فارسی
شنبه 23 آذر 1398 - السبت 17 ربيع الثاني 1441

معنای معرفت


میزان 2 - جلسه سوم سه شنبه (9-7-1398) - صفر 1441 - مسجد اعظم - 17.09 MB -

نهایت زشتی یک انسان از نگاه امام صادق(ع)معنای حروف «معرفت» از منظر اهل دلپر نورتر از خورشیدپر منفعت‌تر از آبباز کردن گره‌های سخت با نمازحل مشکل علمی در خواب حضرت زهرا(س)سخن اهل معرفتسوگواره

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل‌بیته الطیبین الطاهرین و المعصومین المکرمین».

 

 همۀ نیکی‌ها و همۀ نیکان چون انبیا و اهل‌بیت و اولیای الهی دو میزان و دو معیارند که طالبان سعادت و خوشبختی با این دو حقیقت خود را ارزیابی کنند و وضع قلبی و نفسی و اخلاقی و عملی خود را بشناسند. بدون ارزیابی خویش با این دو میزان همای سعادت به دام نخواهد افتاد و دنیا و آخرت آدمی به معنای واقعی آباد نخواهد شد.

 

نهایت زشتی یک انسان از نگاه امام صادق(ع)

مسالۀ مهم در این زمینه معرفت به نیکی‌ها و به نیکان است. در اینجا دو قطعۀ بسیار مهم برایتان نقل می‌کنم، یک قطعه‌اش در کتاب با ارزش «سفینه البحار» است که نوشتنش بیست سال طول کشید و نظام داده شدۀ محدث قمی است، یک قطعه‌اش هم قطعه‌ای است که شهید ملا عبدالصمد همدانی که از چهره‌های کم‌نظیر اهل دل بوده نقل کرده است.

قطعۀ اول خطاب به معاویه بن وهب است از قول امام صادق(ع). معاویه بن وهب یک شخصیت هماهنگ با قرآن کریم و با اهل‌بیت بود. امام صادق(ع) به او می‌فرماید: «ما اقبح به الرجل یأتی علیه سبعون سنه او ثمانون سنه یعیش فی ملک الله و یأکل من نعمه و لا یعرف الله حق معرفته». خیلی متن با ارزشی است.

 

این‌گونه متن‌ها را هیچ مکتبی، هیچ دینی، هیچ فرهنگی در کرۀ زمین ندارد، حتی مذهب‌های جدا شدۀ از قرآن و اهل‌بیت هم که ادعا می‌کنند اسلامی است ندارند. بعد از مکتب اهل‌بیت هر مکتبی که تا الان ظهور کرده عامل ظهورش امویان و عباسیان بودند، مکتب‌های جدید هم ریشه در مکتب اموی و عباسی دارند، آنها چنین عقل و قلب و ایمانی را نداشتند که بتوانند چنین متون با ارزشی را در اختیار انسان بگذارند، نمی‌فهمیدند، مایه‌اش را نداشتند، نورانیتش را نداشتند. منهای قرآن و اهل‌بیت هیچ جا نور وجود ندارد، منهای قرآن و اهل‌بیت همه جا ضلالت هست و سیاهی و گمراهی، گرچه یک اسم مقدسی به رویش باشد.

معاویه! چقدر زشت است «ما اقبح» بد است، ناپسند است، برای انسانی که هفتاد سالش شده یا هشتاد سالش شده و در این هفتاد هشتاد سال در کشور خدا که این عالم هستی است زندگی کرده و از انواع نعمت‌های الهی بهره برده ولی معرفت پیدا نکرده، شناخت پیدا نکرده، یک شناخت واقعی نسبت به وجود مقدس حق نسبت به شئون حق و شئون ربوبیت پروردگار عالم؛ چقدر زشت است، چقدر بد است.

 

معنای حروف «معرفت» از منظر اهل دل

من یک سخنی از اهل دل راجع‌به حروف معرفت که پنج حرف است برایتان نقل کنم. آنهایی که خیلی دقیق بودند، آنهایی که یک دل پرنوری داشتند، یک حقایقی را می‌فهمیدند، یک حقایقی را می‌دیدند و بعد هم بدون بخل انتقال می‌دادند، این بزرگواران فرمودند: میم معرفت «مقت نفس» است یعنی سینه سپر کردن در مقابل تمام خواسته‌های نامشروع، این میم معرفت که هر صدایی را انسان نامشروع و بی منطق و بی دلیل و بی تکیۀ بر حکمت از درونش شنید درجا این صدا را خفه کند، تبدیل به کشش و جاذبه نشود که انسان را به پلیدی‌ها و آلودگی‌ها و گناهان به پستی بکشاند.

در فرمایشات بعضی از حکماست که دزدترین دزدان نفس خودت است، یعنی مجموعۀ خواسته‌های نامعقول دین را می‌دزدد، کرامت را می‌دزدد، اصالت را می‌دزدد، شرافت را می‌دزدد، این‌قدر هم هنرمندانه که درد این دزدی را حس نکنی و وقتی می‌دزدد تو لذت ببری و خوشت بیاید، در این دزدی خوابت می‌کند که نفهمی از تو دزدی می‌شود.

امیرالمؤمنین(ع) می‌فرماید: «الناس نیام» مردم خود خواب هستند، نه به خواب رفتند، «اذا ماتوا انتبهوا» وقتی که مردند بیدار می‌شوند و می‌بینند چه دزدی‌هایی از آنها شده که دیگر وقت هم گذشته، دزد هم همه را برده و خورده و نابود کرده، کاری هم نمی‌شود کرد.

 

این میم معرفت سینه سپر کردن در برابر هواها و هوس‌ها و ایستادن و خاموش کردن صدای این هواها و هوس‌هاست. این آیه را در آخرین آیات سورۀ اعراف می‌بینید «إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا» آنهایی که اهل نگهداری خود از عذاب قیامت هستند دوست ندارند دچار جهنم شوند چون دوست ندارند خودشان را نگه می‌دارند که درگیر با عذاب الهی نشوند. «إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا» آنهایی که در مقام حفظ خود هستند «إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِّنَ الشَّيْطَانِ» هنگامی که این دوره‌گردی‌های حرام دور آنها دور می‌زند و شیطان دایره‌وار در کنارشان پرسه می‌زند «تَذَكَّرُوا» با یاد خدا و یاد قیامت در مقابل این گروه از شیاطین سینه سپر می‌کنند، «فَإِذَا هُم مُّبْصِرُونَ»(اعراف، 201) آن وقت حقیقت را می‌بینند و گرفتار بند شیاطین نمی‌شوند، اسیر نمی‌شوند و اسیر هم نشدند.

من در این زمینه داستان‌های شنیدنی فوق‌العاده‌ای دارم، اگر پیش بیاید در طول بحث در شب‌های آینده به خواست خدا برایتان بیان می‌کنم. مقت نفس یعنی ایستادن، پس زدن، جواب ندادن، گوش ندادن، خندیدن به دعوت‌های باطل درون و دعوت‌های باطل بیرون است، نگذارم دیگران من را مسخره کنند، من خودم هوا و هوس‌های خودم را مسخره کنم و تحقیر کنم، آنان را بکوبم و بنشانم. این «میم» معرفت است.

 

اما «عین» معرفت عرفان به تمام حسنات و به تمام سیئات است، یعنی یافتن حسنات و سیئات از دین و قرآن و روایات.

«رای» معرفت رضایت به قضای الهی است، قضا چنان‌که در آیات قرآن هم هست مثل «وَقَضَى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ»(اسرا، 23) احکام حق است نه مسائلی که بدون اختیار خودم برایم پیش بیاید. رضایت به احکام الهی به حلال و حرام پروردگار یعنی به نماز خدا راضی باشم، به روزۀ خدا راضی باشم، به حرام‌های خدا که حرام است راضی باشم. این «رای» معرفت است.

«فای» معرفت هم رساندن خود به فوز و نجات است.

«های» معرفت الهرب الی الله است، از همه چیز به سوی خدا فرار کردن است که در قرآن مجید هم آمده «فَفِرُّوا إِلَى اللَّـهِ»(ذاریات، 50) به همۀ امور ضد خدا پشت کنید و به خدا فرار کنید، او هم برای این‌طور فراری‌ها آغوش لطف و محبت و احسانش باز است، این معرفت است.

 

پر نورتر از خورشید

قطعه‌ای که ملا عبدالصمد نقل کرده خیلی قطعۀ پرمایه و جالبی است. ایشان می‌فرماید: از اهل شناخت کسی سؤال کرد: «أی شیء اضوء من الشمس؟» از خورشید نورانی‌تر و نوربخش‌تر و روشن‌تر در این جهان چیست؟ سؤال جالبی است، سؤال زیبایی است. این مرد الهی جواب داد: «المعرفة» شناخت.  یک عینکی است که آدم با این عینک خدابین می‌شود، جهان‌بین می‌شود، دین‌بین می‌شود، انبیابین می‌شود، ائمه‌بین می‌شود، بهشت‌بین می‌شود، جهنم‌بین می‌شود، چه نوری از این نور نورانی‌تر که وقتی به قلب می‌تابد آدم تا ابد را می‌بیند، قیامت را می‌بیند، بهشت را می‌بیند، دوزخ را می‌بیند، خدا را در صفاتش می‌بیند، جهان را می‌بیند، گذشته را می‌بیند، انبیا را می‌بیند؛ یک چنین نوری است و دیگر شدیدتر از این نور نیست.

«أی شیء اضوء من الشمس؟» چه چیزی ای مرد خدا روشن‌تر از خورشید است؟ روشنی بخش‌تر از خورشید است؟ جواب داد: معرفت. (گر معرفت دهندت بفروش کیمیا را/ ور کیمیا دهندت بی‌معرفت گدایی).

 

پر منفعت‌تر از آب

یک سؤال دیگر از همین مرد الهی پرسید: «أی شیء انفع من الماء؟» چه چیزی در این دنیا سودمندتر از آب است؟ آب که فقط تشنگی را رفع نمی‌کند، آب که فقط هوا را خنک نمی‌کند، آب که فقط مزارع و بیابان‌ها را سرسبز نمی‌کند، آب که فقط درختان را رشد نمی‌دهد، آب منفعتش هنوز شماره نشده است. این نعمت ویژۀ پروردگار که در قرآن مجید کراراً با عنوان باران، چشمه، رود، رودخانه و با عنوان این معنا که «وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ»(انبیا، 30) آمده مگر قابل شمردن است؟

گفت: ای حکیم! ای عارف! ای اهل دل! ای اهل خدا! سودمندتر از آب در این جهان چیست؟ به او گفت: «کلام اهل المعرفة» سخن آنهایی که مایۀ معرفتی دارند، آن معرفتی که نگاه آدم را تا ابتدای خلقت می‌برد، نگاه آدم را تا ابدیت می‌برد، نگاه آدم را تا صفات خدا می‌برد، نگاه آدم را تا بهشت و جهنم می‌برد، نگاه آدم را تا باطن هر چیزی می‌برد.

 

باز کردن گره‌های سخت با نماز

یکی از علما برایم نقل کرد که بی ارتباط با این دوتا خاندان هم نبود، زود هم مرحوم شد نمی‌دانم چرا، آدم فوق‌العاده­ای بود. مرحوم حاج میرزا ابراهیم کلباسی که در زمان اوایل قاجاریه زندگی می‌کرد و مرجعیت در منطقۀ اصفهان و حومه داشت، ایشان در یک مسئله و مشکل الهی گیر بود، هر چه مطالعه می‌کرد و فکر می‌کرد و کتاب زیر و رو می‌کرد گره باز نمی‌شد، حل نمی‌شد.

گاهی مسائل خیلی پیچیده است. از مرحوم آیت‌الله العظمی بروجردی نقل شده که من در اصفهان شب غرق در مطالعه که می‌شدم همسرم آرام در را باز می‌کرد، غذای من را می‌گذاشت و می‌رفت ولی من غرق در حل مشکلات کتاب بودم، غرق بودم. همین‌طور که در حال مطالعه بودم، در حال حل مشکل بودم، در حال درست کردن مسأله بودم یک وقت می‌دیدم می‌شنیدم نزدیک مدرسۀ صدر صدای اذان می‌آید، بلند می‌شدم برای نماز خودم را آماده کنم می‌دیدم غذا پشت در است، شش هفت ساعت از شب گذشته و من غرق در مطالعه بودم و متوجه چیز دیگری نشدم، حتی باز کردن در و گذاشتن غذا. ایشان هر چه غرق در حل این مشکل شد مشکل گشوده نشد. گاهی مشکلات علمی خیلی سنگین است.

 

من در کتاب «روضات الجنات» دیدم که مرحوم آقا سید محمد باقر روضاتی نقل می‌کند، ابن‌سینا خودش می‌گوید: من در بعضی از مسائل که گیر می‌کردم حل نمی‌شد، هر چه بالا و پایین می‌کردم این کتاب را می‌دیدم آن قول را می‌دیدم آن اقوال را می‌دیدم قانع نمی‌شدم، حل نمی‌شد، آخرش نصف شب در برف و باران و سرما و گرما می‌رفتم مسجد جامع همدان، تک و تنها دو رکعت نماز می‌خواندم از باب «وَاسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلَاةِ»(بقره، 45) از نماز کمک می‌گرفتم برمی‌گشتم خانه مشکل حل بود. نماز هم یک داستان عجیبی دارد خودش، پیکره‌اش، کلماتش، اشکالش؛ نماز داستانی است.

اگر من می‌فهمیدم پیغمبر چه می‌گوید «جعل قرة عینی فی الصلاة» من هم نمازگزار می‌شدم. «قرة عینی» یعنی خدا دلخوشی من را در نماز قرار داده، این را اگر من می‌فهمیدم آن نماز را پیدا می‌کردم، آن نماز هنوز پیش من گم است، نمی‌دانم چیست.

 

حل مشکل علمی در خواب حضرت زهرا(س)

بالاخره حل نشد، گفتم صبح نمازم را می‌خوانم و از منطقۀ حسین آباد اصفهان می‌روم بیدآباد خدمت حجت‌الاسلام شفتی که هم از علمای بزرگ شیعه بود هم فقیه فوق‌العاده‌ای بود ـ فقهش در حال چاپ است ـ هم الهی مسلک شدیدی بوده که در احوالاتش نقل می‌کنند دو ساعت مانده به نماز صبح از بهار تا شروع زمستان نماز شبش را می‌آمد در حیاط خانه‌اش می‌خواند، بیرون خانه داخل کوچه داخل خیابان هفتاد هشتاد نفر با گریۀ او روی خاک می‌افتادند و گریه می‌کردند. داستان گریۀ ایشان هم داستانی دارد و داستان‌ها که در طول گفتار اگر شد برایتان می‌گویم.

خیلی داستان‌های عجیبی است و آدم این چیزها را که می‌خواند و می‌فهمد از خودش کلی خجالت می‌کشد که هفتاد هشتاد سال چه شد؟ چه کاره شدی؟ به کجا رسیدی؟

آفتاب تازه طلوع کرده، مرحوم کلباسی چرا آمد پیش ایشان؟ علتش چه بود؟ این بود که وقتی در حل مشکل ماند و خسته شد خوابش برد، خواب دید وارد یک جلسه‌ای شده، رسول خدا تا امام عصر و صدیقه کبری نشستند، خیلی خوشحال شد، گفت بروم مسئله‌ام را از یکی از این بزرگواران بپرسم.

 

گفت: بروم خدمت صدیقه کبری چون او هم عالم علوم الهیه است، آمدم زانو زدم و گفتم دختر پیغمبر در یک مشکل گیر کردم، مشکل علمی مرا برای من حل می‌کنی؟ فاطمه اطهر در مجلس اشاره کرد به آقا سید محمد باقر و فرمود این مشکل را این پسرم راحت می‌تواند حل کند، برو از او بپرس. گفت: آمدم پرسیدم و مشکلم حل شد و فهمیدم من را ارجاع به ایشان دادند.

اول آفتاب وارد منزل ایشان شدم، طلبه‌ها هم داشتند برای شروع درس می‌آمدند، تا ایشان من را دید سرپا بلند شد و احترام کرد و تعارف کرد، من را پیش خودش نشاند.

من گفتم: آقا یک مشکل علمی دارم برایم حل نمی‌شود طرح بکنم؟ حجت الاسلام فرمود: من که دیشب کنار مادرم زهرا جوابت را دادم، دوباره برای چه طرح کنی؟ این داستان معرفت است معرفت یعنی عینک گذشته‌بین آینده‌بین بهشت‌بین جهنم‌بین خدابین انبیابین این است ارزش معرفت.

 

سخن اهل معرفت

چقدر عجیب است! دنبالۀ همین قطعه ایشان نقل می‌کند «بعض القلوب اشد ضوء من النهار» بعضی از این قلب‌ها روشنایی‌اش از روز که همه چیز را صحرا، باغ‌ها، آسمان، شرق و غرب، شهر و ساختمان‌ها را به آدم نشان می‌دهد، بعضی از دل‌ها از روز روشن‌تر است و همه چیز را منعکس می‌کند، این آینۀ الهی است.

(گیتی و خوبان آن در نظر آیینه‌ایست/ دیده ندید اندر آن جز رخ زیبای دوست)

 

«و بعضها اشد ظلمة من اللیل» بعضی از دل‌ها هم تاریکی‌اش از شب شدیدتر است، اصلاً با آن قلب هیچ چیز را نمی‌شود دید. بعد می‌فرماید که «کلام اهل المعرفة» آنهایی که یک چنین دلی دارند مثل انبیا و ائمه و اولیا «کنز من کنوز الهدایة»، سخنی که از دهانشان درمی‌آید گنجی از گنج‌های هدایت است که «معدنها قلوب العارفین» معدن این گنج‌ها دل اهل شناخت است. این مسئلۀ معرفت تا فردا شب که معرفت به نیکی‌ها و نیکان که هر دو میزان الهی برای تشخیص موقعیت خود است که من در خوبی‌ها یا در بدی‌ها در چه نقطه‌ای قرار دارم، این را ان‌شاءالله دنبال می‌کنم.

 

سوگواره

این شعرهایی که من می‌خوانم از آدم‌های معمولی نیست، اینها هر کدام برای خودشان کسی هستند در معرفت و شناخت و تقوا و دین و کار کردن.

(ای باد صبا به پیام کسی/ چو به شهر گنهکاران برسی/ بگذر به محلۀ مهجوران/ و از نفس و هوا ز خدا دوران/ آنگاه بگو به بهائی زار/ ای نامه سیاه خطاکردار/ ای عمر تباه گنه پیشه/ تا کی تو زنی به پا تیشه/ تا کی باشی بیمار گناه/ ای مجرم عاصی نامه سیاه/ یک دم به خود آی و ببین چه کسی/ به چه بسته دل و به که هم نفسی/ گفتم چو به سی برسی/ دانی خود را چه کسی/ از سی به چهل شدی واصل/ از چهل جز جهل نشدت حاصل/ عمرت شده شصت و همان پستی/ از بادۀ نخوت و غرور مستی/ در راه خدا قدمی نزدی/ بر لوح وفا رقمی نزدی/ مستی ز علایق جسمانی/ رسوا شده‌ای و نمی‌دانی)

اهل‌بیت می‌فرمایند: خرابه سقف نداشت، روز مستقیم آفتاب می‌تابید هوای شب یک مقدار خنک می‌شد، این گرمای روز و خنکی شب بچه‌های ما را آزرده کرده بود، صورتشان پوست انداخته بود. روز را که باید روی خاک به سر می‌بردیم و شب را زیرانداز و روانداز نداشتیم، بچه‌های کوچک با دست یک مقدار خاک جمع می‌کردند، وقت خوابیدن صورت روی خاک می‌گذاشتند.

 

یک شب این دختر با محبت شروع کرد به گریه کردن، ذکر گرفته بود می‌گفت من بابایم را می‌خواهم. (اگر دست پدر بودی به دستم/ چرا اندر خرابه می‌نشستم/ اگر دردم یکی بودی چه بودی/ اگر غم اندکی بودی چه بودی/ به بالینم طبیبی یا حبیبی/ از این هر دو یکی بودی چه بودی).

همۀ ما به این داستان در خانواده‌هایمان برخوردیم، وقتی یک دختربچه شروع می‌کند گریه کردن می‌دوند بغلش می‌گیرند، دور اتاق می‌گردانند او را، زین‌العابدین(ع)‌ بغلش گرفت دور خرابه می‌گرداند. دختر می‌گفت بابایم را می‌خواهم، آرام نشد، سکینه آمد بغلش گرفت آرام نشد، رباب آمد بغلش گرفت گرداند آرام نشد، عمه آمد بچه را در آغوش گرفت آرام نشد، همۀ خرابه‌نشینان به دنبالش شروع کردند گریه کردن تا سر بریدۀ ابی‌عبدالله(ع) را آوردند، سر بریده را بغل گرفت صورت روی صورت خون‌آلود بابا گذاشت «من الذی ایتمنی علی صغر سنی؟» بابا این وقت که وقت یتیمی من نبود، چه کسی من را یتیم کرد؟ «من الذی قطع وریدک؟» بابا چه کسی گلویت را برید؟ «من الذی خضب شیبک؟» چه کسی محاسنت را غرق خون کرد؟

«اللهم اغفرلنا و لوالدینا و لوالدی والدینا و لمن وجب له حق علینا، اللهم اهلک اعدائنا، اللهم اجعل عاقبت امر خیرا»

 

 

قم/ پاییز 1398ه.ش/ دهۀ اول صفر/ مسجد اعظم/ سخنرانی سوم

 

سخنرانی های مرتبط
پربازدیدترین
قلب حضرت رقیه معرفت نیکان
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز