند غوغا می‌کند!

چو آید به مویی توانی کشید/ چو برگشت زنجیرها بگسلد

اگر نخواهد زنجیرها هم همه پاره می‌شود، اگر بخواهد با یک نخ نازک بکش می‌آید طرفت.

 

دیگر نیازی به کمک ندارم!

 به من گفت: این در درآمد به رویش بسته شده، حالا پنجاه سال پیش هم با یک پول مختصر می‌شد زندگی کرد، من به این قصاب گفتم که: به شرطی که به او نگویی چه کسی دارد پول به تو می‌دهد، گفت: نه نمی‌گویم، گفتم: چون من را می‌شناسد اگر بفهمد همدیگر را ببینیم خجالت می‌کشد، هم برای من سنگین است هم ممکن است قیامت گرفتاری داشته باشد، نمی‌خواهد بگویی، اما چقدر در هفته خرجش است؟ چون من نیستم تهران، جمعه هست باید بروم قم، هفتهٔ بعد پنج‌شنبه می‌آیم، یک پولی را به من گفت من حالا یادم نیست، من شمردم به او دادم و گفتم: این را ببر در خانه‌اش هفتهٔ بعد که آمدم دوباره به تو می‌دهم. طولانی شد، من از قم می‌آمدم این پول را به این قصاب می‌دادم و می‌رفتم. یک هفته از قم آمدم، رفتم زیارت این قصاب دیدم که پول هفته را به من دارد پس می‌دهد، گفتم: چرا؟ چرا پس می‌دهی؟ گفت: برای اینکه من این پول را بردم در خانه‌اش به من گفت: که مخارج این چند روزه برایم رسیده، این پول برای من شرعی نیست، این را بده به صاحب پول و بگو بده به یک مستحب دیگر. این عبد است نه بندهٔ پول است، نه بندهٔ شکم است، نه بندهٔ شهوت است، این آدمی است که در فیوضات الهیه به رویش باز است؛ یعنی یک پولی که حقش نیست می‌گوید نمی‌خواهم همین.

 

فیوضات الهی

به صاحب این منبر قسم در ماه رمضان ده میلیون تومان نقد، یک چک روز، در پاکت دربسته برای یک آدم بسیار محترمی بردم اول به او گفتم که: شما این را قبول داری جیب من و جیب شما یکی است؟ گفت: بله قبول دارم، برای اینکه من با این آدم ندار بودم من بو برده بودم که یک مقدار مشکل اقتصادی پیدا کرده، گفتم: این خدمت شما، یواشکی گفت که: یک ماه است بچهٔ من رفته سر کار همان حقوقی که به او می‌دهند اندازهٔ خرجی زندگی ماست، این پول به من نمی‌رسد من هم قیامت گردهٔ جواب دادنش را ندارم، نگرفت، این عبدالله است.

حالا اینها را مقایسه کنید، آن فقیر چهارتا دختر دار را با این بزرگواری که من گفتم با اینهایی که بی‌رحمانه و روز روشن میلیاردها تومان می‌دزدند از مردم این مملکت، اینها را مقایسه کنید با آنهایی که می‌آیند پنج شش بار با یک نفر معامله می‌کنند جلبش می‌کنند و دلش را با خودشان همراه می‌کنند بعد یک دفعه پانصد میلیون تومان کلاهش را برمی‌دارند و می‌روند، این است فیوضات الهیه!

 

فیوضات الهی میزان هستند

وقتی فیوضات الهیه به آدم برسد جلوی جهنمی شدن آدم را می‌گیرد و راه بهشتی شدن را باز می‌کند، وقتی فیوضات الهیه نرسد خب معلوم است هفت در دوزخ را به روی آدم باز می‌کند و راه بهشت را هم می‌بندد، حالا یک کسی می‌آید این آیهٔ صد و هفتاد و هفت سورهٔ بقره را می‌خواند می‌بیند چندتا مسألهٔ اعتقادی قلبی در این آیه هست، چندتا مسألهٔ اخلاقی در این آیه است، چندتا مسألهٔ عملی در این آیه است، آیه هم خیلی آیهٔ آسانی است، خودشان میزان‌گیری می‌کنند اگر برود میزان‌گیری کند، چون قرآن مجید می‌گوید: «لِمَنْ شٰاءَ مِنْکمْ أَنْ یسْتَقِیمَ» ﴿التکویر، 28﴾ من این قرآن را فرستادم برای هر کدام‌تان که بخواهید مستقیم باشد همه چیزتان، حالا یک کسی اصلاً نمی‌رود خودش را میزان‌گیری کند ولی حالا یکی به قول لات‌های تهران دنگش می‌گیرد که حالا امشب خودم را با این آیهٔ صد و هفتاد و هفت میزان‌گیری کنم، می‌بیند از این پانزده‌تا مسأله‌ای که در این آیه است هیچ چیزش را ندارد حالا آیهٔ قرائت شده «لِمَنْ شٰاءَ مِنْکمْ أَنْ یسْتَقِیمَ» ﴿التکویر، 28﴾ اگر دلش بخواهد مستقیم شود همه چیزش با این آیه خب می‌بیند هیچ چیزش را ندارد پس فعلاً از کل فیوضات الهیه محروم است.

 

آدم های ناقص چه کسانی اند؟

می‌بیند از این پانزده‌تا مورد چهارتایش را دارد یازده‌تایش را ندارد، هشت‌تایش را دارد هفت‌تایش را ندارد، ده‌تایش را دارد پنج‌تایش را ندارد، امام ششم به ابوعمرو زبیری فرمود: این آدم ناقص است، این آدم میوهٔ کال است روز قیامت نمی‌شود این میوهٔ کال را به پروردگار تعارف کرد که به عنوان یک هدیهٔ قیمتی خدایا قبول کن! پروردگار می‌گوید: من میوهٔ کال به درد قیامتم نمی‌خورد، میوهٔ کال را هم نمی‌توانم ببرم بهشت در دیس بگذارم، پخته باید باشد، اگر چندتایش را نداشته باشد ناقص است، کم دارد، وقتی کم داشته باشد نیروی نجات دهنده سراغش نمی‌آید، چون کم دارد میزان نمی‌شود با آن نیروی نجات، اما آن کسی که هر پانزده‌تا را در حد خودش دارد، حالا به ما نگفتند این پانزده‌تا را در حد امیرالمؤمنین(ع) داشته باش، در حد سلمان داشته باش، در حد مقداد داشته باش، نه! در حد خودت. در میزان‌گیری می‌فهمد دارد این می‌شود، میوهٔ رسیده این می‌شود، آدم پخته این می‌شود، آدم مؤمن این می‌شود، آدم قابل قبول این می‌شود، همان دوتایی که یکی‌شان می‌گوید ده میلیون تومان شرعی نیست برای من چون من الان برایم دارد می‌رسد یا می‌شود آن آدمی که چهارتا دختر دارد شب گرسنه می‌خوابیده و می‌گوید این چند روزه برایم رسیده، این حق یکی دیگر است این را ببر به یکی دیگر بده، دست من دراز نمی‌شود بگیرم چون دست من را ایمانم گرفته که دراز نشو، نگیر، نمی‌خواهم، برایم خوشمزه نیست، برایم این ده میلیون تومان لذت ندارد و تلخ است! اگر آدم مؤمن باشد این ذائقه را پیدا می‌کند.

 

اعتقادات بت پرستان

خب بروم دنبالهٔ بحث شب‌های قبل تعهد که از صفات پیغمبران، اولیاء خدا و مردم مؤمن است. در این آیهٔ صد و هفتاد و هفت سورهٔ بقره یکی از آن پانزده‌تا مورد وفای به عهد است، احترام به قرارداد است، احترام به پیمان است. شما خبر بت‌پرست‌ها را شنیدید، بت‌پرست یعنی انسانی که می‌گوید: خدایا قبولت ندارم، عبادتت هم نمی‌کنم، پیغمبرت را هم قبول نمی‌کنم، قرآنت را هم نمی‌پذیرم، همهٔ وجود من بت است، این مشرک است! این را شنیدید شما، آیات شرک را در قرآن ببینید، به پیغمبر(ص) می‌گوید: به نبوت قبولت ندارم، قرآنت هم افسانه است ساخت گذشتگان است این را هم قبول ندارم، حلال و حرامت را هم قبول ندارم، اعتقادی هم به خدای تو ندارم، همهٔ کس و کار من و دین من بت است! حالا شما به او بگو بت که نمی‌بیند بت که نمی‌شنود بت که جان ندارد، می‌گوید: این را تو می‌گویی، این بت مجسمهٔ ارواح موجود در عالم است! یعنی نشستند یک چیزی برای خودشان ساختند و می‌گویند: این بت‌ها نمایندهٔ آن ارواح هستند، شکل‌شان هم شکل آن ارواح است، قدرت در دست آن ارواح است، ما به این بت سجده می‌کنیم، آن روح پرقدرت کار ما را درست کند، باران بفرستد، ما را بچه‌دار کند، کشاورزی‌مان را آباد کند، این بت شرک است.

 قرآن می‌گوید: «إِنَّ اَلشِّرْک لَظُلْمٌ عَظِیمٌ» ﴿لقمان، 13﴾ اینکه خدا را پس بزنی، قرآن و پیغمبر(ص) را پس بزنی و بت را الم کنی، این ظلم عظیم است! در سورهٔ لقمان و در سورهٔ توبه هم می‌گوید: «إِنَّمَا اَلْمُشْرِکونَ نَجَسٌ» ﴿التوبة، 28﴾ نه اینکه نجس باشند، چون نجس با آب پاک می‌شود، با آفتاب و خاک پاک می‌شود، با ازاله بنا به گفتهٔ بعضی‌ها پاک می‌شود، منظورم نجس نیست «إِنَّمَا اَلْمُشْرِکونَ نَجَسٌ» ﴿التوبة، 28﴾ یعنی آلودگی باطنی اینها با هیچ اقیانوسی، با هیچ خورشیدی، با هیچ خاکی پاک نمی‌شود! این مشرک درست است؟

یک محبتی کنید لابه‌لای آیات قرآن آیات شرک را ببینید خدا می‌گوید: رسول من! اگر مشرکین با تو قرارداد بستند به قراردادت وفادار باش. می‌گیرید چه چیزی عرض می‌کنم یا نه؟ مسألهٔ عهد و پیمان می‌بینید در پیشگاه خدا چقدر مهم است! می‌گوید: بت‌پرست اگر یک قرارداد درستی با تو بست آمد گفت: آقا ما در بدر، در احد، در خندق یا در حنین با تو جنگیدیم و آدم‌هایت را کشتیم شما هم از ما کشتید، حالا بیا بنشینیم یک قرارداد متارکهٔ جنگ ببندیم، قبول کن و به امضایت احترام کن و به قراردادت پایبند باش!

 

صلح حدیبیه

شما صلح حدیبیه را شنیدید؟ نشنیدید، حدیبیه نزدیک شهر مکه است، پیغمبر اکرم(ص) شجره با مسلمان‌ها محرِم شدند و رسیدند به حدیبیه، بت‌پرست‌ها آمدند حدیبیه گفتند: اجازهٔ ورود به مکه را به تو نمی‌دهیم، همه هم محرِم زور پیغمبر(ص) هم نمی‌رسید وارد مکه شود چون هنوز قدرت نظامی قوی نبود، گفتند: نمی‌گذاریم بروی مکه، گفت: مانعی ندارد، به مسلمان‌ها فرمود: شتر نذر کنید، از احرام دربیایید، تمام! حکم الهی است، محرمی ولی جلویت را گرفتند و مسدود شدی عیبی ندارد، حکم پروردگار است، قربانی کن از احرام دربیا، آن وقت آزادی و دیگر محرم نیستی. بعد این بت‌پرستان کینه‌دار به پیغمبر(ص) پیشنهاد دادند پیغمبر(ص) هم پیشنهاد را قبول کرد. گفتند: بیا بنشین با ما قرارداد ببند پیغمبر(ص) قرارداد بست به نام صلح حدیبیه، ابوسفیان هم امضا بت‌پرست را امضا کرد.

 برای پیغمبر اکرم(ص) واجب بود به آن قرارداد پایبند باشد، پروردگار به او گفت: اگر بت‌پرست‌ها سر قراردادشان ماندند کاری به کارشان نداشته باش، تو هم سر قراردادت باش، جنگ نکن، حمله نکن  و جلوی کاروان‌هایشان را نگیر، اما اگر آنها قرارداد را شکستند نه دیگر تو ملزم نیستی به قرارداد عمل کنی.

 من حالا کاری به توابعش ندارم، اصل این است که خدا می‌گوید اگر مشرکان با شما پیمان بستند به پیمان عمل کنید.

 

وفا به عهد نشانه ایمان است!

 من امشب یک روایت بسیار مهمی را از رسول خدا می‌خواستم برایتان بخوانم که هم ما نقل کردیم هم علمای اهل تسنن در کتاب‌های خیلی مهم‌شان. یک طور هم هست روایت ما با آنها، آن یک خرده مفصل است، باشد یک روایت یک خطی از رسول خدا(ع) برایتان می‌خوانم. اصلاً این روایت، برادران، خیلی بارش سنگین است، یک خط است شما ببینید پیغمبر(ص) عهد و قرارداد را به چه چیزی گره زده {من کان یومن بالله و الیوم الاخر} کسی که واقعاً خدا را باور دارد، کسی که حقیقتاً قیامت را باور دارد {فالیفع اذا وعد} به قراردادش پایبند باشد و وفا کند، این می‌دانید معنیش چیست؟! از طلبه‌های بزرگوار، از عالمان محترم مجلس بپرسید این مفهوم مخالف دارد روایت، یعنی هر کس به عهدش وفا نکند، به قراردادش عمل نکند و به پیمانش عمل نکند، نه ایمان به خدا دارد ،نه ایمان به آخرت! دروغ می‌گوید، {من کان یومن بالله و الیوم الاخر فالیفع} واجب است وفا کند به عهد و پیمانش.

 

حب الحسین یجمعنا

چه شب‌های عجیبی است، آدم این تلویزیون را می‌بیند دلش ریش ریش می‌شود، می‌بیند یک آدمی که دوتا پا ندارد، بچه‌ای که دست ندارد، می‌بیند یک کسی از بصره  که تا کربلا ششصد کیلومتر را است یک چیزی جلوی خودش نگه داشته چون دوتا پا ندارد یا کج است، آن را هول می‌دهد که بدنش را بکشد جلو، حاضر به مصاحبه هم نیست، حاضر به سوار شدن هم نیست! آقا با این زحمت با این کندی زانو داری قدم برمی‌داری خب حالا بیا سیصد کیلومتر را سوار ماشین شو، می‌گوید: لا، انا احب امشی مشاط الی الحسین! من می‌خواهم پیاده بروم به طرف ابی عبدالله (ع)، سوار نمی‌شوم.

می‌بینی دختر شش هفت ساله نشسته وسط خیابان پیاده‌رو با یک سینی پر از شکلات گذاشته روی سرش، همینطوری نشسته مثل مجسمه که پیاده‌روها دارند رد می‌شوند بیایند شکلات بردارند یک دهانی شیرین کنند.

 آدم این جاده را می‌بیند، می‌بیند هر مردی و هر زن و هر بچه‌ای و هر پیری و هر معلولی همینطوری برای کمک به زائر ابی عبدالله (ع) چطور دارد پروانه‌وار کار می‌کند.

دیروز یک گروهی را نشان داد که یک آشپزخانهٔ مفصل سرپا کرده بودند تمامشان لال بودند، چه غذاهایی داشتند! خبرنگار با اشاره به آنها گفت: برای چه داری این کار را می‌کنی؟ نمی‌توانست بگوید، بیست و هشت یا سی سالش بود، همهٔ رفیق‌هایش هم لال بودند، اشاره می‌کرد به کربلا و به دلش، می‌گفت: عشق! عشق به ابی عبدالله (ع)! ببینید این فیوضات الهیه است.

 

خداحافظی حضرت سکینه(س) با پدر

یکی از حیوانات قابل تربیت اسب است، خیلی خوب تربیت را قبول می‌کند. اینقدر تیزهوش است و زیبا تربیت را قبول می‌کند که من فیلم یک اسبی را دیدم عدد جلویش گرفته بودند، عدد چهل، شروع کرد با سُمش جذر عدد چهل را گرفتن!

 آن وقت این اسبی که ابی عبدالله (ع) داشت؛ تیزهوش، باهوش، دقیق و فهمیده. امام آخرین لحظاتش است سوار بر ذوالجناح است، خب اسب با یک نهیب آرام خیز برمی‌دارد، امام دهانهٔ اسب را تکان داد اسب حرکت نکرد، خیلی با محبت با رکاب زد به شکم اسب دید نمی‌رود، خب وقتی اسب حرکت نمی‌کند آدم حس می‌کند مانع دارد.

امام نشسته و جلو را دارد می‌بیند، خم شد دید دختر سیزده ساله‌اش سکینه(س)آمده دست‌های اسب را بغل کرده، اوست که نمی‌گذارد ذوالجناح حرکت کند. دختردارها شما می‌فهمید من چه می‌گویم، آنهایی که دختر ندارند متوجه نمی‌شوند چون مسأله خیلی عاطفی است! لحظات آخر عمر آدم باشد و دخترش هم بیاید جلوی مرکب را بگیرد، ابی عبدالله (ع) بلافاصله پیاده شد، این انسان عرشی و ملکوتی که همهٔ انبیاء برایش گریه کردند، همهٔ اولیاء گریه کردند، نشست روی خاک دختر را آورد کنار دستش نشاند، سکینه(س) فرمود: بابا من می‌توانم از شما سوالی بکنم؟ امام فرمود: بله عزیزدلم، بابا از صبح تا حالا که می‌رفتی میدان و برمی‌گشتی، این بار هم برمی‌گردی؟ نه عزیزدلم، گفت: بابا حالا که می‌خواهی بروی و برنمی‌گردی می‌شود من یک تقاضا بکنم؟ فرمود: بله دخترم، گفت: بابا قبل از اینکه بروی میدان خودت بیا ما را به مدینه برگردان که ما همسفر شمر و خولی و ثنعان نشویم، امام یک جملهٔ عربی گفت، سکینه(س) فهمید داستان از چه قرار است، فرمود: {لو ترکت قطات لنام} معنیش این بود که: دخترم همهٔ این راه‌ها را بستند، من دیگر نمی‌توانم شما را برگردانم، گفت: بابا خب نمی‌توانی ما را برگردانی، فقط اشک ریخت، امام حسین(ع) برگشت به او گفت: عزیزدلم تو از من یک درخواست کردی من نشد جوابت را بدهم، حالا می‌شود من از تو یک درخواست کنم؟ این بچه بلند شد صورت ابی عبدالله (ع) را به سینه گرفت، صورت بابا را بوسید و گفت: بابا شما از من چه می‌خواهی؟ فرمود: دخترم آن چیزی که من از تو می‌خواهم این است اینقدر جلوی چشم من اشک نری،ز این گریهٔ تو دارد قلب من را آتش می‌زند {لا تحرقی قلبی بدمعیک حسرة ما دام منی الروح فی جثمانی} نمی‌دانم این پدر و دختر چطوری از هم خداحافظی کردند برایم روشن نیست، عاطفه اینجا آدم را می‌کشد! ابی عبدالله (ع) رفت، دختر دیگر بابا را ندید تا وقتی آمد دید عمه‌اش یک بدن قطعه قطعه را روی دامن گذاشته، پرسید: عمتی هذا نعش من؟ عمه این بدن کیست؟ فرمود: سکینه جان این بدن بابایت حسین است.

 

دعای پایانی

اللهم اغفرلنا و لوالدینا و لوالدی والدینا و لمن وجب له حق علینا اللهم اهلک اعدائنا و اشفع مرزانا اصلح امورنا اید وانصر امام زماننا.

 

سمنان مهدیه اعظم دهه دوم صفر 98 جلسهٔ ششم

 

سخنرانی های مرتبط
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز