فارسی
جمعه 04 مهر 1399 - الجمعة 7 صفر 1442
  246
  0
  0

آمد آن عباس‏ از سروش اصفهانی

آمد آن عباس میر صادقان 

وان علمدار سپاه عاشقان  

 

از تف عشق و عطش بریان شده 

شاه دین بر حال او گریان شده  

 

تف خورشید و تف عشق و عطش 

هر سه طاقت برده از آن ماه وش  

 

چشم از جان و جهان بردوخته 

از برادر عاشقی آموخته  

 

هرکرا باشد حسین استاد عشق 

لاجرم بدهد بکلی داد عشق  

 

ذوالفقار حیدری در چنگ او

مصطفی نظاره بر آهنگ او 

 

دشمنان را از یمین و از یسار 

مرتضی وارانه می زد ذوالفقار 

 

می زد از عشق برادر یک تنه 

خویش را از میسره بر میمنه  

 

بد سرشتی ناگهان از تن جدا 

کرد دست زاده ی دست خدا 

 

گفت: ای دست! اوفتادی، خوش بیفت! 

تیغ در دست دگر بگرفت و گفت  

 

آمدم تا جان ببازم، دست چیست! 

مست کز سیلی گریزد، مست نیست! 

 

خاصه مست باده ی عشق حسین 

یادگار مرتضی میر حنین  

 

قطع دیگر دست را در کار می 

که بدیل جعفر طیار می  

 

خود مکافات دو دست فرشیم 

حق برویاند دو پر عرشیم  

 

تا بدان پر جعفر طیار وار 

خوش بپرم در بهشتستان یار 

 

این بگفت و بی فسوس و بی دریغ 

اندران دست دگر بگرفت تیغ  

 

حیدرانه تاخت در صف نبرد 

خیره مانده چرخ در بازوی مرد 

 

برکشیده ذوالفقار تیز را 

آشکارا کرده رستاخیز را 

 

مصطفی با مرتضی می گفت هین 

بازوی عباس را اینک ببین  

 

گفت حیدر با دو چشم تر بدو 

که کدامین بازویش بینم، بگو 

 

بینم آن بازو که تیغ افراخته است 

یا خود آن بازو که تیغ انداخته است  

 

بازوی افکنده اش بینم نخست 

الله الله یا که بازوی درست  

 

مصطفی با مرتضی گریان و زار 

همچنان عباس گرم کارزار 

 

کافری دیگر درآمد از قفا 

کرد دست دیگرش از تن جدا 

 

چون بیفکندند از نامقبلی

هر دو دست دست پرورد علی  

 

گفت گر شد منقطع دست از تنم 

دست جان در دامن وصلش زنم  

 

بایدم صد دست در یک آستین 

تا کنم ایثار شاه راستین  

 

منت ایزد را که اندر راه شاه 

دست را دادم گرفتم دستگاه  

 

دست من پر خون به دشت افکنده به 

مرغ عاشق پر و بالش کنده به  

 

کیستم من، سرو باغ عشق حی 

سرو بالد چون ببری شاخ وی  

 

می کنم در خون شنا بیدست من 

بر خلاف هر شناور در زمن  

 

می کنم با دست ببریده شنا 

در شنا خود کیست چون من اوستا 

 

کی کند هرگز شنا بیدست کس 

این شنا خاص شهیدانست و بس  

 

چون بیفکندند او را هر دو کفت 

تیغ را چالاک در دندان گرفت  

 

دشمنان دیدند چون عباس را 

که گرفته در گهر الماس را 

 

آفرین خواندند بر وی کاینت مرد 

که کند بی دست و بی بازو نبرد 

 

شیر باشد در شجاعت بس شگفت 

خاصه چون شمشیر در دندان گرفت  

 

زان سپس بردند از هر سو نهیب 

تا جدا کردند پایش از رکیب  

 

سرنگون افتاد از بالای زین 

من نیارم گفت دیگر بیش ازین  

 

دید چون عباس را سلطان عشق 

کانچنان افتاده در میدان عشق  

 

گفت اکنون شد شکسته پشت من 

که برادر شد برون از مشت من  

 

یافت امیدم ز هر سو انقطاع 

زندگانی بعد ازین باشد صداع  


منبع : راسخون
  246
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب


 
نظرات کاربر