فارسی
شنبه 16 فروردين 1399 - السبت 10 شعبان 1441

ایلام/ مسجد جامع/ دههٔ اول صفر/ پاییز1396هـ.ش./ سخنرانی نهم


حرکت در مسیر الهی - شب نهم یکشنبه (7-8-1396) - صفر 1439 - ایلام - مسجد جامع - 15.53 MB -

ایلام/ مسجد جامع/ دههٔ اول صفر/ پاییز1396هـ.ش./ سخنرانی نهم

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین الصلاة والسلام علی سید الانبیاء والمرسلین حبیب الهنا وطبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه وعلی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین».

کسی که تا پایان عمرش از حرکت به‌سوی رشد و هدایت و کمال متوقف است، در قیامت از همهٔ فیوضات الهیه محروم است. برای من فرصتی نیست که وضع قیامت اینان را برایتان بیان کنم و فقط به چند نکته دربارهٔ اینان از سورهٔ مبارکهٔ آل‌عمران اشاره می‌کنم.

در یک بخش پروردگار می‌فرماید: «لا یکلمهم الله»، برای ابد با اینان هم‌سخن نمی‌شوند. این یک نوع محرومیت است که عالم کم‌نظیر شیعه، صدرالمتألهین شیرازی در کتاب پربار «اسرارالآیات» خود می‌فرماید: از عذاب جهنم برایشان سنگین‌تر است، چون این عذابْ عذاب روحی است و با عذاب بدنی فرق می‌کند. سوزندگی عذاب روحی، البته در قیامت، قابل‌مقایسه با عذاب بدنی نیست و تکیهٔ ایشان در مطلبشان به یک آیه است: «انهم یومئذ ان ربهم لمحجوبون». «رب» در آیهٔ شریفه به معنای مالک، مدبر و طراح زندگی عبد است. خب عبد همهٔ مشکلاتش باید با این مدبر با این طراح، با این مالک حل بشود، ولی آیهٔ شریفه می‌فرماید: برای همیشه در حجاب از فیوضات ربوبی پروردگار مهربان عالم هستند. «انهم یومئذ ان ربهم لمحجوبون»، اینکه پروردگار عالم اراده کرده باشد اصلاً با اینان حرف نزند، جوابشان را ندهد، سخن خدا را نشنوند و حلال مشکلاتشان و نجات‌دهنده‌شان را کاملاً از دست داده باشند، این یک عذاب روحی سنگینی است که در دنیا برای کسی قابل‌حس نیست. خیلی از آیات قرآن است که یا باید با عبور زمان حل بشود یا باید در قیامت حل بشود. ما فقط از بعضی از آیات آوازی از دور می‌شنویم و فضای حس‌کردنش را نداریم. فرض بکنید بخشی از آیات سورهٔ مبارکهٔ الرحمن و واقعه یا یکی از سوره‌های دیگر قرآن، اینها یک مسائلی در آنها است که فعلاً برای ما قابل‌حس نیست؛ مثلاً آیه می‌فرماید: خوراکی آنها در شکمشان که وارد می‌شود، بعد از خوراک تشنه‌شان هم می‌شود. خوراکی همهٔ روده و معده و امعا و احشا را می‌سوزاند و نابود می‌کند و از بدنشان می‌ریزد، در جا دوباره امعا و احشا ساخته می‌شود و دوباره در آتش آن خوراک می‌سوزد و می‌ریزد و این کار تا ابد ادامه دارد. روی این غذا مثل دنیا که آدم تشنه می‌شود، آنها هم آب می‌خواهند، پروردگار می‌فرماید: «حمیم» به آنها داده می‌شود. «حمیم» صیغهٔ مبالغه است، یعنی آبی که با حرارت آتش جهنم که حرارت چندمیلیون درجه‌ای خورشید پیش آن نسیم بهار است، جوش آمده و بخار هم نمی‌شود که تمام بشود، از این آب به آنها می‌نوشانند. یک مادهٔ دیگری که باید بخورند: «لأکلون من شجر من زقوم»، وقتی اولین‌بار این آیه را پیغمبر خواندند، یک عربی از وسط منبر بلند شد، با اینکه عرب بود، به پیغمبر عرض کرد: من این زقوم را نمی‌فهمم یعنی چه؟ یک درختی از زقوم هست که اهل دوزخ باید بخورند و دست خودشان نیست که بگویند ما میل نداریم! این زقوم چیست؟ پیغمبر اکرم دیدند اگر بخواهند خود آن زقوم را شرح بدهند، چون در دنیا نمونه ندارد که مثل بزنند، این عرب نمی‌فهمد و اگر بخواهند جنس و ماهیتش را بگویند، باز هم نمی‌فهمد و بقیه هم نمی‌فهمند، پیغمبر آمدند و روی منبر، اثری از آثار این زقوم را بیان کردند و فرمودند: زقوم مادهٔ روانی است که اگر خداوند یک قطره‌اش را به اقیانوس‌های این کرهٔ زمین بیندازد که آب‌ها و اقیانوس‌های عظیم سه بخش کرهٔ زمین را تشکیل می‌دهند(من با هواپیما از روی اقیانوس رد شده‌ام، نُه ساعت طول کشیده از مقصدی به مقصد دیگر روی آب بودم؛ تازه پیاده شدیم و به اقیانوس اطلس رسیدیم که آب آن تا انتهای جنوب کرهٔ زمین ادامه دارد). اقیانوس هند، اقیانوس اطلس، اقیانوس کبیر و اقیانوس‌های دیگر، یک قطره‌اش را مثل یک قطره‌ای که از قطره‌چکان می‌چکانند، خدا در اقیانوس‌ها بیندازد، تمام موجودات زندهٔ اقیانوس‌ها در جا می‌میرند و این را باید جهنمی‌ها بخورند. اصلاً جهنم رفتن صرف ندارد و جهنم‌رفتن خرج هم دارد! این‌قدر آدم باید بد عمل کند، این‌قدر باید عصبانی بشود، این‌قدر باید مال مردم را بخورد، این‌قدر باید بکشد، این‌قدر باید آبرو ببرد، این‌قدر باید دل‌ها را بسوزاند، این‌قدر باید عرق بخورد، ورق بازی کند، زنا بکند و حق مردم را پایمال بکند، احترام مردم را مورد هجوم قرار بدهد تا به جهنم برود؛ ولی بهشت‌رفتن اصلاً خرج ندارد، اصلاً خرج ندارد، چرا؟ چون آدم در مقابل همهٔ گناهان یک نه باید بگوید و نمی‌خواهم باید بگوید. نمی‌خواهم که هزینه ندارد! نمی‌خواهم عرق بخورم، نمی‌خواهم ربا بخورم، نمی‌خواهم زنا کنم، نمی‌خواهم مال مردم را ببرم، نمی‌خواهم در جنسی تقلب کنم که به مردم می‌فروشم، نمی‌خواهم به زن و بچه‌ام ظلم بکنم، نمی‌خواهم به مردم مملکت ظلم بکنم، نمی‌خواهم در به روی مردم ببندم؛ هفده‌رکعت نماز واجب یومیه است، روزهٔ ماه رمضان است و اگر زکاتی تعلق بگیرد، اگر خمسی تعلق بگیرد، بپردازم که خیلی وقت‌ها هم تعلق نمی‌گیرد. بهشت‌رفتن سرازیری است و می‌شود خیلی آسان رفت. آدم با صدتا نه‌گفتن، با چهارتا کار بدنی و پولی به بهشت می‌رود؛ ولی برای جهنم‌رفتن خیلی باید آدم خرج بکند تا به جهنم برود و خرج جهنم سنگین است. اینهایی که عیدها بلند می‌شوند و در شهرهای حالا شرقی یا اروپا، چهارده-پانزده روز تعطیل برای انواع فسادها می‌روند، خب خیلی باید پول مایه بگذارند تا جهنم راهشان بدهند. وقتی آدم خرج نکند که در جهنم راهش نمی‌دهند! آدم باید مثل معاویه خرج کند، مثل یزید خرج کند، مثل ابن‌ملجم خرج کند، مثل شمر خرج کند، مثل رباخور و زناکار خرج کند که به جهنم برود، ولی این خرج‌ها را بهشت ندارد.

گاهی که افراد بدون هزینه، بدون هیچ هزینه‌ای، بدون یک رکعت نماز، بدون یک روزه و بدون یک قِران زکات و خمس به بهشت رفته‌اند. اصلاً هیچ هزینه ندارد! یک جوانی به نام ابراهیم در عرفات به چادر امام صادق آمد و گفت: یابن‌رسول‌الله! من تازه شیعه شده‌ام و مسیحی بودم، حساب کردم و دیدم حج به من واجب است، امسال به حج آمدم. یک مسئله دارم، نه در رابطهٔ با حج، چون تمام مسائل حج را بلد هستم و یاد گرفته‌ام؛ راجع‌به مادرم است. فرمودند: بگو! گفت: مادرم مسیحی است، نود بالا دارد و من همین یک پسر برای او هستم، خواهر و برادری ندارم و نمی‌توانم از خانهٔ این مادر بیرون بروم؛ اگر بروم، از فراق من دق می‌کند و هیچ‌کس هم نیست که کارهایش را بکند. خیلی هم دوست دارد سفره که پهن می‌شود، من با او هم‌غذا باشم. خب بیشتر در قدیم آبگوشت بوده، آش بوده و از این حرف‌ها بوده، قاشق هم خیلی مصرف نمی‌کردند و من باید در آن ظرفی که مادر مسیحی دست می‌کند، دست ببرم؛ چه کار کنم؟ من از همان ظرفی که مادرم آب می‌خورد، باید جلویش آب بخورم؛ تکلیف من چیست؟ فرمودند: مادرت گوشت خوک می‌خورد؟ گفت نه! شراب می‌خورد؟ نه! فرمودند: با او هم‌غذا شو و از همان ظرف آبش آب بخور و ترکش هم نکن، به او بیشتر هم محبت کن و نگذار ناراحت بشود. این تکلیف تو از نظر قرآن و دین ما با مادر مسیحی‌ات است. از مکه برگشت، چندروزی گذشت، مادر به او گفت: خیلی روش تو فرق کرده و خیلی با محبت‌تر شده‌ای، نرم‌تر شده‌ای، بهتر به من کمک می‌دهی، همچنین با من هم‌غذا می‌شوی و اشتها داری، چه شده است؟ معجزه‌ای رخ داده است؟ گفت: نه مادر، حقانیت و درست‌بودن فرهنگ امام صادق برای من ثابت شده و من آیین مسیحیت -البته تحریف‌شده- را رها کرده‌ام و پیرو امام صادق شده‌ام. مادر گفت: امام صادق جزء پیغمبران است؟ گفت: نه مادرجان، امام است و جانشین پیغمبر اسلام است. او به من سفارش کرده که این‌گونه با تو رفتار کنم. گفت: پیش او برو و سلام من را برسان، بگو مادرم هم می‌خواهد شیعه شود. آمد و به حضرت صادق گفت، حضرت فرمودند: با این روش، دو دقیقه! بیشتر نه! راه بین ما و خدا یک قدم است. از خود برخاستن! «تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز»؛ اگر من از خودم کنار بروم، آن‌وقت جمال الهی در آینهٔ وجود من منعکس می‌شود، ملکوت در من منعکس می‌شود، فیوضات به‌طرف من سرازیر می‌شود، این منیّت من نمی‌گذارد چیزی گیرم بیاید؛ من اگر از این زندان خودیّت و منیّت دربیایم و اخلاقم این نباشد، اینکه من می‌گویم! آخر غیر از تو هم کسانی هستند که می‌گویند، یکی‌اش خداست، 124هزار پیغمبر است، دوازده امام است و فقط تو نیستی. همین که من می‌گویم خانم، همین که من می‌گویم دخترم، همین که من می‌گویم پسرم، غیر از این هم نیست و انجام هم نمی‌دهم؛ کنار برو و بگذار خورشید جمال حضرت معشوق بتابد، روی آن سایه نینداز که نمی‌بینی، درکش هم نمی‌کنی! وقتی می‌گویی مغازهٔ من، وقتی می‌گویی مال من، وقتی می‌گویی قدرت من، وقتی که می‌گویی اینکه می‌گویم و غیر از این نیست، وقتی می‌گویی صندلی مدیریت من، استانداری من، وکالت من، وزارت من، ریاست‌جمهوری من، بین خودت و خدا حجاب شده‌ای و هیچ‌چیزی هم گیر تو نمی‌آید، هرچه هم به تو داده، از دست می‌رود. این در تاریکی‌ زیستن است و واقعاً در تاریکی زیستن است.

 در این صدسال اخیر، من تا حالا فکر می‌کنم پانزده سالگرد مرحوم آیت‌الله‌العظمی بروجردی در مسجد اعظم به منبر رفته‌ام و پانزده‌تا منبر مختلف در شخصیت علمی، زهدی، اعتقادی، ایمانی، اخلاقی و معنوی ایشان. حالا بنا دارم سخنرانی‌ها را جمع کنند و به یک کتاب تحت عنوان نگاهی به شخصیت آیت‌الله‌العظمی بروجردی تبدیل بکنند. زندگی‌اش را نگفته‌ام، کِی متولد شده، پدرش چه‌کسی بود، مادرش چه‌کسی بود، طایفه‌اش چه‌کسی بود؛ فقط در آن پانزده سخنرانی، هر سال بعد از ماه رمضان شخصیت‌شناسی ایشان را داشته‌ام. به‌طور یقین در این صدسال اخیر، شخصیت علمی و معنوی و نفس‌دار در مراجع شیعه مثل ایشان پیدا نشده است. شما نفس او را ببینید که شش‌سال امام می‌رفته و کنار درس او شاگردی می‌کرده، آیت‌الله‌العظمی گلپایگانی شاگردی می‌کرده، مراجع بعد از خودش پیش او شاگردی می‌کردند. ایشان یک چیز عجیبی بوده و حالا من وارد مرگش و دفنش و تلقینش نمی‌شوم، می‌ترسم جوان‌ها فکر بکنند من دارم افسانه می‌گویم. نه افسانه نیست! من خودم در وقت دفنش بودم و دیدم که چه اتفاقی در قبر افتاد. آن که دفنش کرد، چندماه به مُردنش، من بچه‌هایم را پیش او بردم، به او گفتم: حاج‌آقا! روز دفن آیت‌الله‌العظمی بروجردی من بالای قبر بودم و جریانی که در قبر اتفاق افتاده، من که در آن‌وقت سیزده-چهارده ساله بودم، ندیدم و نفهمیدم. شما که در جریان بودی، برای بچه‌های من تعریف کن، نمی‌خواهم آنها را بگویم که باورتان نشود. این انسان به این باعظمتی که وقتی به قم آمد، طلبهٔ قم هفتصد‌نفر بود و وقتی ایشان از دنیا رفت، قم نزدیک هشت‌هزار طلبهٔ باسواد داشت و یک عده‌ای‌شان مرجع تقلید شدند. یک خصوصیت ایشان این بود که من نداشت، خودیّت نداشت خودش را بین خودش و خدا حجاب نکرده بود و سایه نینداخته بود، راهِ آمدن فیوضات به روی او باز بود و دائم درحال فیض‌گرفتن بود. و ایشان تا سورهٔ توبه را حفظ بود، تمام «الفیه» ابن‌مالک را حفظ بود، همهٔ چهارده‌هزار راوی روایات را دقیق می‌شناخت، درسش امتیاز خاص داشت، دو ساعت به نماز صبح بیدار می‌شد و نماز شب می‌خواند، چه نماز شبی! نماز ظهر و عصر را دیگر آدم خیلی حال ندارد، ولی خادم ایشان که من هر روز در قم می‌دیدم، می‌گفت: من وقتی آقا دیگر نمی‌توانستند به مسجد اعظم بروند و در اتاق نماز می‌خواندند، در را از پشت می‌بستند و قبل از ناهار نماز می‌خواند؛ ولی من از بقچه‌شان پیراهن دستم بود تا نمازش تمام بشود، چون در نماز ظهر و عصر این‌قدر گریه می‌کرد که جلوی پیراهنش خیس می‌شد. این انسان حالا من پشت سرش نماز خوانده بودم، با سن 88سالگی، رکوعش هفت‌بار «سبحان ربی العظیم و بحمده» می‌گفت، سجودش هفت‌بار «سبحان ربی الاعلی و بحمده» می‌گفت و خدا را در محراب با چشم دل می‌دید و با او حرف می‌زد. ما الآن در ایران جمعیت کثیری داریم که هیچ‌کدام از نمازها را نمی‌خوانند، یک عده‌ای داریم اصلاً نماز صبح نمی‌خوانند، یک عده‌ای داریم به نماز می‌خندند، یک عده‌ای داریم ماها را مسخره می‌کنند.

 ایشان با این مقامش هر سال از قم یک نامه به آیت‌الله‌العظمی آقاسیدجمال‌الدین گلپایگانی می‌نوشت که آن‌هم اگر من برایتان شرح حالش را بگویم، آنچه که بی‌واسطه فقط از آقازاده‌هایشان و نه از علمای نجف، نه از این‌طرف و آن‌طرف شنیده‌ام. حالات ایشان را فرزندانش برای من بیان کرده‌اند و اگر حالات ایشان را بگویم، یک نفر شما -حتی برادران اهل علم- باور نمی‌کنند! ولی خب اینها بوده و اتفاق افتاده است. آیت‌الله‌العظمی بروجردی سالی یکبار یک نامه به آیت‌الله‌العظمی آقاسیدجمال‌الدین گلپایگانی می‌نوشت. حالا من جواب یکی از نامه‌ها را می‌دانم و بقیه را خبر ندارم؛ اگرچه خانواده‌شان الآن خیلی به من محبت دارند، این‌قدر محبت دارند که پارسال مُهر و دوتا تسبیحی که ایشان شصت‌سال با آن نماز خوانده بودند و ذکر گفته بودند، به من هدیه کردند. من آنها را گذاشته‌ام که یک تسبیح و مهرش را در وقت دفن‌کردنم روی سینه‌ام بگذارند. خیلی برایم ارزش دارد، مهری که ایشان شصت‌سال روی آن در سجده گریه کرده است. برای خانواده‌شان خیلی قیمت داشت، ولی نمی‌دانم چه شد که آوردند و به من هدیه کردند. من خیلی شرمنده شدم! یک نامه هر سال می‌نوشت، متن نامه این است:

 بسم الله الرحمن الرحیم؛ حضرت آیت‌الله(آقای بروجردی به کمتر کسی می‌نوشت آیت‌الله! نهایت دیگر می‌نوشت حجت‌الاسلام) حضرت آیت‌الله آقاسیدجمال‌الدین گلپایگانی، حسین بروجردی را نصیحت کنید. منیّت‌ها نمی‌گذارد ما جلو برویم، خودیّت‌ها نمی‌گذارد ما حرکت کنیم! بار من خیلی سنگین است و کمر را خم می‌کند، زانو را نابود می‌کند، می‌گذارد آدم حرکت کند؟ کجا می‌گذارد؟ اگر همهٔ ملت ایران اهل حرکت به‌سوی کمالات بودند که ما یک‌دانه زندانی نداشتیم؛ اگر همهٔ ملت ایران اهل حرکت بودند که هر روز صبح قاضی، دادیار، دادستان، رئیس دادگستری، هفت‌ونیم باید می‌آمدند و دوتا چای دور هم می‌خوردند و بعد هم درِ دادگستری را می‌بستند و به خانه‌هایشان می‌رفتند، یک‌نفر هم آنجا نمی‌رفت! چرا دادگستری‌ها از نانوایی شلوغ‌تر است؟ دیشب تلویزیون اعلام کرد طلاق 32 درصد نسبت به ازدواج بیشتر شده، یعنی فاجعهٔ عظیم، چرا؟ منیّت، من! وقتی می‌گویم من، دیگر کسی را راه نمی‌دهم؛ وقتی می‌گویم من، یعنی شما ملت حق هیچ کاری ندارید! حتی اگر بخواهید برای زوار ابی‌عبدالله کاری بکنید، بابای شما را درمی‌آورم! این من است! اگر بخواهید موکب بزنید، همه را می‌دهم جمع بکنند. مَثَل می‌گویم و من از چیزی خبر ندارم و دارم منِ ملعون را تعریف می‌کنم که چه تاریکی عظیمی است! ابی‌عبدالله باید برود و با 72 نفر تکه‌تکه شود، چهارنفر با محبت می‌خواهند به زوّارش شامی بدهند، ناهاری بدهند، قند بدهند، چای بدهند، راهنمایی بکنند، جای خوابی بدهند، باید زیر نظر من باشد، تو چه‌کسی هستی؟ من‌ها، کار را به رنگ و بوی متوکل نکشانیم! شما در مقابل آیت‌الله‌العظمی بروجردی یک گَرد هم نیستید که او می‌نوشت: آیت‌الله سیدجمال گلپایگانی، حسین بروجردی را نصیحت کنید. من از یک نامه‌اش خبر دارم که ایشان یکبار در جواب نامه نوشت: من جمال گلپایگانی و تو حسین بروجردی، دو روز دیگر در زیر خاک هستیم، نمی‌ارزد که در زندگی یکبار خلاف پروردگار عمل کنیم. باز هم آن نیم‌بیت حافظ را بخوانم:

 تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

 خب اگر قیامت دچار صدجور مشکل بشوم و خدا با من حرف نزند، به چه‌کسی باید بگویم با من حرف بزن؟ خدا حرف نزند، خب انبیا هم حرف نمی‌زنند، ائمه هم حرف نمی‌زنند.

 دو دقیقه مادرت را شیعه کن! دو دقیقه هم نه، یک دقیقه آمد و مادر تشیع را قبول کرد؛ یعنی این دین الهی، این دین بی‌پیرایه و این دین ملکوتی را قبول کرد؛ بقیهٔ دین‌های کل کرهٔ زمین در کنار شیعه بی‌دینی است؛ بی‌دینی واقعی، ولو رنگ اسلام داشته باشد! از من بپرسید که پنجاه‌سال در ادیان کار کرده‌ام، از من بپرسید که با بزرگ‌ترین رهبران دینی انواع دین‌ها در اروپا، در اوکراین، در هلند، در ترکیه، در استانبول، در سوئد و در مراکز دیگر، در دانمارک، در نمی‌دانم جاهای دیگر، در فنلاند رفته‌ام و دیدار کرده‌ام، گاهی دو ساعت با اینها حرف زده‌ام، والله! هیچ‌چیزی در چنته‌شان نیست و از فرهنگ اهل‌بیت تعجب می‌کردند. در اوکراین که یکی از کشورهای شوروی سابق بوده، من یک‌ماه‌ونیم پیش با همین اسقف اعظم ارامنهٔ جهان مصاحبه کردم و تهران در روزنامه‌ها همه‌اش را نوشته بودند، اصلاً در مقابل من مانده بود! هشتاد‌ساله بود و لنگ می‌زد! تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی؟! مردم دنیا و آنهایی که بیدار شده‌اند، دارند له‌له شیعه‌شدن را می‌زنند و ما داریم از تشیع در می‌رویم؛ خیلی عجیب است و کار برعکس شده است.

مادر شیعه شد، خوشحال شد، یکی دو کلمه با پسرش حرف زد و سرش کج شد و افتاد، نفس تمام شد. جوان پیش امام صادق آمد و گفت: آقا! مادرم یک دقیقه بود که شیعه شده بود، مُرد، تکلیفش چیست؟ این یک رکعت نماز ندارد، یک روزه ندارد، یک کار خیر در چهارچوب تشیع ندارد، فرمودند: مادرت صد درصد به بهشت رفت. به قوم‌وخویش‌های مسیحی‌ات بگو به جنازه‌اش کاری نداشته باشند، من زن‌های شیعه را می‌فرستم که بیاورند و غسل بدهند و در بقیع دفن بکنند. بهشت‌رفتن که خیلی راحت است و جهنم‌رفتن خرج دارد. بهشت‌رفتن که سرازیری است و جهنم‌رفتن سربالایی است. بی‌حرکت نمانیم که بسیار خطرناک است! حرکت کنیم که بسیار با برکت است؛ حرکت به‌سوی خوبی‌ها: «سابقوا الی الخیرات»، در کارهای خیر و در امور مثبت بدوید و مسابقه بدهید، پیشتاز بشوید.

خب حرفم را تمام بکنم، شب آخر است. از همهٔ شما هم تشکر می‌کنم که شب و بعد از کار و چند ساعت درِ مغازه و اداره و خستگی، ولی به احترام ابی‌عبدالله آمدید و این مجلس را زنده نگه داشتید. واقعاً شما مردم و آنهایی که زحمت برپایی این جلسه را کشیده‌اند، قابل‌تقدیر هستید.

 آن زنی که دیشب از چهار زن، سه‌تای آنها را گفتم و یکی‌شان را برای امشب گفتم، فقط آیه‌اش را می‌خوانم و بحثم را خاتمه می‌دهم. خانمی که در مهم‌ترین دربار آن روزگار و در کنار خزانهٔ فراعنهٔ مصر در شب‌نشینی‌های لب رود نیل و در کنار انواع جواهرات و زینت‌ها زندگی می‌کرد و ملکهٔ مملکت بوده است. مصر از نظر تمدن، چهارهزار سال از ما ایرانی‌ها جلوتر است. تمدن مصر شش‌هزار ساله است و برای ما دوهزار و چندصد سال است. اصلاً آنها جزء پایه‌گذاران تمدن مهم جهان بوده‌اند. در یک چنین کاخی و کنار شوهری مثل فرعون، زن جوان و نه پیرزن قدخمیده! پیرزن قدخمیده که ملکهٔ فرعونِ شهوترانِ عوضیِ حیوان‌صفت نبوده است. یک زن حدود سی‌سالهٔ جوان، زیبا، زرنگ، این متوقف بود؛ یعنی تمام زندگی‌اش همین زینت آلات و ملکه‌بودن و نشستن بر سر سفرهٔ بهترین غذاها بود و کار دیگری نداشت. صدای موسی‌بن‌عمران را در دربار شنید که موسی به جانب خدا دعوت می‌کند، ثابت هم می‌کند که بت‌ها همه باطل و فقط وجود مقدس حق ثابت و حق است. این زن حرکتش را شروع کرد؛ حرکت فکری، دینی، اخلاقی و عملی. شوهر فهمید و گفت: همه‌چیزت را می‌گیرم! گفت: بگیر! این همه‌چیزی که ما یک زمانی همه‌چیز می‌دانستیم، الآن جلوی چشممان پوچِ پوچ است. کسی که خدا را داردف همه‌چیز دارد؛ کسی که خدا را ندارد، هیچ‌چیزی ندارد و هیچ ندار است. گفت: بگیر! گفت: ملکه‌بودنت را می‌گیرم. گفت: بگیر! گفت: طلا و جواهراتت را می‌گیرم. گفت: بگیر! قدرتت را می‌گیرم، گفت: بگیر! نیم‌تاجت را می‌گیرم، گفت: بگیر! تختت را می‌گیرم، گفت: بگیر! آخر سر هم به او گفت: شکنجه‌ات می‌کنم و جانت هم می‌گیرم. گفت: آن را هم بگیر! دستور داد، در سورهٔ والفجر که شنیده‌اید: «و فرعون ذی الأوتاد»، «اوتاد» جمع وتد است، «وتد» یعنی میخ با نوک تیز. آنهایی را که فرعون به‌نظر خودش مجرم می‌دانست، می‌گفت بخوابانند، دوتا دستشان را باز بکنند و دوتا میخ بلند -میخ‌های نیم‌متری تا عمق زمین- در کف دستشان می‌کوبیدند و دوتا میخ هم روی مچ پایشان، بعد هم شکنجه‌شان می‌کردند. دستور داد این زن را بخوابانند و به چهار میخ بکشند و دستور داد یک سنگ صدکیلو، 150کیلو را بلند کنند و از بالا روی بدنش بیندازند که اسکلتش با خاک مساوی بشود. میخ‌ها را کوبیدند، خدا چه می‌گوید: «وَ ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ آمَنُوا اِمْرَأَتَ فِرْعَوْنَ»﴿التحریم، 11﴾، ای مردم! من زن فرعون را برای تمام مؤمنان -مرد و زن- تا قیامت سرمشق معرفی می‌کنم. خیلی مقام است! من یک چیزی دارم می‌گویم و شما دارید می‌شنوید. یک زن، خدا می‌گوید او را سرمشق هرچه مرد و زن مؤمن است، تا قیامت قرار داده‌ام که اگر رشد می‌خواهید، کمال می‌خواهید، حرکت می‌خواهید، رضایت من را می‌خواهید، بهشت من را می‌خواهید، این زن سرمشق شماست، معلم شماست. این خانم زیر آن شکنجه‌ها برگشت و با من حرف زد: «إِذْ قٰالَتْ رَبِّ اِبْنِ لِی عِنْدَک بَیتاً فِی اَلْجَنَّةِ»، خدایا! خانه‌ای را در بهشت در مقام عندیّت با خودت، بهشت تنها را نمی‌خواهم، خانه‌ای را در بهشت کنار خودت می‌خواهم؛ نه اینکه فکر کنید که خیال می‌کرد خدا جسم است! خانه‌ای را بی‌تو نمی‌خواهم. من یک خانه‌ای را در بهشت می‌خواهم که همه‌اش تماشاگر جلال ازلی و جمال ازلی و ابدی تو باشد. خانه‌ای می‌خواهم که همه‌چیز تو را در آن خانه لمس بکنم. «و نجنی من فرعون»، من را از دست این ستمکار نجات بده، «و نجنی من فرعون و عمله»، و فرهنگ آلوده‌اش من را نجات بده. «وَ نَجِّنِی مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ»، این ارزش حرکت است.

باز یک سفارش دیگر بکنم که وسط‌های منبر داشتم. به زوّار ابی‌عبدالله برسید که رسیدگی به زوّار حسین رسیدگی به خود حسین است. از ملامت ملامت‌کنندگان، سرزنش سرزنش‌کنندگان و جلوگیری‌کردن این و آن، اصلاً هراسی به خودتان راه ندهید. شما مردم غیوری هستید، شما مردم شجاع و با روحیه‌ای هستید، شما هشت سال در جنگ مقاومت کردید. در مقابل چهارتا که به ابی‌عبدالله معرفت ندارند و اَنگ قانون به کارشان می‌زنند، گوش به حرف ندهید و با جان و دل به عاشقان ابی‌عبدالله برسید. با جان و دل! هیچ طوری نمی‌شود! همهٔ شهر که وارد این کار بشوند، هیچ نیرویی نمی‌تواند جلویشان را بگیرد. اگر همه وارد بشوند! شما یک عده‌ای‌تان می‌خواهید به کربلا بروید، ولی یک قافله هم از جای دیگر دارد به کربلا می‌آید؛ شما دارید می‌روید و همه‌جا از شما پذیرایی می‌کنند، فدایتان می‌شوند، در خانه‌هایشان راهتان می‌دهند، صبحانه و ناهار و شام به شما می‌دهند، ولی یک قافله‌ای هم دارد برای اربعین می‌آید که زجر دنیا را به آنها داده‌اند، آزار دنیا را به آنها داده‌اند.

 

مطالب مرتبط
سخنرانی های مرتبط
پربازدیدترین
- تهران_ حسینیه همدانیها رمضان 94 سخنرانی سوم - تهران_ حسینیه همدانیها رمضان94 سخنرانی پنجم - شهادت امام جواد بیت آیت الله وحید خراسانی - تهران/ حسینیۀ حضرت قاسم/ دهۀ اوّل محرم/ پاییز 1395هـ.ش. سخنرانی ششم - مشهد/ حسینیهٔ همدانی‌ها/ تابستان1396هـ.ش./ دههٔ دوم شوال/ سخنرانی دوم - مشهد/ حسینیهٔ همدانی‌ها/ تابستان 1396 هـ. ش./ دههٔ سوم شوال/ سخنرانی پنجم - شیراز/ شاه‌چراغ/ دههٔ دوم ذی‌القعده/ تابستان1396هـ.ش./ سخنرانی اول - شیراز/ شاه‌چراغ/ دههٔ دوم ذی‌القعده/ تابستان1396هـ.ش./ سخنرانی چهارم - شیراز/ شاه‌چراغ/ دههٔ سوم ذی‌القعده/ تابستان1396هـ.ش./ سخنرانی هشتم - تهران/ حسینیهٔ حضرت ابوالفضل(ع)/ دههٔ اول محرّم/ پاییز1396هـ.ش./ سخنرانی دوم - تهران/ حسینیه هدایت/ دهه اول محرم/ پاییز 1396هـ.ش.سخنرانی اول - تهران/ حسینیهٔ حضرت ابوالفضل(ع)/ دههٔ اول محرّم/ پاییز1396هـ.ش./ سخنرانی سوم - خوی/ بقعهٔ شیخ نوایی/ دههٔ دوم محرّم/ پاییز1396هـ.ش./ سخنرانی دوم - پنج عامل ضربه‌ خوردن مؤمنان
ایلام سخنرانی نهم مسجد جامع دهه اول صفر96 ایلام/ مسجد جامع/ دههٔ اول صفر/ پاییز1396هـ.ش./ سخنرانی نهم
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز