فارسی
پنجشنبه 30 آبان 1398 - الخميس 24 ربيع الاول 1441

باور و یقین به پروردگار، ویژگی بارز حضرت ابراهیم(ع)


امام رضا(ع) - جلسه دوم سه شنبه (22-5-1398) - ذی الحجه 1440 - بیت الاحزان - 10.45 MB -

ظهور یقین در همهٔ ادوار زندگی ابراهیم(ع)مراتب یقین در ابراهیم(ع)الف) یقین علمی-خیر کثیر در سایه‌سار یقین و دانش استوارب) شهود قلبی1) دعای صباح امیرالمؤمنین(ع)2) دعای ابوحمزهٔ ثمالی امام سجاد(ع)ج) یقین کشفیکلام آخر؛ زادهٔ لیلا مرا محزون مکن!

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین صلاة و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین».

 

ظهور یقین در همهٔ ادوار زندگی ابراهیم(ع)

یک ویژگی بسیار مهم حضرت ابراهیم(ع) که آثار کاملی را در تمام دورهٔ زندگی‌اش از خود ظهور داد، یقین بود و قرآن مجید یقین ابراهیم(ع) را مطرح کرده است. یقین به فارسی، یعنی باور کامل که انسان در این باور دچار شک و تردید نیست. حقایقی برای او مسلّم است که نمی‌تواند از این حقایق مسلّم چشم بپوشد و روی برگرداند.

 

مراتب یقین در ابراهیم(ع)

به‌نظر می‌رسد که این یقین دارای سه مرتبه باشد:

الف) یقین علمی

یک مرتبه‌اش یقین علمی است که برای بیشتر مردم پیش می‌آید؛ یعنی این در به روی همهٔ انسان‌ها باز است. انسان توفیق پیدا می‌کند و حقایق را یاد می‌گیرد، راه علم را طی می‌کند، در این راه با دلیل و استدلال و حکمت آشنا می‌شود و نسبت به حقایق یقین پیدا می‌کند. این را یقین علمی می‌گویند که باارزش هم هست. دانشمندان تاریخ بشر در رشته‌هایی که داشتند، این یقین برایشان از طریق علم حاصل شد. فرض کنید به یک‌نفر می‌گوییم این آب سرد و خنک از دو عنصر آتشین مرکب است. یکی عنصر اکسیژن است که کارش سوزاندن است. تیرآهن بیست را با حرارت اکسیژن می‌برّند و همهٔ صنعتگران هم مخازنش را دارند. یک عنصر آب هم هیدروژن است که قابلیت سوختن دارد. می‌سوزاند و می‌سوزد؛ پروردگار عالم با ترکیب خاصی(دو به یک)، این سوزنده و سوختنی را قاتی کرده و آب درست شده است. مردم آب را می‌خورند و می‌گویند آتش درونم خاموش شد؛ به خودشان آب می‌زنند و می‌گویند از گرمازدگی درآمدیم؛ هوا خیلی گرم می‌شود، حیاط را آب‌پاشی می‌کنند و می‌گویند برای اینکه خنک بشویم. وقتی ما با یک‌نفر راجع‌به عنصر آب و دو عنصر ترکیبیِ سازندهٔ آب صحبت می‌کنیم و این شنونده هم کاملاً بی‌خبر است، می‌گوید یک چیزی گفت و رفت! گاهی هم باور نمی‌کند و می‌گوید مگر می‌شود! امکان ندارد که آب سرد از یک سوزنده و یک سوزان درست بشود! او باطل‌گویی می‌کند، خلاف می‌گوید و اشتباه می‌کند.

 

اما شما وقتی نزد عالم شیمی‌دانی می‌روید که کاملاً اکسیژن و هیدروژن را از طریق علم شناخته، خودش هم هر دو را در آزمایشگاه ترکیب کرده که برابر با همان دو و یک است و دیده آب جوشید. این شخص اهل باور است؛ برخلاف اوّلی که نیم‌ساعت با او صحبت کردیم و گفتیم به حضرت عباس، آب ترکیب از یک مادهٔ سوزان و سوزنده است، باور نکرد و رفت و گفت این آقا شعر می‌گوید، حرف بیهوده می‌گوید؛ حالا یک‌نفر به این عالمی که کاملاً علم شیمی را متخصص شده، اکسیژن و هیدروژن را از طریق علم شناخته، از طریق علم هم فهمیده که ترکیب این دو عنصر آب می‌شود و تولید آب می‌کند، بگوید آب از اکسیژن و هیدروژن ترکیب نشده و برود، رفیقش به او می‌گوید چه کسی بود؟ می‌گوید یک جاهل! چه گفت؟ حرف‌های بیهوده! حالا اگر یک‌میلیون نفر به این عالم بگویند اکسیژن و هیدروژن که ترکیب بشود، آب درست نمی‌شود، در باورش کمترین اثر منفی نمی‌گذارد؛ چون عالم و دانای به این حقیقت است، درسش را خوانده، در آزمایشگاه دیده و تجربه نشانش داده است.

 

-خیر کثیر در سایه‌سار یقین و دانش استوار

باور این آدم را نمی‌شود گرفت؛ این یقین است. یقین حقیقتی است که کسی نمی‌تواند از انسان بگیرد. یک مرحله و یک نوع یقین، یقین علمی است. به مدرسه، دبیرستان، دانشگاهِ داخل و خارج رفته‌ام، مغزم را هزینه کرده‌ام و خوانده‌ام، خوانده‌هایم هم با تجربه به من ثابت شده است؛ پس اگر هشت‌میلیارد جمعیت زمین جمع بشوند و قسم بخورند که آب مرکب از اکسیژن و هیدروژن نیست، در یقین من اثری نخواهد کرد. این یقین علمی است که به تعبیر دیگر، حکمتی است. حکمت یک تعبیر دانش است که پروردگار در سورهٔ بقره می‌فرماید: «وَمَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْرًا كَثِيرًا»(سورهٔ بقره، آیهٔ 269)، کسی که دانش استوار و یقینی به او عطا شده، خیر کثیر به او داده شده است. یقین نعمت کمی نیست! جای آن کجاست؟ در قلب است؛ یعنی بهترین، برترین و باارزش‌ترین عضو وجود انسان که عالمان آگاه و عارفِ بیدار شیعه از قلب به «حرم الله» تعبیر می‌کنند؛ البته با تکیه به روایتی از وجود مبارک امام صادق(ع) که می‌فرمایند: «القلب حرم الله». آنها این تعبیر را از این روایت گرفته‌اند و یک حقیقتی که جای آن در این حرم الله است، یقین است. این یک نوع یقین که باارزش، استوار و درست است.

 

شما عالمان بسیار فرهیخته و باارزشی در این شهر داشتید که دارای حکمت بودند و به خاطر داشتن این حکمت بسیار، عالمان استوار و فرهیخته‌ای بودند. براساس داشتن این حکمت، نسبت به حقایق عالم باور بسیار استواری داشتند و زور هیچ حادثهٔ تلخ و شیرینی، هیچ کتاب خلافی و هیچ گفتار خلافی به آنها نرسید که از یقین و باور خالی کند.

 

ب) شهود قلبی

مرتبهٔ دیگر یقین، مرتبهٔ شهود قلبی است که مافوق علم است؛ یعنی آدم به مرتبه‌ای از ایمان، تقوا، معرفت، کرامت و اخلاق می‌رسد که درِ قلب به روی باور شهودی باز می‌شود. این یقین بالاتر از یقینی است که از علم گرفته شده و مستقیماً از عالم غیب گرفته می‌شود؛ یعنی سرمایه‌ای است که اینجا نیست و باید آدم به جایی برسد که قلب آن یقین را از عالم غیب و الهی بگیرد.

 

-شهود قلبی در کلام اهل‌بیت(علیهم‌السلام)

1) دعای صباح امیرالمؤمنین(ع)

دو جمله در این زمینه برایتان بگویم که البته فهمش خیلی مشکل است! برای من که خیلی مشکل است؛ یعنی با اینکه پنجاه سال با روایات و قرآن و دعاها سروکار دارم، خیلی لمس قلبی و عقلی آن مشکل است؛ ولی بارها خوانده‌ام یا گفته‌ام. یکی برای امیرالمؤمنین(ع) است که در دعای صباح است. با اینکه من تمام این دعا را شرح داده‌ام و رادیو هم شرحش را پخش کرده است، به این جمله که رسیدم، به قول طلبه‌ها، گفتم و رد شدم؛ چون نمی‌فهمیدم! یکی این جمله را می‌فهمد که خودش به مقام علی‌بن‌ابی‌طالب رسیده باشد. اصلاً جمله بدون رسیدن به این مقام، قابل درک نیست. لغتش که قابل درک است، ولی ملانقطی بودن به چه درد می‌خورد که من الفاظ، جملات و خطوط کتابی را در مغزم دپو بکنم و چه فایده دارد! در بعضی از اشعار حکمت‌آمیز هم همین است؛ یعنی لمسش خیلی مشکل است. حالا من دو سه نوعش را از سعدی برای شما بخوانم:

 

«عاشقم بر همه عالم» من باید همه عالم را فهمیده باشم «که همه عالم از اوست»؛ یعنی یک‌نفر غیر از او در پدید آوردن، اداره کردن و تداوم دادن این عالم دخالت ندارد. «عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست» که البته مصراع قبلی‌اش نتیجهٔ این مصراع است، به همین خاطر که همهٔ عالم از اوست. خیلی عجیب است و خیلی عجیب‌تر از این حرف‌ها، خودم را می‌گویم، دور بودن از این فضا و عرصه است.

یکی دیگر می‌گوید: «دوست نزد من و من مهجورم»، قبل از نطفه بودنم با من بوده و تا وقتی وارد قبر می‌شوم، با من است؛ ولی بین من و او حجاب است و من از او مهجور هستم که از همه به من نزدیک‌تر و با من است.

«به جهان خرم از آنم» خیلی حرف است! یعنی من غصه و اندوه بی‌خودی ندارم و من از حوادث و جریانات عالم، غصه و دلتنگی برنمی‌دارم. همیشه حالم این است: «به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست» چون در آنجا اندوهی وجود ندارد. آسمان هیچ‌وقت غصه‌دار نیست، گیاهان، حیوانات و ملائکه هیچ‌وقت غصه‌دار نیستند، من هم نیستم و «به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست». من دلیل قرآنی هم بیاورم که به حرف یقین پیدا بکنید. در سورهٔ یونس است: «أَلَا إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ»(سورهٔ یونس، آیهٔ 62). هم «أَلَا» دارد و هم «إنّ»، یعنی حرف تمام است؛ اگر این درک بیاید، اصلاً ما به جای دیگری می‌رویم و همهٔ وضعمان عوض می‌شود؛ حرفمان، نگاهمان و گوش کردنمان عجیب عوض می‌شود.

 

آقایی در قم بود، فکر کنم من به‌دنیا نیامده بودم، او از دنیا رفته بود. من با کتاب‌هایش سروکار دارم. کتابی به نام «لقاء الله» دارد که خیلی کتاب فوق‌العاده‌ای است! کتابی به نام «المراقبات» دارد که این کتاب هم فوق‌العاده‌ است! مرگ فوق‌العاده‌ای هم دارد و در حالات ایشان نوشته‌اند: در جلسه‌ای که کت‌وشلواری هم در آن جلسه نبود و چند روحانی بودند؛ حالا مهمانی یا جلسهٔ بحثی بوده، علتی داشته که ایشان را دعوت کرده بودند؛ یکی از این روحانی‌های مهمان دربارهٔ عالمی که جمع آنها می‌شناختند، شروع به غیبت کرد؛ فقط شروع کرد، یعنی حرفش را تازه شروع کرده بود، معلوم بود بوی غیبت می‌دهد و اصلاً هنوز شروع نکرده بود و می‌خواست بوی غیبت از سخن استشمام بشود، حاج‌میرزا جوادآقا خیلی بامحبت از جا بلند شد، به او گفتند: آقا ناهار تشریف داشته باشید. گفت: نه! گفتند: چای و میوه. گفت: نه! گفتند: کجا می‌روید؟ فرمود: این بزرگوار که غیبت یک نفر را شروع کرد، شنیدن اول این غیبت، مرا چهل شبانه‌روز از پروردگار دور کرد. حالا چه جانی باید بِکَنَم تا دوباره خودم را به امروز برسانم! این اولیای خدا هستند؛ اینکه صریح قرآن است: «لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ».

 

یعقوب(ع) چهل سال گریه می‌کرد، اما قرآن مجید می‌گوید در کنار گریه‌اش می‌گفت: «أَشْكُو بَثِّي وَحُزْنِي إِلَى اللَّهِ»(سورهٔ یوسف، آیهٔ 86). من با قلبم با خدا معامله می‌کنم و این فراق را با خدا معامله می‌کنم؛ نه اینکه فراق به من هجوم بکند و این‌قدر غصه و اندوه بر سرم بریزد که مرا بکشد؛ من جانم را دست قاتلی مثل اندوه نمی‌دهم! در کم‌ظرفیتی‌ها چقدر جوان -مرد و زن- هستند و هنوز هم گرفتار شدن به یک غصهٔ مادی یا اندوه خانوادگی ادامه دارد. این مسئله چندوقت پیش در تهران اتفاق افتاد که شخصی با اینکه فوق‌لیسانس داشت، بسیار دانا و عالم و خیلی ارزش علمی او بالا بود، برای اینکه دختردایی‌اش را می‌خواست و به او ندادند، وقتی یک شب پدر و مادرش به مهمانی رفته بودند، خودش را در خانه کشت. من وجودم را دست قاتلی مثل غصه و اندوه نمی‌دهم، من کنار خدا زندگی می‌کنم و حزنم را با خدا معامله می‌کنم؛ یعنی من این‌گونه عبادت می‌کنم و حزن مرا پای من حساب می‌کند. «أَشْكُو بَثِّي وَحُزْنِي إِلَى اللَّهِ» یعنی من غصه را با یوسفم معامله نمی‌کنم. پرونده‌ای بوده که خدا در خانوادهٔ من باز کرده و من از این پرونده عبادت می‌گیرم. ببینید چقدر اینها عجیب بودند!

 

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست ××××××××××××× عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

یقین کشفی که کار علم و حکمت نیست؛ در دعای صباح است: «يَا مَنْ دَلَّ عَلَى ذَاتِهِ بِذَاتِهِ». حالا فارسی‌اش را بگویم؛ می‌گویم خودم این جمله را نفهمیده‌ام! ای وجود مقدسی که وجود تو بر وجود تو دلالت دارد. این حرف چیست؟ یعنی منِ علی برای اثبات وجود تو، نه به سراغ کرهٔ زمین، نه هفت آسمان، نه دریاها، نه صحراها، نه جریانات عالم، نه علم، نه حکمت، نه دلیل، نه برهان می‌روم؛ بلکه من تو را با خودت یافتم و دلیل تو خودت هستی. این یعنی چه؟! این برای امیرالمؤمنین(ع) است.

 

حالا کتاب‌ها را نگاه بکنید، پر از دلیل در یقین علمی است که بر وجود خدا ارزش هم دارد. بچه که بودیم، اولین دلیلی که در عالم بچگی‌مان –کلاس یا خانه- به ما یاد دادند، می‌گفتند که این خانه، مدرسه و کتاب را نگاه کن، عزیزدلم این خانه خودش به‌وجود آمده؟ این مدرسه با این ساختمان خودش به وجود آمده؟ این کتاب خودش حروف‌چینی و صفحه‌بندی شده و صحافی شده است؟ می‌گفتیم نه! بعد معلم یا پدر از ما می‌پرسید: چه کسی این خانه را درست کرده است؟ می‌گفتیم: بنّا؛ می‌گفتند: چه کسی این کتاب را نوشته است؟ می‌گفتیم: عالم؛ بعد به ما می‌گفتند: این خانهٔ دویست‌متری‌مان که بدون بنّا به‌وجود نیامده، پسرم به‌نظر تو جهان بدون بنا به‌وجود آمده است؟ سریع می‌گفتیم: نه؛ می‌گفتند: اسم آن بنّا خداست. می‌گفتند: این کتاب بدون عالم به‌وجود آمده است؟ می‌گفتیم: نه یک عالم نوشته است. می‌گفتند: این کتاب خلقت، بدون وجود نویسنده که نوشتنش همه فعل است، به‌وجود آمده است؟ می‌گفتیم: نه؛ به ما می‌گفتند: این نویسنده خداست. این در دل ما می‌ماند و این باور را به این راحتی به ما می‌دادند که خوب است همهٔ دلایل ارزش دارد. نظامی در این مخزن‌الاشعارش که خمسه به آن می‌گویند، اشعار توحیدی ناب و باارزشی در اول هر خمسه‌اش دارد. در یکی از خمسه‌هایش می‌گوید:

 

خبر داری که سیاحان افلاک ××××××××××××× چرا گردند گرد مرکز خاک

خبر داری، یعنی با خبر باش و بی‌خبر نمانی که اگر جاهل بمانی، جای تو در جهنم است. در سورهٔ تبارک(ملک) صریحاً دارد که کارگردانان دوزخ از دوزخیان می‌پرسند: شما شایستهٔ آمدن به جهنم نبودید، پس چه شد که جهنمی شدید؟ جواب می‌دهند: «لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ». این خیلی جواب عجیبی است! اگر ما در دنیا نسبت به خدا و حقایق اندیشه می‌کردیم، یعنی به عقل تکیه می‌کردیم که صدای توحید از آن می‌آید یا حالا عقل خودمان کار نمی‌کرد، به یک جلسهٔ علمی و پیش یک عالم می‌رفتیم و دلایل حق را می‌شنیدیم؛ اگر «نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ» بودیم، «مَا كُنَّا فِي أَصْحَابِ السَّعِيرِ» حالا جهنمی نبودیم.

 

خبر داری که سیاحان افلاک ××××××××××××× چرا گردند گرد مرکز خاک

چه می‌خواهند از این محمل کشیدن ×××××××××××× چه می‌جویند از این منزل بریدن 

چرا این ثابت است آن منقلب نام ×××××××××××××× که گفت این را بجنب آن را بیارام

همه هستند سرگردان چو پرگار ×××××××××××× پدیدآرندهٔ خود را طلبکار.

می‌بینند و سراغ خدا در قلبشان زنده می‌شود؛ این یقین شهودی است که امیرالمؤمنین(ع) داشت: «یا من دلّ علی ذاته بذاته».

 

2) دعای ابوحمزهٔ ثمالی امام سجاد(ع)

اما جملهٔ زین‌العابدین(ع) که اولِ دعای ابوحمزه است؛ فکر کنم از زمانی که ابوحمزه در این مملکت شروع شده(حالا هزار سال است، چند سال است)، هیچ عالم و مستمعی این جملهٔ حضرت را نفهمیده است: «بِکَ عَرَفْتُک» من به وسیلهٔ خودت خودت را شناختم؛ نه با تماشای درخت، دریا، زمین و آسمان. این کار دل است!

 

ج) یقین کشفی

-یقین کشفی، مختص اولیای خاص الهی

یک یقین کشفی هم داریم که برای اولیای خاص الهی، یعنی انبیا و ائمه، هر کدام در حد ظرفیت خودشان حاصل می‌شد. یکی از آنها ابراهیم(ع) است که پرده از جلوی دید او کنار رفت، حقایق را با چشم دید و با دل باور کرد: «وَكَذَٰلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ»(سورهٔ انعام، آیهٔ 75)، پردهٔ همهٔ آسمان‌ها و زمین را از برابر ابراهیم برداشتم و ملکوت عالم را به او نشان دادم تا به این درجهٔ عجیب یقینی رسید. این‌قدر یقین بالا بود که نه در بیداری و نه با گوش، بلکه در خواب، «أَرَىٰ فِي الْمَنَامِ»، منام یعنی خواب، به او گفتند بچه‌ات را ببر و قربانی من کن! صبح بچه را برای قربانی برد، خدا فرمود: من قربانی‌نکرده قبول کردم. این یقین است.

حالا اگر من از این خواب‌ها ببینم، می‌گویم خواب است؛ چون یقین شهودی که ندارم، یقین کشفی هم که ندارم و از من هم نمی‌خواهند، چون در قد و قوارهٔ من نیست؛ مگر اینکه به یکی از اولیای الهی تبدیل بشوم و درِ قلبم به‌طرف یقین شهودی و کشفی باز بشود.

 

اگر باز شد، قدرت عجیبی پیدا می‌کنم؛ یک روایت در این زمینه بخوانم که سنّی‌ها هم نقل کرده‌اند. این هم روایت عجیبی است! رسول خدا(ص) می‌فرمایند: «لو لا تمریج فی قلوبکم» خیلی حرف فوق‌العاده‌ای است! «لو لا تمریج فی قلوبکم» که جای باور است؛ اگر دل‌های شما مرتع حیوانات خطرناکی مانند ریا، حسد، کبر، دورویی، نفاق، عُجب و بخل نبود، دلتان از این حرف‌ها آزاد بود و درِ آن باز بود، «لسمعتم ما اسمع» هرچه را من می‌شنیدم، شما هم می‌شنیدید، «و لا رایتم ما اری» و هرچه را من از پشت پرده می‌دیدم، شما هم می‌دیدید؛ اما دل ما گرفتار، شلوغ و چراگاه حیوانات عجیب و غریبی است.

 

کلام آخر؛ زادهٔ لیلا مرا محزون مکن!

در زدم و گفت کیست؟ گفتمش ای دوست، دوست

گفت در آن دوست چیست؟ گفتمش ای دوست، دوست

گفت اگر دوستی، از چه در این پوستی؟

دوست که در پوست نیست، گفتمش ای دوست، دوست

گفتمش این هم دمی است، گفت عجب عالمی است!

ساقی بزم تو کیست؟ گفتمش ای دوست، دوست

در چو به رویم گشود، جملهٔ بود و نبود

دیدم و دیدم هم اوست، گفتمش ای دوست، دوست

خیلی حیفم می‌آید که با بحث دقیق امشب، این جمله را از امام صادق(ع) نقل نکنم. یقین -یقین حکمتی، یقین شهودی و یقین کشفی- امام صادق(ع) می‌گویند: هر سه کامل در اکبر ما بود. «لم یشرک بالله طرفة عین ابدا» از زمانی که از مادر به‌دنیا آمد تا روز عاشورا، یک چشم به‌هم‌زدن از پروردگار جدا نبود. حالا متوجه شدید که ابی‌عبدالله(ع) داغ چه سرمایه‌ای را در کربلا دید!

 

پس بیامد شاه اقلیم الست ××××××××××× بر سر نعش علی‌اکبر نشست

سر نهادش بر سر زانوی ناز ×××××××× گفت که ای بالیده سروِ سرفراز

ای درخشان‌اخترِ برج شَرف ×××××××××× چون شدی تیر حوادث را هدف

ای ز طَرف دیده خالی جای تو ×××××××××× خیز تا بینم قد و بالای تو

این بیابان جای خواب ناز نیست ××××××××××× ایمن از صیاد تیرانداز نیست

این‌قدر بابا دلم را خون مکن ××××××××××××× زادهٔ لیلا مرا محزون مکن

خیز بابا تا از این صحرا رویم ××××××××××× نک به‌سوی خیمهٔ لیلا رویم.

 

اصفهان/ بیت‌الاحزان/ دههٔ دوم ذی‌الحجه/ تابستان1398ه‍.ش./ سخنرانی دوم

 

مطالب مرتبط
سخنرانی های مرتبط
پربازدیدترین
حکمت خیر کثیر ابراهیم(ع) مراتب یقین یقین علمی شهود قلبی یقین کشفی
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز